گفتوگویی که آقای تاکر کارلسون، از برجستهترین چهرههای رسانهای راستگرای آمریکا، با یک مفسر و فیلسوف چینی درباره جنگ اخیر ایران انجام داد، نکتههای بسیار شگفتانگیزی را پیرامون فرقههای مذهبی که به فرقههای «آخرالزمانی» معروف هستند و در آمریکا و در اسرائیل قدرت فوقالعادهای دارند نشان میدهد.
آقای جیانگ که در دانشگاه پکن به تدریس فلسفه مشغول است میگوید:
اسرائیل پروژهای دارد بنام «اسرائیل بزرگ» که بر اساس باورهایشان یهوه ـ خدای یهودیان ـ به حضرت ابراهیم وعده داده است قلمروی یهودیان از رود نیل در مصر تا کرانههای رود فرات در عراق را در بر میگیرد و حتی تا آناتولی ـ جنوب ترکیه کنونی ـ و بخشهایی از شبهجزیره عربستان امتداد پیدا میکند.
او میگوید: اسرائیل دیگر عقلانی عمل نمیکند بلکه نوعی تب آخرالزمانی بر این کشور غلبه کرده است.
در اسرائیل برخی خاخامها معتقدند حتی نابودی کامل تلآویو به نفع قوم یهود است چرا که به ظهور مسیحای موعود کمک میکند!
آقای جیانگ آنگاه به میزان تأثیرگذاری اندیشههای آخرالزمانی بر سیاست خارجی آمریکا اشاره میکند و میگوید:
حدود یک چهارم مردم آمریکا اوانجلیست هستند و بسیاری از آنها «مسیحی صهیونیست» هستند.
آنها باور دارند که اسرائیل برای تحقق نقشه خدا و بازگشت عیسی مسیح نقش حیاتی و محوری دارد.
یکی از چهرههای بسیار شناختهشده در این زمینه کشیشی بنام «جان هیگی» است که سازمان «مسیحیان متحد برای اسرائیل» را اداره میکند و هفت میلیون عضو دارد.
آنان کسانی هستند که بخش عمدهای از درگیریهای خاورمیانه را تأمین مالی میکنند و خواستار گسترش هر چه بیشتر شهرکهای یهودینشین در کرانه باختری رود اردن هستند.
بنابراین صهیونیسم مسیحی در آمریکا یک نیروی سیاسی فوقالعاده قدرتمند است که همراه با مجموعهای از انجمنها و سازمانهای مخفی میخواهند طرح آخرالزمانی اسرائیل بزرگ را به انجام برسانند.
ریشه اندیشههای آخرالزمانی را باید در ترکیبی از تجربههای تاریخی بهنگام بحران؛ ساختار روانی انسان و سنتهای کهن دینی جستجو کرد.
این اندیشهها نه ناگهانی بلکه در طول هزاران سال شکل گرفته و تکامل یافتهاند.
یکی از قدیمیترین و کهنترین صورتبندیهای منسجم اندیشه آخرالزمانی را میتوانیم در آیین زرتشت ببینیم.
در این سنت؛ جهان صحنه نبرد میان خیر و شر ـ اهورامزدا و اهریمن ـ است؛ تاریخ دارای آغاز و میانه و پایان است؛ و در پایان تاریخ؛ نجاتبخشی بنام «سوشیانت» ظهور میکند و در نتیجه داوری نهایی و نوسازی جهان رخ میدهد که به آن فرشگرد میگویند.
این الگو ـ یعنی الگوی زرتشت ـ بعدها تأثیر بسیار عمیقی بر ادیان دیگر میگذارد.
در آیین یهودیت شکلگیری اندیشه آخرالزمانی پس از شکست نظامی یهودیان از بابلیان و تبعید آنان از سرزمینشان به بابل صورت میگیرد.
حدود سال ۵۸۶ پیش از میلاد شهر اورشلیم سقوط میکند؛ معبد بزرگ یهودیان ویران میشود و همه شاهزادگان و کاهنان و نخبگان یهودی به بابل ـ عراق امروزی ـ تبعید میشوند و یک شوک تمدنی و فکری بر قوم یهود وارد میشود.
پیامدهای مهم این شکست و آوارگی؛ نوعی بحران هویت و تحول دینی بوجود میآورد که به شکلگیری اندیشههای آخرالزمانی منجر میشود.
در این زمان یهودیان با این پرسش روبرو میشوند که اگر خدا با ماست چرا شکست خوردهایم؟ به همین سبب متون دینی بازنویسی میشوند و مفهوم «خدای جهانی» تقویت میشود.
در دوران تبعید و آوارگی یهودیان؛ امید به نجاتدهنده آینده شکل میگیرد و ایدههایی همچون ظهور یک منجی برای بازگشت عدالت و داوری الهی تقویت میشود.
چند دهه بعد با فتوحات کورش بزرگ؛ یهودیان به سرزمین خود باز میگردند و معبد خود را بازسازی میکنند و متونی مانند «کتاب دانیال» نوشته میشود که تصاویری نمادین از پایان جهان و ظهور منجی ارائه میدهد.
در مسیحیت؛ اندیشه آخرالزمانی مسیحی ادامه سنتی است که در یهودیت در قرن ششم پیش از میلاد شکل گرفت.
ظهور متون آخرالزمانی مانند «کتاب دانیال» و طرح مفاهیمی چون رستاخیز مردگان و نبرد نهایی خیر و شر؛ اندیشههای آخرالزمانی را وارد مرحله جدیدی میکند.
انتظار بازگشت قریبالوقوع مسیح و باور به پایان نزدیک جهان و تأکید بر ملکوت خدا در متون اولیه مسیحی؛ بویژه در انجیل مرقس و مکاشفه یوحنا؛ بگونهای است که بسیاری از پیروان نخستین؛ گمان میکردند پایان جهان در زمان حیات خود آنان رخ خواهد داد.
علاوه بر این؛ تخریب اورشلیم بدست رومیان نقش بسیار بزرگی در تقویت اندیشههای آخرالزمانی داشت.
با گذشت زمان و عدم تحقق فوری «پایان جهان» کلیسا ناچار شد این اندیشه را بازتفسیر کند، در نتیجه توانست با تفسیر نمادین از متون آخرالزمانی؛ این انتظار فوری را به انتظاری بلندمدت تبدیل کند.
اگر بخواهیم شباهتها و تأثیرات متقابل اندیشههای آخرالزمانی در آیین زرتشت و یهودیت و مسیحیت و اسلام را بصورت تطبیقی بررسی کنیم خواهیم دید که آیین زرتشت برای نخستین بار یک نظام نسبتا کامل آخرالزمانی شکل میدهد که عناصر کلیدی آن عبارتند از ظهور منجی (سوشیانت) رستاخیز مردگان؛ داوری نهایی؛ و نوسازی جهان که به آن فراشوکرهتی (Frashokereti) میگفتند.
این ساختار منسجم بعدها بر یهودیت و مسیحیت و اسلام مستقیما تأثیر گذاشت.
در اسلام نیز قیامت و حسابرسی نهایی محور اصلی است و مفهوم «مهدی» بعنوان منجی در بسیاری از سنتها ـ بویژه سنت شیعی ـ پدیدار میشود و ریشه اصلی باورهای آخرالزمانی شیعی را شکل میدهد.
وقتی ریشههای روانشناختی این پدیده را بررسی میکنیم میبینیم که این اندیشهها فقط دینی نیستند بلکه پاسخ به نیازهای عمیق انسانیاند.
مفاهیمی چون معنا دادن به رنجهای انسان و بیعدالتیها؛ امید به پایان ظلم؛ اضطراب انسان نسبت به آینده نامعلوم؛ جنگ و قحطی و فروپاشیهای اجتماعی مفاهیمی هستند که به اندیشههای آخرالزمانی بال و پر میدهند.
حتی در جهان مدرن امروز شکل سکولار اندیشههای آخرالزمانی وجود دارد که خود را تحت عنوان «ایده پایان تاریخ» روایت فروپاشی تمدن انسانی و سناریوی هستهای و زیستمحیطی و تکنولوژیک نشان میدهد.
در جمعبندی کلی میتوانیم بگوییم اندیشههای آخرالزمانی از سه منبع برمیخیزد:
۱- سنتهای کهن دینی بویژه سنتهای ایران باستان
۲- تجربههای تاریخی بحران و فروپاشی
۳- نیاز روانی انسان به امید و عدالت نهایی
به همین دلیل این اندیشه در جهان مدرن نه تنها از میان نرفته بلکه به شکلی تازه بازتولید شده است.
در تحلیل تاریخی؛ اندیشه آخرالزمانی معمولا محصول دورههای بحران ساختاری است. یعنی هرگاه یک نظم سیاسی ـ اجتماعی دچار فروپاشی میشود و مشروعیت قدرت زیر سؤال میرود و نظم اخلاقی فرو میریزد و آینده غیرقابل پیشبینی میشود؛ در این شرایط ذهن جمعی بسوی روایتهای پایان جهان میرود.
نمونههای کلاسیک آن را میتوانیم در شکست و تبعید قوم یهود بدست پادشاه بابل؛ افول امپراتوری روم و ناامنیهای دیرپای سیاسی در جهان اسلام ببینیم.
در نتیجه؛ آخرالزمانگرایی نه پیشگویی آینده بلکه تفسیر بحران امروزی و حال و اکنونی است.
باور به وجود منجی؛ دو کارکرد اصلی دارد:
۱- تحمل رنج و باور به عدالت اخروی
۲- کاهش تنش اجتماعی
البته وجه دیگری از اندیشههای آخرالزمانی را هم میتوان در مشروعیتزدایی از نظم موجود و تحریک به تغییر رادیکال و انقلابی هم دید که نمونه آن را در بروز انقلاب اسلامی و نظم نوین آن دیدهایم.
گیلهمرد (حسن رجبنژاد)

ایران در راهِ روشنایی، رضا فرمند
















