ایران امروز بیش از آنکه گرفتار یک جنگ تمامعیار باشد، در یک بن بست فرسایشی قرار گرفته است. جنگی هم اگر باشد هدف آن الزاماً اشغال کشور، تغییر فوری حکومت یا نابودی ناگهانی نظام سیاسی نیست. آنچه از رفتار آمریکا با ایران دیده می شود، بیشتر به شیوهٔ شکار اژدهای کومودو شباهت دارد: شکارچی طعمه را با یک ضربه از پا درنمیآورد؛ تنها زخمی عمیق بر پیکر آن وارد میکند و سپس منتظر میماند تا خونریزی، عفونت و فرسودگی تدریجی، کاری را انجام دهند که حملهٔ اولیه نتوانسته است. در چنین الگویی، مسئله دیگر سقوط ناگهانی نیست؛ مسئله، تحلیل رفتن آرام ظرفیتهای یک کشور است.
چرا ترامپ کار ایران را تمام نمی کند؟
در نگاه نخست، شاید عجیب به نظر برسد که با وجود دههها تنش میان ایران و آمریکا، اسرائیل و برخی قدرتهای منطقهای و بویژه پس از ضربات نظامی شدیدی که ظرف کمتر از یک سال در دو جنگ ۱۲ و ۴۰ روزه به جمهوری اسلامی زده شد، هنوز هم آمریکا در یکسره کردن کار در ایران از خود تردید نشان می دهد. واقعیت اما این است که تقریباً هیچیک از بازیگران اصلی نه توانایی و نه تمایل لازم برای ورود به جنگی را ندارند که مستلزم اشغال ایران و فروپاشی سریع حکومت مستقر باشد.
آمریکا پس از تجربههای پرهزینه عراق و افغانستان، تمایل چندانی به اشغال یا مدیریت یک کشور بزرگ و پیچیده مانند ایران ندارد. اسرائیل توان وارد کردن ضربات سنگین را دارد، اما توان مدیریت پیامدهای فروپاشی یک کشور نود میلیونی را ندارد. کشورهای عربی خلیج فارس از قدرت منطقهای ایران نگراناند، اما همزمان از بیثباتی ناشی از فروپاشی آن نیز هراس دارند و نگران انتحاری عمل کردن جمهوری اسلامی و صدمه شدید به زیرساختهای خود در روزهای پایانی این حکومت هستند. اروپا نیز بیش از هر چیز نگران موجهای مهاجرت، بیثباتی منطقهای و اختلال در بازارهای انرژی است و هیچ توانی هم برای مدیریت ایران پس از فروپاشی جمهوری اسلامی ندارد.
از سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز برخلاف بسیاری از دولتهای سقوط کرده در منطقه، هنوز از ظرفیتهای امنیتی، نظامی و نهادی قابل توجهی برخوردار است. سرنگونی آن نه آسان است و نه کمهزینه.
در نتیجه، نه شرایط برای پیروزی قاطع یک طرف فراهم است و نه امکان حذف سریع طرف مقابل وجود دارد.
استراتژی زخمی و ناتوان کردن تدریجی به جای گلاویز شدن با طعمه
وقتی نابودی فوری رقیب و رسیدن سریع به هدف نهایی ممکن نباشد، الگوی دیگری شکل میگیرد؛ الگویی که در ادبیات راهبردی به جنگ هیبریدی یا ترکیبی شباهت دارد. اتفاقی در ایران در حال افتادن است یک مرحله از الگوی جنگ هیبریدی فراتر رفته و وارد فاز شکار به روش اژدهای کومودو شده است.
درجنگ ترکیبی، فشار نظامی تنها یکی از ابزارهاست. تحریم اقتصادی، انزوای دیپلماتیک، محدودسازی فناوری، عملیات سایبری، جنگ اطلاعاتی، تضعیف شبکههای منطقهای و فشار روانی همگی به بخشی از میدان نبرد تبدیل میشوند. ضربه به تأسیسات هستهای، ترور شخصیتهای کلیدی، حملات سایبری، محدود کردن دسترسی ایران به فناوریهای پیشرفته، فشار بر صادرات نفت و محدودسازی نظام بانکی، هر یک به تنهایی ممکن است تعیینکننده نباشند؛ اما مجموع آنها محیطی ایجاد میکند که در آن کشور دائماً مجبور است انرژی خود را صرف جبران خسارتها و مدیریت بحرانها کند. تمام این موارد حداقل دو دهه است که علیه جمهوری اسلامی به کار گرفته شده است.
آنچه از خرداد سال ۱۴۰۴ شروع شد اما ورود به بازی اژدهای کومودو با جمهوری اسلامی است. دو ضربه نظامی شدید که ظرف کمتر از یک سال وارد شد همان گزیدن های زهرآگین اژدهای کومودو بود. اکنون آمریکا منتظر نشسته تا زهر این صدمات نظامی و امنیتی همراه با محاصره دریایی و نارضایتی شدید داخلی اثر کند. حملات گاه و بیگاه آمریکا و اسرائیل هم فقط به منظور جلوگیری از بازیابی توان از دست رفته جمهوری اسلامی است. این همان منطق کومودو است: لازم نیست طعمه فوراً کشته شود؛ کافی است فرصت بازیابی کامل پیدا نکند.
شکارچی واحدی وجود ندارد
بزرگترین سوءبرداشت درباره این وضعیت آن است که تصور شود مجموعهای از بازیگران جهانی در قالب یک اتاق فرماندهی واحد مشغول اجرای نقشهای هماهنگ علیه ایران هستند. واقعیت مناسبات بین المللی اما پیچیدهتر است. اهداف آمریکا، اسرائیل، اروپا، کشورهای عربی و حتی مخالفان جمهوری اسلامی یکسان نیست. برخی به دنبال مهار برنامه هستهای هستند. برخی نفوذ منطقهای ایران را تهدید میدانند. برخی به تغییر رفتار حکومت فکر میکنند و برخی دیگر آرزوی تغییر رژیم دارند. اما تفاوت اهداف لزوماً مانع شکلگیری یک نتیجه مشترک نمیشود. هر بازیگر از زاویه خود فشار وارد میکند و حاصل جمع این فشارها، فرآیندی فرسایشی است که بر توان ملی ایران اثر میگذارد. به بیان دیگر، بازی کومودو نه الزاماً محصول یک توطئه بزرگ، بلکه محصول همگرایی منافع بازیگران متعددی است که هر کدام به دلایل متفاوت، هزینههای ایران را افزایش میدهند.
اقتصاد همچنان میدان اصلی نبرد است
بخش مهمی از این جنگ نه در آسمان و دریا، بلکه در زندگی روزمره مردم جریان دارد. تحریمهای مالی، محدودیتهای تجاری و فناوری، بیثباتی پول ملی، فرار سرمایه و دشوار شدن دسترسی به بازارهای جهانی، اقتصاد ایران را در وضعیت فرسایش مزمن قرار دادهاند. اقتصادی که دائماً با بحران ارز، تورم، کاهش سرمایهگذاری و فرار نیروی انسانی روبهرو است، حتی بدون جنگ گسترده نیز بخشی از توان راهبردی خود را از دست میدهد. در چنین شرایطی، دولت به جای برنامهریزی بلندمدت، دائماً مشغول مدیریت بحران میشود و جامعه نیز به جای امید به توسعه، درگیر بقا و حفظ سطح زندگی خود میشود.
زخمهایی که از درون عمیقتر میشوند.
هیچ راهبرد فرسایشی بدون وجود ضعفهای داخلی موفق نمیشود. مهمترین آسیبپذیری ایران در سالهای اخیر کاهش سرمایه اجتماعی بوده است. شکاف میان جامعه و حاکمیت، بیاعتمادی گسترده، بحرانهای اقتصادی متوالی، اعتراضات خونین و احساس بیافقی در میان بخشهایی از جامعه، زمینهای فراهم کرده که فشارهای خارجی بتوانند اثرگذاری بیشتری پیدا کنند. جامعهای که نسبت به آینده امیدوار باشد، فشار خارجی را راحتتر تحمل میکند. اما جامعهای که اعتماد خود را از دست داده باشد، هر فشار جدید را نشانهای از بنبست تلقی میکند. به همین دلیل، مهمترین بحران امروز ایران شاید نه خلیج فارس و نه مرزهای منطقهای، بلکه رابطه میان حکومت و شهروندان باشد.
خطای خطرناک: اشتباه گرفتن بقا با موفقیت
یکی از مهمترین خطاهای تحلیلی آن است که تصور شود چون جمهوری اسلامی سقوط نکرده، پس در حال پیروزی است. بقا و موفقیت دو مفهوم متفاوت هستند که تنها در قاموس رژیم های سوسکی یکسان گرفته می شوند (در مورد رژیم های سوسکی قبلا نوشته ام). ممکن است یک نظام سیاسی سوسکی دههها دوام بیاورد، اما در همان حال ظرفیتهای اقتصادی، علمی، اجتماعی و انسانی کشور به تدریج تحلیل برود و کشور عملا به لجنزاری تبدیل شود که فقط سوسک ها بتوانند تا ابد در آن دوام بیاورند. کشوری که نخبگانش مهاجرت میکنند، سرمایههایش فرار میکنند، زیرساختهایش فرسوده میشوند و افق توسعه در آن محدود میشود، حتی اگر رژیم سیاسی در آن پابرجا بماند، در حال پرداخت هزینهای سنگین است. در چنین شرایطی، مسئله اصلی دیگر سرنگونی حکومت نیست؛ مسئله، کاهش تدریجی توان ملی است.
ایرانی که در حال تبدیل شدن به «مرد مریض» خاورمیانه است
داستان امروز ایران، میان دو روایت تاریخی شناور است. یک روایت، روایت امپراتوری عثمانی اواخر قرن نوزدهم است: قدرتی که مرحله به مرحله تضعیف شد، به «مسئلهٔ شرق» تبدیل شد و در نهایت، زیر فشار اقتصادی، دیپلماتیک و نهایتا نظامی خارجی و پوسیدگی داخلی ناشی از ورشکستگی گفتمانی و فساد ساختاری فروپاشید. روایت دیگر، داستان کشورهایی است که پس از جنگ و بحران، با بازنویسی قرارداد اجتماعی و اصلاح جدی درون، توانستند از دل ویرانی، نظمی تازه بسازند.
بازی اژدهای کومودو، ایران را به سمت روایت اول هل میدهد؛ اما انتخاب نهایی هنوز در دست خود ایران و مشخصا در دست حکومتی است که باید تصمیم بگیرد آیا حاضر است برای نجات کشور، بخشی از قدرت و مصونیت خود را کنار بگذارد یا چنان زهر فساد و غارت بر آن اثر کرده که دیگر اراده و توانی برایش باقی نمانده است. اژدهای کومودو بیرون از مرزها کمین کرده است، اما سرنوشت این بدن زخمی را نه فقط دندان های زهرآگین اژدها، که تصمیمهایی که در تهران و در فاصلهٔ میان حکومت و مردم گرفته میشود، رقم خواهد زد.
راه خروج از بازی کومودو
اگر مسئله صرفاً حمله نظامی بود، پاسخ نیز صرفاً نظامی میبود. اما چون مسئله فرسایش ملی است، پاسخ نیز باید گستردهتر باشد. ایران برای خروج از این وضعیت به دو نوع بازسازی همزمان نیاز دارد: بازسازی قدرت در برابر بیرون و بازسازی اعتماد در درون. توان دفاعی و بازدارندگی همچنان ضروری است، اما به تنهایی کافی نیست. همان اندازه که موشک و پدافند اهمیت دارند، سرمایه اجتماعی، مشروعیت سیاسی، رشد اقتصادی، بازگشت سرمایه و اعتماد عمومی نیز اهمیت دارند. کشوری که مردمش آیندهای برای خود ببینند، در برابر فشار خارجی مقاومتر خواهد بود. کشوری که میان حکومت و جامعه آشتی نسبی برقرار کند، هزینهٔ تحریم و فشار را بهتر تحمل خواهد کرد.
پرداخت فوری خسارت به تمام قربانیان کشتارهای جمهوری اسلامی بویژه کشتار دی ماه ۱۴۰۴ و باز کردن راه برای رفت و آمد آزاد ایرانیان خارج از کشور به ایران دو اقدام فوری است که حکومت باید انجام دهد تا نشانه ای از اراده این رژیم برای ترمیم شکاف میان حکومت و مردم پدیدار شود.
جمهوری اسلامی نشان داده که هیچ قصدی برای برقراری این آشتی ندارد و با کشتارهای وحشتناکی که در این سال ها به راه انداخته و اعدام های پیاپی نشان داده که همچنان می خواهد با کوبیدن بر طبل «النصر بالرعب» کار خودش را پیش ببرد.
صورت مسئله اصلی ایران چیست؟
شاید بزرگترین سوءتفاهم درباره وضعیت کنونی ایران این باشد که بسیاری هنوز بحث را به دو گزینه فرو میکاهند: «سقوط جمهوری اسلامی» یا «پیروزی جمهوری اسلامی». اما آنچه در عمل در حال وقوع است، ممکن است هیچکدام از این دو نباشد. خطر اصلی برای جمهوری اسلامی لزوماً شکست نظامی نیست. خطر اصلی برای ایران نیز لزوماً فروپاشی فوری نیست.
خطر اصلی گرفتار شدن در یک جنگ بیپایان کمشدت است؛ وضعیتی که در آن نه حکومت سقوط میکند و نه کشور فرصت بازسازی و توسعه پیدا میکند. در چنین سناریویی، هدف نهایی لزوماً نابودی یک نظام سیاسی نیست؛ بلکه تحلیل رفتن تدریجی ظرفیتهای یک ملت است. اژدهای کومودو لزوماً به دنبال کشتن فوری طعمه نیست. کافی است او را در وضعیتی نگه دارد که هر روز کمی ضعیفتر از روز قبل باشد.
پرسش سرنوشتساز برای ایران نیز همین است: آیا کشور میتواند از این چرخه فرسایشی خارج شود، یا سالهای آینده صرفاً شاهد ادامه روندی خواهد بود که در آن نه جنگ پایان مییابد، نه صلح آغاز میشود، و نه امکان جهش و بازسازی ملی فراهم میگردد؟ متأسفانه به نظر می رسد ایران در مسیر دوم قرار گرفته است.
کیانوش رزاقی، حقوقدان و ایران پژوه

















