Wednesday, Jun 10, 2026

صفحه نخست » چرا ماشاالله عکس شاه را از کتابش پاره نکرد؟

engh.jpgویژه خبرنامه گویا - «ماشالله با سوزنی در پا» روایت زندگی نویسنده‌ای است که خود را پزشک و جانباز جنگ ایران و عراق معرفی می‌کند. این مجموعه در قالب خاطرات شخصی و از زاویه دید یک کودک در سال‌های انقلاب آغاز می‌شود و تجربه‌های زیسته نویسنده را بازگو می‌کند

***

ماشالله با سوزنی در پا (۲): رفراندوم، مشت عباس‌شاه و انقلابی که داخل مشت بسته بود

لینک به اپیزود اول: ماشالله با سوزنی در پا (۱): عدالت‌خواهی یک پسر روستایی

۶

رفراندوم؛ مشت عباس‌شاه

هنوز رفراندوم برگزار نشده بود.

طرفداران انقلاب روزبه‌روز بیشتر می‌شدند، اما همچنان گروه قابل توجهی از مردم روستا آشکارا یا پنهانی از شاه دفاع می‌کردند. بعضی می‌گفتند شاه خدمات زیادی کرده است و بعضی دیگر ترجیح می‌دادند سکوت کنند، اما در دل طرفدار او بمانند.

ماشاالله برخلاف بسیاری از هم‌کلاسی‌هایش، عکس شاه را از صفحه اول کتاب‌های درسی پاره نکرده بود.

حتی برادر بزرگ‌ترش این کار را کرده بود، اما او نه.

مادرش همیشه سفارش می‌کرد:

«اگر کسی پرسید طرفدار شاهی یا خمینی، نگو یکی خوبه و اون یکی بده. بگو هر دو خوبن.»

روی این توصیه تأکید زیادی داشت.

می‌گفت:

«نگو یکی خوبه. بگو هر دو خوبن.»

روستا غرق هیجان بود.

نان فراوان بود. آب فراوان بود. می‌گفتند بعضی خدمات عمومی در شهر تقریباً رایگان شده‌اند و مأموران اتوبوس حتی بلیت هم نمی‌گیرند.

بذل و بخشش در همه جا دیده می‌شد.

ماشاالله با خودش فکر می‌کرد:

«نمی‌دونم شاه بهتره یا خمینی، ولی خمینی باید خیلی پولدارتر از شاه باشه. وگرنه چطور می‌خواد همه چیز رو مجانی کنه؟»

او از رادیو شنیده بود که قرار است آب و برق رایگان شوند، مردم خانه داشته باشند و زندگی بهتر شود.

دلش هنوز به شاه بی‌میل نبود، اما رد کردن چنین وعده‌هایی هم آسان نبود.

سرانجام روز رفراندوم فرا رسید.

مردم با برگه‌های سبز و قرمز رأی می‌دادند.

ماشاالله کنار در مسجد بزرگ مرکز قلعه ایستاده بود و مردم را تماشا می‌کرد.

در میان شلوغی، متوجه شد مسئول صندوق به ازای هر رأی سبز، چند برگه سبز دیگر هم خودش داخل صندوق می‌اندازد.

صحنه عجیبی بود.

اما عجیب‌تر از آن، واکنش خودش بود.

نه خشمگین شد، نه اعتراض کرد.

حتی لحظه‌ای احساس کرد اگر چند برگه سبز هم به دستش بدهند، شاید خودش هم آنها را داخل صندوق بیندازد.

بعد به برگه‌های قرمز فکر کرد.

هرچه تلاش کرد تصور کند اگر قرمزها پیروز شوند چه اتفاقی می‌افتد، هیچ تصویری در ذهنش شکل نگرفت.

همین ناتوانی در تصور آینده، باعث می‌شد دستش ناخودآگاه به سمت رنگ سبز متمایل شود.

سال‌ها بعد تازه فهمید که بسیاری از تصمیم‌های سیاسی مردم، نه از روی یقین، بلکه از روی ناتوانی در تصور گزینه دیگر گرفته می‌شوند.

اما آن روز هنوز کودکی بیش نبود.

تا زمانی که برای ادامه تحصیل روستا را ترک کرد و به مرکز استان رفت، نتوانست تکلیف خود را با شاه و خمینی روشن کند.

در نگاه ماشاالله، انقلاب شبیه کوهی بود که آرام‌آرام از دل زمین بیرون می‌آمد.

بعضی‌ها گمان می‌کردند کوه طلاست.

بعضی‌ها فکر می‌کردند آتشفشانی است که هنوز فوران نکرده.

هنوز خیلی زود بود که کسی بتواند چهره واقعی آن را ببیند.

۷

زمان رفتن فرا رسید.

ماشاالله کفش و کلاه کرد و گربه‌اش را به امان خانه سپرد.

گربه تمام گوشه‌های خانه را می‌شناخت؛ از پشت‌بام گرفته تا انبار هیزم و سایه دیوارهای باغ.

بردن او به شهر ممکن نبود.

شاید برای اولین بار بود که ماشاالله چیزی را دوست داشت و ناچار می‌شد از آن جدا شود.

اما پیش از ترک روستا، اتفاقی افتاد که سال‌ها در حافظه‌اش ماند.

اتفاقی که بعدها بارها به آن فکر کرد و هر بار پاسخ روشنی برایش پیدا نکرد.

آن عصر تابستان، مهمانانی از شهر آمده بودند.

از خویشاوندان نزدیک بودند و احترام زیادی داشتند.

پدر ماشاالله گوسفندی برای پذیرایی ذبح کرد.

مادر کنار تنور نان داغ می‌پخت و فضای خانه پر از جنب‌وجوش و شادی بود.

ماشاالله مثل همیشه منتظر دنبلان‌های گوسفند بود تا آنها را سرخ کنند یا روی آتش بگذارند.

از مادرش سراغ دنبلان را گرفت.

اما همین سؤال ساده ناگهان به فاجعه تبدیل شد.

یکی از مهمانان که احترام زیادی داشت و بعدها معلوم شد دانشجوی ممتاز دانشگاه شریف بوده و سابقه مبارزه با رژیم شاه را هم داشته است، وقتی فهمید ماشاالله منتظر دنبلان است، ناگهان کنترل خود را از دست داد.

دستان ماشاالله را از زیر بغل گرفت و چندین بار از پشت به دیوار کوبید.

همه شوکه شدند.

مادر با گریه و التماس جلو آمد.

می‌گفت:

«بچگی کرده... نمی‌دونسته...»

بالاخره او را جدا کردند.

ماشاالله چیزی نگفت.

از جمع دور شد و در گوشه‌ای پنهان شد.

تا هنگام خواب کسی او را ندید.

موضوع فقط درد نبود.

او آن مرد را دوست داشت.

برای همین نمی‌توانست بفهمد چرا چنین اتفاقی افتاده است.

سال‌ها بعد مادرش گفت که آن مرد مدتی قبل از آن حادثه، در یک تصادف سنگین یک ماه در کما بوده و بعد از آن حساس و زودرنج شده است.

این توضیح، ماجرا را قابل فهم‌تر می‌کرد، اما برای ماشاالله کافی نبود.

گاهی دلش می‌خواست آن حادثه را به حساب انقلاب بگذارد.

گاهی هم به خودش می‌گفت شاید اصلاً ربطی به انقلاب نداشته باشد.

او در داوری نهایی بسیار سختگیر بود.

حاضر نبود فقط برای راحت شدن خیال خودش، حکمی صادر کند.

بنابراین پرونده دنبلان را نبست.

آن را با خودش به شهر برد.

در یکی از قفسه‌های ذهنش گذاشت و نوشت:

«رسیدگی در آینده.»

پرونده‌ای که هنوز وقت داوری‌اش نرسیده بود.

۸

ماشاالله همراه پدرش از اتوبوس پیاده شد. سوار کالسکه شدند، در قهوه‌خانه‌ای بین راه دیزی خوردند و بعد راه خانه‌ای را در پیش گرفتند که پدرش با سال‌ها کارگری و زحمت ساخته بود.

خانه‌ای کوچک و ساده؛ از همان خانه‌هایی که بیشتر به کوخ شباهت داشت تا خانه‌ای شهری. تا صدها متر آن طرف‌تر هم خبری از کاخ و کاخ‌نشین نبود.

محله، یک خیابان اصلی بیست‌متری داشت، چند تقاطع ده‌متری و کوچه‌هایی شش‌متری که تازه داشتند شکل می‌گرفتند.

بیشتر خانه‌ها نیمه‌کاره بودند. بعضی دیوار داشتند و سقف نه، بعضی سقف داشتند و حیاط نه.

همه چیز بوی ساختن می‌داد.

مسجد محله بزرگ‌ترین پایگاه انقلاب بود.

همیشه شلوغ بود. گاهی جایزه می‌داد، گاهی شلاق می‌زد، گاهی جلسه سیاسی برگزار می‌کرد و چند سال بعد، ثبت‌نام داوطلبان جنگ را هم بر عهده گرفت.

ماشاالله کم‌کم دوستانی پیدا کرد و خودش را با محیط تازه وفق داد.

بعدتر متوجه شد تقریباً همه مهاجران روستای خودشان در همین محله ساکن شده‌اند.

در واقع بیشتر ساکنان محله را مهاجران روستاهای اطراف تشکیل می‌دادند؛ آدم‌هایی که باغ، زمین و خانه‌های گلی‌شان را رها کرده بودند و برای زندگی بهتر به شهر آمده بودند.

۹

با وجود همه تازگی‌های شهر، چند خلأ بزرگ در زندگی ماشالله پر نمی‌شد.

بزرگ‌ترینشان گربه تُپُل سیاهش بود.

نگرانش بود. با خودش فکر می‌کرد حیوانی که پنج سال در آسایش خانه بزرگ شده، چطور می‌خواهد بدون او دوام بیاورد.

گاهی شب‌ها قبل از خواب، تصویر گربه را می‌دید که روی پشت‌بام خانه روستا نشسته و منتظر بازگشت اوست.

خلأ بعدی، سکوی کنار جوی آب بود؛ همان پاتوق شبانه‌ای که مردان روی سکو می‌نشستند و جوان‌ترها در سوی دیگر جوی آب می‌ایستادند و ساعت‌ها بحث سیاسی می‌کردند.

هیچ قانونی وجود نداشت، اما همه به شکل نانوشته به بزرگ‌ترها احترام می‌گذاشتند.

خلأ دیگر، مدرسه روستا بود.

مدرسه برای بچه‌های روستا فقط محل درس خواندن نبود. هر روز سهمیه‌ای از خوراکی میان دانش‌آموزان توزیع می‌شد؛ موز، پسته، شیر، کیک، انجیر فشرده عربی و گاهی سیب یا پرتقال.

روزهای برفی که جاده‌ها بند می‌آمد، سهمیه چند روز را یک‌جا می‌دادند.

ماشاالله آنها را داخل کلاه سیاه بزرگش می‌ریخت و به خانه می‌برد تا میان خواهر و برادرهای کوچک‌ترش تقسیم کند.

و بالاخره مهم‌ترین خلأ، دوری از خانواده بود.

مادر، خواهر و دو برادر کوچک‌ترش هنوز در روستا زندگی می‌کردند، چون دبستان روستا را تمام نکرده بودند.

پدر دائماً میان شهر و روستا در رفت‌وآمد بود، اما ماشاالله فقط تابستان‌ها می‌توانست به روستا برگردد.

همان تابستان‌ها هم اغلب در قالی‌بافی شاگردی می‌کرد تا خرج تحصیلش را دربیاورد.

ماشاالله در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده بود، اما هیچ‌وقت برای اجرای مناسک مذهبی تحت فشار قرار نگرفته بود.

مادرش قرآن تدریس می‌کرد و بسیاری از دختران روستا شاگرد او بودند.

همیشه چادر رنگی بر سر داشت، اما در عروسی فرزندان و خویشاوندان نزدیک، همان چادر را دور کمر و گردن گره می‌زد و همراه دیگر زنان در حضور مرد و زن می‌رقصید؛ نه رقصی نمایشی، بلکه چند قدم راه رفتن آرام با دست‌هایی که هماهنگ با موسیقی بالا و پایین می‌شدند.

۱۰

پدر ماشاالله دوباره به روستا برگشت و او در خانه خواهرش ماند.

زندگی اقتصادی خوبی نداشتند. خواهرش سال‌ها درگیر زندگی سختی شده بود. همسرش به هروئین اعتیاد داشت و سرانجام کار به جدایی کشیده بود.

اما راستش را بخواهی، در آن سال‌ها برای ماشاالله، انقلاب و سیاست به اندازه بازیگوشی‌های نوجوانی اهمیت نداشت.

ذهنش بیشتر درگیر مدرسه، دوستان و کشف دنیای تازه شهر بود.

یکی از تفریحات همیشگی او و دو رفیق جدانشدنی‌اش ــ پسردایی و پسرخاله ــ رفتن به باغ خان بود.

می‌گفتند خان فرار کرده و به آمریکا رفته است.

آنها هم فرصت را غنیمت می‌شمردند.

ساعت‌ها در باغ می‌گشتند، گیلاس و زردآلو می‌خوردند و هنگام غروب به خانه برمی‌گشتند.

در راه بازگشت، صدای یکی از سخنرانان پرشور انقلاب از بلندگوی مسجد در فضای محله می‌پیچید.

ماشاالله شیفته قدرت سخن گفتن بود.

دوست داشت روزی مثل آنها حرف بزند، اما نه از پشت تریبون مسجد.

تابستان‌ها که مدرسه تعطیل می‌شد، بعضی شب‌ها همراه دوستانش برای کلاس قرآن به مسجد می‌رفت؛ البته بیشتر برای تفریح.

جلسه دوم بود که استاد قرآن او را بیرون انداخت.

علتش هم این بود که نتوانسته بود جلوی خنده خودش را بگیرد.

استاد رو به پسردایی ماشاالله کرده بود و گفته بود:

«صدات خیلی خوبه. فقط صبح‌ها قبل از نماز، یه لقمه نون خالی رو گرد کن و بدون جویدن قورت بده تا گلوت صاف بشه.»

ماشاالله همان لحظه یادش آمد که خودش و پسردایی‌اش معمولاً زودتر از ساعت نه یا ده صبح بیدار نمی‌شوند.

همین فکر کافی بود تا از خنده روده‌بُر شود و از مسجد بیرون انداخته شود.

شب‌های دیگر به پارک می‌رفتند.

گاهی یواشکی یکی دو نخ سیگار هم می‌کشیدند.

در پارک، کسانی که صدای خوبی داشتند آواز می‌خواندند.

ماشاالله فقط یک ترانه از قمیشی بلد بود، اما همان یک ترانه برایش طرفدار درست کرده بود.

آخر شب، در راه بازگشت به خانه، خاطرات روستا سراغش می‌آمدند.

گربه تپل سیاهش.

جوی آب.

بحث‌های سیاسی.

و مردی به نام عباس شاه.

عباس شاه هر شب وسط جمعیت می‌ایستاد، مشت بسته‌اش را بالا می‌آورد و می‌گفت:

«این مشت رو پنج تومن می‌فروشم.»

هیچ‌کس جرئت خریدن نمی‌کرد.

بعد مشتش را باز می‌کرد و اسکناس پنجاه‌تومانی را نشان می‌داد.

همه آه می‌کشیدند.

شب بعد رقم بالاتر می‌رفت.

یک بار دویست تومان در مشت گذاشت.

بار دیگر بیشتر.

کم‌کم چند نفر را برنده کرد تا اعتماد مردم جلب شود.

تا اینکه شبی مرد ثروتمندی پیدا شد و مشت عباس شاه را به هزار تومان خرید.

وقتی مشت باز شد، فقط یک اسکناس یک‌تومانی داخلش بود.

از آن شب به بعد، عباس شاه به «مشت شانس» معروف شد.

ماشاالله هر وقت به انقلاب فکر می‌کرد، یاد مشت عباس شاه می‌افتاد.

انقلابی که همه درباره‌اش حرف می‌زدند، اما هنوز کسی دقیق نمی‌دانست داخل مشت بسته‌اش چیست.

چندی نگذشت که موج مهاجرت شدت گرفت.

روستاها آرام‌آرام خالی می‌شدند.

باغ‌ها متروک می‌ماندند.

کوچه‌باغ‌ها خلوت می‌شدند.

هر بار که ماشاالله به روستا برمی‌گشت، بخشی از دنیای کودکی‌اش را کم‌رنگ‌تر از قبل می‌دید.

در اولین مراجعت، هرچه دنبال گربه سیاه تپلش گشت، پیدایش نکرد.

کنار جوی آب دیگر کسی جمع نمی‌شد.

پاتوق خاموش شده بود.

شایعه شده بود بعضی جوانان روستا پنهانی هروئین مصرف می‌کنند.

قبلاً فقط یک نفر را می‌شناختند که می‌گفتند تریاکی است و در خانه‌ای با دیوارهای بلند گلی زندگی می‌کند.

روستا دیگر همان روستای سابق نبود.

شبی یکی از دوستان محله، ماشاالله را به یک سورپرایز دعوت کرد.

وارد خانه‌ای شد.

حدود ده جوان و یک مرد میانسال دور هم نشسته بودند.

هیچ خبری نبود.

پرسید:

«پس سورپرایز کو؟»

دوستش گفت:

«صبر کن.»

دقایقی گذشت.

مردی با کیسه‌ای وارد شد.

وسیله‌ای را بیرون آورد و به تلویزیون وصل کرد.

نامش ویدئو بود.

ماشاالله تا آن روز از نزدیک ندیده بود.

خوشحال شد. تصور کرد قرار است فیلم سینمایی ببیند، چون در خانه تلویزیون نداشت و عاشق فیلم بود.

اما وقتی دستگاه روشن شد، فیلمی پخش شد که هیچ شباهتی به انتظار او نداشت.

دلش آشوب شد.

نه از روی پاکدامنی یا ترس، بلکه بیشتر از این جهت که عادت نداشت چنین چیزهایی را در حضور جمع تماشا کند.

هنوز در فکر بیرون رفتن بود که دو نفر دیگر وارد شدند.

این بار کیسه‌ای همراه داشتند که محتویاتش پیک‌نیک گاز، وافور و بساط تریاک بود.

ماشاالله به بهانه دستشویی از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت.

فردا شنید نیمی از همان جمع را کمیته دستگیر کرده است.

بعضی شلاق خورده بودند.

بعضی پرونده پیدا کرده بودند.

و بعضی هنوز در رفت‌وآمد بودند.

ماشاالله از یک طرف خوشحال بود که درس می‌خواند و رویای دانشگاه را دنبال می‌کند.

از طرف دیگر، دلش برای روستا تنگ می‌شد.

برای گربه تپلش.

برای باغ‌ها.

برای جوی آب.

برای شب‌هایی که آدم‌ها بدون ترس کنار هم می‌نشستند و بحث می‌کردند.

انقلاب زندگی او را تغییر داده بود.

اما هنوز نمی‌دانست این تغییر به کجا ختم می‌شود.

فقط احساس می‌کرد نیرویی بزرگ او را با خود می‌برد؛ نیرویی که نه از او اجازه گرفته بود و نه مخالفتش را پرسیده بود.

ادامه دارد ...

نویسنده: ماشالله با سوزنی در پا



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy