Monday, May 25, 2026

صفحه نخست » پرویز قلیچ خانی؛ پای طلایی بر خاک تبعید، مردی که تاریخ فوتبال را نوشت و تاریخ سیاست او را حذف کرد، پارسا زندی

pghkhbanner.jpgقهرمانی که نه تاج را فروخت و نه آرمان را

در آغاز، بنوعی باید گفت که آخرین بار که او را دیدم، به حدود دوازده سال پیش در کالیفرنیای آمریکا برمی‌گردد؛ در یک محفل دوستانه، جایی که ساعت‌ها افتخار داشتم در کنارش بنشینم و از فوتبال تا سیاست و از خاطرات دور و نزدیک، گفت‌وگویی صمیمانه و بی‌تکلف داشته باشم. مردی که در میدان، افسانه بود، در جمع کوچک نیز همان وقار و صراحتی را داشت که در زمین بازی از او دیده بودند؛ بی‌تظاهر، روشن، و در عین حال عمیق. آن دیدار کوتاه اما ماندگار، چنان در ذهنم نشسته که امروز، هنگام نوشتن این سطور، هنوز صدای کلماتش را در پس حافظه می‌شنوم

مقدمه:

آورده‌اند که مردان عالم بر دو گونه‌اند: گروهی آن که عمر خویش در خدمت اهل قدرت گذرانند و هر بامداد قبای خویش به رنگ امیر تازه کنند تا از سفره دنیا نصیبی بیشتر برند، و گروهی دیگر آن که نان خشک تبعید خورند و تن به خواری ندهند و اگرچه درویش شوند، آزادگی نفروشند.

اولی را در ایوان شاهان بینی و در مجلس حاکمان؛ امروز ثنای این گوید و فردا مدح آن. و دومی را در غربت یابی، با دلی شکسته و سری بلند، که اگرچه مال نمانده باشد، شرف هنوز باقی است.

پرویز قلیچ خانی از آن قوم دوم بود. مردی که پایش در میدان چون برق می‌رفت و دلش در برابر زور چون کوه می‌ایستاد. گفتند: «تو را نام و آوازه داده‌اند، پس خاموش باش و سر فرود آور.» گفت: «اگر پای من ارزش دارد، از آن روست که به خواری نرفته است.»

و همین یک سخن، او را از بسیاری بزرگ‌تر کرد.

بخش نخست: کودکی در خاک جنوب

پرویز قلیچ خانی در هشتم آذر ماه سال ۱۳۲۴ در محله صابون پزخانه تهران دیده به جهان گشود و روزگار کودکی در کوچه‌های جنوب شهر به سر برد؛ جایی که مردمانش با رنج نان می‌خوردند و کودکانش با توپ پلاستیکی آرزو می‌ساختند.

گویند نخست به والیبال میل داشت، اما روزی چشمش بر بازی فوتبال افتاد و دل در گرو آن نهاد. در دبیرستان ادیب، هنوز نوجوانی بیش نبود که با تیم مدرسه خویش بر همگنان پیشی گرفت و نامش بر زبان‌ها افتاد.

پس از آن در میدان‌های بزرگ پای نهاد و برای تاج و پاس و پرسپولیس بازی کرد، اما حقیقت آن بود که او بیش از هر باشگاهی برای ایران بازی می‌کرد.

بخش دوم: مردی که آسیا را سه بار فتح کرد

در تاریخ فوتبال این سرزمین، کمتر کسی را چنان بخت و هنر نصیب شد که سه بار جام آسیا بر فراز دست برد. پرویز قلیچ خانی نخست در سال ۱۹۶۸ و بار دیگر در ۱۹۷۲ و آخرین بار در ۱۹۷۶ بر بام آسیا ایستاد و نام ایران را بلند کرد.

او کاپیتان نسلی بود که فوتبال ایران را از خاک عادت به آسمان افتخار رساند. مردی که در هر گوشه میدان هنر می‌نمود و چنان بازی می‌کرد که گویی توپ با او سخن می‌گوید.

شصت و شش بار پیراهن تیم ملی بر تن کرد و چهارده گل به ثمر رساند و در سه المپیک بزرگ جهان حاضر شد. او را در زمان خویش بهترین بازیکن آسیا گفتند و هنوز نیز بسیارند که نام دیگری را شایسته‌تر از او نمی‌دانند.

بخش سوم: ساواک و روزگار تلخ اعتراف

در عهد پهلوی، حکومت را دو چهره بود: یکی لبخند و دیگری تازیانه. پرویز قلیچ خانی هر دو را دید. در بهمن ماه سال ۱۳۵۰ او را به اتهام گرایش سیاسی دستگیر کردند و به زندان بردند.

فشار آوردند تا او را به برابر دوربین کشاندند و سخنانی بر زبانش نهادند که از دل او نبود. فردای آن روز، روزنامه‌ها نوشتند که قلیچ خانی از شاه درخواست عفو کرده است.

آن روز شاید تن او آزاد شد، اما زخمی در جانش نشست که تا پایان عمر باقی ماند. دانست که قدرت، اگرچه جام دهد، کرامت نیز می‌ستاند.

بخش چهارم: تبعید و جاده‌های غربت

پس از انقلاب نیز آن آزادی که بسیاری در انتظارش بودند، پدید نیامد. قلیچ خانی چندی در ایران ماند، اما سرانجام راه غربت پیش گرفت و در فرانسه ساکن شد.

تصور کن مردی که هزاران تن در ورزشگاه‌ها نامش را فریاد می‌زدند، روزی پشت فرمان کامیونی در جاده‌های سرد اروپا بنشیند و نان خویش از کار بازو به دست آورد.

اما او از این کار شرم نداشت، چه نان بازو خوردن بسی شریف‌تر از آن بود که آدمی عزت خویش به پای قدرت بریزد.

بخش پنجم: آرش؛ صدای تبعید

در سال ۱۳۶۹ نشریه‌ای به نام آرش در پاریس بنیاد نهاد؛ مجله‌ای که نه برای سود و شهرت، که برای بیان درد تبعید و رنج اهل اندیشه منتشر می‌شد.

بیست و سه سال قلم زد و نوشت و صدای آنان شد که در وطن، زبانشان بریده بودند. او توپ را کنار نهاده بود، اما میدان مبارزه را ترک نکرده بود.

بخش ششم: آنان که فروختند و آن که نفروخت

در این ملک، بسیار بودند آنان که با هر حکومت ساختند و با هر قدرت خندیدند؛ روزی در کنار تاج و روزی در کنار عمامه.

اما قلیچ خانی چنین نکرد. نه در برابر شاه ماند و نه در برابر حکومت تازه سر فرود آورد. حتی از حضور در جام جهانی ۱۹۷۸ نیز چشم پوشید تا اعتراض خویش به ستم زمانه را آشکار کند.

بخش هفتم: پایان در غربت

سرانجام بیماری بر او چیره شد و حافظه‌اش را ربود. مردی که روزگاری نامش در ورزشگاه‌ها طنین می‌افکند، در آسایشگاهی در حومه پاریس روزگار گذراند.

و در دوم خرداد ۱۴۰۵، آن پای طلایی برای همیشه از حرکت بازایستاد.

مرثیه:

ای دریغ از آن سرو بلند که در باد حوادث نشکست و اکنون در خاموشی خاک آرمیده است.

ای اهل روزگار، بشنوید حکایت مردی را که پایش در میدان آذرخش بود و دلش در برابر ظلم کوه استوار. پرویز قلیچ خانی، آن پهلوان جنوب شهر، نه از آنان بود که نان به نرخ قدرت خورند و هر صبح قبای خویش به رنگ سلطان تازه درآورند.

چه بسیار مردان که چون نام و نان یافتند، خویشتن را فروختند؛ یکی به زر، یکی به جاه و یکی به ترس. اما او از آن طایفه نبود. توپ را بر زمین می‌راند، لیک وجدان خویش را هرگز به پای هیچ فرمانروایی نینداخت.

سه بار تاج آسیا را بر سر ایران نهاد و نام وطن را در میدان‌های دورآوازه بلند کرد، اما آنگاه که روزگار از او خواست آزادگی را به بهای آسایش بفروشد، گفت: «نه.» و همین نه، او را از بسیاری بزرگ‌تر کرد.

ای عجب از گردش فلک؛ آن که هزاران تن در ورزشگاه‌ها نامش را فریاد می‌زدند، سرانجام در غربت پاریس، در اتاقی خاموش و دور از خاک وطن، دیده از جهان فروبست.

گویند آلزایمر حافظه‌اش را ربود، اما مگر می‌توان خاطره مردی چنین را از یاد تاریخ برد؟ نه، که نام او در حافظه مردم مانده است.

اکنون تو رفته‌ای، ای پرویز؛
اما نه چون آنان که می‌روند و جز نامی در دفتر مردگان نمی‌ماند.

خاک غربت بر پیکرت سبک باد،
و یاد تو بر وجدان این سرزمین سنگین

خاک بر پیکرش آرام، و یادش بر وجدان این سرزمین زنده باد.امین

پارسا زندی (مشاور حقوقی )



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy