بررسی تفاوت فلسفه سیاسی پلاتون و ارسطو نشاندهنده اختلافاتی بنیادین در دیدگاههای این دو فیلسوف به دولت، جامعه و سیاست است. پلاتون اهمیتی ویژه به انقلاب فرهنگی میدهد و خواستار تغییرات بنیادین در ساختار فکری و اجتماعی است، در حالی که ارسطو تمایلی به برهم زدن ارتباط خود با فرهنگ غالب و سیاست موجود ندارد.
این تفاوت نظریه سیاسی در بسیاری از جنبهها قابل مشاهده است: پلاتون بر یک ایده واحد تأکید دارد و به دنبال یک جامعه ایدهآل با فلسفهای منسجم است، در حالی که ارسطو بر تعدد و تنوع ایدهها تأکید میکند.
از نگاه پلاتون، نقش فیلسوفان در دولت مرکزی و ایدهآل تعیینکننده است و آنان باید جای شاعران را بگیرند، چرا که از نگاه او شاعران با ارائه تصورات غلط، جامعه را از مسیر حقایق منحرف میکنند. در مقابل، ارسطو به نقش مثبت شاعران در برانگیختن تفکر شهروندان باور داشت و تراژدیها را برای شکوفایی اندیشه در دولت ضروری میدانست.
پلاتون فلسفه سیاسی خود را با اعتقادات ماوراء طبیعی ترکیب کرد و آن را پایهای محکم برای سازماندهی اجتماعی میدانست؛ ویژگیای که در تصویر مشهور او نیز دیده میشود: پلاتون که انگشت خود را به طرف آسمان گرفته، نمایانگر نگاه فیلسوف به متافیزیک است. اما ارسطو بر فلسفه عملی تأکید دارد و نگاهش متمرکز به زمین است، به این معنا که او بیش از آنکه بخواهد تغییر بنیادی ایجاد کند، در تلاش برای اصلاح و بهینهسازی شرایط موجود جامعه بود.¹
پلاتون، پس از تجربه تلخی که از اعدام سقراط داشت، از سیاست عملی دوری کرد و به ایجاد یک مدل ذهنی از دولت ایدهآل خود پرداخت. او در کتاب «جمهوری» (Politeia) دولتی را ترسیم میکند که بر پایه عدالت و عقل بنا شده است؛ دولتی که در آن فیلسوفان حاکمان اصلی هستند و نظم جامعه تحت نظارت آنان برقرار میشود.
برخلاف دموکراسی آتنی که شاعران نقشی کلیدی در تعلیم و تربیت شهروندان ایفا میکردند، پلاتون شاعران را حذف کرد و موسیقی و اساطیر را نیز از جامعه کنار میگذارد. از سوی دیگر، ارسطو رویکردی متفاوت پیش میگیرد؛ او با انتقاد از جنبههای منفی جامعه موجود، نقاط قوت آن را حفظ کرده و بر جداسازی ارزشها و آداب مثبت از موارد منفی تمرکز دارد.
ارسطو انعطاف بیشتری نشان داده و به فرهنگ حاکم پایبند باقی میماند، برخلاف پلاتون که خواهان تمرکز کامل دولت بر یک هویت فکری واحد است.
در نهایت، تفاوت اصلی میان پلاتون و ارسطو در این است که اولی معتقد به یک انقلاب فرهنگی است که تغییرات بنیادین را لازم میبیند، در حالی که دومی فیلسوفی عملگراست که اصلاح شرایط موجود را اولویت میداند.
برای پلاتون، دولت ایدهآل باید مانند یک خانواده بزرگ باشد، با تساوی کامل بین زنان و مردان، الزام همگانی برای تعالی اخلاقی و انسجام فکری واحد؛ اما برای ارسطو، تعدد نظرات و سازگاری با جامعه مقدمتر است.
آزادی زنان، خانواده و دولت
بحث در مورد آزادی زنان و دیدگاههای پلاتون و ارسطو درباره خانواده و دولت نیز به تفاوتهای بنیادینی میان این دو فیلسوف اشاره میکند.
پلاتون، بهجای حمایت از آزادی زنان به معنای مشارکت برابر در جامعه، خواهان انحلال ساختار خانواده سنتی و جذب زنان در شهر آرمانی خود است. این ایده نتیجه تفکر یگانهگرای اوست؛ رویکردی که در آن همهچیز باید در قالب واحد خاصی قرار گیرد.
به باور پلاتون، هر فرد باید تنها یک نقش تخصصی داشته باشد، چرا که انجام وظایف متعدد مانع کسب تخصص برتر میشود. شهر ایدهآل پلاتون نظامی منسجم و یکپارچه از متخصصان است.
در نقطه مقابل، ارسطو به تنوع و چندگانگی (Multiplicity) در شکلدهی دولت باور دارد. از نظر او، دولت نباید این تفاوتها را از میان بردارد و همه شهروندان را یکسان و همگون سازد.
طبق دیدگاه ارسطو، سیاست عرصهای نیست که فقط به متخصصان محدود شود؛ افراد عادی نیز میتوانند در مسائل سیاسی اظهارنظر کنند.
ارسطو با مثالی روشن این موضوع را شرح میدهد: همانطور که منتقدان ادبیات میتوانند آثار هنری را نقد کنند، حتی اگر خود نویسنده نباشند، ساکنان یک خانه یا مهمانان یک غذا نیز میتوانند درباره کیفیت آن نظر دهند؛ بنابراین سیاست نیز باید شامل مشارکت تمام افراد جامعه باشد.
ارسطو معتقد است که هر شهروندی قابلیت تبدیل شدن به سیاستمدار را دارد و دولتی که تنها در دست متخصصان نخبه باشد، اصول دموکراسی را زیر پا میگذارد. در مقابل، پلاتون به حکمرانی نخبگان سیاسی اعتقاد دارد و آزادی فردی شهروندان را تهدیدی برای دموکراسی میداند.
از سوی دیگر، نگاه پلاتون به خانواده بهعنوان الگویی برای دولت، توسط ارسطو رد میشود. ارسطو استدلال میکند که خانواده، با ساختار پدرسالارانه خود، شامل افراد نابالغ و بیبهره از آزادی است، در حالی که دولت متشکل از شهروندانی آزاد و بالغ است.
ارسطو این تفاوت را مشابه اختلاف میان دیکتاتوری پدرسالارانه و حکومتی جمهوریخواهانه میداند. منتقدان مدرن، همچون کانت و جان لاک، نیز حکومت پدرسالاری را مردود شمردهاند و هانا آرنت موافق نقدهای ارسطو بر دولت یکپارچه و بسته پلاتونی بود.
سیاست، اخلاق و دموکراسی یونانی
سیاست با عقاید متنوع و شیوههای گوناگون زندگی شهروندان ارتباط مستقیم دارد. از آنجا که هیچیک از این عقاید نمیتوانند بهتنهایی ادعا کنند که بیانگر حقیقت مطلق هستند، ضروری است که این دیدگاهها در برابر یکدیگر قرار گرفته و مورد گفتوگو و بررسی قرار گیرند.
سیاستمداران نه نقش پدر خانواده را دارند و نه میتوان آنها را پدر دولت دانست.
فلسفه سیاسی پلاتون نهتنها جنبهای ضد دموکراتیک دارد، بلکه شاخهای از متافیزیک نیز محسوب میشود. برای نخستین بار، واژه الهیات توسط پلاتون مطرح شد و او در کتاب «قوانین» (Nomoi) نوعی آرمانشهر الهی را طراحی کرد که در آن امکان بیان عقاید مخالف با این جهانبینی مذهبی فیلسوف وجود نداشت.
اگرچه پرسش بنیادی پلاتون همواره مطرح بوده است: کدام نظام حکومتی بهتر است و کدام سازوکار عادلانهتر؟
پس از جنگ جهانی دوم، فیلسوف برجسته انگلیسی، کارل پوپر، در کتاب «جامعه باز و دشمنانش» سعی کرد پلاتون را، به همراه هگل و مارکس، بهعنوان نظریهپردازان حکومتهای استبدادی معرفی کند.
با این حال، اگرچه پوپر درست میگوید که پلاتون منتقد دموکراسی بود، اما نمیتوان او را به معنای دقیق کلمه فیلسوفی خودکامه دانست. در دولت مطلوب پلاتون نه تبعیض طبقاتی وجود داشت و نه استثمار افراد. همچنین او با تروریسم، ایدئولوژیها یا احزاب تودهای که پایهگذار رژیمهای مستبدی همچون هیتلر و استالین بودند، بیگانه بود.
تا قرن سیزدهم میلادی، فلسفه پلاتون توجه ویژه مسیحیان اروپا را به خود جلب کرده بود، چرا که سیاست و اخلاق تحت بینشی مذهبی و متافیزیکی تحلیل میشدند.
فلسفه پلاتون شباهتهای بسیاری با آموزههای مسیحیت دارد: در فلسفه پلاتون، ایدههایی در آسمان وجود دارند و مسیحیت به جاودانگی روح باور دارد؛ همچنین پلاتون به وجود جهانی دیگر اعتقاد داشت.
ارسطو، برخلاف پلاتون، به روح جاودان یا خلقت جهان از نیستی ایمان نداشت. به همین دلیل بود که فیلسوفان اسلامی، مانند ابنسینا و ابنرشد (Averroes)، نتوانستند فلسفه ارسطو را با آموزههای قرآنی وفق دهند.
همچنین ارسطو از نظریات خاص خود نیز بهره برد؛ برای مثال، فیلسوف تأکید داشت که چون اکثریت شهروندان از طبقات فرودست جامعه هستند و شمار سرمایهداران کم است، وظیفه دولت آن است که نیازهای آن اقشار فقیرتر را برآورد کند.
یونانیان نهتنها کاشف اصول بنیادین دموکراسی بودند، بلکه بهطور کلی سیاست یک مفهوم یونانی است؛ مفهومی که برای شهروندان یونان در قرنهای چهارم و پنجم پیش از میلاد، به معنای هنر تحلیل مسائل اجتماعی و بحث آزاد درباره آنها در محیطی باز، شفاف و با مشارکت تمامی طبقات اجتماعی تعریف میشد.
البته در دنیای قدیم، تنها یونانیان نبودند که مفهوم سیاست را شناخته بودند؛ حتی در میانرودان نیز زمینههایی از سیاست و، به شکل محدودتر، دموکراسی قابل مشاهده بود. اما تفاوت اصلی این است که تنها سیاست و دموکراسی یونانی تأثیری ماندگار بر تاریخ بشریت داشتهاند، نه دستاوردهای ملتهای دیگر.
یونانیان نه فقط بنیانگذار سیاست به مفهوم امروزی آن بودند، بلکه توانستند این مفهوم را گسترش دهند و نظریههای سیاسی را تدوین کنند؛ نظریههایی که امروزه نیز در فلسفه سیاسی پلاتون و ارسطو قابل مطالعهاند.
عصر روشنگری اروپا در قرنهای هجدهم و نوزدهم دوباره به این میراث یونانی رجوع کرد و بر همین اساس، پایههای دنیای مدرن غرب بنا شد.
همچنین لازم به یادآوری است که در فلسفه سیاسی پلاتون و ارسطو ـ برخلاف دوره مدرن که با اندیشه ماکیاولی شکل گرفت ـ سیاست و اخلاق جدا از هم نبودند. این پیوند میان سیاست و اخلاق، خود نمادی از برتری شرایط اجتماعی یونان باستان در قرون پنجم و چهارم پیش از میلاد نسبت به شرایط دوران مدرن امروزی است.
¹ نقاشی دیواری «مکتب آتن» (The School of Athens) اثر رافائل، هنرمند بزرگ دوره رنسانس.

















