دوباره منم؛ «ماشالله با سوزنی در پا»
عرض سلام، ادب و احترام دارم ولی قصد مزاحمت ندارم
ما مردم ایران مجبوریم که تا دیر نشده، فهم خود را از ایران و آنچه در لایههای گوناگون واقعیت میگذرد عمیقتر کنیم، ممکن است نسل دیگری را از دست بدهیم تا به آزادی، کرامت و زندگی شایسته برسیم، ولی مردم دیگر جانی برای انتظار و دل بستن به امید.های واهی را ندارند. خسته تر از این حرف ها هستند.
بسیاری دوست دارند روزی عاملان ستم را به دادگاه ببرند و از آنان اعتراف بگیرند. اما حتی کاملترین اعترافها نیز در بهترین حالت، مقدمه یک کتاب بسیار بزرگ هستند. جانِ کلام در هزاران صفحهای نهفته است که زندگی مردمی را روایت میکند که در آن حوادث زیستهاند؛ انسانهایی که خانواده، دوستی، عشق، آرزو، رنج و امید داشتهاند و هر کدام دنیایی را با خود بردهاند.
ستمگران یا رفتهاند یا روزی خواهند رفت. آنچه برای آینده ایران باقی میماند، نام آنان نیست، بلکه داستان مردمی است که زیر بار آن رویدادها زندگی کردهاند. برای همین، ما بیش از آنکه به عاملان ستم نیاز داشته باشیم، به روایتهای مردم نیاز داریم؛ روایتهایی که میتوانند واقعیت را روشن کنند و راه آینده را نشان دهند.
چندین سال است که بیکار و خانهنشین هستم و روزانه تا ده
ساعت کار قلمی میکنم. چون جسمم توان ویراست و تدوین این حجم از مطالب را ندارد، تصمیم گرفتم فعلاً داستان بلند «افسانه ناتمام» را که بیش از بیست سال پیش پیریزی کرده بودم و طی یکسال اخیر رویش کار کرده بودم، به کناری بگذارم و به داستان «ماشالله با سوزنی در پا» بپردازم. این کار، به دلیل تجربهمحور بودنش، انرژی کمتری از من میگیرد و احساس میکنم بیشتر با نیاز امروز جامعه ایران ارتباط دارد.
در پایان دوست دارم، ناشری درد شناس چاپش کند و سهم مولف را به آسیب دیدگان راه ازادی ایران بده.و همچنین روزی اگر خبری از من نشد، احتمالا مرده ام، دوست دارم نوشته هایم را در این رسانه به سارینا اسماعیل زاده با نام مختصر سارینا هدیه کنم. همیشه دوست داشتم دختری میداشتم مثل او، ولی من دختری ندارم و او دختر شایستگی بود و نماند تا لااقل بتوانیم بودنش دوست داشته باشیم.
هموطن عزیزم آقای مسعود طباطبایی نکاتی را درباره شیوه روایت و روشن کردن مقصود از برخی صحنهها مطرح کردند که با دقت خواندم و از توجه ایشان سپاسگزارم. شاید مقصود ایشان، موضوع حاج ممد و نگاهش به ماه بوده باشد. البته فقط حدس میزنم. ماشالله تا سال ۶۷ فقط یک ناظر بر دنیای بیرون و درون خودش است و شاید ضرورتی نداشته باشد که فعلا نحلیل بزرگسالی اش را یدک بکشد .
همچنین از هموطن عزیزم آقای الکس فیروز نیز تشکر میکنم. همراهی و تأکید ایشان بر ادامه دادن این روایت برای من دلگرمکننده بود.
نکته دیگر اینکه بعضی بخشها را عمداً بسیار خلاصه آوردهام تا فقط نقش پل را داشته باشند. همچنین ممکن است برخی مطالب را به دلیل رعایت حریم خصوصی اشخاص یا ملاحظات دیگر فعلاً نقل نکرده باشم.
از همه دوستانی که اپیزود اول قصه ماشالله را خواندهاند و با رأی، نظر یا نقد خود همراهی کردهاند، صمیمانه سپاسگزارم. همچنان مرا از دیدگاههای خود بهرهمند کنید.
این داستان، اگر توان جسمی و روحی یاری کند، هر هفته با دو اپیزود میهمان هموطنانم خواهد بود؛ شنبه ها و سهشنبه ها. اگر سردبیر گرامی، در ابتدای هر اپیزود، جایی برای لینک اپیزود های قبلی در نظر بگیرند، سپاس دارم. تصویر همه اپیزود ها همان مرد چمدان بدست خواهد بود که که بخاطر اندکی تنبلی ترجیح میدهد در عبور از زندگی به مرگ، از روزنه «انیشتین- روزن» یواشکیرمیانبر بزند و نکته اخر اینکه.
از فرصت ها استفاده کنیم، چون به اندازه کافی انها راو ن سورانده ایم.
ارادتمند شما
ماشالله با سوزنی در پا
















