
دل به دریا زدم و گفتم:
میروم
تا درد دلی با خدا کنم.
نه آنکه بار غمِ مردمان را
بر دوش او بگذارم،
یا زخمِ کهنهٔ جهان را
دوباره وا کنم.
دردِ خویش نیز نگویم،
مبادا
میان من و او
دیواری از گلایه قد بکشد.
نگویم
چه بسیار ایمانها
که در بازار قدرت
به بهای اندک فروخته شدند.
نگویم
هزاران کودک
با چشمهای گرسنه
در کوچههای جهان
به خواب میروند.
از جنگها نگویم،
از قتلِ ملتها،
از آن خونهایی
که هنوز
از دامانِ زمین پاک نشدهاند.
از مسجد و کلیسا و کنیسه نگویم،
که نام او
در همه جا هست،
اما گاه
در هیچ کدام پیدایش نمیکنند.
از بهشتی نگویم
که سوداگرانِ دین
بر سر هر کوچه
به حراج گذاشتهاند.
از پول و مقام نگویم
که چه آسان
بر تخت خدا نشستند
و آدمیان را
به سجدهٔ خود خواندند.
رفتم،
اما چون به آستانِ او رسیدم
خاموش شدم.
دیدم
پیش از آنکه من بگویم،
او همه را میداند؛
پس
دردها را در دلم گذاشتم،
سکوت را برداشتم
و بازگشتم...
تا شکایت نکنم.
--------

















