ویژه خبرنامه گویا - «ماشالله با سوزنی در پا» روایت زندگی نویسندهای است که خود را پزشک و جانباز جنگ ایران و عراق معرفی میکند. این مجموعه در قالب خاطرات شخصی و از زاویه دید یک کودک در سالهای انقلاب آغاز میشود و تجربههای زیسته نویسنده را بازگو میکند
ماشالله با سوزنی در پا (۱): عدالتخواهی یک پسر روستایی
سلام هموطنهای عزیز،
اسم من «ماشالله با سوزنی در پا»ست. این یک اسم مستعار است و اسم داستان زندگی من.
داخل ایران زندگی میکنم، پزشکم و جانباز جنگ ایران و عراق.
«ماشالله با سوزنی در پا» یک قصه دارد؛ قصهای که هنوز زنده است و نفس میکشد. چون نمیداند سال دیگر زنده باشد یا نه، تصمیم گرفته قبل از اینکه این قصه به شکل کتاب چاپ شود، آن را در اپیزودهای کوتاه، حدود ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ کلمهای، برایتان تعریف کند.
این قصه آنقدر بلند است که خود ماشالله هم نمیداند آخرش به امروز و زمانه ما میرسد یا نه. فقط امیدوار است فرصت کند قبل از مرگ تمامش کند.
ماشالله فقط از چیزهایی میگوید که زندگی کرده؛ نه چیزهایی که در خیال ساخته یا روی کاغذ پرداخته. هر چه میخوانید، تجربه زندگی خود اوست.
ماشالله صد بار مرده و زنده شده تا این قصه شکل گرفته. برای خودش ارزش این همه زخم و سختی را داشته. برای شما هم اگر ارزش خواندن داشته باشد، برای ماشالله کافی است.
بعد از اپیزود اول به من بگویید اصلاً این داستان به دلتان نشست یا نه و دوست دارید ادامه پیدا کند یا نه. یک چیز دیگر هم بگویید: به نظرتان اندازه هر اپیزود چقدر باشد بهتر است؟
من هم بر اساس نظر شما هموطنهای عزیز تصمیم میگیرم ادامه بدهم یا نه.
فقط یک نکته را بگویم. من از نظر سیاسی مستقلام و نگاه خودم را دارم. رأی و نظرم بسته به زمان و شرایط میتواند تغییر کند. نه پیرو شخص خاصی هستم و نه وابسته به هیچ مرام سیاسی. راستش روحیهام با دنبالهروی از آدمها و عقیدهها جور درنمیآید.
ارادتمند شما
ماشالله با سوزنی در پا
ماشالله با سوزنی در پا
۱
عدالتخواهی ماشالله
ماشالله در چند سال اول زندگیاش میخواست جای خدا بنشیند، اما خیلی زود فهمید کسی نمیداند خدا کیست، چیست و کاخ حکومتش کجاست. در اقدام بعدی تصمیم گرفت شاه شود، اما وقتی انقلاب شد و دید یک آخوند بر شاه پیروز شده است، آن آرزوی سیاسی را هم کنار گذاشت و دوباره از نو شروع کرد.
او دقیقاً نمیدانست چه میخواهد و چگونه باید به آن برسد. فقط یک چیز را خوب میدانست؛ پیدا کردن عدالت و تقسیم آن میان مردم محتاج. حتی اگر روزی خدا هم میشد، برای عدالت میخواست خدا شود؛ بهویژه از همان روزی که پسرکی بیپا را دید و از بیعدالتی خدا خشمگین شد.
میگفت:
«اگر خدا قلعهای دارد، چرا آدم معلول در دنیا هست؟ و اگر شاهی بر کشور حکومت میکند، چرا هنوز فقیر وجود دارد؟»
این پرسشها سالها در ذهنش ماندند؛ پرسشهایی که نه پاسخی برایشان پیدا میکرد و نه میتوانست فراموششان کند.
۲
ماشالله دانشآموز کلاس چهارم دبستان بود. نوجوانی خوشصحبت و کنجکاو که گاهی مردان نشسته بر سکوی کنار جوی آب، او و همسنوسالهایش را به پرسش میگرفتند و نظرشان را درباره انقلاب در حال وقوع میپرسیدند.
یک روز یکی از مردها، برای سربهسر گذاشتن با او گفت:
ـ ماشالله، میگن انشاهای خوبی مینویسی. یک چیزی هم درباره این انقلاب بنویس. اصلاً این انقلاب آمده ما را خوشبخت کند یا خانهخراب؟
ماشالله گفت:
ـ والله من به حساب شناسنامه هنوز دوازده سالمه و به حساب مادرم که شناسنامه برادر مرحومم را برای من گذاشته تا گرفتار اداره ثبت احوال نشه، فقط ده سالمه. از هیچی هم خبر ندارم. از کجا بدونم برای چی اومده؟
مرد خندید و گفت:
ـ حالا فرض کنیم برای خوشبخت کردن ما اومده. چی رو میخواد عوض کنه؟
ماشالله کمی فکر کرد و گفت:
ـ بابای من صد متر چاه کنده و جونش رو به خطر انداخته، ولی صاحب چاه میگه چون به آب نرسیدی پولت رو نمیدم. آیا انقلاب میتونه پول بابای منو از اون بگیره؟
مردها ساکت شدند.
پرسش ساده بود، اما کسی جواب روشنی برایش نداشت.
مرد دوباره گفت:
ـ حالا اگه برای بدبخت کردن ما اومده باشه چی؟
ماشالله بیدرنگ جواب داد:
ـ بدبخت کردن خیلی آسونتره. کافیه همین سکویی رو که روش نشستیم خراب کنه. اون وقت نه جایی برای بحث میمونه، نه حرفی از خوشبختی و بدبختی.
بعد خودش پرسید:
ـ منم یه سؤال دارم.
مرد با اشتیاق گفت:
ـ بپرس.
ـ اصلاً حرف حساب انقلاب و انقلابیها چیه؟ چه چیزی کمه که میخوان درستش کنن؟ یا چه چیزی اضافیه که میخوان بردارن؟
مردان روی سکو خاموش شدند.
یکی از آنها گفت:
ـ میگن میخوان اسلام رو پیاده کنن و طاغوت رو بردارن.
ماشالله شانهای بالا انداخت و گفت:
ـ من هنوز کلاس چهارمم. حتماً این چیزها رو توی کتابهای دانشگاه نوشتن.
بعد بلند شد و بیآنکه منتظر پاسخ دیگری بماند، رفت.
۳
ماشالله روی نیمکت کلاس نشسته بود. معلم کنار تخته سیاه ایستاده بود و از «خار در پا» سخن میگفت. منظورش از خار، رنج و درد مستضعفان بود. از کاخنشینها و کوخنشینها گفت و از شکاف میان آنها.
در پایان روی تخته نوشت:
«هر کس موضوعی انتخاب کند و انشا بنویسد. اگر هم کسی دوست دارد، میتواند بیاید و صحبت کند.»
ماشالله دستش را بالا برد و گفت:
ـ آقا، به غیر از کاخنشین و کوخنشین، اگر یکی کوهنشین باشد یا در صحرا زندگی کند و از زندگیاش راضی باشد، آن وقت چی؟
معلم که انقلابی پرشوری بود، گفت:
ـ آنها هم جزو محرومان هستند. فقط به فقرشان عادت کردهاند و راضیاند.
ماشالله چیزی نگفت.
آن روز انشایی درباره روستای خودشان نوشت. معلم از نوشتهاش خوشش آمد، اما در پایان گفت:
ـ اسلام برای همین چیزهاست. اگر درست اجرا بشه، این مشکلات حل میشن.
در بخشی از انشای ماشالله آمده بود:
«ای کاش مردم چند نفر آدم خوب را انتخاب میکردند تا به اختلافات روستا رسیدگی کنند و حق را به حقدار برسانند. آن وقت شاید نیازی به ژاندارمری نبود.»
شبها پاتوق کنار جوی آب همچنان داغ بود.
یک روز قبل، عدهای از طرفداران شاه با چوب و چماق به فرمانداری شهر رفته بودند و با طرفداران انقلاب درگیر شده بودند. هنوز به نظر میرسید طرفداران شاه در قلعه اکثریت دارند.
اما در زادگاه ماشالله، ماجرا فقط شاه و انقلاب نبود.
مردم قلعه به دو گروه قدیمی تقسیم میشدند: کلاهسبزها و کلاهسفیدها.
خصومت میان آنها بیش از سی سال قدمت داشت. میگفتند دعوا از مشاجره دو کودک بر سر یک ناسوس بادی شروع شده بود؛ دعوایی که سال قبل به قتل ناجوانمردانه مردی از کلاهسفیدها انجامید؛ مردی که به پهلوان کلاهسفیدها شهرت داشت.
کلاهسبزها در پایین قلعه زندگی میکردند و کلاهسفیدها در بالای آن.
قاتلان هرگز مجازات نشدند، اما آن قتل چنان تلخ و ناگوار بود که از شدت خشونتهای بعدی کاست. دیگر کمتر کسی برای شاه یا خمینی با دیگری گلاویز میشد.
با این حال، دشمنیها از بین نرفته بود؛ فقط شکلشان عوض شده بود.
کینههای قدیمی، نفرتهای کهنه و حسابهای تسویهنشده، حالا خودشان را در قالب بحثهای انقلابی نشان میدادند. آدمها هنگام حرف زدن از سیاست، در حقیقت زخمهای قدیمی یکدیگر را نشانه میرفتند.
ماشالله تشنه دانستن بود. میخواست بفهمد انقلاب چیست و قرار است چه تغییری ایجاد کند.
اما هر چه بیشتر گوش میداد، کمتر پاسخ پیدا میکرد.
در زادگاه او، انقلاب بیشتر از آنکه پاسخ باشد، بهانهای شده بود برای تمسخر، تحقیر، تسویهحساب و ادامه همان دشمنیهای قدیمی؛ فقط با نامها و شعارهایی تازه.
۴
ماشالله روی پشتبام خانه با گربهاش بازی میکرد که ناگهان از بلندگوی مسجد مرکزی روستا اعلام کردند:
«امام آمد.»
ماشالله خشکش زد.
او هنوز نه طرفدار انقلاب بود و نه مخالفش، اما جمله «امام آمد» در ذهنش اینگونه معنا شد که انگار فرشتهای به زمین آمده است.
از شادی مردم صدایی نمیشنید، اما پژواک جنبوجوشی نامرئی را حس میکرد؛ گویی در تمام روستا اتفاقی افتاده بود که هنوز چشم او قادر به دیدنش نبود.
به حیاط همسایهها نگاه کرد. به کوچه سرک کشید. حتی تا لبه بام رفت، اما هیچ چیز غیرعادی ندید.
همه چیز ظاهراً همان بود که دیروز بود.
فقط آن جمله در هوا مانده بود:
«امام آمد.»
گربه سیاهش بیتفاوت کنار او نشسته بود و دمش را آرام تکان میداد.
ماشالله این گربه را پنج سال قبل، زمانی پیدا کرده بود که به اندازه یک موش کوچک بود و از گرسنگی و بیمادری آخرین نفسهایش را میکشید. او را به خانه آورده بود، با شیر و تکههای نان بزرگش کرده بود و حالا گربه به جانوری تنومند تبدیل شده بود که تقریباً هموزن یک سگ کوچک به نظر میرسید.
گربه هیچ درکی از شاه، خمینی، انقلاب یا سیاست نداشت.
شاید به همین دلیل، ماشالله آن روز حس کرد گربهاش از همه آدمهای روستا آسودهتر زندگی میکند.
۵
چیزی نگذشت که مردم عکس امام را در ماه دیدند.
پیرمردی که مؤذن مسجد بالای روستا بود، به شدت ضدانقلاب و مخالف خمینی محسوب میشد. هر بار که از مسجد بیرون میآمد، چند زن سالخورده دورش را میگرفتند و میگفتند:
ـ حاجممد! دقیق نگاه کن. به خدا خودش است. خودِ خودش توی ماه!
پیرمرد نگاهی به آسمان میکرد، سری تکان میداد و بدون آنکه چیزی بگوید، به سمت خانهاش در انتهای بنبست راه میافتاد.
روستا در آن زمان حدود صد خانوار جمعیت داشت، اما چهار مسجد بزرگ و یک مسجد کوچک زنانه در آن وجود داشت.
مساجد بزرگ، با آنکه فرشها و وسایل پذیرایی گرانقیمت داشتند، ولی بعضاً مثل مکانهای متروکهای بودند که انگار صد سال آدمی را ندیدهاند.
در میان مساجد فقط مسجد کوچک فعال بود. زنان برای روضه، نذری یا آموزش قرآن دور هم جمع میشدند، ولی آنجا فقط محل عبادت نبود؛ مردگان را هم برای کفن و دفن به آنجا میبردند.
ماشالله از آن مسجد خوشش نمیآمد.
در حقیقت از هر چیزی که به مرگ مربوط میشد گریزان بود.
در دلش میگفت:
«آدم را باید با همان لباسی که موقع مرگ تنش بوده خاک کنند. چرا این همه مرده و خانوادهاش را اذیت میکنند؟»
بیش از هر چیز، بوی مرده آزارش میداد.
هر بار که آن بو به مشامش میرسید، تا هفتهها اشتهایش را از دست میداد و غذایش به نان، آب و میوههای باغ محدود میشد.
برای همین، گاهی با خودش فکر میکرد:
«کاش این انقلاب برای همین چیزهای کوچک هم فکری بکند.»
چیزهایی که شاید برای دیگران بیاهمیت بودند، اما برای او بخشی از رنج زندگی به حساب میآمدند.
ادامه دارد...
نویسنده: ماشالله با سوزنی در پا















