از جامعه آرمانی تا دولت واقعگرا " و فقر حکمرانی کارآمد در ایران
روز عاشورا یکی از مناسبت های مهم در تاریخ شیعه است. این مقاله با در نظر گرفتن چارچوب سنتی روایت تاریخی این روز ، در صدد بررسی بعد دیگری از این رویداد از منظر غیر دینی آن است . بنابراین برای فهم عاشورا از یک زوایه دیگر شاید لازم باشد ازاین قالب و چارچوب سنتی روایت تاریخی کمی فاصله بگیریم وبا معیار قرار دادن موضوع "حاکم کردن قدرت کارآمد در نظام عرب فرا قبیله ای" در جامعه عرب آنروز ، معیار قضاوت خود را فقط به نتیجه اخلاقی نبرد میان حق و باطل، مظلوم و ظالم یا خیر و شر تقلیل ندهیم.
این روایت اگرچه برای شکلگیری هویت مذهبی و فرهنگی اهمیت دارد، اما درک ما را از یک تحول بزرگتر تاریخی نباید محدود کند. قیام عاشورا نقطه تقابل دو دیدگاه متضادی است که در پی تداوم منازعات چندین دهه برای حاکم کردن مدیریت جامعه مورد نظر خود ، حاضر به عدول از باورهای خود حتی به قیمت سازش موقت نشدند و رقیب قدرتمند اموی حذف رقیب را تنها راه تثبیت حاکمیت خود بر جامعه عرب آنروز نمود. دو جهانبینی متفاوتی که در این گفتار به آن پرداخته می شود ، ریشه در باورهای جداگانه آنان دارد.
بخش اول : عاشورا را میتوان نقطه نهایی یک تضاد طولانی میان دو پروژه مهم تاریخی دانست؛ پروژهای که از زمان ظهور اسلام آغاز شد و در نهایت در دوره حسین بن علی و یزید بن معاویه به یک بحران تقابلی تعیینکننده رسید.
پس از هجرت پیامبر اسلام به مدینه، یک نظم اجتماعی جدیدی شکل گرفت که تفاوت بنیادینی با ساختار اقتصادی ـ قبیلهای مکه داشت. جامعه مدینه دیگر صرفاً بر پایه ثروت، قبیله و جایگاه اجتماعی تعریف نمیشد، بلکه بر اساس مفهوم «امت واحده» سازمان مییافت ؛ جامعهای که در آن پیوندهای دینی و مسئولیت اجتماعی جایگزین بسیاری از مناسبات سنتی قبیلهای شد.
در حوزه اقتصاد نیز این تحول قابل مشاهده بود. سیاستهایی مانند انفاق، زکات، تقسیم منابع و تأکید بر حمایت از اقشار ضعیف وتلاش برای تقسیم اموال با "برادر دینی " هر چند واجد ارزشهای اخلاقی بسیار والایی در دیدگاه پیامبر اسلام داشت ولی در ذات خود ، نشاندهنده الگویی بود که در آن ثروت فردی دارای مسئولیت اجتماعی تعریف نمیشد و اگر بخواهیم این دیدگاه و روش مدیریت جامعه از نگاه پیامبر را تحلیل کنیم ، میتوان شباهتهایی میان این نگاه و برخی اصول اقتصادهای عدالتمحور یا سوسیالیستی مشاهده کرد؛ البته نه به معنای وجود سوسیالیسم مدرن امروزی، بلکه از نظر تأکید بر کاهش شکاف طبقاتی، کنترل تمرکز ثروت و اولویت دادن به عدالت توزیعی.
اما همین الگو دارای محدودیتهای تاریخی خود نیز بود. جامعه مدینه یک جامعه کوچک، قبیلهای و مبتنی بر روابط مستقیم انسانی بود و زمانی که قلمرو اسلامی پس از فتوحات گسترده شد، این مدل ساده اجتماعی با چالش مدیریت یک امپراتوری وسیع روبهرو شد. مدیریت منابع، تجارت، مالیات، ارتش و سرزمینهای متعدد دیگر با الگوی اولیه مدینه قابل اداره نبود.
در نقطه مقابل، مکه پیش از اسلام یکی از مراکز مهم تجاری منطقه بود. خاندانهای قدرتمند قریش، بهویژه خاندان بنیامیه، تجربه طولانی در شبکههای اقتصادی میان یمن، شام، عراق و مسیرهای تجاری منطقه داشتند. جهانبینی آنان بر اساس تجارت، ارتباط با قدرتهای منطقهای و ایجاد یک نظم اقتصادی گستردهتر شکل گرفته بود.
از این منظر، اختلاف میان جریان بنیهاشم و بنیامیه را نباید صرفاً اختلاف خانوادگی یا قبیلهای دید؛ بلکه میتوان آن را برخورد دو جهان بینی تاریخی برای کسب قدرت دانست:
جهان بینی اول که مبتنی بر منطق و آرمان پیامبر، سه خلیفه بعد از ایشان ،علی بن ابیطالب وحسنین بود ، جامعهای را تصور میکرد که اساس آن امت، عدالت توزیعی و پیوندهای اعتقادی است.
در نقطه مقابل آن ، جهان بینی دوم است که نماینده این تفکر یعنی بنی امیه (ابوسفیان ، معاویه ویزید) ، جامعهای را میدید که برای بقا و گسترش نیازمند دولت متمرکز، مدیریت منابع، ارتش سازمانیافته و شبکه اقتصادی گسترده و ثروت اندوزی بدون توجه به معیارهای ارزشی واخلاقی است.
معاویه بن ابیسفیان در این روند نقش مهمی داشت. او پس از انتقال مرکز قدرت به شام، تلاش کرد نیازهای جدید جهان عرب را بر اساس واقع گرایی سیاسی مدیریت کند؛ جهانی که دیگر یک جامعه کوچک مبتنی بر خلافت دینی نبود، بلکه به یک قلمرو وسیع سیاسی تبدیل شده بود. حکومت اموی در عمل به سمت الگویی حرکت کرد که در صورت تحقق ، شباهت بیشتری به دولتهای امپراتوری زمان خود داشت: تمرکز قدرت، انتقال حکومت به شکل موروثی، ایجاد دیوانسالاری ، اقتصاد سرمایه داری و توسعه نفوذ منطقهای.
در این چارچوب، یزید بن معاویه را میتوان نماینده مرحلهای از این پروژه دانست؛ پروژهای که هدف آن تبدیل جامعه اسلامی از یک امت ایدئولوژیک به یک ساختار سیاسی پایدار و دولتمحور بود.شکست امپراطوری های روم وایران در دوره عمر بن خطاب (خلیفه دوم اسلام) این فرصت را فراهم کرد که معاویه بن ابی سفیان با بهره گیری از این فرصت تاریخی اقدام به ایجاد یک حکومت مستقل در شامات (سوریه کنونی ) نماید تا با بهره گیری از فرصت تاریخی ، پایه های قابل اتکاء برای ایجاد یک نظام مبتنی بر دولت -ملت در آینده را در جهان عرب (ولو با پوشش اسلامی) فراهم سازد. در واقع ، یزید میراث دار چنین پروژه ای است که در عمل با رد الگوی "حکمرانی مبتنی بر ایجاد امت واحد اسلامی" تلاش داشت تا دستاوردهای حاصل از پیروزی اعراب در شکست امپراطوری" روم" و"ایران" را در مسیر ایجاد یک ساختار قدرت عربی که می توانست زیر بنای ایجاد یک نظام دولت -ملت شود ، پایه گذاری کند که در مکتب سیاسی سرمایده داری قابل تحقق است.
در مقابل، حسین بن علی نماینده تداوم یک جهانبینی متفاوت و معتقد به پیامبر بود؛ جهانیبینیای که معتقد بود اگر قدرت از اصول اولیه عدالت و مسئولیت اجتماعی فاصله بگیرد، حتی اگر موفق به ایجاد یک نظم سیاسی شود، از معنا تهی خواهد شد.
بنابراین، عاشورا را میتوان برخورد سازش ناپذیر دو ضرورت تاریخی دانست: ضرورت حفظ آرمانهای اولیه یک جامعه ولایتمدارانه با اقتصاد شبه سوسیالیستی و در مقابل ، نظامی مبتنی بر واقع گرایی سیاسی که مایل به هژمونی سازی عربی بود و بدنبال سازگاری با واقعیتهای یک جهان سیاسی گسترده.
از نگاه واقعگرایی سیاسی، هر دو جریان پاسخ متفاوتی به یک بحران تاریخی داشتند. حسین بی علی تلاش میکرد مانع تبدیل شدن قدرت سیاسی به یک ساختار صرفاً موروثی و منفعتمحور شود؛ ولی یزید و جریان اموی تلاش میکردند نظم سیاسی جدیدی ایجاد کنند که بتواند یک قلمرو بزرگ را اداره کند.
تراژدی عاشورا در اینجاست که این دو جهانبینی نتوانستند به یک سازش پایدار برسند. راهحل نظامی جای خود را به حذف رقیب داد و یک اختلاف ساختاری به یک فاجعه انسانی تبدیل شد.
اما تاریخ، نتیجه را پیچیدهتر کرد. پیروزی نظامی یزید کوتاهمدت بود، اما حسین به دلیل تبدیل شدن به نماد مقاومت تاریخی، در حافظه ملتها باقی ماند وبه یک الگو در نظام ارزشی بعنوان "قهرمان معتقد به اصول و آرمان " تبدیل شد. از سوی دیگر، پروژه دولتسازی اموی نیز نتوانست به دلیل بحران مشروعیت و استفاده از خشونت، جایگاه پایدار تاریخی پیدا کند.
از منظر قدرت ، شاید بزرگترین تلاقی وبرخورد ایندو جهان بینی را در روز عاشورا می بینیم .عاشورا نه فقط داستان یک کشته شدن، بلکه داستان برخورد دو مسیر تاریخی است: مسیر جامعه آرمانی در مقابل مسیر دولت واقعگرا؛ مسیر عدالت توزیعی در مقابل مسیر تمرکز قدرت؛ مسیر امت گرایی و در مقابل مسیر دولت- ملت.
بخش دوم : غفلت ما ایرانیان در تفکیک ایندو نگاه آرمان گرایی دینی و واقع گرایی سیاسی در تاریخ ایران بعد از اسلام
باید گفت عاشورا صرفاً یک رویداد مذهبی یا یک نزاع تاریخی نیست؛ بلکه نمادی ماندگار از کشمکش میان قدرت و اخلاق، دولت و جامعه، واقعگرایی و آرمانگرایی است؛ کشمکشی که همچنان یکی از مسائل بنیادین اندیشه سیاسی بشر باقی مانده است.
تراژدی عاشورا در این بود که این دو نگاه نتوانستند به یک سازش تاریخی دست یابند و اختلاف میان دو الگوی حکمرانی، به رویارویی خشونتبار انجامید. یکی از موانع بیداری جامعه ایران امروز که قرن هاست مصائب عاشورا را با محدود ماندن ادراکی در ظرف آرمانگرایی و عدالت خواهی در امر حکمرانی به دوش می کشد ، در همین یک سو نگری و عدم توان درک جهان بینی قدرت در امر حکمرانی است. تحلیل سیاسی حکومتهایی که پس از واقعه عاشورا در ایران شکل گرفتند، غالباً به جای بررسی عمیق تقابل دو جهانبینی متفاوت در این رویداد وجدا شدن از قالب صرفاً ایدئولوژیک در امر حکمرانی ، به روایتی تکبعدی و مبتنی بر قهرمانسازی اخلاقی از نهضت امام حسین محدود شد. بیتردید ارزشهای انسانی، اخلاقی و عدالتخواهانه این نهضت میتواند الهامبخش جوامع باشد، اما تبدیل یک الگوی آرمانی و فردمحور به مبنای مدیریت سیاسی جامعه، بدون توجه به شایستگی، تخصص و کارآمدی حکمرانی، در طول تاریخ بارها به شکلگیری ساختارهای ناکارآمد و مانع توسعه اجتماعی و سیاسی انجامیده است.قرائتی که جامعه ایران در طول تاریخ اط شخصیت امام حسین گرفته ، بدون ارائه یک الگو یا مختصاتی از حکمرانی موفق ، عمدتاً تبیین عناصری از جمله "نحوه شهادت ایشان"، "ایستادگی در برابر ظلم" ، " مظلومیت" است که در رفتارهای فردی هم می توان آن را توصیف کرد ولی واقعه عاشورا و حوادث قبل از آن در معرفی الگوهای عملی یک حکمرانی موفقی که نظام دولت- ملت را تبیین کند وجود ندارد. جالب آنکه از قرن چهارم و از دوره آل بویه بود که در عاشورا از یک یادبود مذهبی محدود به یک مناسبت عمومی و اجتماعی تبدیل شد و مراسم عزاداری آن در ایران و عراق رسمیت بیشتری یافت.در دوره صفویه (قرن دهم هجری)، با رسمی شدن تشیع دوازدهامامی، عاشورا به یکی از پایههای هویت سیاسی و مذهبی حکومت ایران تبدیل شد. ولی باید پذیرفت که روایت سازی ها وبدعت گذاریهای غلط در ایران در مورد عاشورا بویژه در ایندو دوره سبب شد تا اعتبارگیری از رویداد عاشورا به تدریج بعنوان بخشی از مشروعیت سازی اجتماعی -سیاسی برای حکومت های بعدی در ایران بویژه دوره صفویه ، قاجاریه ، پهلوی و بالاخص جمهوری اسلامی تبدیل شود.جالب است بدانیم که حتی در ذهنیت رهبران جمهوری اسلامی ، امام حسن بعنوان نماد مصلحت اندیشی در حکمرانی و امام حسین بعنوان نماد سازش ناپذیری مطلق تفسیر می شود که بار معنایی آنارشیسم را به ذهن متبادر می کند.در اینجاست که باید گفت منطق عاشورا برای حکومت جمهوری اسلامی غیر از دستاوردهای تبلیغی موقت و استفاده ابزاری از قیام عاشورا آورده ای نداشته و عملا نشان میدهد که این قیام با هر باورمندی اعتقادی که امام حسین داشت ، از آنجا که فاقد ارائه الگوهای کلان برای مدیریت اجتماعی وسیاسی است ، به ابزاری برای توجیه حکومت های مذهبی در ایران تبدیل شده و در نقطه مقابل ، جامعه در مواجهه با بدعت گذاری های رو به افزایش ، از فلسفه قیام امام حسین بعنوان یک عنصر انتزاعی سرگرم کننده ده روزه مردم توسط برخی افراد منفعت طلب تبدیل شده است .
لذا از مجموع ۱۹ حکومتی که پس از سقوط ساسانیان در ایران شکل گرفتند، چه حکومتهایی با هویت شیعی پررنگ مانند علویان طبرستان، آلبویه، سربداران، صفویه و جمهوری اسلامی، و چه حکومتهایی که با عنوان دولتهای ایرانی، سلطنتی یا نظامی شناخته میشوند، هیچیک نتوانستند الگوی دولت-ملت ایرانی پیش از اسلام را به طور کامل بازتولید کنند.
از منظر تاریخ حکمرانی، ایران پس از ورود اسلام عمدتاً تجربهای از دولتسازی های پراکنده در بستر تمدن اسلامی داشته است و نه در مسیر بازیابی تمدن تماماً ایرانی . در این میان، حکومت مذهبی بهعنوان محور اصلی ساختار قدرت، تنها در دوره صفویه و سپس جمهوری اسلامی به شکل نهادینه و مرکزی در نظام سیاسی ایران جایگاه یافت که نتیجه و عملکرد هر کدام از اینها بجز ترویج بدعت های غلط بنام دین ، فساد و ناکارآمدی و در نهایت فروپاشی اجتماعی -سیاسی نبوده است.
جامعه ایران در این تاریخ 1400 ساله بعد از اسلام جامعهای ست که در مسیر جبر ایدئولوژیک تاریخی قرار گرفته و همه امور را از نگاه الهام گرفته از "قهرمان سازی شیعه" می نگرد و از درک درست "حکمرانی کارآمد ولی سکولار" غافل است. با نگاهی به پیامدهای جنگ های ویرانگری که در کشورها اتفاق میوفتد همواره نوعی بیداری ملی دیده می شود . تجربه تلخ ژاپن از شکست در جنگ جهانی دوم نمونه ای از این نوع بیداری ملی با هدف تغییر نگاه ملی است .شاید تفاوت ژاپن با ما ایرانیان در این است که اینگونه کشورها از تجربیات تلخ برای خود نوعی مدیریت جدید می آفرینند ولی ما ایرانیان از تجربیات تلخ ، حماسه وداستان برای نسل های بعدی می گذاریم.
ابراهیم روشندل

















