هذیان شبانه؛ ناکسانی بر در میکوبند!
ابوالفضل محققی - خبرنامه گویا
من دچار هذیانم! دچار ترس! پنجرهها را بستهام، طوری که هیچ صدایی از بیرون نمیآید. حتی پردهها را هم کشیدهام. دیگر نه طاقت دیدن دارم و نه طاقت شنیدن. تنها بعد از نیمهشب، وقتی شهر تن بیمار و تبدار خود را به تاریکی و سکوت میسپارد و دسته اراذل و اوباش حکومتی خیابانها را ترک میکنند، به ایوان میروم؛ همانها که هر شب در خیابانها خیمه میزنند، بیرق اسلام ناب محمدی را با عربده و هیاهو در فضا میچرخانند و تکبیر میگویند تا نسق از مردم بکشند. بر شهر خفته نظر میکنم. شهر خسته، شهر بیدفاع!
شهری که گاه فکر میکنم زن و مردی پیرگشته، بیمار و از پای افتادهای هستند که دیگر رمقی بر تنشان نمانده است؛ با رگهای خشکشده که هیچ خونی جوان، روشن و سرشار از زندگی در آنها جریان ندارد.
گاه صدای نفسنفس زدن زوجهای خوابآلودی، سکوت دردناک شهر را برهم میزند؛ تنهای بیرمقی که دارند کیسههای فشارآورده بر تن خود را خالی میکنند! بیآنکه شوری عاشقانه تن آن را بلرزاند. زنی از سر درد فریاد میکشد. نوزادی بینوا پای بر هستی مینهد، تا فردا شهر او را در میان خشونت، فقر و بیچارگی در کام خویش بکشد.
فریادهایی دردناک از دیوارهای بلند زندان بزرگ شهر عبور میکنند، در فضا میپیچند، طناب آخرین فریادها را در گلویشان میفشارد. تنها صدای خرناس غریبی از حنجره اعدامشدگان برمیخیزد. جنازه جوانی در فضا معلق میشود.
جغدی نشسته بر بلندترین گلدسته مطلای شهر، که پیکر پیرمردی جنایتپیشه در آن مدفون شده، فریاد میکشد: «خون، خون!» در فاصلهای نهچندان دور از گنبد و گلدستههای طلایی، در گورستانهای گمنام که به گستردگی یک کشورند، گورکنانی در حال کندن گورند. دیرگاهی است جز صدای شبانه تیشههای این گورکنان و جغدی که «خون، خون» میگوید، صدایی در شب نمیپیچد. آنها هر شب در حال کندن گورند؛ گورهای گمنام، گورهای دستهجمعی که اعدامشدگان شب و کشتهشدگان معترض در میادین شهر را در خود جای میدهند.
فردا مادران و پدران خمیدهپشت، با بغضهای شکسته در گلو، میان صدها کیسه سیاه پلاستیکی که پیکر فرزندان کشتهشده آنها را در خود جای داده، خواهند گردید. آه، چه صدای دردناکی در فضا میپیچد. پدری نام پسر جوان خود را فریاد میزند: «سپهر بابا کجایی؟» صحنه غریبی است که زبان از گفتنش عاجز است. پدران، مادران، همسران و فرزندان بر بالای گور جوانهای خود دردمندانه میرقصند، رقصی که در تاریخ ثبت میشود. بالای هر برآمدگی خاک مینشینند، پیشانی بر خاک میسایند و نام عزیزانشان را فریاد میزنند. اما دریغ و درد که فریادرسی نیست. «خدا مرده است.»
شب در این سرزمین، در این شهر، وهمناک است. روز تلختر و دردناکتر از شب!
مردان و زنانی در غم نان فردا، بهدنبال یافتن راه مفری تا صبح نمیآسایند. بر کودکان خفته خود نظر میکنند، از تیرگی آینده و سرنوشت نامعلومشان هراسناک در خود میپیچند. هراسناک از جنگی که از آنِ آنها نیست؛ از صدای بمبارانها، صدای ذوب شدن دردناک یک ملت در کوره خشم حکومتیانی که جنگ را نعمت میدانند.
شب بهسختی تن علیل و بیمار خود را به روز میسپارد. سکوت وهمآلود شب در میان هیاهوی روز گم میشود. بلندگوهای عظیم نصبشده در جایجای شهر سرگرم کار خود میشوند. صدای نامأنوس و دلبهمزن بلندگوها، که گاه با کلمات عربی قاریان در هم میآمیزد، حالم را به هم میزند.
متولیان شهر دستهای خونین خود را میشویند؛ مانند شستن دستان آلوده «پیلاس» در قتل مسیح! قاضیان حکومتی لباس جلادی شب از تن برمیکشند. لباس قضاوت میپوشند. تعدادی دیگر جامه شبانه خود را با خرقه و عبای تزویر عوض میکنند. برخی چکمه، برخی نعلین در پا، به مسندهای روزانه خود برمیگردند.
«گرمرو آزادگان در بند
روسپی نامردمان در کار»
شهر هذیانگرفته دور خود میچرخد. لشکر بیکاران، نشسته بر جدول خیابانها، خواب یک وعده غذا میبینند؛ با سقفی بر بالای سر. کودکان کار، کودکان گرسنه، بهجای نشستن در پشت نیمکتهای مدرسه در خیابانهای شهر، در لابهلای ماشینها میچرخند. تکهپارچهای بر شیشهها میکشند، التماس میکنند: «کمک کنید، من نانآور خانهام.»
مردانی، زنانی، کودکانی با کیسههای بزرگ پلاستیکی خم شده بر سطلهای زباله در میان زبالهها میگردند. اگر مانده غذایی بیابند، همانجا کنار زبالهدانیها میایستند، میخورند، باز در جستوجوی زبالهدانی دیگری به راه میافتند.
جمعیت معتادان، مانند مرغهای آزارگرفته؛ برخی ولو شده بر صحن کوچهها، برخی تکیه داده بر دیوار خانهها، شهر را به تصرف خود درآوردهاند. توان برخاستنشان نیست.
زنانی جوان در کناره خیابانها ایستادهاند تا کدام اتومبیل زیر پایشان بایستد و همخوابگی طلب کند. سیل عظیم تنفروشان گرفتار در چنبره فقر، اعتیاد و ناامیدی.
مردم مانند شمعی میسوزند، آب میشوند، تحلیل میروند. گاه نسیمی کمرمق در شعله میپیچد و شعله بالا میرود. دستی سنگین بر در میکوبد! کسی «برای کشتن چراغ آمده است!»
«شهر سیلیخورده هذیان داشت
بر زبان بس داستان پریشان داشت»
شهر بیدفاع، شهر از پایافتاده! شهری که چهلواندی سال است به طاعونی سیاه گرفتار شده است. نه! نه! توان آمدن و نگاه کردنم از پنجره بر این شهر طاعونزده نیست. شهری که مانند صحنه تراژیک یک تئاتر روباز خیابانی است. تئاتری که همه به هم دروغ میگویند، با صحنهگردانی دزدان، کلاه از سر یکدیگر برمیدارند. هرکس به تناسب توان و نزدیکیاش به دارالحکومه، چاقویی بر دست گرفته، سرگرم بریدن پارهای از تن شهر است. مرد «خنزرپنزری» با آن دندانهای ترسناک، در گوشهای نشسته، سرگرم کشیدن نقاشی روی کوزه تاریخی خویش است. از خندهاش وحشتم میگیرد.
شهر در قرق سیاهجامگان حکومتی است. نظامیانی که بر سر گذرگاهها میایستند، بهدقت، گویی به مجرمی خیره شدهاند، در عابران نظاره میکنند؛ همراه قدارهکشانی که قداره بر دست راه عبور میبندند، قداره بر زمین میکوبند. از پشت، خنجر بر کتف «داشآکل»های جوان مینشانند!
«چکینیی» ولایی با دندانهایی آماده برای دریدن، رعب در دل مردم میافکنند.
از رفتن به خیابان هم میترسم. کافی است تنت به تنی بخورد، فرصت عذرخواهی نیست. باید گوش به شنیدن قبیحترین دشنامها بدهی، بیآنکه جرئت کنی اعتراض بنمایی؛ که جواب اعتراض، دشنه و چاقویی است که از پر قبا بیرون میکشند و دنبالت میکنند. شهر گرفتار در خشونت، مردمانی بیدفاع!
فکر میکنم دارم دیوانه میشوم. مگر میشود شهری، مردمی، تا این میزان سقوط کند؟ هیچکس در جای خود نیست. آنها که روزی دستشان به دهانشان میرسید، سقوط کرده از جایگاه خود، امروز گرفتار نانند و آنکه تکه نانی داشت، گرسنه در انتظار مرگ! چه بر سر مردم آوردهاند؟ بر سر ما چه آمده است؟ میدانم بسیاری چون من دیگر توان نگریستنشان به خیابان نیست. پنجرهها را بسته، پردهها را کشیده، در تار تنهایی خود روزهایی به «درازای یک قرن» را تحمل میکنند.
شهر دیوانهخانه بزرگی است. کامیونهای سیاه با باری از زنجیر در شهر میگردند، با سیاههای بزرگ از دیوانگان متعرض که باید به زنجیرشان بکشند. پردهها را کشیدهام! بسیارانی چون من دیرگاهی است خدا را از پستوی خانه بیرون نهادهاند. تنها چراغهایی کمسو در انتهاییترین قسمت خانههایشان میسوزد. صدای پاهایی سنگین را میشنوم. کسانی بر در میکوبند!
ابوالفضل محققی

















