سلام ای تنهاییِ عریانِ بیابان!
منم، زنی که دیگر از سایههای مصلحت نمیترسد و شرم را، چون کهنهشالی چرکین، بر خاکِ خشکِ این صحرای بیانتها رها کرده است.
نگاه کنید!
چگونه دستهایم هندسهٔ سکوت را میشکنند؟
من میرقصم، با تمامِ رگهایم، با تمامِ انزوایم، و گیسوانم را ــ این اسبانِ وحشیِ سیاهپوش را ــ سرسپردهٔ دستهای بیپروای باد میکنم.
در این هیاهوی تنهایی، منِ حقیقیام را در آغوش میکشم.
در مرزهای خاموش جهان، جایی میان کوه و گمرک و کامیون، ارمنستان خبر داد:
در دل بالشهای یک راننده ایرانی، ۱۴۳ بسته مو کشف شده است؛ ۲۶ کیلوگرم از آنچه روزی بر شانههای زنانی افتاده بوده است و روزی در باد افشان میگشته و روزی شاید بوی خانه میداده است!
مو، این رشتهٔ نازکِ میان تن و هویت، ناگهان در گزارشهای رسمی تبدیل شد به «کالای قاچاق».
کمیته درآمد دولت ارمنستان، با زبان خشک قانون، نوشت که از ابتدای سال تاکنون، یازده بار چنین بستههایی را در مرز کشف کردهاند؛ در مجموع بیش از صد کیلوگرم مو، از ایران به سوی بازارهای نامعلوم جهان.
اما آنسوی این زبان رسمی، در حاشیهٔ خبر، زمزمهای دیگر پیچید:
برخی فعالان نوشتند که شاید این موها، موهای زنانی باشد که در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ جان باختهاند؛ شاید این رشتههای بریده، ادامهٔ همان خونهای ریخته باشد؛ شاید این، فصل تازهای از بیحرمتی به تن و جان مردم باشد.
«شاید»ها، مثل دود، زود بالا میروند.
اما حقیقت، سنگینتر از آن است که با یک تیتر و یک توییت جابهجا شود.
کارشناسان مستقل، کسانی که سالها رفتار حکومتها و بازارها را رصد کردهاند، روایت دیگری پیش روی ما میگذارند:
در سرزمینی که تورم، سفرهها را بلعیده، در کشوری که قیمت نان و دارو و اجارهخانه، از توانِ دستهای خالی گذشته، در جغرافیایی که انسان، گاهی ناچار میشود کلیهاش را بفروشد تا زنده بماند، فروش مو نه یک افسانه، که یک واقعیت تلخ است.
زنانی که موهایشان را میفروشند، نه بهخاطر زیبایی بازار، که بهخاطر زشتی فقر.
در گزارشها آمده است که در کوچههای شهر، در آرایشگاههای بیتابلو، به زنان پیشنهاد میشود:
موهایت را بفروش، از چند میلیون تا دهها میلیون تومان؛ بگذار این تارها، از سر تو جدا شوند و بر سر دیگری بنشینند؛ تو بمانی و اجارهخانهای که یک ماه دیگر عقب نمیافتد، تو بمانی و دارویی که این بار میتوانی بخری.
اینجا، مو دیگر فقط «زیبایی» نیست؛ سرمایهای است که از تن جدا میشود تا تن، چند صباحی دیگر دوام بیاورد.
در چنین زمینهای، وقتی کامیونی در مرز ارمنستان متوقف میشود و بالشهایش پر از موست، تصویری بزرگتر را باید دید:
این موها، از هر که باشند، فرزندان یک اقتصاد بیمارند و نه صرفاً شاهدان یک شایعهٔ خونین.
با اینهمه، نمیتوان از کنار آن زمزمهها بیتفاوت گذشت.
اینکه بخشی از جامعه، به محض شنیدن خبر «بستههای مو»، ذهنش به سوی «کشتهشدگان اعتراضات» میرود، خود سندی است بر عمق بیاعتمادی.
وقتی سالهاست خانوادهها، برای یافتن پیکر عزیزانشان، برای دانستن حقیقت مرگ، برای گرفتن یک گزارش رسمی، در راهروهای بیپایان دادگاهها و نهادها سرگردانند، طبیعی است که هر خبرِ مربوط به «تن» و «جسد» و «مو»، به سرعت با خاطرهٔ سرکوب و ناپدید شدن گره بخورد.
اینجا، حتی اگر موها واقعاً متعلق به زنان فقیر باشد، روحِ خبر در ذهن مردم به سمت قربانیان سیاست میرود؛ چون در این سرزمین، فقر و سیاست سالهاست که بر یک سفره نشستهاند.
از اینرو، وظیفهٔ روزنامهنگار و نویسنده، نه آن است که شایعه را بهجای حقیقت بنشاند و نه آن است که درد را پشتِ واژههای بیروح پنهان کند.
ما باید بگوییم:
تا این لحظه، هیچ سند مستقلی وجود ندارد که ثابت کند این موها، موهای کشتهشدگان دیماه ۱۴۰۴ است.
اما در عین حال، باید ببینیم که چگونه فقر ساختاری، تنِ زنان را به بازار قاچاق کشانده و چگونه بیاعتمادی عمیق، هر خبر را به سایهٔ سرکوب پیوند میزند.
این بستههای مو، هر که باشند، آینهای هستند در برابر ما:
آینهٔ اقتصاد؛ که در آن، انسان، از مو تا عضو بدن، به کالای قابل فروش تبدیل شده است.
آینهٔ سیاست؛ که در آن، مردم بهجای اعتماد به گزارش رسمی، به شایعه پناه میبرند.
آینهٔ اخلاق؛ که در آن، جهان بیهیچ شرمی، موهای بریدهٔ زنان فقیر را در بازارهای زیبایی میخرد و میفروشد.
در پایان، شاید لازم باشد مکث کنیم:
وقتی زنی، در شهری دور، روبهروی آینه میایستد و تصمیم میگیرد موهایش را بفروشد، پیش از آنکه قیچی بر تارها فرود آید، سالها سیاست، سالها اقتصاد و سالها بیعدالتی بر روح او فرود آمده است.
موهای مصادرهشده در مرز ارمنستان، فقط چند کیلوگرم تارِ بریده نیست؛ روایتِ یک وطنِ مصادرهشده است، که در آن حتی زیباییِ زن، به آخرین دارایی قابل فروش تبدیل شده است.
در برابر این آینه، اگر فقط به شایعهٔ خون بسنده کنیم، درد را کوچک کردهایم.
و اگر فقط به زبان خشک آمار بسنده کنیم، انسان را گم کردهایم.
شاید راهِ میانه این باشد:
حقیقت را از شایعه جدا کنیم، اما فریادِ فقر و فاجعه و سرکوب را از دلِ این بستههای مو بشنویم و بنویسیم.
بر شانههای وطن
باد میگذرد
و موهای بریده
مثل پرچمهای سوخته
در هوا میلرزند.
هیچکس نمیپرسد
این تارها
از کدام دردها گذشتهاند
که اکنون، در بالشِ یک راننده پنهان شدهاند.
ای گلاندامِ گمنامِ ایرانی،
ای خواهرِ بینامِ من،
تو را ندیدم،
اما بوی تو
از میانِ همین بستههای قاچاق
به مشامم میرسد.
بوی شامِ سردِ خانه،
بوی نانِ قرضی،
بوی کودکی که خوابیده
و تو آهسته گریه میکنی
تا بیدار نشود.
میدانم،
هیچکس موهایش را
برای زیباییِ دیگری نمیفروشد؛
آدم وقتی به قیچی تن میدهد
که فقر
دستش را روی شانهاش گذاشته باشد
و بگوید:
«یا موهایت،
یا زندگیات.»
اما...
در این سرزمینِ زخمی،
هر تارِ مو
سایهای از خون هم دارد.
مردم آنقدر
جنازهٔ بینام دیدهاند
که هر بستهٔ مو
برایشان
یادآورِ زنی است
که شاید
دیماه ۱۴۰۴
به خانه برنگشته باشد.
ای وطن،
تو را با موهای زنانت
میفروشند؛
با اشکهایشان،
با نانِ سفرهشان،
با تنِ خستهشان.
اما هنوز
در مشتِ همین زنان
آیندهای پنهان است
که هیچ گمرکی
نمیتواند توقیفش کند.
و من،
در میانِ این تارهای بریده،
دنبالِ یک حقیقت میگردم:
نه حقیقتِ شایعه،
نه حقیقتِ آمار،
بلکه حقیقتِ انسانی
که میگوید:
«موهایم را بریدند،
اما صدایم را نه.»
ای زنِ ایرانی،
ای خواهرِ من،
اگر روزی دوباره
موهایت را بلند کردی
و در باد افشان و رها کردی،
بدان
که وطن
از همانجا
دوباره آغاز میشود...

















