چهارم آبان، زادروز محمدرضاشاه پهلوی است؛ مردی که شاید برای شناختنش باید از تصویر تاجگذاری، لباس نظامی و شکوه دربار فاصله بگیریم و به جوان بیست و یک سالهای بازگردیم که در شهریور ۱۳۲۰، ناگهان خود را در برابر مسئولیتی یافت که حتی مردان باتجربه نیز از تصور سنگینی آن به هراس میافتند.
برای درک موقعیت او، شاید کافی باشد جوانی را تصور کنیم که ناگهان پدرش را از دست میدهد و یکشبه مسئولیت خانوادهای پرجمعیت بر دوشش میافتد؛ مادری که تا دیروز دغدغه تأمین هزینههای زندگی را نداشت، خواهران و برادرانی خردسال که هنوز معنای نانآور خانواده بودن را نمیدانند و چشمهایی که از فردای آن روز، همگی به او دوخته شدهاند. جوانی که تا دیروز خود فرزند خانواده بود، حال باید جای پدر بنشیند؛ بیآنکه فرصت کرده باشد جوانی کند، تجربه بیندوزد یا خود را برای چنین مسئولیتی آماده سازد. شاید شبها، وقتی همه خوابیدهاند، از خود بپرسد چگونه باید از پس این همه انتظار و مسئولیت برآید.
حال تصور کنیم این خانواده، کشوری به نام ایران باشد؛ پدر را بیگانگان از خانه رانده باشند و دو قدرت بزرگ نیز خانه را اشغال کرده باشند. محمدرضاشاه در بیست و یک سالگی در چنین موقعیتی قرار گرفت. جوانی که باید مسئولیت سرنوشت میلیونها انسان را بر عهده میگرفت؛ در حالی که حتی سرنوشت پدرش نیز در اختیار خودش نبود.
ایران در اشغال ارتشهای بریتانیا و شوروی بود. ارتشی که رضاشاه با زحمت ساخته بود، فروپاشیده و پادشاهی که سالها با اقتدار حکومت کرده بود، ناچار به ترک وطن شده بود. فرزندش مانده بود و کشوری زخمخورده، مردمی نگران و آیندهای نامعلوم.
تصور تنهایی آن جوان دشوار نیست؛ پدری که دیگر در کنارش نبود، قدرتهایی که به آنها نمیتوانست اعتماد کند و ملتی که انتظار داشت پادشاه تازهاش از استقلال و آینده کشور پاسداری کند.
هنوز از این بحران فاصله نگرفته بود که خطر جدایی آذربایجان از راه رسید. ارتش شوروی از خروج بهموقع از ایران خودداری کرد و از حکومتی وابسته به خود در آذربایجان حمایت کرد. بازگشت آذربایجان به حاکمیت دولت مرکزی برای پادشاه جوان معنایی فراتر از یک موفقیت سیاسی داشت؛ کشوری که سلطنتش با اشغال آغاز شده بود، خطر از دست دادن بخشی از خاک خود را پشت سر گذاشته بود.
اما نگرانیهای او به بیگانگان محدود نبود. از شهریور ۱۳۲۰ تا مرداد ۱۳۳۲، ایران شاهد تغییر پیدرپی دولتها، رقابتهای ایدئولوژیک و خشونت سیاسی بود. گاه اختلاف سیاسی به ترور میانجامید و گاه قاتل یک مقام دولتی به قهرمان تبدیل میشد. ترور رزمآرا و تصویب قانون عفو قاتل او در مجلس، نمونهای از همین فضای آشفته بود.
خود محمدرضاشاه نیز در سال ۱۳۲۷ هدف سوءقصد قرار گرفت؛ تجربهای که در سال ۱۳۴۴ تکرار شد. فدائیان اسلام، هیئتهای مؤتلفه اسلامی و بعدها گروههای مسلح چپ و مذهبی، هر یک به شیوهای خشونت را وارد مبارزه سیاسی کردند. در دهههای بعد، مسئله فلسطین، مبارزه با امپریالیسم و روایت ۲۸ مرداد بهعنوان کودتا، زمینه نزدیکی بخشهایی از نیروهای چپ و مذهبی را فراهم کرد؛ نیروهایی که با وجود اختلافات بنیادی، در مخالفت با سلطنت به هم میرسیدند.
برای جوانی که با اشغال کشور و تبعید پدر به سلطنت رسیده بود، این رویدادها نمیتوانست صرفاً حوادثی گذرا باشد. هر بحران، نگرانی تازهای درباره آینده کشور و سرنوشت حکومت ایجاد میکرد.
در این میان، پرسشی هست که کمتر از خود میپرسیم: محمدرضاشاه در تمام این سالها چه تجربهای از سیاست و رفتار مخالفان به دست آورده بود؟
امروز بهآسانی درباره محدودیت آزادیهای سیاسی در دوران او سخن میگوییم، اما کمتر به این میاندیشیم که آن جوان بیست و یک ساله، رقابت سیاسی را در چه شرایطی تجربه کرده بود. چگونه میتوان از بیاعتمادی او سخن گفت، بیآنکه رفتار کسانی را بررسی کرد که گاه در پوشش مبارزه سیاسی، حذف رقیب، ترور و براندازی را دنبال میکردند؟
این تجربه ما را با پرسشی اخلاقی روبهرو میکند؛ پرسشی که میتوان با الهام از اصل جهانشمولی اخلاق کانتی مطرح کرد: آیا معیار داوری ما درباره دیگران، هنگامی که خود در موقعیت آنان قرار میگیریم نیز همان است؟
اگر هر یک از ما، تکتک ما، از راست و چپ گرفته تا ملیگرا و مذهبی، شاعر و نویسنده و طالقانی و شریعتی و رجوی و...، جای محمدرضاشاه بودیم و آنچه را او تجربه کرده بود از سر میگذراندیم، چه میکردیم؟ آیا با همان اطمینان، سرنوشت کشور را در معرض رقابت نیروهایی قرار میدادیم که برخی از آنان حتی حق حیات مخالفان خود را به رسمیت نمیشناختند؟
زندگی خصوصی او نیز از این فراز و فرودها برکنار نبود. جوانیاش، با همه شکوه ظاهری زندگی دربار، از ناکامیهای عاطفی خالی نماند. ازدواج نخستش با فوزیه به جدایی انجامید و عشق و دلبستگیاش به ثریا نیز نتوانست بر الزام داشتن ولیعهد غلبه کند. مردی که در برابر قدرتهای بزرگ جهان بر سر منافع کشورش مذاکره میکرد، در زندگی خصوصی حتی اختیار آن را نداشت که بیاعتنا به ضرورتهای سلطنت، با زنی که دوستش داشت زندگی کند.
چرا نمیخواهیم از این زاویه ببینیم که پشت آن چهره آرام و زندگی بهظاهر افسانهای، انسانی بود با همان آرزوها، دلبستگیها، شکستها و اندوههایی که هر انسان دیگری تجربه میکند؟ جوانی که میخواست عاشق شود، شادی کند و زندگی را بیازماید، اما حتی خصوصیترین انتخابهایش نیز زیر سایه مسئولیت پادشاهی قرار داشت. ازدواج با فرح و تشکیل خانواده، فصل دیگری از زندگی او گشود؛ اما چهبسا در پس آن همه شکوه و اقتدار، مردی زندگی میکرد که بارها طعم تنهایی و ناکامی را چشیده بود.
اما محمدرضاشاه تنها مرد بحرانها و نگرانیها نبود. آرزوی ساختن ایرانی آباد، صنعتی، مرفه و برخوردار از جایگاهی شایسته در جهان را دنبال میکرد. کشوری که در آغاز سلطنتش اشغال شده بود، در دهههای بعد شاهد گسترش صنایع، ساخت سدها، توسعه دانشگاهها، مدارس، بیمارستانها، راهها، اصلاحات ارضی، سپاه دانش و بهداشت و گسترش حقوق و حضور اجتماعی زنان شد.
ایران دیگر آن کشور درمانده شهریور ۱۳۲۰ نبود. کافی است به یاد آوریم که در بهمن ۱۳۵۳، رئیسجمهور فرانسه برای دیدار با شاه به محل تعطیلات او در سوئیس رفت؛ در روزگاری که ایران به تأمینکننده اعتبارات میلیارد دلاری برای اقتصاد فرانسه تبدیل شده بود. این فاصله، از کشوری اشغالشده تا کشوری با چنین قدرت چانهزنی بینالمللی، بخشی از واقعیت تاریخی آن دوران است.
در داوری تاریخی، معدل کارنامه اهمیت دارد، نه شمارش خطاها. مگر قرار است زمامداران را با معیار عصمت بسنجیم؟ کدام انسان و کدام حکومت در تاریخ از اشتباه مصون بوده است؟ خطا بخشی جداییناپذیر از تجربه و تکامل انسان است. آنچه باید سنجید، حاصل کار است؛ اینکه زمامداری کشوری را در چه وضعیتی تحویل گرفت، در دوران مسئولیت خود چه بر سر آن آورد و سرانجام چه میراثی بر جای گذاشت.
پس چرا هر بار که سخن از دستاوردهای محمدرضاشاه به میان میآید، گویی باید برای رعایت انصاف جمله کلیشهای «البته او هم اشتباهاتی داشت» یا «بهرغم خطاهایش» را به آن افزود؟ مگر کسی مدعی معصومیت او بوده است؟ چرا به جای چنین تعارفاتی، حاصل زندگی و مسئولیتش را نمیسنجیم؟
محمدرضاشاه کشوری اشغالشده، فقیر، گرفتار مداخلات بیگانگان و در معرض تجزیه را تحویل گرفت. برای داوری درباره کارنامه او، باید آن ایران را با ایران سال ۱۳۵۷ مقایسه کرد؛ با آنچه ساخته شد، با جایگاهی که کشور در جهان یافت و با میراثی که بر جای ماند.
با این همه، شاید برای شناخت وجه انسانی محمدرضاشاه، هیچ تصویری گویاتر از خاطرات اسدالله علم درباره نگرانی همیشگی او از بارندگی نباشد.
علم بارها نوشته است که شاه با شنیدن خبر باران خوشحال میشد و از نباریدن آن اندوهگین. از میزان بارندگی شهرها میپرسید، نگران ذخایر آب بود و اگر در نقطهای باران میبارید و در منطقهای دیگر نمیبارید، شادیاش کامل نمیشد.
چهارم فروردین ۱۳۵۵، به روایت علم، شاه آرزو میکند که بارندگی تا پایان اردیبهشت در مناطق سردسیر ادامه پیدا کند و میگوید تفاوت آن میتواند دو میلیون تن گندم و آسایش مردم باشد.
چه تصویر عجیبی است! مردی که با رهبران قدرتهای بزرگ جهان بر سر نفت، امنیت و سیاست مذاکره میکرد، میتوانست با شنیدن خبر باریدن چند میلیمتر باران در گوشهای از ایران شاد شود.
در پس آن لباسهای رسمی، نشانها و تشریفات پادشاهی، انسانی بود که چشم به آسمان داشت؛ به امید بارانی که زمینهای تشنه را سیراب کند و گندم بیشتری بر سفره مردم بنشاند.
نزدیک به نیمقرن از پایان سلطنت پهلوی میگذرد. سالهای بسیاری از این دوران، تصویر محمدرضاشاه عمدتاً از دریچه مخالفانش به جامعه عرضه شد؛ از جریانهای مارکسیستی و مذهبی گرفته تا گروههایی از روشنفکران، شاعران و نویسندگانی که در تخریب چهره او و پدرش مشارکت داشتند. اکنون نسلهای دیگری نیز میخواهند گذشته را نه صرفاً از زبان مخالفان و شعارهای انقلاب، بلکه با بررسی زندگی و سرنوشت واقعی کشور بشناسند.
چهارم آبان، فرصتی است برای یادآوری مردی که در بیست و یک سالگی، ناگهان بار مسئولیت کشوری اشغالشده را بر دوش گرفت؛ پدرش را از وطن رانده بودند، کشورش در معرض تجزیه بود و آیندهای نامعلوم پیش رویش قرار داشت. او سرانجام، همچون پدرش، دور از وطن از دنیا رفت.
شاید برای شناخت این مرد، بیش از تصویر تاجگذاری و شکوه دربار، باید همان جوان تنها را به یاد آورد که ناگهان جای پدر نشست؛ و همان پادشاه سالهای بعد را که گاهی کنار پنجره میایستاد و از دیدن شاخههای خیس درختان خوشحال میشد.
مردی که زندگی سیاسیاش با طوفان اشغال آغاز شد، در میان طوفان انقلاب پایان گرفت و در فاصله این دو، بارها چشم به آسمان دوخت؛ به امید بارانی برای سرزمینی که به کودکانش عشق میورزید.
دارکوب



















