بالاخره تصمیمش را گرفت؛ باید میرفت.
از صبح که بیدار شده بود، انگار دو نفر در وجودش با هم جدال میکردند. یکی میگفت نرو، دیگری زمزمه میکرد برو.
شب قبل، بعد از ساعتها بحث با دوستانش، با قاطعیت گفته بود:
ـ شما میتوانید بروید، اما من نمیآیم. بردش را حکومت به حساب خودش میگذارد و باختش را گردن مربی و بازیکن میاندازد.
آن موقع مطمئن بود.
اما صبح، وقتی آب سرد را به صورتش پاشید و سر بلند کرد، مردی را در آینه دید که نگاهش از خودش سؤال میکرد.
ـ مگر تو ایرانی نیستی؟
جوابی نداشت.
صبحانه را نصفه رها کرد و استکان چای را به بالکن برد.
هوای ایروان هنوز خنک بود. نسیمی آرام از میان درختان میگذشت و بوی پرتقال را در کوچهها میپراکند. شهر تازه از خواب بیدار میشد، اما ذهن سیامک از دیشب بیدار مانده بود.
چند جرعه چای نوشید.
نشست.
دوباره بلند شد.
چند قدم رفت و برگشت.
سرانجام زیر لب گفت:
ـ گور پدر سیاست...
و همان لحظه تلفن را برداشت.
ـ سلام بهزاد. صبحانه میخوری؟
ـ بهبه! جناب آقای آتشیمجاز! دوست عزیز، سیامک گل! صبح شما هم بخیر. بله، جای شما هم خالی. مامان سوری حلیم گوشت درست کرده؛ همان که تو دوست داری.
ـ نوش جان. به زنعمو هم سلام برسان. انشاءالله یک وقت دیگر مزاحم میشوم.
نفسی عمیق کشید.
ـ کی راه میافتید؟
ـ پشیمان شدی؟ میخواهی تو هم بیایی؟
ـ آره. نه برای تیم زیر پرچم آخوندها؛ برای خود بچههای تیم. آخر اینجا غریباند.
ـ کدام آخوندها؟ امضا کردند، تمام شد. امروز روز شادی برای تیم ملی ایران است.
ـ چی را امضا کردند؟
ـ میگویند دونالد ترامپ با ایران به توافق رسیده. حالا ما کاری به این حرفها نداریم. مردم خوشحالاند، ما هم خوشحالیم. شاید فردا سفارتها هم باز شوند.
سیامک خندید.
ـ اینها هنوز حرف است. من برای این زنگ نزدم. کی راه میافتید؟
ـ ساعت سه. همه با هم. پرچمها هم بدون هیچ علامت و نشانی.
ـ بهروز یکی درست کرده که وسطش فقط نوشته «ایران».
ـ اتفاقاً فکر خوبی است. به بچهها هم میگویم.
ـ پس ساعت سه، دم خانه آرش.
ـ قرار شد.
ساعت سه بعدازظهر، خیابانهای اطراف ورزشگاه پر از ایرانی بود.
انگار تکهای از ایران را از جا کنده و به لس آنجلس آورده بودند.
پرچمها در باد میرقصیدند.
صدای خنده، شوخی و همهمه از هر طرف به گوش میرسید.
پیرمردی که عصا به دست راه میرفت، کنار جوانی ایستاده بود که پرچم را روی شانههایش انداخته بود. زنی دست دختر کوچکش را گرفته بود و مردی دورتر با لهجهای جنوبی با دوستانش حرف میزد.
هیچکس از دیگری نمیپرسید به چه دین و مذهبی باور دارد، به کدام قوم تعلق دارد یا چه عقیدهای دارد.
همه فقط یک نام را صدا میزدند:
ایران.
سیامک ایستاد.
چیزی در درونش شکست.
بغضی سنگین گلویش را فشرد.
چشمهایش پر شد.
سرش را پایین انداخت.
سالها بود چنین تصویری ندیده بود.
سالها بود ایرانیها را اینگونه کنار هم ندیده بود.
نه مثل گرد هم آمدن روز تظاهرات چند ماه پیش.
بهزاد بازویش را گرفت.
ـ بیا، بازی شروع میشود.
سیامک نگاهش را از جمعیت برنداشت.
ـ نه...
ـ چرا؟
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ نمیدانم.
مکث کرد.
ـ فقط حس میکنم چیزی که برای دیدنش آمده بودم همین جاست، بیرون از ورزشگاه.
بهزاد به جمعیت نگاه کرد.
سیامک ادامه داد:
ـ امروز برد و باخت مهم نیست. مهم این است که هنوز چیزی هست که بتواند ما را کنار هم جمع کند.
نسیمی وزید.
صدها پرچم همزمان در هوا تکان خوردند.
سیامک به موج رنگها خیره ماند.
به پیرمرد، به کودک، به زن، به جوان، به همه آنهایی که با هزار تفاوت کنار هم ایستاده بودند.
آن لحظه آرزویی قدیمی در دلش زنده شد.
آرزویی ساده و دور.
اینکه روزی ایرانیها نه فقط برای فوتبال، که برای ساختن فردایی بهتر نیز شانهبهشانه هم بایستند.
صدای تشویق جمعیت بلند شد.
بازی آغاز شده بود.
اما سیامک دیگر به ورزشگاه نگاه نمیکرد.
چشمهایش به پرچمی دوخته شده بود که در باد میرقصید.
پرچمی که این بار نه نشانی از حکومت داشت و نه رنگی از اختلاف.
فقط یک نام بر آن نوشته شده بود:
ایران.
_________
۲۰۲۶/۶/۱۴
















