-- اِوا، خانخانم، این چه حرفیه که میزنید؟
شوکخانم، مادرشوهر نجیبه، سرش را تکان داد.
نجیبه هفده سال بیشتر نداشت. با مردی ازدواج کرده بود که همسر اولش را از دست داده و دو پسر سه و پنجساله داشت.
او اهل دهی در نزدیکی شهر مرکزی بود؛ دهی که حالا پشت سر گذاشته و همراه شوهرش در پایینشهر زندگی میکرد. مادرشوهر و دو خواهر شوهرش نیز در همان خانه بودند.
نجیبه، به قول شوهرش و حتی مادرشوهرش، «دهاتی» بود؛ اما در رفتارش وقار و فهمی بود، هرچند هنوز گاهی رفتارش شبیه دختر بچهها میشد و با بچهها مامانبازی میکرد.
مدرسه رفتن آرزویش بود؛ آرزویی که هیچوقت به آن نرسیده بود. با این حال، از ارمینه، دختر همسایه که همسنوسالش بود و خانهشان بامبهبام خانهی آنها قرار داشت، خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود؛ آنقدر که بتواند یک کتاب را بخواند.
مراد، بعد از مرگ همسر اولش، حاضر نبود زن شهری بگیرد. البته این تصمیم بیشتر از آنکه از خودش باشد، نتیجهی حرفهای مادرش بود.
یک روز شوکخانم به پسرش گفته بود:
-- پسرم، این زنای شهری وجدان ندارن. اولش با بچهها خوب رفتار میکنن، اما وقتی خودشون بچهدار بشن، وای به حال بچههای تو.
مراد پرسیده بود:
-- پس مادر، از کجا زن بگیرم که از این بچهها مراقبت کنه؟
سیما، خواهر کوچکتر مراد، که آنجا نشسته بود، با شنیدن این حرف اخم کرد.
-- یعنی زن میخوای که فقط از بچههات مراقبت کنه؟
مادرش با تندی نگاهش کرد.
-- حرف نزن.
سیما کوتاه نیامد.
-- تو خودت دو تا دختر داری. اگه یکی بیاد خواستگاری و دو تا بچه هم داشته باشه، منو بهش میدی؟
شوکخانم عصبانی شد.
-- زبونت رو گاز بگیر! مگه تو کلفت بچههای مردمی؟
سیما لبخند تلخی زد.
-- پس چرا برای زن گرفتن مراد، دنبال دختری میگردی که همین کار رو بکنه؟
شوکخانم جواب نداد.
سیما ادامه داد:
-- همهی مادرها آرزوی خوشبختی دخترهاشون رو دارن. ولی تو به پسرت میگی برو از دهات زن بگیر، چون از خداشونه که به تو شوهر کنن؟
این بحثها نزدیک یک سال بود که در خانه تکرار میشد.
سهیلا، خواهر بزرگتر مراد، خودش درگیر عشق و زندگی خودش بود و کمتر در خانه دیده میشد. اما سیما نمیتوانست نسبت به سرنوشت دختری که قرار بود وارد این خانه شود بیتفاوت باشد.
یک بار گفت:
-- دختر دهاتی مگه دل نداره؟ مگه آدم نیست؟ چرا ما شهریها اینطوری بهشون نگاه میکنیم؟
شکوه، خالهی مراد، نظر دیگری داشت.
-- برای مراد، زن بیوه بهتره. حتی اگه بچه داشته باشه، چه بهتر؛ مادره، بچهداری بلده.
اما شوکخانم مخالفت کرد.
-- نه. باید دختر باشه. جوون و دستنخورده.
سیما همانجا جواب داد:
-- چرا باید آیندهی یه دختر رو به خاطر پسر خودت خراب کنی؟ خاله درست میگه. زن بیوه برای مراد و بچهها مناسبتره.
اما زمان، حرفهای آنها را پشت سر گذاشت.
و سرانجام، زنجیری نامرئی به گردن نجیبه افتاد.
دست تقدیر، او را زیر نام «نامادری» کشاند؛ نامی که هنوز مادر هم نشده بود.
پنج ماه از ازدواجش گذشته بود.
-- دست بچه رو درد میاری! آرومتر بگیرش.
نجیبه دستش را عقب کشید.
-- خانخانم، چرا فکر میکنید هر کاری من برای این بچهها میکنم، میخوام اذیتشون کنم؟ من که با این بچه پدرکشتگی ندارم.
شوکخانم دست نوهاش را از دست نجیبه بیرون کشید.
-- زیادی حرف نزن. تو از بچهداری چی میفهمی؟ خودت هنوز بچهای.
نجیبه سرش را پایین انداخت. چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام گفت:
-- پس چرا منو انتخاب کردید؟
شوکخانم با بیاعتنایی، شکلاتی درآورد و برگشت.
نجیبه دوباره پرسید:
-- چرا منو انتخاب کردید؟
شوکخانم با دست اشاره کرد.
-- برو غذا رو حاضر کن. الان پسرم از سر کار خسته میاد. دخترهی پرو.
نجیبه چیزی نگفت.
رفت سمت آشپزخانه.
در این پنج ماه، بارها حرفهای مادرشوهرش، مراد را علیه او تحریک کرده بود؛ گاهی آنقدر که دست مراد بلند میشد و نجیبه را کتک میزد.
با این همه، نجیبه هیچ کینهای از دو پسر شوهرش نداشت.
آنها را مثل برادرهای کوچک خودش میدید.
وقتی بچهها خوابشان میبرد، گاهی کنارشان مینشست و موهایشان را نوازش میکرد. برایشان قصه میگفت و اگر چیزی برای خوردن داشت، اول سهم آنها را کنار میگذاشت.
خودش هنوز هفده ساله بود.
اما کسی این را به یاد نمیآورد.
برای همه، او «نامادری» بود.
آن شب، بعد از کتک خوردن، حتی سیما هم نتوانسته بود جلوی مراد را بگیرد.
نجیبه را به انباری بردند و در را بستند.
در تاریکی، خودش را گوشهای جمع کرد.
زانوهایش را بغل گرفت و سرش را روی آنها گذاشت.
اشک بیصدا از گوشهی چشمش پایین میآمد.
مجازاتش چه بود؟
اینکه نام سنگین «نامادری» را بر دوش داشت.
اما در ذهن کوچک و خستهی خودش، همهچیز سادهتر بود.
او خیال میکرد با دو عروسک و دو بچهی کوچک خانه، دارد همان بازی قدیمی را میکند؛
بازیِ مادر شدن.
صدای خانه کمکم دور شد.
نجیبه چشمهایش را بست.
نمیدانست چند ساعت گذشته است.
ناگهان صدای جیغ سیما در خانه پیچید.
-- ای داد! خدایا، کمک!
سیما با عجله به طرف حوض دوید.
چند لحظه بعد، صدای فریادش همهی خانه را پر کرد.
مجید، پسر سهسالهی مراد، دیگر نفس نمیکشید.
----------

















