تقابل دو نگاه؛ از مطالبه پاسخگویی تا تقدیس مرگ
اکانت عامل ناشناس در X نوشته است:
«من بهعنوان یک ایرانی، با توجه به قریبالوقوع بودن جنگ، از جمهوری اسلامی میخواهم صریح و شفاف توضیح دهد: در صورت عدم تسلیم، چه راهبرد عملی برای دفاع از مردم دارد؟ و از همه کسانی که خود را ضد جنگ میدانند نیز میخواهم مسئولیتپذیر باشند، از حکومت سپاه بخواهند تسلیم اراده مردم بشود.»
و آخوندی به نام رسول زمانی پاسخ داده است:
«جنگ نعمت بزرگوار.
در هر صورت ما پیروزیم.
حتی اگر کشته شویم.»
تمام بدبختیها و مشکلات یک ملت را در همین تقابل ببینید؛ تقابلی که خیلی روشن دو نوع نگاه را رودرروی هم قرار میدهد:
آنچه در ادبیات سیاسی میتوان «گفتمان مسئولیتمحور» در برابر «گفتمان ایدئولوژیک/شهادتمحور» نامید.
بیایید بیرون از هر عقیدهای این گفتوگو را بررسی کنیم.
توییت عامل ناشناس مبتنی بر مطالبه شفافیت و پاسخگویی است. از حاکمیت میخواهد «در صورت عدم تسلیم»، برنامه عملی دفاع از مردم را توضیح دهد. تمرکز حرفش بر مردم است، نه شعار. محور پرسش این است که هزینه جنگ را چه کسی میدهد و چه طرحی برای کاهش آن هزینه هولناک وجود دارد. و چون سرنوشت جان و مال مردم در میان است، پایان کلامش را هم به اراده خود مردم ارجاع میدهد و میگوید اگر قرار به تسلیم است، باید تصمیم مردمی باشد که بار اصلی هزینه جانی و مالی بر دوش آنهاست، نه ساختار نظامی-سیاسی.
این نوع بیان، در چارچوب عقلانیت، رویکردی واقعگرایانه است؛ یعنی تصمیمگیری بر اساس سنجش هزینه و فایده، نه بر پایه ارزشهای انتزاعی و وعدههای آنجهانی.
حال بیایید نگاه کنیم به پاسخ آخوند، رسول زمانی.
پاسخ او دقیقاً در نقطه مقابل ایستاده است: ارزشگذاری جنگ بهعنوان «نعمت». این تعبیر سابقه ایدئولوژیک دارد و در گفتمان رسمی جنگ ایران و عراق نیز بارها تکرار شده بود.
تعریف پیروزی در این نگاه، معیاری قابل دیدن و قابل اندازهگیری ندارد: «در هر صورت ما پیروزیم، حتی اگر کشته شویم.»
این تعریف، پیروزی را از واقعیت مادی، یعنی حفظ جان، سرزمین و رفاه، جدا میکند؛ همان چیزهایی که برای مردمی مانند صاحب اکانت عامل ناشناس اهمیت دارد.
وقتی پای جان یک ملت در میان است، اگر این را صرفاً یک اختلاف نظر بدانیم، سادهسازی خطرناکی کردهایم. جامعه ما با دو تعریف متفاوت از «واقعیت» روبهروست: در نگاه اول، واقعیت یعنی جان انسانها، اقتصاد و پیامدهای ملموس. در نگاه دوم، واقعیت به یک معنای ایدئولوژیک تقلیل پیدا میکند: پیروزی حتی در مرگ.
میان این دو، زبان مشترک بهسادگی شکل نمیگیرد.
در این میان، فشارها و هزینههایی که بر جامعه تحمیل شده--از اعدامها تا کشتار دیماه--برای بخش بزرگی از جامعه این پرسش را جدیتر کرده است که آیا هزینه یک باور باید از جان دیگران پرداخت شود؟
برای آنکه بدانید این شکاف تا چه اندازه عمیق است، کافی است واکنشهای مردم به همین پاسخ را ببینید.
یکی نوشته است:
«شما که دوست دارید کشته بشید، برید... اینجوری کل مشکل خودبهخود حل میشه.»
این جمله ساده، در واقع یک اعتراض عمیق است: چرا هزینه یک باور باید از جان دیگران پرداخت شود؟
یا آن یکی که میپرسد:
«خودت حاضری لباس رزم بپوشی یا فقط از بچهها و مردم غیرنظامی خرج میکنید؟»
این دقیقاً همان نقطهای است که گفتمان «شهادت» به چالش کشیده میشود: فاصله میان شعار و عمل.
و شاید تندترین جمله، آنجاست که میگوید:
«ایران رو ویران کردن، ۹۰ میلیون نفر رو بدبخت کردن که فقط برید بهشت؟»
اینها دیگر تحلیل نیست؛ صدای یک جامعه است.
جان و مال این گروه را آن گروه به گروگان گرفته است. هر روز تعدادی از آنان را اعدام میکند. دهها هزار نفر از آنان را همین سه ماه پیش کشته است.
متن اینک سؤالی دارد؛ نه از گروه اول و نه دوم، بلکه از کسانی که باور دارند باید با ساز زدن و کتاب خواندن مبارزه مدنی کرد و ده سال هم در این راه هیچی نیست:
در برابر این گروگانگیری چه باید کرد؟

این هم روشنفکر پیشتاز ما!
















