ما در فرهنگی جمعگرا چنان در ازدحام فرسوده شدیم که دیگر حتا صدای نفس خود را نیز نمیشنویم. فرهنگی که در آن "جمع" نه همنشینی آزادانه انسانها، که سپری برای گریز از خویشتن است. ارسطو وقتی گفت "کسی که با تنهایی اش آسوده است، فراانسان است"، هرگز از بریدن پیوندهای انسانی سخن نمیگفت. او میدانست انسان ذاتاً موجودی اجتماعی است. مقصودش اما آن بود که بیشتر آدمیان از بیم مواجهه با تاریکیهای درون، به آغوش جمع پناه میبرند. جمع صدای ذهن را خاموش میکند؛ جایی است که در آن میتوان نقاب زد، زخمهای کهنه را در آینه ندید و تنها با تأیید جماعت، خود را از رنجِ خودفهمی رها کرد.
در محافل جمعگرای عقبمانده ایرانی، هنجاری حاکم است که می گوید باید رنگ جماعت باشی، سخن نامتعارف نگویی و مبادا عادتها را بلرزانی. این در حال است که در تنهایی، انسان با خویشتن روبهرو میشود و صاحب اختیار است و در آینه بیدروغ سکوت، هم خود را میبیند و هم جهان را. همینجا است که به تعبیر ارسطو، "بزرگترین ایدهها" زاده میشوند. با این همه، ما در جهانی زندگی میکنیم که در میان شبکههایی متراکم و فشرده محاصره شدهایم. شبکههایی که "تنهایی" را بیماری جلوه میدهند و بیوقفه میکوشند جای آن را با همهمهای بیحاصل پر کنند. مبادا نبوغی فردی، اندیشهای تازه یا صدایی متفاوت از عرف عادتزده، برخیزد.
اما هنرِ تنهایی در واقع امر این است؛ در جمع بودن بی آنکه جمع بتواند تو را از خودت مصادره کند. ما هرگز این هنر را نیاموختیم. در فرهنگ جمعگرایمان پیر و فرسوده شدیم، تا آنجا که از دل تکرار بیپایان ایدههای سیاسی و توده پرستانه حماقتی تاریخی سر برآورد و از آن، "رهبری خمینی"متولد شود. آری، هنوز نیز زیر فشار جماعتسازیِ شبکههای اجتماعی در محاصرهایم؛ جماعتهایی که "تنهایی" را نقب میزنند تا مبادا صدای فردیت برخیزد. بنگرید به شبکههای مجازی ایرانی را که چگونه به هم "نان قرض میدهند" تا حلقه امن و بیخطر جمع خود را حفظ کنند! و چه تلخ که صادق هدایت، نخستین قربانی همین جمعِ بیرحم بود؛ جمعی که تنهاییِ فرد را تاب نمی آورد و مدام علیه اش توطئه می کند تا او را، یا تسلیم هنجار جمع کند یا خنثایش سازد. امر و عادتی که در آن خبره شده ایم.
نیکروز اعظمی

از کجا تا کجا، ابوالفضل محققی
















