خبرنامه گویا - شهلا شفیق و محسن بنائی در این گفتوگو، نقش روشنفکران ایرانی در شکلگیری انقلاب ۵۷، نادیده گرفتن قدرت دین و ضرورت نقد صادقانه گذشته را بررسی میکنند. ویدیوی کامل این گفتوگو در پایان مطلب منتشر شده است
روشنفکر ایرانی در کجای تاریخ معاصر ایستاده است؛ وجدان جامعه یا شریک فاجعه؟
محسن بنایی: سختترین نوع نقد، نقدی است که انسان متوجه خودش میکند. اگر کسی با خود صادق باشد، باید همزمان با دگرگونی اندیشههایش توضیح دهد که پیشتر چگونه فکر میکرد، کجا اشتباه کرده و اکنون به چه نتیجهای رسیده است. متأسفانه در فضای سیاسی و روشنفکری ایران، افرادی را میبینیم که زمانی مارکسیست یا چریک مسلح بودهاند، اما امروز گذشته خود را چنان بازگو میکنند که گویی از آغاز، سوسیالدموکرات و آزادیخواه به دنیا آمدهاند.
شهلا شفیق: «روشنفکر» ترجمه واژه فرانسوی «انتلکتوئل» است؛ یعنی کسی که میاندیشد، دانش میآموزد، در انتقال آن مشارکت میکند و درباره مسائل فکری وارد بحث میشود. این واژه لزوماً به معنای کسی نیست که همیشه «روشن و درست» میاندیشد. شریعتی برداشت دلخواه خود را به این مفهوم افزود و برای روشنفکر حکم صادر کرد که باید چنین یا چنان باشد. در دستگاه فکری او، تقریباً هر کسی که برایش جالب بود ــ از نویسنده و نقاش تا روحانی ــ میتوانست روشنفکر نامیده شود.
تعریف نهایی و تغییرناپذیری از روشنفکر وجود ندارد. سارتر روشنفکر را منتقد و معترض میدانست؛ فوکو از «روشنفکر متخصص» سخن میگفت و گرامشی مفهوم «روشنفکر ارگانیک» را مطرح کرد؛ کسی که حتی میتواند در ساختن یک جریان یا حزب سیاسی مشارکت کند. در تعریفی که من به آن نزدیکترم، هر شهروندی میتواند در جایگاه روشنفکر قرار گیرد، به شرط آنکه از محدوده حرفه خود بیرون بیاید و در بحثهای اساسی جامعه مشارکت کند.
پزشک، معلم، جامعهشناس یا نویسنده صرفاً بهدلیل حرفه خود روشنفکر نیست. زمانی در این جایگاه قرار میگیرد که با مسائل جامعه درگیر شود، مفاهیم را به پرسش بکشد و خودش را نیز دائماً نقد کند. روشنفکر نباید فقط به دیگران بیاموزد؛ باید همواره آماده آموختن و بازنگری در اندیشههای خودش باشد. یکی از مشکلات فضای روشنفکری ایران این است که برخی افراد، پس از کسب شهرت، خیلی زود ردای استادی بر دوش میاندازند و دوران آموختن را پایانیافته تصور میکنند.
محسن بنایی: بارها گفته میشود که وظیفه روشنفکر، نقد نهاد قدرت است؛ اما در ایران، قدرت اغلب فقط به حکومت تقلیل داده شد. دین و سنت بهعنوان نهادهای قدرتمند اجتماعی نادیده گرفته شدند. به همین دلیل، نقد جدی دین در بخش غالب روشنفکری چپ پیش از انقلاب ۵۷ تقریباً غایب بود. تقلیل قدرت به حکومت، بخشی از روشنفکری را که باید گفتمانسازی میکرد، به نیرویی تبدیل کرد که تنها هدفش سرنگونی حکومت بود.
شهلا شفیق: پیش از انقلاب، نگاه غربستیزانه و شعار «بازگشت به خویشتن» در میان بخشهایی از چپ و راست مسلط شد. پروژه نوسازی پهلوی بهجای آنکه در امتداد تجدد و جنبش مشروطه بررسی شود، صرفاً پروژهای بیگانه و وابسته به آمریکا معرفی شد. این نگرش به تباهی فکری انجامید. در عین حال، سانسور حکومتی نیز ضربه بزرگی زد و فضایی ساخت که در آن زبان کنایه، رمز و تفسیرهای سیاسی جای بحث آزاد را گرفت.
اما سانسور فقط از سوی حکومت نبود. مخالفان نیز سانسور خود را اعمال میکردند و روشنفکر را فقط کسی میدانستند که مخالف حکومت و همسو با جریان فکری آنان باشد. هر دو نوع سانسور زیانبار بود و یکدیگر را تقویت میکرد. فضای بستهای شکل گرفت که در آن برخی جریانها حتی فرصتهای فرهنگی، مانند جشن هنر شیراز، را صرفاً بهدلیل دشمنی با حکومت تحریم میکردند؛ در حالی که همین برنامهها امکان آشنایی هنرمندان ایرانی با جریانهای فرهنگی جهان را فراهم میکرد.
در آستانه انقلاب، جلال آلاحمد آشکارا از اتحاد روحانیت و روشنفکران برای براندازی حکومت شاه سخن میگفت. این اتحاد سرانجام در انقلاب ۵۷ تحقق یافت. روحانیان و اسلامگرایان میدانستند چه میخواهند، اما بسیاری از نیروهای سکولار و چپ نمیدانستند چه چیزی در انتظارشان است. آنان از واقعیت جامعه فاصله گرفته بودند و در حالی که جریان اسلام سیاسی در زیر پوست جامعه رشد میکرد، درگیر رقابتهای ایدئولوژیک و درونگروهی خود بودند.
شعار حمایت از «مستضعفان» نیز برای بخشی از چپ جذابیت داشت و موجب سکوت در برابر اسلام سیاسی شد. بسیاری از فعالان چپ، تصویری خیالی از مردم فرودست ساخته بودند و تصور میکردند برای نزدیک شدن به آنان باید پوشش، رفتار و حتی زبان خود را مذهبیتر کنند؛ حال آنکه مردم واقعی الزاماً چنین خواستهای نداشتند. اسلامگرایان این تصویر ساختگی را به نام «فرهنگ مردم» عرضه کردند و یک الگوی ایدئولوژیک را بهجای واقعیت جامعه نشاندند.
نتیجه:
محسن بنائی: روشنفکر پیش از هر چیز باید پرسش درست را مطرح کند. اگر فقط بپرسیم «چرا انقلاب شد؟»، میتوان تمام مسئولیت را متوجه حکومت وقت کرد؛ اما اگر بپرسیم «چرا خمینی به قدرت رسید؟»، ناچار میشویم نقش روشنفکران و نیروهای سیاسی را نیز بررسی کنیم.
شهلا شفیق: چالش امروز روشنفکری ایران، پیوند دادن ایراندوستی با ارزشهای جهانشمول دموکراتیک و ساختن یک ایرانیت تازه و متکثر است. روشنفکر باید دانش و تجربهاش را در خدمت نسل جدید و آینده ایران قرار دهد.
***

«پنجاه وهفتیها» یا «هزاروچهارصدیها»؟ محمود زهرایی















