Friday, Jun 5, 2026

صفحه نخست » هگل و نویسنده کتاب «از شهریاری آریایی به حکومت الهی سامی»، نیکروز اعظمی

nik.jpg(پاره دوم)

نویسنده کتاب «از شهریاری ...........» در پیشگفتار، از دستگاه‌های فلسفی هگل و تولستوی سخن می‌گوید و دیدگاه هگل درباره جهان‌بینی ایران باستان را مبنای تحلیل خود قرار می‌دهد. مبنایی که اساسش یافتن معیارهای عقل در ایران باستان و فرقه‌های اسلامی در دوران اسلامی است.

وی آنها را در نظام فلسفی هگل، به‌عنوان جزئی از «عقل» یا «روح جهانی» قرار می‌دهد و این «روح جهانی» چراغ راه او می‌گردد؛ چراغی که «روشنایی»اش تابیده از ذهن او نیست، از دیگری است.

وی درباره تاریخ ایران می‌نویسد: «که تاریخ ایران و اقوام ایرانی در دو قرن گذشته، با تمام ویژگی‌های بومی آن، به‌عنوان حلقه‌ای از سلسله زنجیر "تاریخ جهانی" تلقی گردد.»

و در ادامه آورده است: «این تاریخ جزئی از روح جهانی است، و به همین علت باید همراه با آن و در رابطه با آن بررسی گردد، و نه به‌عنوان تافته‌ای جدابافته.» (صفحه ۱۶ از پیشگفتار این کتاب)

بنابراین، تردیدی باقی نمی‌ماند که نویسنده با تکیه بر روش فلسفی هگل، به مسئله «روح» یا همان «عقل» ایرانی، فرهنگ و جهان‌بینی آن را به‌عنوان بخشی از کل «روح جهانی» می‌نگرد و نه ایران را به‌عنوان فرهنگی مستقل که مستقلانه تحلیل نقادانه گردد.

به همین جهت، از نشانه‌های نقد جدی راجع به فرهنگ باستانی و اسلامی و رویدادهایشان در کتاب‌های نویسنده اثری نیست.

منظور هگل در کتاب «عقل در تاریخ» این است که این «عقل»، در شرق و غرب در حال گذار است؛ منتها در دو فرهنگ و دو جهان‌بینی متمایز از هم. از این جنبه می‌توان «عقل» را «جهانی» نامید، اما این به‌منزله این نیست که جهان‌بینی و فرهنگ شرق و غرب همانه بوده‌اند یا هستند.

کما اینکه در همان کتاب، از تمایز جهان‌بینی ایرانیان و یونانیان سخن می‌گوید.

مسئله این نیست که عقل، جهانی هست یا خیر؛ مسئله بر سر تمایز جهان‌بینی‌ها و فرهنگ‌هاست. ما با یک فرهنگِ همانه جهانی روبه‌رو نیستیم و به میزان کشورهای موجود در سرزمین‌ها، فرهنگ‌های گوناگون وجود دارد که دارای نوع جهان‌بینی خاص بومی خود هستند.

به دلیل «تافته جدابافته» نبودن روح ایرانی از «روح جهانی» به زعم نویسنده، راه نقد فرهنگ و جهان‌بینی در قلمروی خاص بسته می‌شود. انگار همه فرهنگ‌ها صرفاً لحظه‌هایی در تحقق یک عقل کلی‌اند!

دستگاه فلسفی هگل، آنگاه که ایران را در ذیل کلیت «روح» یا «عقل جهانی» جای می‌دهد، ناخواسته زمینه‌ساز برداشت‌هایی نادرست در میان ایرانیان شده است؛ برداشت‌هایی که اغلب بی‌اعتنا به تمایز مهمی است که خودِ هگل در کتاب «عقل در تاریخ» میان جهان‌بینی ایرانی و یونانی قائل می‌شود.

ورای ساحت «روح» یا «عقل جهانی» در فلسفه هگل، تفکیک میان فرهنگ‌ها، از جمله فرهنگ ایران، به‌سختی ممکن است. و این وضع، برای ایرانیان خوش‌آیند است؛ زیرا به ایشان امکان می‌دهد تا از مواجهه انتقادی با فرهنگ بومی و پدیدآورندگان آن بگریزند.

در نتیجه، از منظر دیدگاه هگلی، به‌جای نقد مسلمانانی چون ابوریحان بیرونی، فارابی و ابن‌سینا، که در بنیان‌گذاری «فلسفه اسلامی» در فرهنگ ما نقشی بنیادی داشته‌اند، زکریای رازی، منتقد اسلام و دین، به‌سادگی در کنار آنها به‌عنوان «متفکران» قرار می‌گیرد، بدون تفکیک بنیادهای فکری یا خاستگاه‌های متفاوتشان.

بر پایه چنین برداشت و تمایلی است که نویسنده در دام «روح جهانی» می‌افتد و ایران را در درون آن جای می‌دهد؛ جایگذاری‌ای که خود مانعی است برای نقد ایران به‌مثابه یک قلمرو فرهنگی ـ سیاسی مستقل.

همان‌گونه که نویسنده (در کتابی دیگر) رازیِ نامسلمان را در کنار «فیلسوفان» مسلمان همچون فارابی، بیرونی و ابن‌سینا قرار می‌دهد، «عقل» ایرانی را نیز در دل «عقل جهانی» جای می‌دهد و بدین‌سان راه نقد فرهنگ بومیِ باستانی و اسلامی و پدیدآورندگان آن را مسدود می‌سازد.

همین‌جا لازم است توضیحی در مورد عقل و عقل‌گرایی ارائه شود.

عقل و عقل‌گرایی دو مقوله متمایز از یکدیگرند. عقل، به‌مثابه قوه‌ای درونی و همگانی در انسان، در تمامی نظام‌های فرهنگی، اعم از شرق و غرب، حضور دارد. اما شیوه بروز و تجلی آن در این دو حوزه فرهنگی متفاوت است.

در فرهنگ‌های شرقی، عقل عمدتاً در قالبی عملی و روزمره نمود می‌یابد، در حالی که در سنت‌های فکری غربی، عقل بیشتر به‌شکل مفهومی و نظری صورت‌بندی می‌شود.

«عقل مفهومی» برساختی از عقل‌گرایی است؛ نوعی عقل که به‌دنبال کلیات، ساختارهای نظری، تجرید و انتزاع است. این‌گونه از عقل در پی کشف نظم‌های درونی، بنیادهای متافیزیکی و تعمیم‌های نظری است.

عقل مفهومی، عقلِ تأمل است؛ عقلی که می‌پرسد: «چرا چنین است؟»

در مقابل، «عقل روزمرگی» نمود عقل ابزاری است؛ عقلی که نه در پی فهم بنیادها، بلکه درگیر حل‌وفصل امور جاری، پاسخ به نیازهای آنی و تدبیر موقعیت‌های زیسته است.

مسئله دقیقاً این است: اگر ایران در ذیل «روح جهانی» فهمیده شود، آنگاه نقد آن همچون یک کلیت مستقل، دشوار و بلکه ممتنع می‌شود.

هگل در کتاب «عقل در تاریخ»، نگرش ایرانیان را «دوبُنی» (که همان جهان‌بینی ثنوی ایرانی است) می‌خواند؛ یعنی باور به دو نیروی بنیادی، اهورامزدا و اهریمن، که از «زروان کران» بی‌کران ریشه گرفته‌اند و در جهانی ناسازگار و آشتی‌ناپذیر، اهورامزدا باید بر اهریمن پیروز شود تا جهان از ظلم اهریمن رهایی یابد.

هگل این جهان‌بینی ایرانی را با نوعی شگفتی بیان می‌کند.

اما در همان کتاب، جهان‌بینی یونانی و غربی را مبتنی بر عقل‌گرایی می‌داند که برای هر پدیده، اضداد قائل است؛ اضدادی که نه برای نفی یکدیگر، بلکه برای پیشبرد دگرگونی و آفرینش، در آشتی و ستیز دائمی‌اند.

ثنویت ایرانی باستان، یک جهان‌بینی دینی ـ اخلاقی است و جهان هستی، نه هستنده‌ها، را «دوبُنی» بر محور اهورامزدا و اهریمن می‌بیند؛ در صورتی که فلسفه عقل‌گرای یونانیِ باستان، برای پدیده‌های موجود در هستی، ضدین قائل است.

در این زمینه، در «پاره»های دیگر این سلسله نوشتار، بیشتر توضیح خواهم کرد.

نیکروز اعظمی



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy