در همين زمينه
19 مهر» چند آگهی تبلیغاتی (طنز)، روزنامه قدس18 شهریور» فتوكاتورهای سياسی گل آقا 8 مرداد» قوانين طلايی همسرداری برای مردان ایرانی 13 تیر» میگويند خانم های ایرانی در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند (طنز) 13 تیر» یک معادله ساده (طنز)
تازه های سايت پندار
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! دیدنیها >> در به در دربي (طنز)، دنيای اقتصادمحسن گروسي چند وقت پيش كه بيكاري به سرمان زده بود و در منزل دراز كشيده بوديم تصميم گرفتيم براي تنوع هم كه شده به استاديوم رفته و فوتبالي را از نزديك تماشا كنيم. اتفاقا همان روز مصادف بود با برگزاري دربي پايتخت بين آبي و قرمز! با خودمان گفتيم چه بهتر، از خانهنشيني كه بهتر است. از آنجا كه شنيده بوديم تغيير و تحولات و اتفاقاتي كه در دو باشگاه آبي و قرمز رخ ميدهد از تحولات بازار نفت و نرخ تورم و ترور بينظير بوتو و يازدهم سپتامبر هم مهمتر و حياتيتر است. براي احترام به ملت طرفدار سرخابيها هم كه شده لباسي را كه نصف آن قرمز و نصف ديگر آن آبي بود به تن كرده و مانند...ها از منزل بيرون زديم. وارد خيابان كه شديم ناگهان يك عدد بطري نوشابه به كلهمان اصابت كرده و ضارب ما را لنگي خطاب كرد. هنوز از گيجي ناشي از بطري مذكور رها نشده بوديم كه اين بار يكي از صندليهاي تكنفره اتوبوسهاي خط واحد به طرفمان پرتاب شد و اين يكي ضارب هم لقب كيسه حمام را به ما نسبت داد. ما هم كه منظور ضاربان محترم را از لنگ و كيسه حمام نميفهميديم جهت جان سالم به در بردن سريعا خودمان را به اتوبوسي حدودا سي ساله كه حامل طرفداران آبي و قرمز به طور مشترك بود، رسانده و مستقر شديم. بغل دستمان چند نفر از هواداران مشغول مرور شعارهاي مربوط (يا همان فحشهاي مربوطه) بوده و نحوه و زمان دقيق سر دادن آنها را تمرين ميكردند. عقب اتوبوس هم چند نفر ديگر كه ظاهري آراسته و مهندسماب داشتند بر سر شماره كفش يكي از بازيكنان، با هم درگير شده و مشغول پياده كردن فك يكديگر بودند و بعضيها هم كه... بيخيال بگذريم. خلاصه هر چه گذشت خودمان را به در ورزشگاه رسانديم. همزمان با مرور شعارهايي كه در اتوبوس ياد گرفته بوديم ناگهان يادمان افتاد كه اي دل غافل، بليت نداريم. اصلا حواسمان نبود دوستان فوتبالي در فدراسيون مربوطه لطف كرده و بليتهاي دربي را پيشفروش فرمودهاند. با اين ضدحالي كه خورده بوديم به سرمان زد به خانه برگشته و بازي را از تلويزيون رويت كنيم كه يك دفعه چشممان به جماعتي افتاد كه براي خريد بليت صف كشيده و از سر و كول يكديگر رفت و آمد ميكنند. اولش فكر كرديم دوباره بليتها در حال پيشفروش هستند، اما كمي جلوتر كه رفتيم با بنده خدايي كه شباهت بسياري به دلالها داشت و از قديميهاي بازار سياه به حساب ميآمد روبهرو و ملتفت شديم براي ورود به استاديوم بايد چيزي حدود هفتهشتهزار تومان پياده شويم. به هرحال چارهاي نبود، بليت را خريديم و راه استاديوم را در پيش گرفتيم. بين راه دوباره ناگهان ياد موضوع ديگري افتاديم و آن اينكه ما اصولا نه آبي بوديم و نه قرمز! به خاطر همين تصميم گرفتيم يك نيمه را در كنار آبيها و يك نيمه را در كنار قرمزها سپري كنيم (راستي تا يادمان نرفته همينجا از جانب خودمان و تمامي ملتي كه آن روز به استاديوم آمده بودند از برخورد محترمانه و دوستانه عزيزان نيروي انتظامي، چه كادري و چه وظيفه، تشكر به عمل آوريم) باور كنيد همين برخورد محترمانه و دوستانه سبب شد تا عمر داريم اين برخوردها را فراموش نكرده و به شدت مراقب اعمال و رفتار خودمان باشيم! شايد باورتان نشود عزيزان نيروي انتظامي حتي به ما اجازه ندادند روزنامه خودمان را هم كه در دست داشتيم با خود به ورزشگاه ببريم چرا كه معتقد بودند ممكن است ما جوگير شده و آن را آتش زده به طرف كمك داور پرتاب كنيم! ما هم هرچه گفتيم بابا روزنامه را براي خواندن با خود حمل ميكنيم نه آتش زدن به خرج عزيزان نرفت و دست آخر هم پس از كلي بازرسي خودمان را به قسمتي از استاديوم كه آبيها در آن مستقر بودند رسانديم. البته قبل از آن به لحاظ ترور نشدن توسط آبيها تكه قرمز لباسمان را درآورده و سوراخ كرده و در هوا چرخانديم و شعار «آبي سرور قرمز است» را سرداديم. (با عرض شرمندگي از قرمزها البته!) با اين كار و پس از حصول اطمينان مبني بر عدم ترور توسط قرمزها خودمان را به جمع آنها رسانده و شعار «قرمز سرور آبي است» سرداديم. نيمه دوم بازي هم كه دست كمي از نيمه اول نداشت و ما حتي يك موقعيت 2درصدي گل كه هيچ، يك كرنر درست و حسابي هم نديديم و كمي بابت هفت هشتهزار توماني كه براي بليت پياده شديم و آن بطري و صندلي كه به كلهمان اصابت كرد، حرص خورديم. حالا همه اينها به كنار، تازه اول بدبختيمان شروع شده بود كه چگونه خودمان را به منزل برسانيم در اين اوضاع شلوغ و خيل جمعيتي كه ميخواستند خود را به هر طريقي (زميني – دريايي – هوايي و البته قاچاقي) به منزل برسانند. در همين هول و ولاي رجوع به خانه بوديم كه يك دفعه يكي از تماشاگرنماهاي محترم پنجره اتوبوسي را به طور كامل از جا درآورده به وسط خيابان پرتاب كردند. ما هم كه اوضاع را جنگي و ناامن ديديم با هر بدبختي كه بود خودمان را آويزان يك اتوبوس درب و داغان كرده و شروع به خواندن ادعيه جهت سالم رسيدن به منزل كرديم. البته در بين راه چندين بار ديگر شاهد پرتاب صندلي و پنجره اتوبوسها به خيابان بوده و كلي حال كرده و با خود گفتيم ما كه از دربي چيزي گيرمان نيامده و نصف آن را خواب بوديم لااقل به واسطه اين پرتابها اندكي از هيجان نداشتهمان را خالي كنيم. ظاهرا خود برادران شركت واحدي هم چندان از اين شكستنها و پرتابها بدشان نيامده و ميخواستند به واسطه گرفتن خسارت، اتوبوسهاي عهد عتيق خود را نو كرده و بعد هم كلي منت سر ملت گذاشته كه اتوبوسهايمان به واسطه دربي درب و داغان شده است. سرتان را درد نياوريم آن روز با هر بدبختي بود خودمان را به منزل رسانده و پشت دستمان را داغ كرديم، ديگر جهت رفع بيكاري و تخليه هيجان نداشتهمان در بهدر دربي نشويم. Copyright: gooya.com 2016
|
||||||