استاد وارد کلاس شد، اما دانشجویان چنان سرگرم بحث بودند که همهمهی آنها اجازه نمیداد متوجه ورود او شوند.
استاد آرام به سوی میز خود رفت، کتابی را که در دست داشت روی میز گذاشت و با چند سرفهی کوتاه سعی کرد حضورش را به آنها یادآوری کند.
دختر دانشجویی که اتفاقی چشمش به استاد افتاد، با صدای بلند گفت:
-- بچهها، استاد اینجاست!
همه با شنیدن صدای او ساکت شدند و سر جای خود نشستند.
استاد با لبخندی ملایم نگاهی به دانشجویان انداخت و گفت:
-- باید بحث خیلی مهمی بوده باشد که متوجه حضور من در کلاس نشدید!
پیش از آنکه کسی پاسخ دهد، ادامه داد:
-- اگر بخواهید، من هم میتوانم در بحث شما شرکت کنم.
پسری که در ردیف جلو نشسته بود از جایش بلند شد. نگاهی به اطراف انداخت؛ انگار منتظر تأیید دیگران بود. سپس با اشارهی چشم و تکان دادن سر گفت:
-- با اجازه، استاد...
استاد با حرکت سر و دست به او اجازه داد صحبت کند.
پسر گفت:
-- بحث ما دربارهی حرف پدر یکی از دانشجویان است. او گفته این پیشرفت سریع تکنولوژی و قدرت هوش مصنوعی، سرانجام همهی ما و حتی دنیا را نابود خواهد کرد.
استاد صحبت او را قطع کرد و رو به کلاس گفت:
-- شما چه فکر میکنید؟
زمزمهای در کلاس افتاد. دختر دانشجویی از جایش بلند شد و گفت:
-- استاد، در دنیایی که ما با این همه پیشرفت زندگی میکنیم، چطور ممکن است دنیا به آخر برسد؟
استاد کمی به جلو آمد و با لبخندی آرام و مهربان گفت:
-- هیچ میدانید این کلاس تنها کلاسی است که من میبینم دانشجویانش همیشه سر کلاس حاضرند؟
همهی دانشجویان با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.
یکی از آنها پرسید:
-- یعنی در کلاسهای دیگر دانشجویان غایب هستند؟
استاد با لبخند سر تکان داد.
-- بله.
دانشجوی دیگری با تعجب پرسید:
-- یعنی از خانه کارهای درسیشان را انجام میدهند؟
استاد گفت:
-- نه. منظور من از حاضر بودن شما چیز دیگری است.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
-- شما وجود یکدیگر را در کنار هم حس میکنید. با هم صحبت میکنید، بحث میکنید و حتی با یکدیگر اختلاف نظر دارید.
استاد لحظهای سکوت کرد.
-- اما در کلاسهای دیگر، وقتی وارد میشوم، همه حاضرند؛ با این حال، در حقیقت از حضور یکدیگر بیخبرند.
دانشجویی پرسید:
-- چطور چنین چیزی ممکن است؟
استاد برگشت و روی تختهی سیاه نوشت:
آیفونها و نمایشگرها، دیوارهای نامرئی میان انسانها هستند.
سپس رو به کلاس کرد و گفت:
-- چون همهی آنها مشغول تماشای نمایشگرهای تلفنهای خود هستند. و همین، دلیل غایب بودن آنهاست.
دوباره ادامه داد:
-- البته شما در عصری زندگی میکنید که به این شیوهی زندگی عادت کردهاید. در خانه، رستوران یا مکانهای عمومی، مردم کنار یکدیگر هستند، رفتوآمد میکنند، اما بسیاری از آنها دیگر به حضور یکدیگر توجهی ندارند.
یکی از دانشجویان بلند شد و گفت:
-- استاد، من از زمانی که به یاد میآورم، زندگی همینطور بوده است.
استاد لبخندی زد.
-- بله، تو درست میگویی. چون این زنجیرهی وابستگی به نمایشگرها از چند دهه پیش شکل دیگری به زندگی انسانها داده و روزبهروز کاملتر شده است.
کمی مکث کرد و آرام گفت:
-- و شاید دیگر درمانی برای آن وجود نداشته باشد؛ چون درمانکنندگان آن هم به همان درد مبتلا شدهاند.
دانشجویی گفت:
-- استاد، ببخشید، اما این درد نیست. چون همه به همین شکل زندگی میکنیم.
دانشجوی دیگری گفت:
-- بحث ما این است که دنیا هرگز به آخر نمیرسد و با این پیشرفت، نه به کرهی زمین و نه به انسانها آسیبی خواهد رسید.
دانشجوی دیگری با ذوق و شوق از جایش بلند شد و گفت:
-- بله، کاملاً درست است. دانشمندان حتی برای آینده و مشکلات احتمالی آن روزها نیز پیشبینیهایی کردهاند.
دانشجوی دیگری از جایش بلند شد و با تأکید گفت:
-- همینطور است. ببینید استاد، این پیشرفت در علم پزشکی جان هزاران نفر را از مرگهای زودرس نجات داده است. در فضانوردی نیز چشم ما را به دنیای شگفتانگیز کهکشانها باز کرده و کارهای بسیار دیگری انجام داده است؛ کارهایی که در زمان شما، استاد... البته ببخشید، منظور خاصی ندارم... زمانی که شما در بیخبری زندگی میکردید، وجود نداشت.
استاد کمی قدم زد. سپس به بیرون پنجره نگاه کرد؛ باد ملایمی شاخههای درختان را تکان میداد.
نفسی عمیق کشید و آرام بیرون داد.
سپس گفت:
-- درد آنها از پیشرفت تکنولوژی و هوش مصنوعی نیست. ما... منظورم شماست... بزرگترین هدیهای را که دنیا با سختکوشی دانشمندان به دست آورده، در اختیار داریم؛ همان هوش مصنوعی.
مکث کرد و نگاهی به ساعت مچی خود انداخت.
-- ناراحتی آنها از سوءاستفادهی نادرست از این پیشرفت است. به گفتهی پدر آن دانشجو، ترس این است که دنیا به آخر برسد.
استاد ادامه داد:
-- من فکر نمیکنم کسی مخالف پیشرفت تکنولوژی و دستاوردهایی باشد که هر روز با ما به اشتراک میگذارد. با صراحت میتوانم بگویم هیچکس مخالف بهتر شدن زندگی نیست.
دانشجویی پرسید:
-- ولی استاد، کسانی هستند که با این پیشرفت موافق نیستند.
استاد پاسخ داد:
-- علت مخالفت آنها، خودِ پیشرفت نیست؛ بلکه استفادهی نادرست از آن است. آنها نمیگویند گذشته بهتر از امروز بوده است.
دانشجویی بلند شد و گفت:
-- ولی ما از زبان پدربزرگها و مادربزرگهایمان میشنویم که گذشته بهتر بوده و آنها سخت مخالف این پیشرفت هستند.
استاد گفت:
-- ببینید، همانطور که گفتم، مسئله پیشرفت نیست؛ مسئله، بیظرفیتی انسان در برابر این همه شکوه و قدرت است.
کلاس ساکت شد.
استاد ادامه داد:
-- درد آنها این است که همه در جمع هستند، ولی در حقیقت نیستند. با هم بودن یعنی خاطره، گفتوگو، خنده و نگاه کردن به چشمان یکدیگر. چیزی که آنها میخواهند، حضور واقعی است؛ نه حضور فیزیکی، در حالی که ذهنها فرسنگها دور باشد.
استاد لحظهای سکوت کرد.
-- همنشین دارند، اما همصحبت ندارند.
در همین هنگام، زنگ کلاس به صدا درآمد.
اما هیچکدام از دانشجویان حاضر نبودند از جای خود تکان بخورند.
--------

















