علیرضا طهماسبی - خبرنامه گویا
«ما بیضهشو داشتیم، اونو آوردیم پایین. دارید؟ یالله، ما هم کنارتون.»
این جمله را بهزاد فراهانی گفته است. با همین ادبیات، با همین لحنِ رجزخوان، با همین اعتمادبهنفسی که فقط از نسلی برمیآید که هنوز خیال میکند تاریخ ایران را با مشت، شعار و «مردانگی انقلابی» ساخته است. باید منصف بود: من فقط ویدئویی کوتاه از او دیدهام و ممکن است زمینهای وجود داشته باشد که در این چند ثانیه منتقل نشده باشد. اما اگر منظورش همین چیزی است که شنیده میشود، آنوقت مسئله فقط یک اظهار نظر نسنجیده نیست، بلکه با یک فاجعهٔ فکری طرفیم.
این زبان، زبان فرهنگ لمپنیِ انقلابی است. فرهنگی که سیاست را نه با فهم ساختار قدرت، نه با نهاد، نه با جامعه، نه با اقتصاد و نه با حقوق بشر، بلکه با «بیضه» توضیح میدهد. گویی انقلاب ۵۷ نه محصول بحرانهای پیچیدهٔ سیاسی، اجتماعی و جهانی، بلکه صرفاً نتیجهٔ «بیضه» چند مرد بوده است. انگار نه زنانی شجاع در خیابانها ایستادند، نه هزاران جوان سادهدل و آرمانخواه قربانی جاهطلبی رهبران گروههای سیاسی شدند. نسلی که با رؤیای آزادی به خیابان آمد، اما احساساتش سوخت موتورِ قدرت کسانی شد که بعدتر یا در ساختار جمهوری اسلامی حل شدند، یا پس از شکست، هنوز هم برای گذشته رجز میخوانند.
شاه را فقط چند چریک و روشنفکر سرنگون نکردند. حکومت پهلوی پیش از سقوط، درگیر مجموعهای از بحرانهای همزمان بود: شکاف اجتماعی، فشار خارجی، تغییر سیاست آمریکا، بیماری و تردید شخص شاه و شکاف در ارتش. انقلاب ۵۷ نتیجهٔ تلاقی دهها عامل بود، نه «بیضه» چند انقلابی.
اما بخشی از نسل انقلاب ۵۷ هنوز، بعد از چهلوهفت سال، اسیر همان توهم قهرمانبودن مانده است. هنوز خیال میکند شخصاً شاه را «آورده پایین». و این توهم خطرناک است. چون همین نگاه بود که ایران را به جمهوری اسلامی رساند: جایگزین کردن عقلانیت سیاسی با رجز انقلابی.
جمهوری اسلامی دقیقاً از دل همین فرهنگ بیرون آمد، فرهنگی که پیچیدهترین مسئلهٔ سیاسی یک جامعه را به مسابقهٔ «کی مردتر است» تقلیل میدهد.
امروز هم وقتی کسی به مخالفان جمهوری اسلامی میگوید «دارید؟ یالله»، در واقع دارد ناتوانی خودش در فهم واقعیت را فریاد میزند. مشکل مردم ایران کمبود شجاعت نیست. مردم ایران شجاعت خود را بارها ثابت کردهاند. در آبان ۹۸، در زن، زندگی، آزادی، در سرکوب خونین دیماه، در خیابانها، در زندانها، زیر شکنجه، زیر گلوله و زیر طناب دار.
دخترانی که روسری آتش زدند، جوانانی که کشته شدند، زندانیانی که اعتراف نکردند، کمجرئتتر از انقلابیون ۵۷ نبودند. تفاوت اینجاست که جمهوری اسلامی، برخلاف حکومت شاه، یک ماشین ایدئولوژیک ـ امنیتی تمامعیار است. نظامی که برای بقا، از کشتار، اعدام، قطع اینترنت، شلیک مستقیم به مردم و نابودی جامعهٔ مدنی ابایی ندارد. شاه، حاضر نشد ایران را به قتلگاه دائمی تبدیل کند. جمهوری اسلامی اما بقای خود را از روز اول بر خون بنا کرد.
برای همین، مقایسهٔ سقوط شاه با سرنگونی جمهوری اسلامی، یا از سر نادانی است یا از سر خود فریبی است.
البته، از کسی که تمام عمرش را در ساختار فرهنگی جمهوری اسلامی گذرانده، بیش از این هم نمیتوان انتظار داشت. بهزاد فراهانی از نسلی است که هم در فضای ایدئولوژیک پس از انقلاب نقش داشت و هم دههها در همان ساختار رسمی ماند، کار کرد، مجوز گرفت و حضور داشت. در حالی که بسیاری از هنرمندان و روشنفکران یا حذف شدند، یا ممنوعالکار، یا زندانی، یا تبعیدی.
بهزاد فراهانی شاید هرگز در حد برخی همنسلان برجستهاش به چهرهای ماندگار و اجتماعی در فرهنگ ایران تبدیل نشد، اما دقیقاً بهواسطهٔ ناسازگار نبودن با فضای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، از امکان حضور و تریبونی برخوردار ماند که بسیاری از هنرمندان مستقل، منتقد یا صرفاً شریفتر هرگز نداشتند.
و شاید همین، خودِ مسئله باشد: در جمهوری اسلامی، اغلب کسانی مجال دیدهشدن پیدا میکنند که برای ساختار، کمخطرتر و قابلتحملتر باشند. اما مسئله فقط او نیست. مسئله نسلی است که هنوز مسئولیت تاریخی خود را نپذیرفته است.
البته خوشبختانه همهٔ آن نسل چنین نماندند. بسیاری از روشنفکران، نویسندگان، فعالان سیاسی و حتی انقلابیون سابق، در طول این چهار دهه شجاعت بازنگری داشتند. فهمیدند که آزادی را نمیتوان قربانی عدالت کرد، فهمیدند انقلاب بدون نهاد دموکراتیک به استبدادی خشنتر ختم میشود، فهمیدند سیاست میدان «نرینگی» نیست. برخی از آنان شجاعتِ بازنگری داشتند. شجاعتی که بسیار کمیابتر از شجاعتِ شعار دادن است. بسیاری صریح و شرافتمندانه اعتراف کردند که دربارهٔ انقلاب اشتباه کرده بودند. همین اعتراف، ارزشمندتر از هزار ساعت رجزخوانی است.
تراژدی واقعی اینجاست که هنوز کسانی هستند که بعد از این همه خون، این همه تبعید، این همه زندان و ویرانی، هنوز با زبان «ما بیضه داشتیم» حرف میزنند.و شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که گلشیفته فراهانی، دختر او، خود به یکی از تبعیدیان همان ساختاری تبدیل شد که نسل انقلاب ۵۷ در شکلگیری آن نقش داشت.
این شکاف دو ایران است:
ایرانِ گرفتار در نوستالژی خشونت انقلابی،
و ایرانِ زخمیای که دیگر از قهرمانبازی مردانه خسته شده است.
نسلی که هنوز سیاست را با «بیضه» توضیح میدهد، هنوز نفهمیده چرا ایران به جمهوری اسلامی رسید.

بازگشت معمار هسته سخت قدرت
















