Monday, Jun 29, 2026

صفحه نخست » شادی ملی، غم ملی، محمود زهرایی

Mahmoud_Zahraei.jpgیکی از مهم‌ترین ویژگی‌های یک ملت، داشتن شادی‌های مشترک و غم‌های مشترک است. در یک جامعه طبیعی، پیروزی تیم ملی، شادی ملی است؛ وقوع یک فاجعه، غم ملی است؛ موفقیت یک قهرمان، افتخار همه مردم است و اندوه از دست دادن سرمایه‌های ملی نیز همه را متأثر می‌کند. اختلاف‌های سیاسی، عقیدتی یا اجتماعی، این احساسات مشترک را از میان نمی‌برد. اما یکی از عمیق‌ترین آسیب‌هایی که جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته و‌به ویژه بعد از جنبش مهسا به جامعه ایران وارد کرده، از بین بردن همین سرمایه عاطفی مشترک است. امروز دیگر نه همه شادی‌ها، شادی ملی‌اند و نه همه غم‌ها، غم ملی.

وقتی خبر کشته شدن رهبر ج.ا و یا یکی از فرماندهان یا مقامات جمهوری اسلامی منتشر می‌شود، بخش بزرگی از جامعه احساس رضایت و شادی می‌کند، در حالی که طرفداران حکومت عزادار می‌شوند. این، به خودی خود، پدیده‌ای غیرطبیعی نیست؛ زیرا هر نظام سیاسی مخالفان و موافقان خود را دارد. و نظام ج.ا که بخش بسیار بزرگی از مردم مخالف را در برابر خود دارد، طبیعی است که این بخش از مردم از دست دادن این رهبران را به عنوان یک شادی ملی تجربه کنند. اما مسئله اصلی جای دیگری است: آنجا که موضوعی ذاتاً ملی، مانند تیم ملی فوتبال، دیگر نمی‌تواند همه مردم را در یک احساس مشترک گرد آورد. آنجا که برد تیم ملی، همه را خوشحال نمی‌کند و شکست آن، همه را غمگین نمی‌سازد. این همان نقطه‌ای است که می‌توان گفت جمهوری اسلامی، شادی ملی و غم ملی را از ملت ایران گرفته است.

شکست تیم ملی فوتبال ایران و حذف آن از رقابت‌ها، بار دیگر این واقعیت تلخ را آشکار کرد. جامعه ایران نه فقط میان موافقان و مخالفان حکومت، بلکه حتی در میان مخالفان و در درون تک‌تک افراد، دچار شکافی عاطفی شده است. بسیاری از ایرانیان مخالف رژیم همزمان از حذف تیم ناراحت‌اند، زیرا ذاتا عاشق تیم ملی و بازیکنان آن باید باشند، و از سوی دیگر، از این شکست احساس رضایت می‌کنند، زیرا این تیم را دیگر نماینده ملت نمی‌دانند، بلکه آن را بیش از اندازه با حکومت گره‌خورده می‌بینند. این دوگانگی، محصول دشمنی مردم با فوتبال یا با بازیکنان نیست؛ محصول از میان رفتن مرز میان «ایران» و «حکومت» است.

عده‌ای از حذف تیم خوشحال‌اند و عده‌ای غمگین. گروهی این شکست را نتیجه فاصله گرفتن بازیکنان از مردم و همراهی آنان با حکومت می‌دانند و آن را نوعی پیامد طبیعی انتخاب‌های سال‌های اخیر تلقی می‌کنند. در مقابل، گروهی دیگر معتقدند فضای سنگین سیاسی، مخالفت بخشی از ایرانیان، به‌ویژه مخالفان خارج از کشور، و نبود حمایت یکپارچه از تیم، در شکل‌گیری این وضعیت بی‌تأثیر نبوده است.

اما واقعیت شاید پیچیده‌تر از این دو روایت باشد. مهم‌ترین ویژگی این رخداد، نه اختلاف میان دو گروه، بلکه حضور همزمان این دو احساس در درون یک فرد است. بسیاری از ایرانیان با یک قلب از شکست تیم خوشحال شدند و با قلبی دیگر اندوهگین. خوشحالی آنان نه از سر دشمنی با فوتبال یا کینه نسبت به بازیکنان، بلکه از مخالفت با حکومتی است که به باور آنان، سال‌هاست تلاش کرده است نمادهای ملی را به نمادهای حکومتی تبدیل کند. در همان حال، اندوهشان نیز واقعی است؛ زیرا هنوز این تیم، هرچند با همه اختلاف‌ها، نام ایران را با خود یدک می‌کشد و شکستش، برای بسیاری، شکست بخشی از هویت ملی است.

این دوگانگی را نمی‌توان بدون رجوع به تحولات چند سال اخیر فهمید. از زمان جنبش «زن، زندگی، آزادی»، رابطه بخش بزرگی از جامعه با تیم ملی فوتبال دگرگون شد. انتظار بخش بزرگی از مردم از بازیکنان، همراهی آشکار با مطالبات اجتماعی و یا حداقل بی طرفی بود. سکوت یا مواضع ناپسند برخی از بازیکنان، برای بسیاری به معنای فاصله گرفتن از مردم تعبیر شد. از همان زمان، تیم ملی در ذهن بخشی از جامعه دیگر صرفاً یک تیم ورزشی نبود؛ بلکه به نمادی سیاسی تبدیل شد.

پس از جنگ و تحولات سیاسی اخیر نیز این روند وارد مرحله تازه‌ای شد. حضور بازیکنان در برنامه‌ها و تجمع‌های حکومتی، مصاحبه‌هایی که در آنها از جمهوری اسلامی و سیاست‌های رسمی حمایت شد، تقدیم گل‌ها و پیروزی‌های احتمالی خود به «شهدای جمهوری اسلامی» و تأکید مکرر بر بازی برای سربلندی جمهوری اسلامی، فاصله میان تیم و بخش قابل توجهی از جامعه بیش از پیش افزایش داد. هنگامی که سرمربی نیز پیروزی‌ احتمالی را به شهدای جمهوری اسلامی تقدیم می‌کند، برای بخشی از افکار عمومی این پرسش شکل می‌گیرد که آیا تیم، نماینده ملت است یا نماینده حکومت؟ پیروزی و شکستش برای مردم است یا برای حکومت؟ شادمانی از پیروزی و اندوه از شکستش برای مردم است یا برای حکومت؟

شاید یکی از تفاوت‌های مهم ایران با بسیاری از کشورهای جهان نیز همین باشد. در اغلب کشورها، تیم ملی فوتبال نماد ملت است، نه نماد حکومت مستقر. بازیکنان از افتخار کشورشان سخن می‌گویند، نه از سربلندی دولت یا نظام سیاسی. اما در ایران، در نگاه بخش بزرگی از جامعه، مرز میان «ایران» و «جمهوری اسلامی» در همه زمینه ها از جمله در عرصه فوتبال کمرنگ شده و یا اساسا ازبین رفته است؛ حکومت عملاً تلاش کرده است تیم ملی ایران را به «تیم فوتبال جمهوری اسلامی» تبدیل کند و این را رسما به فیفا هم ابلاغ کرده است؛ «تیم فوتبال جمهوری اسلامی ایران». و بر لباس های آنها به جای کلمه ایران نوشته شده؛ « جمهوری اسلامی ایران»I.R.IRAN .

تیم فوتبال تمام کشورهای جهان تنها با نام کشور نامیده می شود و ذکری از شکل حکومت که جمهوری یا پادشاهی است، نمی شود.

همین جابه‌جایی نمادین، نیز می تواند شکافی عاطفی میان مردم و تیم را عمیق تر کند.

با این همه، صحنه‌های ورزشگاه روایت دیگری نیز داشت. تماشاگران ایرانی در هنگام پخش سرود رسمی جمهوری اسلامی با هو کردن، مخالفت خود را با حکومت نشان می‌دادند، با شروع بازی تماشاگران ابتدا سعی در پنهان داشتن احساسات خود نسبت به تیم فوتبال و بازیکنان داشتند اما در روند بازی کم کم به تشویق تیم و بازیکنان روی آوردند. این تصویر، شاید دقیق‌ترین توصیف وضعیت روانی جامعه ایران باشد؛ تضادی آشکار میان احساس درونی و رفتار بیرونی. مخالفت و دوری و بیزاری از سرود و پرچم جمهوری اسلامی به عنوان سمبل حکومت، با قاطعیت و بی هیچ سهل انگاری انجام می شود اما در رابطه با بازیکنان و تیم ملی، موقتا مهر درون بر کدورت ها پیروز می شود و قلب ها بی مهار عقل، احساسات طبیعی را فرماندهی می کند.

در حاشیه این مسابقات موضوع حضور هواداران مخالف حکومت در ورزشگاه‌ها خود بخشی از منازعه سیاسی بود. محدودیت‌هایی زیادی برای نمایش برخی نمادهای سیاسی یا تاریخی ایرانی، از جمله پرچم شیر و خورشید، اعمال گردید. اندیشکده «آوای آزادی» (یک نهاد مدنی) شکایتی را علیه فیفا در دادگاه فدرال کالیفرنیا (حوزه مرکزی) ثبت کرد تا از ممانعت ورود پرچم شیر و خورشید به ورزشگاه‌های جام جهانی ۲۰۲۶ جلوگیری کند. نهایتاً دادگاهی در لس‌آنجلس این درخواست را رد کرده و ممنوعیت پرچم‌های غیررسمی و دارای ماهیت سیاسی را تأیید نمود. علاوه بر آن فیفا در اقدامی عجیب همگام و همدل با جمهوری اسلامی، دوربین های پخش بازی ها را از نشان دادن تماشاگران استادیوم با پرچم ها و نمادهای ملی، منع نموده و در سرتاسر بازی دوربین ها هیچ تصویری از تماشاگران ایرانی با پرچم های شیروخورشید نشان ندادند.

وضعیتی که مردم در ارتباط با تیم ملی فوتبال با آن درگیرند، البته تنها محصول سیاست‌های حکومت نیست. تصمیم‌ها، سکوت‌ها و موضع‌گیری‌های خود بازیکنان در شکل‌گیری این فاصله نقش اساسی داشته است. ورزشکاران، به‌ویژه در جایگاه ستارگان ملی، سرمایه‌ای اجتماعی در اختیار دارند که نحوه استفاده از آن می‌تواند آنان را به مردم نزدیک‌تر یا از آنان دورتر کند. بخشی از جامعه احساس می‌کند این سرمایه، در سال‌های اخیر، بیش از آنکه در خدمت همبستگی ملی باشد، در مسیر مشروعیت‌بخشی به قدرت سیاسی قرار گرفته است.

شاید تلخ‌ترین نتیجه این روند، نه حذف از یک مسابقه، بلکه از دست رفتن یک احساس مشترک باشد. روزگاری فوتبال یکی از معدود عرصه‌هایی بود که ایرانیان، فارغ از اختلاف‌های سیاسی، زیر یک پرچم شادی می‌کردند. امروز اما همان فوتبال نیز به میدان بازتاب شکاف‌های اجتماعی تبدیل شده است. جامعه‌ای که روزی با یک گل همگی به خیابان می‌آمد، اکنون حتی در برابر شکست تیم ملی نیز احساسی مشترک ندارد.

شادی و غم، هر دو ملی‌اند؛ اما دیگر میان همه مردم مشترک نیستند. هر ایرانی بخشی از این شادی و بخشی از آن اندوه را در درون خود حمل می‌کند. شاید این، دقیق‌ترین تصویر از جامعه ایران امروز باشد؛ جامعه‌ای که بیش از هر زمان دیگری، نه فقط از نظر سیاسی، بلکه از نظر عاطفی نیز دوپاره شده است.

بزرگ‌ترین پیروزی جمهوری اسلامی آن نبوده که مخالفانش را از خود دور کرده است؛ بلکه آن بوده که توانسته مردم را از نمادهای ملی‌شان نیز دور کند. وقتی تیم ملی دیگر شادی همه مردم نیست و شکستش غم همه مردم نیست، مسئله دیگر تنها فوتبال نیست؛ مسئله از دست رفتن یک سرمایه ملی است.

ملت‌ها با شادی‌های مشترک و غم‌های مشترک، ملت می‌مانند. روزی که حتی تیم ملی نتواند همه را در یک شادی یا یک اندوه گرد هم آورد، باید دانست که زخمی عمیق‌تر از یک شکست ورزشی بر پیکر جامعه نشسته است.

انسان‌ها تنها با منافع مشترک جامعه نمی‌سازند؛ با خاطره‌های مشترک، شادی‌های مشترک و سوگواری‌های مشترک است که ملت می‌شوند. از همین روست که حکومت‌ها همواره می‌کوشند نمادهای ملی را در اختیار بگیرند؛ زیرا هر کس مالک نمادهای مشترک باشد، تا حدی مالک احساسات جمعی نیز خواهد بود.

جامعه‌شناس فرانسوی، امیل دورکیم، معتقد بود که آنچه یک جامعه را به ملت تبدیل می‌کند، تنها قانون و سرزمین نیست؛ بلکه تجربه‌های جمعی است. انسان‌ها وقتی کنار هم جشن می‌گیرند یا با هم سوگواری می‌کنند، احساس می‌کنند به چیزی بزرگ‌تر از خود تعلق دارند. این همان چیزی است که او از آن به عنوان نیروی همبستگی اجتماعی یاد می‌کند.

استبداد تنها آزادی را از مردم نمی‌گیرد؛ گاه تواناییِ با هم شاد شدن و با هم اندوهگین شدن را نیز از آنان می‌گیرد. و این، شاید عمیق‌ترین زخم یک جامعه باشد

تراژدی امروز ایران تنها در شکاف‌های سیاسی نیست؛ تراژدی بزرگ‌تر آن است که جمهوری اسلامی، سرمایه‌ای را از میان برده که هر ملت برای بقا به آن نیاز دارد: توانایی غمگین شدن با هم و شاد شدن با هم. ملتی که دیگر بر سر شادی‌ها و غم‌هایش توافق ندارد، بخشی از انسجام اجتماعی خود را از دست داده است. روزی که دوباره پیروزی یک تیم ملی، موفقیت یک دانشمند، یا اندوه یک فاجعه بتواند همه ایرانیان را، فارغ از گرایش سیاسی‌شان، در یک احساس مشترک گرد آورد، آن روز می‌توان گفت «شادی ملی» و «غم ملی» به ایران بازگشته است.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy