در سال های گذشته، با اوج گیری مبارزات مردم در داخل کشور و ورود شمار بیشتری از ایرانیان خارج از کشور به عرصه مخالفت با جمهوری اسلامی، تقابل میان اندیشههای جمهوری خواهانه و پادشاهی خواهانه نیز شدت گرفته است. در این میان، بحث انقلاب ۱۳۵۷ و مسئولیت نسلی که امروز با عنوان «پنجاهوهفتیها» شناخته میشود، به یکی از موضوعات اصلی کشمکشهای سیاسی ایرانیان تبدیل شده است. این نسل متهم است که با مشارکت در سرنگونی نظام پهلوی، راه را برای استقرار جمهوری اسلامی هموار کرد.
هرچند در انقلاب ۵۷ نه فقط روشنفکران و فعالان سیاسی، بلکه بخشهای بزرگی از جامعه نیز شرکت داشتند، لبه تیز این انتقادها عمدتاً متوجه روشنفکران و فعالان سیاسی آن دوران است؛ کسانی که جوانان دیروز و سالمندان امروزند و بسیاری از آنان همچنان در مخالفت با جمهوری اسلامی فعال اند .تعبیر «پنجاهوهفتی» بهتدریج از یک توصیف نسلی و تاریخی فراتر رفته و در بخشی از ادبیات سیاسی امروز به نوعی دشنام سیاسی تبدیل شده است.
به گمان من بخشی, و تأکید میکنم، فقط بخشی, از دشمنی هایی که متوجه فعالان سیاسی انقلاب ۵۷ است، شاید ناشی از این چند مسئله باشد:
نخست، اصرار بخش بزرگی از فعالان آن نسل بر درستی راهی که انتخاب کردند و دفاع آنان از ضرورت سرنگونی نظام سلطنتی؛
دوم، خودداری بیشتر آنان از نقد جدی عملکرد خود و ارائه تحلیلهایی ناقص، متعصبانه یا یکجانبه از مبارزه علیه نظام پهلوی؛
و سوم، ادامه خصومت با پادشاهیخواهان؛ خصومتی که البته یکطرفه نیست و رفتار هر دو جریان در تداوم آن نقش داشته است.
نظام پهلوی، بیتردید، در زمینه آزادیهای سیاسی محدودیتهای جدی داشت. مخالفان سیاسی با فشار، زندان و در مواردی با شکنجه مواجه بودند و امکان فعالیت آزاد و قانونی برای جریانهای سیاسی وجود نداشت. انکار این واقعیت نه ممکن است و نه برای ارزیابی منصفانه آن دوره سودمند .اما از سوی دیگر، وضعیت زندگی بخش بزرگی از مردم عادی را نمیتوان صرفاً با تجربه فعالان سیاسی سنجید. جامعه ایران در حال تجربه نوسازی سریع، گسترش آموزش، توسعه شهرنشینی، افزایش امکانات اجتماعی و تغییرات گسترده اقتصادی و فرهنگی و بهبود وضعیت اجتماعی زنان بود. فقر و نابرابری وجود داشت؛ حاشیه نشینی وجود داشت؛ فاصله طبقاتی و مشکلات ناشی از توسعه شتابان نیز واقعیت داشت. با این حال، ایران در بسیاری از زمینههای اقتصادی و اجتماعی در مسیر تحولی سریع قرار گرفته بود و ارزیابی آن دوره بدون توجه به شرایط تاریخی و مقایسه منطقهای، تصویری ناقص به دست میدهد.
می توان نتیجه گرفت که روشنفکران دست کم برای آزادیهای سیاسیای مبارزه میکردند که خود را از آن محروم میدیدند؛ اما مردم عادی برای به دست آوردن چیزی وارد مبارزه شده بودند که آن را در دست داشتند؛ آزا دی های اجتماعی و رفاه نسبی اقتصادی.
اما پرسش اصلی این است: آیا مجموعه این نارضایتیها؛ نارضایتی های مطلق سیاسی و نارضایتی های نسبی اجتماعی، بهخودیخود، برای کشانده شدن میلیونها نفر به خیابان با هدف سرنگونی کامل نظام سلطنتی کافی بود؟
اگر جواب این سئوال منفی است، که به باور من چنین است، پس اکنون باید پرسید؛ بسیج مردم و سرنگونی چگونه صورت گرفت؟
اگر صرف وجود گروههای سیاسی مخالف و مبارزه روشنفکران می توانست مردم را به خیابان ها بکشاند و نظام پهلوی را سرنگون کند، این اتفاق می بایست بسیار زودتر رخ میداد. پس از مرداد ۱۳۳۲، جریان های گوناگون سیاسی نزدیک به بیست وپنج سال علیه حکومت شاه فعالیت کردند. بعدها سازمان های چریکی مسلح پدید آمدند و بخشی از دانشجویان و جوانان مذهبی یا مارکسیست به سازمانهایی چون چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق پیوستند. با این همه، هیچ یک از این جریانها به تنهایی نتوانست تودههای میلیونی مردم را برای سرنگونی سلطنت به میدان آورد.
این سخن به معنای نادیده گرفتن نقش روشنفکران و گروههای سیاسی نیست. آنان در شکلگیری گفتمان ضد سلطنتی، نقد حکومت و تضعیف مشروعیت سیاسی آن نقش داشتند. اما از شبکه اجتماعی و نفوذ تودهای لازم برای بسیج میلیونها نفر برخوردار نبودند. مبارزات دانشجویی و چریکی، با وجود تأثیر سیاسی و فرهنگی خود، تا پیش از شکل گیری بحران انقلابی سالهای ۵۶ و ۵۷ نتوانسته بود بخشهای وسیع جامعه را به اعتراض خیابانی و اعتصاب سراسری بکشاند.
بنابراین باید پرسید؛ چه عاملی در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ معادله را یکباره تغییر داد؟
از نظر من، پاسخ را باید بیش از هر چیز در ورود یک مرجع دینی به مرکز مبارزه سیاسی و در پتانسیل عظیم مذهب و اعتقادات مذهبی در جامعه آن روز ایران جست وجو کرد.
خمینی صرفاً یک رهبر سیاسی مخالف شاه نبود. برای بخش بزرگی از جامعه، او روحانی بلند پایه و مرجع دینی بود. سخن او برای میلیونها انسان وزن و اعتباری داشت که سخن یک سیاستمدار، روشنفکر، نویسنده یا رهبر حزبی نمیتوانست داشته باشد.
مردم را نه اعلامیههای گروههای مارکسیستی به صورت میلیونی به خیابان آورد، نه تحلیلهای روشنفکران سکولار و نه برنامههای احزاب سیاسی. نیرویی که توانست بازار، مسجد، محله، خانواده و بخشهای مختلف جامعه را به یکدیگر متصل کند، شبکه مذهبی جامعه و مرجعیت شخص خمینی بود.
این سخن به معنای انکار نارضایتیهای موجود در جامعه نیست. علاوه بر این، کشته شدن معترضان و سپس برگزاری مراسم چهلم کشته شدگان، خود موجب گسترش خشم و اعتراض میشد و هرچه حکومت در مهار بحران ناکام تر میماند، شمار بیشتری از مردم به صف مخالفان میپیوستند. اما این عوامل به تنهایی توضیح نمیدهند که چرا اعتراض به حکومت توانست چنین سرعتی پیدا کند و چرا رهبری آن، در مدت نسبتاً کوتاهی، تقریباً بیرقیب در اختیار یک مرجع دینی قرار گرفت.
برای فهم بیشتر این مسئله باید از خود پرسید: اگر به جای خمینی، یک سیاستمدار سکولار، یک روشنفکر ملیگرا یا حتی یک مسلمان سیاسی که روحانی و مرجع تقلید نبود در رأس مخالفت با شاه قرار میگرفت، آیا همان میلیونها نفر با همان سرعت و همان میزان فرمان برداری به خیابان میآمدند؟ چنین افرادی، نظیر مهدی بازرگان و دیگران، سال ها در حال مبارزه با نظام شاه بودند اما هیچگاه نتوانسته بودند اقبال عمومی برای بسیج میلیون ها نفر را پیدا کنند.
بخش بزرگی از روشنفکران، مارکسیستها، ملیگرایان و دیگر مخالفان سلطنت، خمینی را نه الزاماً به دلیل اعتقاد به اندیشه سیاسی او، بلکه به این دلیل پذیرفتند که او توانایی بسیج تودهای و سرنگونی شاه را داشت. بسیاری از آنان تصور میکردند ابتدا باید سلطنت را سرنگون کرد و سپس درباره نوع حکومت آینده تصمیم گرفت. این شاید یکی از بزرگترین خطاهای سیاسی روشنفکران و نیروهای سیاسی آن دوران بود: همراهشدن با رهبریای که اهداف نهایی آن با بسیاری از آرمانهای خود آنان سازگار نبود، با این تصور که پس از سقوط شاه میتوان مسیر انقلاب را تغییر داد.
من خود در جلسه ای که دانشجویان دانشگاه، در جریان انقلاب ۵۷، با زنده یاد شکرالله پاک نژاد داشتند، شنیدم که گفت؛
« من به عنوان یک مارکسیست خوش ندارم که بعد از سقوط شاه یک حکومت مذهبی روی کار بیاید، اما در این مقطع با خمینی همراهی می کنم و بعد از سقوط نظام فعلی، برای استقرار یک حکومت سوسیالیستی وارد مبارزه می شوم»
از این منظر که نگاه کنیم، ما همه مردم ایران در پنجاه و هفت می زیستیم اما از نظر تفکراتمان در هزار و چهارصد سال پیش زندگی می کردیم و خمینی هم از قعر هزار و چهارصد سال پیش بر ما وارد شده بود تا ما را به آن سال ها بازگرداند.
با اندکی طنز تلخ شاید بتوان گفت که در آن لحظه تاریخی، ما همه «هزاروچهارصدی» بودیم؛ برگشته به هزار و چهارصد سال قبل، همه امان، مذهبی و غیرمذهبی، مردم عادی و حتی روشنفکران.
بازخوانی انقلاب ۵۷ نباید، اولاً، به دشنامگویی به یک نسل منجر شود و، ثانیاً، نباید فقط روشنفکران و مبارزان آن دوران را نشانه گیرد. بخش بزرگی از جامعه که اکثریت مطلق را تشکیل می دادند، در آنچه به وقوع پیوست سهم داشتند. اما این واقعیت نیز نباید به دفاع لجوجانه از تصمیمات آن نسل تبدیل شود. مسئولیت اخلاقی و تاریخی ما این است که بدون تعصب بپرسیم: چه دیدیم؟ چه ندیدیم؟ چه میخواستیم؟ و در نهایت به تحقق چه چیزی کمک کردیم؟
انقلاب ۵۷ را نمیتوان صرفاً محصول مبارزه روشنفکران، فعالیت گروههای سیاسی یا نارضایتیهای اقتصادی و اجتماعی دانست. همه این عوامل وجود داشتند و هر یک سهمی داشتند، اما عامل تعیینکنندهای که توانست این عناصر پراکنده را به نیرویی میلیونی تبدیل کند، به باور من، پیوند میان دین، مرجعیت و بسیج تودهای بود.
از همین رو شاید پیش از آنکه نسل جوان امروز معدودی از روشنفکران آن دوره را با عنوان «پنجاهوهفتی» محکوم کند، بهتر باشد از خود بپرسیم جامعه ایران در سال ۵۷ تا چه اندازه همچنان در سیطره باورها، سنتها و ساختارهای فکریای قرار داشت که ریشههایشان به قرنها پیش بازمیگشت. حتی حکومت پهلوی و دولتمردان آن را نیز نمیتوان کاملاً بیرون از این ساختار فرهنگی و تاریخی قرار داد.
به گفته یک پژوهشگر تاریخ؛ « خمینی پایش روی هزار و چهارصد سال پشت سر خود با باتلاقی از ارتجاع و عقب افتادگی محکم بود، اما نظام سلطنتی پایش روی ۲۵۰۰ سال تاریخ ایران با دلاورانی چون بابک خرمدین و آریو برزن و کوروش و یعقوب لیث و .. محکم نبود»
حکومت پهلوی در پی نوسازی جامعه بود، اما نوسازی اقتصادی و اجتماعی الزاماً به معنای دگرگونی عمیق فرهنگ سیاسی و جهانبینی جامعه نبود. شاید یکی از تناقضهای مهم آن دوره همین بود: جامعهای که در ظاهر با سرعت به سوی جهان مدرن حرکت میکرد، اما بخشهایی از ساختار فکری و فرهنگی آن هنوز بهشدت سنتی باقی مانده بود.
در این صورت نسلی که انقلاب کرد «پنجاه وهفتی ها» یی بودند برآمده از تفکرات « هزار و چهارصد» قبل، با رهبری آخوندی که خود از قعر همان تاریخ آمده بود.

















