این ایده که قدرت مردم به تنهایی میتواند یک مستبد را سرنگون کند، ایدهای رمانتیک است، اما تاریخ اغلب داستانهائی پیچیدهتر و تاریکتر را روایت میکند. در حالی که نافرمانی مدنی جرقهای بسیار قدرتمند است، منتقدان عدم خشونت "ناب" استدلال میکنند که این امر هرگز"تنها" عامل در گذار موفقیتآمیز یک کشور از دیکتاتوری به یک دموکراسی پایدار نبوده است.
در اینجا چند دلیل برای اینکه چرا نافرمانی مدنی، به تنهایی، اغلب در "اتمام کار" شکست میخورد، آورده شده است.
۱. نافرمانی مدنی با غیرقابل اداره کردن یک کشور عمل میکند، اما یک دیکتاتور میتواند تا زمانی که ارتش و نیروهای سرکوبگر به آن وفادار بمانند، بر یک کشور "ویران" حکومت کند. تاریخ نشان میدهد که دیکتاتورها تنها زمانی سقوط میکنند که "دستگاه امنیتی" (سپاه و بسیج) از تیراندازی خودداری کنند. اگر نیروهای مسلح متحد و وفادار به رژیم باقی بمانند (همانطور که در اعتراضات میدان تیانآنمن در سال ۱۳۶۸ ٫ قیام سوریه ۱۳۹۰ یا خیزش دیماه ۱۴۰۴ ایران دیده شد)، نافرمانی مدنی معمولاً به جای انتقال قدرت، به قتل عام منجر میشود.
در مواردی مانند انقلاب قدرت مردمی در سال ۱۹۸۶ در فیلیپین، فقط جمعیت نبودند؛ بلکه جدایی رهبران کلیدی نظامی (انریل و راموس) بود که در واقع تسلط مارکوس بر قدرت را در هم شکست.
۲. دومین مشکل خلأ قدرت و اقلیت "سازمانیافته" است. نافرمانی مدنی در شرایط ویژه ای در "تخریب" (نظام) عالی عمل میکند، اما اغلب در "ساخت" (ایجاد دموکراسی) ضعیف است.
در این رابطه درس بهار عربی بسیار پر ارزش است. در مصر، نافرمانی مدنی گسترده با موفقیت مبارک را برکنار کرد. با این حال، از آنجا که معترضان نه یک رهبر مومن به دموکراسی و نه یک شبکه افقی پرتوان الهام گرفته از ارزشهای لیبرالیسم داشتند، نتوانستند دولتی را سازماندهی کنند که مقبولیت همگانی داشته باشد و در نهایت به قدرت برسد. این امر به تنها دو نهاد سازمانیافته - اخوان المسلمین و ارتش - اجازه داد تا کنترل را به دست بگیرند و در نهایت به استبداد بازگردند. در اینجا وضعیت مصر بسیار شباهت به ایران ۱۳۵۷ و دو نهاد مذهب و ارتش داشت. شوربختانه برعکس مصر٫ در ایران عقب نشینی ارتش در مقابل مذهب به تثبیت رهبری خمینی و ایجاد جمهوری اسلامی تمام شد.
دیگر مشکل جنبشهای مدنی برای سرنگونی رژیمهايی مانند جمهوری اسلامی ضعف ساختاری است. اعتراضات زودگذر هستند. بدون وجود یک "دولت سایه" یا حزب سیاسی آماده برای مداخله، رهبران فعلی اغلب به سادگی چهره خود را تغییر میدهند وبا بازیهای سیاسی در قدرت باقی میمانند.
۳. سومین بازیگر ژئوپلیتیک خارجی است. ما میدانیم که به ندرت یک دیکتاتور در خلاء سرنگون میشود. اکثر نمونههای موفق نافرمانی مدنی به شدت توسط نیروهای خارجی حمایت یا پشتیبانی شدهاند. به نمونه های زیر بنگریم.
انقلابهای رنگی: جنبشها در اوکراین (نارنجی) یا گرجستان (رز) توسط فشار دیپلماتیک قابل توجه غرب و بودجه سازمانهای غیردولتی حمایت شدند.
تحریمها و انزوا: نافرمانی مدنی اغلب به عنوان "توجیه" برای تحریمهای بینالمللی عمل میکند که در واقع رژیم را از منابعی که برای پرداخت حقوق سربازانش نیاز دارد، محروم میکند. بدون آن فشار اقتصادی خارجی، بسیاری از دیکتاتورها میتوانند بیشتر از صبر معترضان دوام بیاورند.
۴. دیگر توهم نیروهای سیاسی رمانتیک توهم افسانه انقلاب «پاک» است. بسیاری از افسانه های موفقیت "غیرخشونتآمیز" در واقع شامل تهدیدهای اساسی قابل توجه از زور یا خرابکاری استراتژیک هستند که در کتابهای تاریخ یا در ذهن طرفداران "مبارزات مدنی" ذکر نشدهاند. اینها از اینقرارند.
خرابکاری اقتصادی: اعتصابات عمومی اغلب به عنوان "نافرمانی" طبقهبندی میشوند، اما به عنوان شکلی از جنگ اقتصادی عمل میکنند. ما در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ دیدیم که اعتصابات کارگران شرکت نفت و روزنامه نگاران دولت ایران را فلج کرد. این یک خرابکاری اقتصادی بود. در شرایطی مانند امروز ایران که جمهوری اسلامی چنین کنشهائی از جانب ملت ایران را بوسیله سرکوب وحشیانه مسدود کرده است این گزینه از روی میز ملت ایران برداشته شده است.
عدم تعهد به منافع ملی یا خشونت دفاعی: حتی در جنبشهای عمدتاً مسالمتآمیز، وجود حاشیههای رادیکال یا تهدید یک جنگ داخلی قریبالوقوع اغلب یک دیکتاتور را به ترک قدرت "متقاعد" میکند. محمد رضا شاه پهلوی به دلیل اکراه به کشتن هموطنانش از پادشاهی گذشت. آما بازماندگان جمهوری اسلامی فقط به این دلیل که تحت تأثیر اخلاق جمعیت قرار بگیرند، حکومت را رها نخواهند کرد؛ بازماندگان جمهوری اسلامی تنها زمانی ایران را ترک خواهند کرد که در یابند که هزینه ماندن از ترک قدرت بیشتر باشد.
پیش از آنکه به ادامه این تحلیل برسیم بهتر است که یک بررسی از واقعیتهای میدانی بکنیم. در حالی که نافرمانی مدنی "مشروعیت" را برای یک دولت جدید فراهم میکند، تقریباً همیشه "فروپاشی اجماع نخبگان" است که ملت را به دنبال محبوب ترین عناصر مخالف حکومت (اپوزیسیون) میفرستد. و آن لحظهای است که دوستان دیکتاتور تصمیم میگیرند که او دیگر فصل الخطاب نیست بلکه یک دردسر است - این آن ذهنیتی است که در واقع به رژیم پایان میدهد.
برای بسط این استدلال که نافرمانی مدنی هرگز "تنها" علت یک گذار دموکراتیک نیست، میتوانیم به سه مورد از معروفترین داستانهای "موفقیت" آن نگاهی بیندازیم. در هر مورد، روایت "قدرت مردم" اغلب فروپاشی بسیار عملگرایانهتر و بدبینانهتر ساختار قدرت نخبگان را پنهان میکند.
مورد اول کشور فیلیپین در۱۹۸۶ و سهگانه "ارتش-کلیسا-ایالات متحده" است. انقلاب بر اساس قدرت مردم اغلب به عنوان استاندارد طلایی برای سرنگونی غیرخشونتآمیز ذکر میشود، اما "نافرمانی" در خیابانهای فیلیپین در واقع "سپر" بود، نه "شمشیر". ابتدا باید توجه کنیم که انقلاب با جمعیت شروع نشد؛ با "کودتای نظامی شکستخورده" آغاز شد. وزیر دفاع، خوان پونس انریله، و ژنرال فیدل راموس، تنها پس از کشف نقشهشان برای تصاحب قدرت، از ارتش جدا شدند. آنها در یک اردوگاه نظامی به دام افتادند و از مردم خواستند که از آنها محافظت کنند.
سپس باید فاکتور کاردینال جیم سین که از نفوذ اجتماعی عظیم کلیسای کاتولیک برای بسیج میلیونها نفر استفاده کرد را در نظر بگیریم. بدون اینکه کلیسا به عنوان یک "مرکز فرماندهی اخلاقی" عمل کند، معترضان انسجام لازم برای رویارویی با تانکها را نداشتند.
دست آخر هم فشار خارجی که در تماس تلفنی رانالد ریگان رئیس جمهور وقت امریکا بود که در نهایت، مارکوس را مجبور به ترک کشور کرد و او فقط به خاطر جمعیت از ادامه حکمرانی نگذشت. او آنجا را ترک کرد زیرا ایالات متحده (حامی دیرینهاش) حمایتش را از او قطع کرد. رئیس جمهور رونالد ریگان شخصاً پیام داد که "زمان رفتن فرا رسیده است" و یک هلیکوپتر آمریکایی مارکوس را از کاخ بیرون برد.
مورد دوم بهار عربی سال ۲۰۱۱ و داستان دو ارتش است. در اینجا باید متذکر شد که مقایسه مصر و تونس با سوریه و بحرین نشان میدهد که "قدرت مردم" تنها در صورتی مؤثر است که "مزدوران اجیر شده" دیکتاتور تصمیم بگیرند که زمان تغییر فرا رسیده است. مورد مصر و تونس مورد "فراریان" است زیرا در هر دو کشور، ارتش یک نهاد حرفهای بود که توسط نیروی پلیس خصوصی دیکتاتور به حاشیه رانده شده بود. وقتی اعتراضات شروع شد، ژنرالها فرصتی دیدند تا از شر رهبری که مایه دردسر منافع نهادی شان بود، خلاص شوند. آنها به مردم "پیوستند"؛ رهبر را رها کردند تا نهاد را نجات دهند.
مورد سوریه و بحرین مورد وفاداران بود زیرا در سوریه، ارتش از طریق پیوندهای فرقهای و قومی (اقلیت علوی) به رژیم وابسته بود. از آنجا که سربازان معتقد بودند در صورت سقوط رژیم قتل عام میشوند، تا پای جان جنگیدند. نافرمانی مدنی در سوریه مسلماً بزرگتر و پایدارتر از تونس بود، اما به دلیل اینکه نظامیان هرگز از صفوف خود خارج نشدند، شکست خورد.
مورد سوم اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق در سال ۱۹۸۹ است. در اینجا عامل گورباچف ٫ انقلاب مخملی در چکسلواکی و سقوط دیوار برلین به عنوان پیروزیهای نهائی جشن گرفته میشوند، اما آنها فقط به دلیل تغییر عظیم در "ژئوپلیتیک یک ابرقدرت" ممکن شدند. برای دههها، اتحاد جماهیر شوروی از تانکها برای سرکوب نافرمانی مدنی استفاده میکرد (مجارستان ۱۹۵۶، پراگ ۱۹۶۸). در سال ۱۹۸۹، میخائیل گورباچف اعلام کرد که ارتش سرخ دیگر برای نجات دیکتاتورهای اروپای شرقی مداخله نخواهد کرد.
رژیمهای به سبک شوروی به دلیل ورشکستگی اقتصادی و از دست دادن کامل ایمان "نومنکلاتورا" (نخبگان حاکم) از درون در حال فروپاشی بودند. نافرمانی مدنی در را "نشکست"؛ بلکه به سادگی دری را که از قبل از لولا خارج شده بود، به داخل هل داد، زیرا نخبگان دیگر پول یا ارادهای برای قفل نگه داشتن آن نداشتند.
در اینجا مناسب است که اشاره ای هم به "قانون ۳.۵٪" بکنیم. یک مطالعه معروف توسط اریکا چنووت وجود دارد که نشان میدهد هیچ دولتی نمیتواند در برابر چالش ۳.۵٪ از جمعیت خود که در اعتراض غیرخشونتآمیز شرکت میکنند، مقاومت کند. با این حال، عمومی کردن این "قانون" یک گونه از خطای "همبستگی در مقابل علیت" است یکی به دلیل سوگیری انتخاب که در آن ما فقط بر اعتراضاتی که موفق شدند تمرکز میکنیم. ودیگری به دلیل نادیده گرفتن مثالهای نقض. جنبشهای عظیم در ایران (۱۳۸۸ ٫۱۳۹۶٫ ۱۳۹۸و ۱۴۰۴) هنگ کنگ (۱۳۹۹) و ونزوئلا از آستانه ۳.۵٪ بسیار فراتر رفتند، اما به دلیل اتحاد نخبگان و ارتش سرکوب شدند.
به علاوه این موارد٫ مردم ایران تجربه بسیار گرانقیمتی دارند از کارائی "قدرت مردم" و اینکه در شرایط ایران به تنهایی فاقد سازوکار لازم برای بقا در برابر رژیمی که هم قصد استفاده از خشونت نامحدود و هم دلایل ایدئولوژیکی که علیرغم شرایط انسجام داخلی نخبگانش را حفظ کرده هستند. رستاخیر دیماه ۱۴۰۴ که با قتل عام ۴۳۰۰۰ مردم غیر مسلح که تنها خواستهای سیاسیشان را فریاد میزدند بخوبی نشانگر وضعیت ویژه ایران است. ویژگیهای هویت و ابزار مورد استفاده بوسیله جمهوری اسلامی که همه مبارزات ملت ایران را به خاک و خون کشیده اینها هستند:
۱-جنبشهائی که بوسیله حامیان تداوم بقای جمهوری اسلامی رهبری میشوند: که در راس آن «تله اصلاحطلبی» را میتوان نام برد. جنبش سبز یکی از بزرگترین نمایشهای نافرمانی مدنی در تاریخ مدرن ایران بود، که میلیونها ایرانی پس از انتخاب مجدد و بحثبرانگیز محمود احمدینژاد زیر پرچم "رأی من کجاست؟" راهپیمایی کردند. این جنبش به دلایل ساختاری متعددی در دستیابی به دموکراسی شکست خورد:
وفاداری «دولت موازی»: برخلاف ارتش منظم در مصر، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج نیروهای ایدئولوژیک هستند. آنها فقط به دولت خدمت نمیکنند؛ آنها سهامداران دولت هستند. از آنجا که بقای اقتصادی و سیاسی آنها به رهبر وابسته بود، هیچ شانسی برای "فرار نظامی" مانند آنچه در فیلیپین یا تونس رخ داد، وجود نداشت.
محدودیت رهبری: رهبران جنبش (میرحسین موسوی و مهدی کروبی) از خودیهایی بودند که میخواستند سیستم را "اصلاح" کنند، نه اینکه آن را سرنگون کنند. این برای آنها یک سقف استراتژیک ایجاد کرد؛ وقتی گسترش جنبش سبز به ورای مقیاس انتظار حکومت رسید دولت به خشونت وحشیانه روی آورد، رهبران تمایلی به فراخوان برای تشدید انقلابی که ممکن بود کنترل رژیم را در هم بشکند، نداشتند و در نهایت با قربانی کردن ملت جلوی سرنگونی جمهوری اسلامی را گرفتند.
انزوای شهری: در حالی که اعتراضات در تهران و سایر شهرهای بزرگ گسترده بود، رژیم با موفقیت به "حاشیه" روستایی و طبقه کارگر پیام داد که این جنبش یک "انقلاب مخملی" نخبگان و مورد حمایت غرب است. این امر از توقف کامل کار در سطح ملی (اعتصاب عمومی) که معمولاً برای فلج کردن یک دیکتاتوری لازم است، جلوگیری کرد.
۲-جنبشهائی که بوسیله براندازان رهبری میشوند: که در راس آن "رستاخیز شیروخورشید" دیماه ۱۴۰۴ قرار دارد. این به عنوان یک جنبش نافرمانی مدنی کلاسیک آغاز شد - راهپیماییهای مسالمتآمیز، شعارهای کرامت انسانی و کمیتههای سازماندهی محلی. این جنبش بسیار سریعتر و خشونتآمیزتر از جنبش سبزبا قتل عام بینظیر در تاریخ ایران به بنبست رسید. این جنبش هم به دلایل زیر در سرنگونی جمهوری اسلامی شکست خورد:
انسجام «درونگروهی» فرقهای: رژیم جمهوری اسلامی دههها تلاش کرده بود تا اطمینان حاصل کند که افسران ارشد سپاه و ارتش و بسیج از وفاداران به همان فلسفه اسلامی (مهدویت و دشمنی با ملیگرائی) تشکیل شدهاند. آنها اعتراضات را نه به عنوان فراخوانی برای دموکراسی، بلکه به عنوان یک تهدید وجودی برای رسالت الهی و زندگی خود میدیدند. این بدان معنا بود که «مردان مسلح» نه تنها وفادار ماندند - بلکه به ابزار اصلی سرکوب تبدیل شدند.
شکست «اهرم شهروندی»: انتظار برای یک گذار مسالمتآمیز در ایران منجر به یک درک ویرانگر شد. اگر یک دیکتاتور مایل به نابودی ملت برای حفظ نظام باشد، نافرمانی مدنی هیچ اهرمی ندارد. معترضان در تهران و ۹۳۷ شهر دیگر ایران توانستند ترافیک را متوقف کنند، اما نمیتوانستند جلوی تیربارهای سنگین و گلوله های جنگی را بگیرند.
شکست فاکتور اقتصادی: گذار از نافرمانی مدنی به «سازوکار اقتصادی» تغییر رژیم، چرخشی از فشار روانی به فلج ساختاری است. در حالی که خیابان مشروعیت میبخشد، این متوقف کردن "چرخدندههای دولت" است که اغلب ضربه نهایی را وارد میکند.
در بافت ایران، این هدفی دستنیافتنی برای نزدیک به پنج دهه بوده است به این دلایل:
شکست اعتصابات عمومی: اینها از ۱۳۵۷ تا کنون شکست خورده اند. انقلاب ۱۳۵۷ عمدتاً به دلیل اعتصابات کارگران نفت که حکومت شاه را از ارز خارجی مورد نیاز برای پرداخت به ارتش و بوروکراسی محروم کرد، به موفقیت رسید. از آن زمان، جمهوری اسلامی با تمهیدات گوناگون اقتصاد ایران را "بازمهندسی" کرده است تا از تکرار آن جلوگیری کند. این تمهیدات از اینقرارند:
ظهور "بنیادها" و سپاه: بخشهای بزرگی از اقتصاد توسط سپاه پاسداران و بنیادهای مذهبی (بنیادها) کنترل میشود. این نهادها نه فقط از قانون پیروی نمیکنند؛ بلکه آنها "خود" قانون هستند. اگر یک مغازهدار بخش خصوصی اعتصاب کند، با بسیج روبرو میشود. اگر یک کارگر بخش دولتی اعتصاب کند، توسط اطلاعات سپاه بسرعت اخراج و جایگزین میشود.
سپر یارانهای: برای دههها، رژیم از ثروت نفت برای یارانه دادن به کالاهای اساسی برای پایگاه "وفاداران" استفاده میکرد. در حالی که این یارانهها تحت تحریمها کاهش یافتهاند، رژیم هنوز توزیع غذا و سوخت را کنترل میکند و یک اعتصاب سراسری و پایدار را به خطر گرسنگی واقعی برای طبقه کارگر تبدیل میکند.
نیروی کار پراکنده: اتحادیههای مستقل غیرقانونی هستند. بدون یک "کمیته اعتصاب" متمرکز، اعتصابهای فردی محلی باقی میمانند - محدود به یک کارخانه نیشکر یا یک صنف خاص مانند کامیونداران - به جای اینکه در فلج کامل ملی که در سال ۱۳۵۷ دیده شد، ادغام شوند.
منبع ارز خارجی: درپی حمایتهای چین و روسیه از جمهوری اسلامی گزینه محاصره اقتصادی برای سرنگونی در دسترس نیست زیرا چین با خوشحالی نفت ایران را با تخفیف بالا میخرد و در ازای آن کالاهای بنجلی که در طول این جنگ مرغوبیتشان افشا شد به جمهوری اسلامی میفروشد. این درآمد "بازار خاکستری" همان چیزی است که به رژیم اجازه میدهد تحریمهای بانکی غرب را دور بزند، به دستگاههای امنیتی پول بدهد و نیروهای نیابتی منطقهای خود را تأمین مالی کند.
بنبست بینالمللی: برخلاف مورد بلوک شرق در ۱۹۸۹، که اتحاد جماهیر شوروی عقبنشینی کرد، رژیم جمهوری اسلامی بهطور فعال توسط قدرتهای خارجی (روسیه و چین) که منابع نظامی و مالی را با نادیده گرفتن "اراده مردم" ایران برای مدت نامحدود فراهم میکردند، سرپا نگه داشته شده است.
این ویژگیهای رژیم چه در رابطه با چپاول أموال ملت٫ سرکوب اعتراضات توده ای٫ و چه حمایت جارجی در مورد روسیه و چین و چه در امریکا و اسرائیل ستیزی شرایط ایران را به نقطه ای رسانده که امروز ایرانیان از خود میپرسند که آیا مبارزات مردم (سیاست داخلی) یا حمله خارجی (سیاست خارجی) ایران را نجات خواهد داد. برای پاسخ به این پرسش باید به دلایل حمله خارجی هم پرداخت.
سیاست مهار شکست خورد. ایالات متحده و اسرائیل پس از دو دهه مذاکرات با جمهوری اسلامی برای از بین بردن تهدیدات آن به این نتیجه رسیدند که تا زمانی که رهبری فعلی در قدرت باشد، هیچ معاهدهای (مانند برجام منسوخ شده) به طور دائم منجر به یک بازدارندگی هستهای نخواهد شد. یک جمهوری اسلامی مجهز به سلاح هستهای از دیدگاه اسرائیل مترادف با نابودی آن کشور، و از دیدگاه ایالات متحده به معنی "مسابقه تسلیحاتی هسته ای" با عربستان سعودی و ترکیه را آغاز خواهد کرد و عملاً پتانسیل نابودی مهمترین منبع انرژی جهان را حداکثری خواهد کرد و به نفوذ ایالات متحده در خاورمیانه که مبنای ثبات جهانی و توسعه اقتصاد منطقه بوده پایان خواهد داد.
دلیل اینکه ایالات متحده سرنگونی جمهوری اسلامی را در سال ۲۰۲۶ یک ضرورت استراتژیک میداند، ناشی از «"طوفانی تمام عیار" از عوامل هستهای، منطقهای و اقتصادی است. جمهوری اسلامی با سیاستهایش شرایطی را ایجاد کرد که برای واشنگتن، هزینه "عدم اقدام" بساتر بالاتر از خطر جنگ مستقیم شد. بسیاری از استراتژیستها در سال ۲۰۲۶ روشن کردن تکلیف جمهوری اسلامی را "ضرورت وجودی" مینامند. فراتر از نفوذ منطقهای یا قیمت نفت، دلیل اینکه چرا ایالات متحده و اسرائیل احساس میکنند "نابودی" جمهوری اسلامی هدف استراتژیک آنها شده، بر اساس دکترین «آرماگدون» است - این باور که رژیم جمهوری اسلامی به سلاحهای هستهای نه به عنوان یک عامل بازدارنده، بلکه به عنوان ابزاری برای یک رویارویی نهایی و آخرالزمانی نگاه میکند.
برخلاف جنگ سرد، که در آن ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی با قبول دکترین "نابودی تضمینشده متقابل" (Mutually Assured Destruction, MAD) عمل میکردند، نگرانی در اورشلیم و واشنگتن این است که رهبری جمهوری اسلامی ممکن است به معنای سنتی "بازیگر منطقی" نباشد. اگر رژیمی معتقد باشد که نابودی "نهاد صهیونیستی" یک وظیفه الهی است، آنگاه تهدید به نابودی تلافیجویانه (حتی هستهای) ممکن است به عنوان یک عامل بازدارنده عمل نکند. این همان نظریه "دولت بمبگذار انتحاری" است - این ایده که رژیم حاضر است ایران را فدا کند تا به هدف ایدئولوژیک محو اسرائیل از نقشه جهان دست یابد.
پس میبینیم که ملت ایران برای مبارزاتشان فراروی جمهوری اسلامی٫ و آمریکا و اسرائیل برای جنگ با آن هریک دلایل خود را دارند که در این نقطه تاریخ با یکدیگر همسوئی پیدا کرده اند. مهمتر آنکه هیچیک به تنهائی نمیتوانند این پدیده شوم را از بین ببرند. ولی هر دو نیک نیز میدانند که درهمانحال نمیتوانند اجازه دهند که این وصله ناجور به تن تمدن امروز جهان به زندگی سراسر ننگ خود بیش ازاین ادامه دهد. پس چه باید کرد؟
جان کلام اینکه نافرمانی مدنی فرصتی برای دموکراسی ایجاد میکند، اما سرنگونی واقعی تقریباً همیشه یک "کودتای درون حلقه قدرت" است که با فشار خیابانها آغاز میشود. حقیقت تلخ این است که در "فیزیک قدرت"، تودهای از مردم غیرمسلح تنها در صورتی میتوانند یک رژیم را سرنگون کنند که ستونهای پشتیبان خود رژیم (ارتش، بانکها، رسانهها) تصمیم بگیرند که نادیده گرفتن توده مردم خطرناکتر از نگه داشتن نظام است. حملات امریکا و اسرائیل توان ایجاد این شرایط را دارد. از طرف دیگر سرپیچی سپاه پاسداران از پذیرش گستره تنفر عموی از رژیم و ادامهی دنبال کردن ایدئولوژی "آرماگدون" هم برای ایالات متحده و اسرائیل چارهای جز همان فرجامی که سعی در جلوگیری از آن داشتند، یعنی نابودی رژیم، باقی نگذاشته است. کشتار دیماه ۱۴۰۴ نشان میدهد که دکترین "آرماگدون" سرانجام درگیری را از نقطه مهار فراتر برده است.
با آغاز "عملیات خشم حماسی" در ۲۸ فوریه، ایالات متحده و اسرائیل از "مدیریت" تهدید جمهوری اسلامی به "سر بریدن و برچیدن" سیستماتیک رژیم روی آوردهاند. در همان حال ما میدانیم که ایالات متحده نمیتواند یک "جنگ فرسایشی" چند ساله در خلیج فارس را تحمل کند. به این دلیل ایالت متحده چاره ای جز نابودی رژیم ندارد. این معضل فقط یک راه دارد. ایالات متحده با اشغال جزیره خارک پس از نابودی نیروی دریایی سپاه پاسداران، قصد دارد درآمد رژیم را تا جایی که دیگر نتواند به دستگاههای امنیتی حقوق پرداخت کند، "خشک" کند. هدف، گذار اجباری به شرایطی است که تنگه را باز نگه دارد و شرایط را برای ملت ایران برای ایفای نقش خود فراهم کند. در این بزنگاه تاریخی این هدف نیاز به کار تیمی امریکا٫ اسرائیل و ملت ایران دارد. هر نگاهی که به قضاوت زیربنای اخلاقی این شرکای ملت ایران در این بزنگاه تاریخی برای رهائی ایران و جهان از این خطر موهش بپردازد در حقیقت آشکار ساخته که در بهترین حالت نصف قضیه را درک کرده است.

پاره یی ملاحظات، بهمن پارسا
















