همه برای ایران آمده بودند؛ اما هر کدام ایرانی متفاوت در سر داشتند
لباسش را پوشید، کفشهای ورزشی راحتش را به پا کرد و گفت:
ـ خب، من آمادهام. پس کی راه میافتیم؟
بچهها با تعجب به پدربزرگ هشتادوسه ساله نگاه کردند و بعد چشمهایشان به مادرشان دوخته شد. خسرو با اشارهای پنهانی به خواهرش، مژگان، فهماند که هر طوری شده پدربزرگ را از رفتن منصرف کنند.
مهتاب متوجه شد و گفت:
ـ چی شده؟ چرا اینطوری نگاه میکنید؟ پدربزرگ هم باید بیاد. این آخوندها همه ملک و املاک و داراییهاشو گرفتن. حقشه که بیاد و فریاد بزنه، جاوید شاه. تازه، بیشتر از همه به خاطر شما جوونها میاد.
هدیه، خواهر کوچک آقا بزرگ که شوهرش را در سالهای پیش از انقلاب از دست داده بود، چندان دل خوشی از رژیم گذشته و وابستگانش نداشت. از اتاق سر بیرون آورد و گفت:
ـ به همین خیال باش مهتاب خانم! مگه این دولتها و سیاستمدارهای گردنکلفت میذارن این پسره بره جای پدرش بشینه؟ پدرشو چهلوچند سال پیش کنار زدن، حالا بیان پسرشو برگردونن؟
مکثی کرد و ادامه داد:
ـ نه اینکه ازش بدم بیاد، ولی چیزی از ایران امروز نمیدونه. نه روحیه مردم رو میشناسه، نه مشکلاتشونو. هر کسی هم خوشش بیاد یا بدش بیاد، از دست اون هیچ کاری برای ایران برنمیاد.
منوچهر، پسر بزرگ هدیه، از اتاق بیرون آمد و دست پدربزرگ را گرفت..
ـ آقاخانآبادی، ما هم مثل بقیه باید بریم. هرچه تعدادمون بیشتر باشه بهتره. اونوقت دنیا میبینه پسر شاه چقدر طرفدار داره.
مکثی کرد و با هیجان نگاهش را بین جمع پخش کرد.
ـ اون وقت دیگه هیچکس نمیتونه جلومون رو بگیره. پسر شاه برمیگرده و ما هم برمیگردیم کشورمون؛ خونهها و زندگیهایی رو که از دست دادیم پس میگیریم. تازه جناب فیروز سازگار هم میگفت بیشتر هوادارانش پولدار، از قشر مرفه و بالاشهرنشین بودن.
خسرو خندید.
ـ ای بابا! پس این همه آدمی که اینجا و تو کشورهای دیگه جمع شدن، همه پولدار بودن؟ حالا میخوان برگردن حقشونو پس بگیرن؟
مهتاب با هیجان گفت:
ـ آره پسرم. حق خیلی از این مردم رو خوردن. زندگیشونو گرفتن و آواره شون کردن.
خسرو پرسید:
ـ پس اگه همه پولدار بودن، چرا خودشون شاه رو بیرون کردن؟
منوچهر دستی به شکمش کشید و گفت:
ـ بعضیا میگن از شکم سیری بوده!
پدربزرگ که تا آن لحظه ساکت بود، سر بلند کرد.
ـ نه باباجان، این حرفها درست نیست. مردم رو فریب دادن. وعده آب و برق مجانی دادن، وعده پول نفت سر سفرهها. خیلیها هم خام حرفها شدن و بدون شناخت کافی دنبال شعارها راه افتادن.
مژگان گفت:
ـ یعنی بیشترشون بیسواد بودن؟
پدربزرگ سرش را تکان داد.
ـ نه دخترم. بیسوادی با ناآگاهی سیاسی فرق داره. سرزمین ما پر از آدمهای باسواد و دانشمند بود
نفسش کمی سنگین شد. منوچهر فوراً صندلیای آورد تا بنشیند.
ـ مرسی پسرم.
جرعهای آب نوشید و ادامه داد:
ـ شما چیزهایی شنیدین و خوندین، اما من اون روزها رو زندگی کردم. آدمهای باسواد، روشنفکرها، فعالهای سیاسی؛ خیلیهاشون اشتباه کردن. هنوز هم میبینین که اون اشتباه چه هزینهای برای مردم داره.
منوچهر به کتابخانه اشاره کرد.
ـ پس این همه کتاب و تحقیق چی؟
پدربزرگ آهی کشید.
ـ کتابها ارزش دارن، اما هیچ کتابی جای زندگی کردن یک واقعه رو نمیگیره.
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
بعد گفت:
ـ شما جوونها فکر میکنین همه چیز با شعار شروع میشه و با شعار تموم میشه. ما هم یه روزی جوون بودیم. ما هم خیال میکردیم فردا که بیاد، همه چیز درست میشه.
منوچهر روی مبل نشست.
ـ یعنی هیچ امیدی نیست آقاجان؟
پدربزرگ لبخند تلخی زد.
ـ امید همیشه هست؛ اما نه امیدی که آدم چشمشو ببنده و دنبال این و اون راه بیفته. امیدی که از آگاهی بیاد، نه از هیجان.
هدیه پرسید:
ـ پس تکلیف این همه آدمی که امروز میان چیه؟
پدربزرگ شانه بالا انداخت.
ـ هر کسی برای خودش دلیلی داره. یکی دنبال گذشته میگرده، یکی دنبال آینده و یکی فقط میخواد صدای اعتراضش شنیده بشه.
خسرو پرسید:
ـ یعنی ممکنه دوباره همه اشتباه کنن؟
پدربزرگ به پنجره خیره شد.
ـ مردم همیشه ممکنه اشتباه کنن. مشکل اشتباه کردن نیست؛ مشکل اینه که از اشتباهاتشون چیزی یاد نگیرن.
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
مهتاب آرام گفت:
ـ پس شما نمیاین آقاجون؟
پدربزرگ به کفشهای ورزشی تازهاش نگاه کرد و خندید.
ـ چرا که میام.
همه با تعجب نگاهش کردند.
ـ میام؛ اما نه برای شاه، نه برای آخوند، نه برای هیچ اسم و نشونی. میام ببینم بعد از این همه سال، هنوز کسی هست که دلش برای ایران بسوزه یا نه.
منوچهر دست او را فشرد.
ـ هست آقاجان، هنوز هست.
پدربزرگ آهی کشید.
ـ امیدوارم. ما نسل خودمونو خرج یک رویا کردیم. حیفه شما هم عمرتونو خرج رویاهای دیگران کنین.
چند دقیقه بعد، همگی از خانه بیرون رفتند.
هوا خنک بود. هرچه به محل تجمع نزدیکتر میشدند، جمعیت بیشتر میشد. صدای بوق ماشینها، پرچمهایی که در باد تکان میخوردند و گروههایی که هر کدام چیزی میگفتند، فضایی پرهیجان و آشفته ساخته بود.
خسرو در میان جمعیت به اطراف نگاه میکرد. برای نخستین بار احساس میکرد هرکس داستانی با خود آورده است؛ پیرمردی که گذشتهاش را گم کرده بود، مادری که نگران آینده فرزندانش بود، مردی که هنوز در رویای بازگشت روزهای دور زندگی میکرد و جوانانی که بیشتر از گذشته، از امروز خسته بودند.
پدربزرگ ایستاد و به موج جمعیت خیره شد.
پرچمها در هوا موج میخوردند و صدای بوق ماشینها با فریادها درهم میآمیخت. بعضیها شعار میدادند، بعضی فقط تماشا میکردند و عدهای تلفنهای همراهشان را بالا گرفته بودند تا لحظهها را ثبت کنند.
گفت:
ـ میبینید بچهها؟ اینجا هرکسی برای خودش یک ایران توی ذهنش داره.
هیچکس چیزی نگفت.
جمعیت آرامآرام به حرکت درآمد و آنها نیز همراهش راه افتادند.
پدربزرگ قدمهایش را آهستهتر کرد و بار دیگر به چهرههای اطرافش نگاه انداخت.
پیر و جوان، زن و مرد، هر کدام با امیدی، با زخمی یا با رؤیایی آمده بودند.
لبخند کمرنگی زد و زیر لب گفت:
ـ فقط امیدوارم این بار، مردم دنبال نجاتدهنده نگردن؛ دنبال ساختن ایران بگردن.
باد پرچمها را در هوا به رقص درآورد و جمعیت همچنان پیش میرفت.
هیچکدام نمیدانستند این روز، تنها یک تجمع سیاسی نخواهد بود؛ روزی بود که سرنوشت هر یک از آنها را به شکلی متفاوت تغییر میداد.
و در میان هیاهوی جمعیت، یک پرسش همچنان بیپاسخ مانده بود:
آیا این بار، ایران برنده خواهد شد؟

ایران و گیسوان زیبای زنانش، منوچهر بهمنی
















