بحران معنا در جمهوری اسلامی، قدرت پس از فروپاشی مشروعیت
شاید مهمترین پیامد جنگ اخیر نه ویرانی زیرساختهای نظامی حکومت ایران باشد و نه کشته شدن شماری از فرماندهان ارشد سپاه. آنچه اهمیت تاریخی دارد، رخدادی است عمیقتر: برای نخستین بار از زمان تأسیس جمهوری اسلامی، این نظام ناچار شده است بدون حضور واقعی و آشکار سرچشمۀ اصلی قدرت و مشروعیت نظام به حیات خود ادامه دهد.
جمهوری اسلامی صرفاً یک دولت نبود. دستکم در تعریف خود، مدعی بود تجسم نوعی نظم سیاسی-الاهی است که در رأس آن فقیهی قرار دارد که مشروعیت تمامی نهادهای دیگر از او ناشی میشود. سپاه پاسداران، دستگاه قضایی، شورای نگهبان، دولت و مجلس، همگی در نهایت معنا و اعتبار خود را از جایگاهی میگرفتند که «ولی فقیه» اشغال میکرد.
اما امروز پرسشی مطرح شده است که تا همین چند ماه پیش طرح آن تقریباً ناممکن بود: اگر جمهوری اسلامی بتواند بدون حضور مؤثر رهبر، بدون مرجعیت واقعی روحانیت و صرفاً با اتکا به سازوکارهای امنیتی و نظامی به بقای خود ادامه دهد، آیا هنوز با همان نظامی روبرو هستیم که در سال ۱۳۵۷ تأسیس شد؟
فروپاشی آرام یک روایت
در واقع، جنگ اخیر تنها بخشی از توان نظامی جمهوری اسلامی را از میان نبرد. روایت مرکزی نظام را نیز با بحرانی کمسابقه روبرو کرد. چهار دهه به مردم ایران گفته شد که ولایت فقیه عمود خیمۀ نظام، ضامن بقای کشور، امنیت ملی و استمرار انقلاب اسلامی است. گفته شد که سپاه پاسداران حافظ این نظم الاهی است و مشروعیت خود را از پاسداری از آن میگیرد. اما اکنون وضعیتی پدید آمده که در آن نظام سیاسی هنوز برقرار است، تصمیمهای بیسابقهای از جمله مذاکره مستقیم با آمریکا - «قاتل امام شهید» - میگیرد، در حالی که رهبر غایب است و جانشین او بیشتر به شبح شباهت دارد و بسیاری از فرماندهان و حلقههای اصلی قدرت از میان رفتهاند.
همین واقعیت پرسشی را پیش میکشد که دیر یا زود در ذهن بخش مهمی از بدنهٔ اجتماعی و حتی نیروهای وفادار به نظام شکل خواهد گرفت: اگر جمهوری اسلامی میتواند بدون حضور مؤثر ولی فقیه به حیات خود ادامه دهد، پس جایگاه واقعی این اصل در ساختار قدرت چه بوده است؟ و مهمتر از آن منشاء مشروعیت رهبران جدید چکمهپوش چیست؟ بحران کنونی بیش از آنکه بحران اشخاص باشد، بحران معناست.
از حکومت روحانیون تا حکومت دستگاهها
در چنین شرایطی یک فرضیه بیش از گذشته قابل طرح است: جمهوری اسلامی ممکن است وارد مرحلهای شود که در آن نهادهای دینی همچنان حفظ شوند، اما نقش آنان بیش از پیش جنبهای نمادین پیدا کند و قدرت واقعی به دستگاههای امنیتی، نظامی و بوروکراتیک سپرده شود. این نخستین بار نیست که نظامی سیاسی از ایدئولوژی بنیانگذار خود فاصله میگیرد، اما همچنان نام و نمادهای آن را حفظ میکند. بسیاری از رژیمهای انقلابی قرن بیستم چنین مسیری را پیمودند. آنها باقی ماندند، اما دیگر همان چیزی نبودند که در آغاز بودند.
اما، آیا جمهوری اسلامی نیز در همین مسیر قرار گرفته است؟ اگر چنین باشد، آنگاه ایران با نوعی دگردیسی خاموش روبرو خواهد شد؛ گذاری از حکومت روحانیت به حکومتی که مشروعیت خود را نه از دین، بلکه از کنترل ابزارهای قدرت اخذ میکند.
اما چنین گذاری الزاماً به ثبات نمیانجامد. برعکس، ممکن است به رقابتهای شدید و خونین میان مراکز مختلف قدرت دامن بزند. زیرا ولایت فقیه، صرفنظر از ارزیابی مثبت یا منفی آن، دستکم نقشی داورانه میان جناحهای رقیب قدرت داشت. سخن یا رأی رهبر «فصلالخطاب» بود. حذف یا تضعیف این جایگاه میتواند راه را برای کشمکشهایی بگشاید که تاکنون مهار شده بودند.
جامعهای که دیگر آن جامعه نیست
در سوی دیگر این معادله، اما، جامعهای عاصی قرار گرفته که طی سه دههٔ گذشته دگرگونیهای عمیقی را تجربه کرده است. هیچیک از علتهایی که اعتراضهای پیدرپی یک دهۀ اخیر را پدید آوردند از میان نرفتهاند. بحران اقتصادی، فساد ساختاری، احساس تبعیض، شکافهای اجتماعی، مطالبات آزادیخواهانه و مهمتر از همه، فاصله گرفتن بخش بزرگی از جامعه از ایدئولوژی رسمی همچنان به قوت خود باقی است. جنگ نه این شکاف را از میان برد و نه آن را پنهان کرد. برعکس، آن را آشکارتر و عمیقتر ساخت.
از همین رو، مسئلهٔ اصلی ایران امروز صرفاً بقای حکومت نیست. مسئله این است : نظامی که بر مبنای نوعی پیوند ایدئولوژیک میان حکومت و جامعه شکل گرفته بود، اکنون با جامعهای روبرو است که دیگر آن روایت را باور ندارد. هیچ قدرت سیاسی نمیتواند تا ابد بر پایۀ روایتهایی حکومت کند که بخش عمدهای از جامعه از آنها عبور کرده است.
مسئلهٔ واقعی: جمهوری اسلامی پس از جمهوری اسلامی
پرسش این است که جمهوری اسلامی برای ادامهٔ حیات خود تا چه اندازه ناچار خواهد شد از عناصر بنیادینی که هویت آن را ساختهاند فاصله بگیرد. آیا نظامی که بدون اقتدار واقعی روحانیت، بدون حضور مؤثر ولی فقیه و در سایۀ سلطۀ دستگاههای امنیتی اداره شود، هنوز همان جمهوری اسلامی خواهد بود؟ و آیا چنین نظامی از این پس قابل دوام است؟ و اگر پاسخ منفی است، آیا ایران در آستانۀ نوعی گذار تاریخی قرار نگرفته است که از دل فرسایش و فروپاشی بنیانهای ایدئولوژیک نظام سر برمیآورد؟ درست است که جنگ اخیر جمهوری اسلامی را سرنگون نکرد. اما شاید اتفاق مهمتری را رقم زد: جنگ افسونِ ماندگاری این حکومت را شکست.
















