Wednesday, Jun 17, 2026

صفحه نخست » افشای حقیقت؛ کودتای ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و استقرار استبداد دینی، حمید رفیع

Hamid_Rafi.jpgدر مقدمه باید روشن گفت: ابوالحسن بنی‌صدر تنها رئیس‌جمهوری بود که در برابر استبداد نوظهور ایستاد و حاضر نشد جمهوریت را قربانی قدرت‌طلبی روحانیت حاکم کند. او تلاش کرد روح‌الله خمینی را وادار کند به وعده‌هایی که در پاریس به مردم داده بود وفادار بماند؛ وعدهٔ آزادی، استقلال و حاکمیت مردم. اما آنچه پس از انقلاب شکل گرفت، نه حکومت مردم، بلکه دستگاهی سازمان‌یافته برای حذف، سرکوب، دروغ و ترس بود.

مجموعهٔ «کارنامهٔ رئیس‌جمهور» امروز همچنان سند زندهٔ آن دوران است؛ اسنادی که نشان می‌دهد چگونه حقیقت سانسور شد و چگونه ماشین تبلیغات حکومتی، با ترور شخصیت، دروغ‌سازی و حذف مخالفان، تاریخ را به گروگان گرفت.

حقیقت را می‌توان سانسور کرد، اما نمی‌توان نابود کرد.

انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی، استقلال، عدالت و کرامت انسانی پیروز شد. مردم برای پایان‌دادن به شکنجه، ساواک، زندان سیاسی و استبداد سلطنتی جان دادند. قرار بود «میزان، رأی ملت باشد»، نه فرمان یک رهبر مادام‌العمر و نه حکومت یک طبقهٔ مقدس‌نمای روحانی.

اما کمتر از دو سال بعد، انقلاب مردم ربوده شد. آنچه رخ داد صرفاً یک اختلاف سیاسی نبود؛ کودتایی تدریجی و خونین علیه جمهوریت و حاکمیت مردم بود. حلقه‌ای از روحانیان قدرت‌طلب، همراه با نیروهای امنیتی و قضایی، زیر سایهٔ خمینی ساختاری بنا کردند که از بسیاری جهات از استبداد سلطنتی نیز خشن‌تر شد؛ زیرا این‌بار سرکوب، شکنجه و حذف به نام خدا، دین و مقدسات توجیه می‌شد.

در سال ۱۳۶۰ نخست مطبوعات را بستند، سپس احزاب مستقل را نابود کردند و بعد موج اعدام‌ها، دادگاه‌های چنددقیقه‌ای و حذف فیزیکی مخالفان آغاز شد. هرکس متفاوت می‌اندیشید «ضدانقلاب»، «مرتد»، «محارب» یا «منافق» نام گرفت و حذف شد. روشنفکر، دانشجو، نویسنده، زن معترض، ملی‌گرا، چپ، بهایی، سنی، درویش و هر انسان آزادی‌خواهی می‌توانست هدف سرکوب باشد.

چهره‌هایی چون محمد بهشتی، اکبر هاشمی رفسنجانی و علی خامنه‌ای، از معماران اصلی این ساختار بودند؛ ساختاری که با تحمیل اصل «ولایت مطلقهٔ فقیه»، رأی مردم را عملاً بی‌اثر کرد و جمهوریت را به یک نمایش توخالی فروکاست.

پس از بحران گروگان‌گیری سفارت آمریکا، بحران‌سازی دائمی به ابزار بقای حکومت تبدیل شد. حکومت از فضای «دشمن خارجی» برای بستن دهان جامعه استفاده کرد؛ فضایی که به گسترش سرکوب، اعترافات اجباری، سانسور، شکنجه و امنیتی‌کردن کامل کشور انجامید. نتیجه، انزوای ایران و فراهم‌شدن زمینهٔ حملهٔ صدام حسین بود؛ جنگی که با حمایت قدرت‌های خارجی و همکاری عناصری چون غلامعلی اویسی به ایران تحمیل شد.

جنگ ایران و عراق پس از آزادی خرمشهر می‌توانست پایان یابد، اما ادامه داده شد؛ زیرا جنگ برای حکومت، ابزار بقا بود. هزاران نوجوان و جوان قربانی شدند، شهرها ویران شد و نسلی سوخت، اما حاکمان جنگ را «نعمت» نامیدند. ادامهٔ جنگ بیش از آنکه دفاع از ایران باشد، ابزاری برای تثبیت استبداد و نابودی کامل فضای سیاسی کشور بود. هر مخالفی نیز با اتهام «همراهی با دشمن» خاموش می‌شد.

اوج این جنایت‌ها، اعدام‌های ۱۳۶۷ زندانیان سیاسی ایران بود؛ یکی از تاریک‌ترین جنایت‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران. هزاران زندانی سیاسی، حتی کسانی که دوران محکومیت خود را می‌گذراندند یا حکم اعدام نداشتند، در دادگاه‌هایی چنددقیقه‌ای قتل‌عام شدند. پرسش عقیدتی می‌کردند و پاسخ «اشتباه» مساوی طناب دار بود. اجساد را مخفیانه دفن کردند و خانواده‌ها را حتی از عزاداری محروم ساختند. این فقط سرکوب سیاسی نبود؛ جنایت علیه انسانیت بود.

پس از مرگ خمینی نیز حقیقت قربانی قدرت شد. با وجود آنکه مطابق قانون اساسی وقت، رهبر باید مرجع تقلید می‌بود، همان حلقهٔ قدرت با توافق‌های پشت‌پرده، علی خامنه‌ای را به رهبری رساند؛ فردی که خود گفته بود: «ملت باید خون گریه کند که من رهبر شوم.» مجلس خبرگان نیز به نهادی فرمایشی برای تأیید تصمیمی از پیش گرفته‌شده تبدیل شد.

از آن پس، حفظ حکومت به «اوجب واجبات» تبدیل شد؛ یعنی بقای قدرت، بالاتر از جان انسان، آزادی، عدالت، حقیقت و حتی اخلاق قرار گرفت.

در برابر این وضعیت، دو راه وجود داشت و هنوز هم وجود دارد:

راه نخست

شکستن سانسور، افشای حقیقت، دادخواهی، روشن‌کردن جنایت‌ها و بازگرداندن حیثیت قربانیان. نه از سر انتقام، بلکه برای نجات جامعه از چرخهٔ دروغ و استبداد.

راه دوم

تسلیم‌شدن در برابر قدرت و نام‌گذاری آن به «اصلاح‌طلبی» یا «واقع‌گرایی». سال‌ها گفتند باید با همین ساختار کنار آمد، در انتخابات نمایشی شرکت کرد و به سرکوب عادت کرد تا حکومت خشن‌تر نشود. حتی تاریخ و مذهب را نیز برای توجیه سکوت تحریف کردند.

در حالی که حسن بن علی و حسین بن علی هر دو در برابر تحقیر و استبداد ایستادند؛ نه برای قدرت، بلکه برای دفاع از کرامت انسان.

امروز، پس از دهه‌ها سرکوب، زندان، شکنجه، فساد، غارت، اعدام و دروغ، مهم‌ترین وظیفه روشن‌کردن حقیقت است. جامعه‌ای که حقیقت را دفن کند، آزادی را نیز دفن خواهد کرد.

استبداد دینی، با سوءاستفاده از دشمنی خارجی و بحران دائمی، کشور را به وابستگی، فقر و سرکوب کشاند. در مقابل، بخشی از اپوزیسیون نیز با امید بستن به دخالت خارجی، خطر بازتولید وابستگی و استبداد را تکرار می‌کند. تجربهٔ نهضت ملی‌شدن صنعت نفت ایران و انقلاب ۱۳۵۷ ایران نشان داد که آزادی، نه با دیکتاتوری داخلی حفظ می‌شود و نه با تکیه بر قدرت‌های خارجی.

نه فراموشی راه نجات است و نه تسلیم.
تنها حقیقت، آزادی، عدالت و احترام به حقوق انسان می‌تواند این زخم تاریخی را درمان کند.شاد باشید



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy