Thursday, Jul 2, 2026

صفحه نخست » گم شدن در مهاجرت، فرامرز پارسا

parsa.jpgقسمت قسمت اول:« وسوسه ی پرواز»
مقدمه نویسنده

مهاجرت، در نگاه بسیاری، پلی است به سوی آزادی و آینده‌ای روشن. اما در دل همین آزادی، زخم‌هایی هست که کمتر درباره‌اش گفته می‌شود. زخم‌هایی که نه روی پوست، بلکه بر جان و دل می‌نشینند.

این داستان، «گم شدن در مهاجرت»، روایت زندگی هزاران انسانی است که از سرزمین‌های بسته و دربند دل می‌کنند، با امیدی روشن رهسپار دنیای تازه می‌شوند، اما در میانه‌ی راه می‌بینند آنچه به دست آورده‌اند، بهایی سنگین دارد: جدایی، تنهایی، گم‌کردن خانه و ریشه.

شاهرخ و پریچهر، شخصیت‌های این رمان، زاده‌ی تخیل نیستند؛ آن‌ها آینه‌ای از واقعیت‌اند. هرکدام از ما در چهره‌ی آن‌ها رگه‌ای از خود یا اطرافیانمان را خواهیم دید. عشقی که قربانی می‌شود، رؤیایی که به پشیمانی می‌انجامد، خانه‌ای که در آزادی ویران می‌گردد.

این رمان نه برای سرزنش است و نه برای ستایش. تنها می‌خواهد تصویری روشن از حقیقت تلخ مهاجرت به دست بدهد؛ حقیقتی که شاید کسی آن را بلند نگوید، اما بسیاری در سکوت تجربه‌اش کرده‌اند.

اگر روزی در جایی دور از وطن، کتاب را ورق زدید و میان کلمات، صدای خود یا اطرافیانتان را شنیدید، بدانید این روایت فقط قصه‌ی شاهرخ و پریچهر نیست؛ قصه‌ی ماست، قصه‌ی مهاجرانی که میان امید و غربت، خانه و آزادی، عشق و پشیمانی، گرفتار شدند.

«خانه ای که در آزادی ویران شد»

ساعت نزدیک غروب بود. آفتاب نیمه‌جان از پشت دیوارهای آجری محله قدیمی پایین می‌رفت و سایه‌ها را کش‌دار می‌کرد. شاهرخ کلید انداخت و وارد حیاط خانه شد؛ بوی نم خاکِ تازه آبیاری‌شده هنوز در هوا بود. مادرش روی تخت چوبی زیر درخت توت نشسته بود و سرفه‌های خشک پشت سر هم گلویش را می‌لرزاند. شاهرخ جلو رفت، دستی به شانه‌ی مادر کشید، پرسید:

ـ داروها رو خوردی مادر؟

مادر لبخند کم‌رنگی زد:

ـ آره پسرم... خدا خیرت بده.


دلش هر بار با دیدن ضعف مادر می‌لرزید. پدر هم چند قدم آن‌طرف‌تر، با تکیه به عصا آرام راه می‌رفت؛ پاهایش دیگر مثل گذشته توان نداشتند.

اما در دل شاهرخ، چیزی روشن می‌ماند: پریچهر. او همه‌ی خستگی‌هایش را با یک لبخند پریچهر فراموش می‌کرد. هشت سال بود با هم زیر یک سقف زندگی می‌کردند؛ روزهایشان پر از خنده‌های کوچک، سفرهای کوتاه شمال، و شب‌های دراز با گفت‌وگوهای صمیمی.

با این‌حال مدتی بود که پریچهر آرام و قرار نداشت. هر بار که به خانه می‌رسید، می‌دید او پشت پنجره ایستاده و به خیابان نگاه می‌کند، مثل پرنده‌ای که دلش پرواز می‌خواهد.

یک شب پریچهر بی‌مقدمه گفت:

ـ شاهرخ... من دیگه طاقت ندارم.

شاهرخ که تازه از سر کار برگشته بود و عرق از پیشانی‌اش پاک می‌کرد، جا خورد:

ـ طاقت چی رو؟

پریچهر به روسری تا نیمه افتاده روی شانه‌اش اشاره کرد:

ـ این زندگی. این دیوارا. این حجاب. این خفه‌گی. من دیگه نمی‌تونم...

شاهرخ به او خیره ماند. دلش می‌خواست بگوید: «من که هستم، مگر تو تنها هستی؟» اما نگاه سوزان پریچهر جواب را در دلش خشکاند.

از آن شب، ماجرای مهاجرت در زندگی‌شان سایه انداخت. پریچهر پیگیر شد؛ دوستانی که در خارج داشت، سایت‌ها، خبرها. شاهرخ در سکوت گوش می‌داد. هر بار دلش به مادر و پدر بیمار می‌رفت. با خودش می‌گفت: «من چطور می‌تونم این دو تا رو بذارم و برم؟» اما پریچهر با گریه می‌گفت:
ـ اگر اینجا بمونم، می‌میرم.

روزها گذشت. فشار حرف‌های او، دلتنگی‌هایش، و رویاهایی که هر شب تعریف می‌کرد، مثل موج آرام‌آرام شاهرخ را در خود فرو برد. سرانجام، یک روز به مادرش گفت:

ـ مادر... شاید مجبور بشم برم.

مادر نگاه طولانی به او انداخت. بغض کرده بود، اما فقط گفت:

ـ خوشبخت باشی پسرم.

شاهرخ همان شب در دلش فهمید که دیگر راه برگشتی نیست.

زمستان آرام آرام از راه می‌رسید. پنجره‌ها پر از بخار می‌شدند و بوی هیزم نیم‌سوخته در کوچه‌ها می‌پیچید. شاهرخ پشت میز آشپزخانه نشسته بود، قبض‌ها را ردیف کرده و مدام اعداد را بالا و پایین می‌کرد. همه‌چیز عادی بود، اما دلش آشوب داشت.

پریچهر روبه‌رویش نشسته بود، با نگاه بی‌قرار و دست‌هایی که بی‌وقفه استکان چای را می‌چرخاند. گفت:
ـ شاهرخ... اینجا برام زندانه. تو نمی‌فهمی. هر روز حس می‌کنم دارم خفه می‌شم.

شاهرخ سکوت کرد. نگاهش به عکس روی دیوار افتاد: خودش و پریچهر در روز عروسی. آن‌وقت‌ها چشم‌های پریچهر برق داشت، لبخندش ساده و پرامید بود. حالا اما همان چشم‌ها پر از خشم و حسرت شده بودند.
ـ من که همه کار می‌کنم، چرا راضی نیستی؟ کار دارم، سقف بالای سر داریم، زندگی بدی نداریم...
پریچهر حرفش را برید:
ـ زندگی؟ این اسمش زندگیه؟ من فقط نفس می‌کشم. من می‌خوام آزاد باشم، می‌خوام انتخاب کنم، می‌خوام مثل آدم زندگی کنم.
شاهرخ دست روی پیشانی گذاشت. مادر و پدرش مثل سایه جلوی چشمش آمدند: مادر با سرفه‌های خشک، پدر با عصای لرزان. اگر برود، چه کسی کنارشان می‌ماند؟ برادرش در شهر دیگری بود، خواهرش هم گرفتار زندگی خودش.
آن شب تا سحر بیدار ماند. صدای خواب آرام پریچهر از یک‌سو، و سرفه‌های پی‌درپی مادرش از سوی دیگر در گوشش می‌پیچید. دلش بین دو جهان گرفتار شده بود: یکی دنیای ریشه‌ها، دیگری دنیای رؤیاها.
صبح فردا، وقتی برای کار بیرون می‌رفت، مادر صدایش زد:
ـ شاهرخ جان... دیشب تا دیروقت چراغ اتاقت روشن بود. فکری هست؟
شاهرخ مکث کرد، بعد گفت:
ـ مادر... پریچهر دلش می‌خواد بریم. می‌گه اینجا نمی‌تونه بمونه.
مادر آه کشید، نگاهش پر از غصه شد. دست پسرش را گرفت و گفت:
ـ پسرم... خوشبختی تو خوشبختی منه. اگر فکر می‌کنی رفتن براش بهتره، برو.
شاهرخ سرش را پایین انداخت. چشم‌هایش پر از اشک شد. همان‌جا فهمید که مادرش بار دیگر قربانی خواهد شد، مثل همه مادرهای این سرزمین که فرزندانشان را به غربت می‌سپارند.
چند هفته بعد، با هزار دوندگی، مدارک آماده شد. سفارت، مصاحبه، انتظار، ناامیدی و دوباره امید. هر بار که خسته می‌شد، لبخند پریچهر جلوی چشمش می‌آمد. او هم‌زمان با هیجان از آینده حرف می‌زد:
ـ اونجا همه‌چیز فرق می‌کنه، دیگه لازم نیست از کسی اجازه بگیرم، دیگه نمی‌ذارم کسی سرم داد بزنه.
شاهرخ گوش می‌داد و چیزی نمی‌گفت. تنها در دلش تکرار می‌کرد: «کاش فقط خوشحال بشه...»
بالاخره روز پرواز فرا رسید. شب قبلش، شاهرخ در اتاق پدر نشست. پدر با صدای گرفته گفت:
ـ پسرم، دنیا بزرگه. برید، شاید قسمت شما انجاست. من و مادرت اگه عمری باشه، سر می‌کنیم. تو فقط مواظب خودت باش...
شاهرخ نتوانست چیزی بگوید. اشک‌هایش را فرو خورد و پیشانی پدر را بوسید.
فردای آن روز، وقتی هواپیما از زمین بلند شد، پریچهر دست او را محکم فشرد و در گوشش گفت:
ـ شاهرخ، از اینجا همه‌چیز تازه شروع می‌شه.
شاهرخ از پنجره به دور شدن خاک وطن نگاه کرد. انگار دلش را جا گذاشته بود.
گم شدن در مهاجرت
فرامرز پارسا
قسمت دوم: «سرزمین سایه ها»

پرواز اول آن‌ها را به کشوری اروپایی رساند؛ کشوری که نه مقصد بود و نه وطن، فقط ایستگاهی برای رسیدن به رؤیا. شاهرخ و پریچهر در آپارتمانی کوچک و اجاره‌ای در حاشیه شهر ساکن شدند.
روزها در صف‌های بلند سفارت، در انتظار نوبت مصاحبه می‌گذشت. پریچهر با شوق می‌گفت:
ـ چند ماه دیگه همه‌چی درست می‌شه، می‌ریم آمریکا. اونجا واقعیه، اینجا فقط صبره.
شاهرخ اما با دلی سنگین به تقویم نگاه می‌کرد. هر روز که می‌گذشت، دلش بیشتر برای مادر و پدرش در ایران می‌لرزید. تماس‌های تلفنی کوتاه، با صدای خش‌دار مادر که می‌گفت: «نگران ما نباش...» آتش دلش را خاموش نمی‌کرد.
زندگی در آن کشور اروپایی آسان نبود. زبان نمی‌دانستند، کار هم پیدا نمی‌شد. پس‌اندازی که از ایران آورده بودند، آرام آرام ذوب می‌شد. شاهرخ گاهی نیمه‌شب بیدار می‌شد و به حساب بانکی فکر می‌کرد. اما پریچهر همچنان لبریز از امید بود. می‌گفت:
ـ این سختی‌ها موقته. تا چشم باز کنیم، می‌رسیم به آزادی.
روز مصاحبه فرا رسید. سالن بزرگ و سرد سفارت پر از مهاجرانی بود که هر کدام رویایی در دل داشتند. وقتی نوبتشان شد، شاهرخ دست پریچهر را گرفت. افسر کنسولی با نگاه سرد پرسش‌ها را یکی‌یکی پرسید. شاهرخ با دقت و لهجه‌ی سنگین جواب داد. پریچهر گاهی به او نگاهی می‌انداخت، انگار نگران بود چیزی خراب نشود.
چند هفته بعد، ایمیلی آمد: ویزا تأیید شده است. پریچهر با فریاد شادی در اتاق می‌چرخید. شاهرخ اما لبخندی کمرنگ زد. در دلش چیزی شکست؛ چون می‌دانست این قدم، جدایی عمیق‌تری از همه‌چیز است.
هواپیما آرام روی باند نشست. از بلندگو صدای مهماندار آمد: «به ایالات متحده‌ی آمریکا خوش آمدید.»
پریچهر دست‌هایش را محکم به هم فشرد و لبخندی زد که سال‌ها منتظرش بود. در چشم‌هایش برق امید می‌درخشید. شاهرخ اما پشت پنجره به آسمان خاکستری نگاه می‌کرد. برای او این جمله به جای خوشامد، شبیه حکم تبعید بود.
فرودگاه شلوغ و پرهیاهو بود؛ صف‌های بلند، مأموران با نگاه‌های جدی، تابلوهایی پر از زبان انگلیسی. پریچهر با اشتیاق اطراف را نگاه می‌کرد:
ـ شاهرخ، ببین! از همین الان همه‌چی فرق کرده.
شاهرخ لبخند زد، اما دلش پر از دلتنگی بود.
آن‌ها در شهری نزدیک پایتخت ساکن شدند. آپارتمان یک‌خوابه‌ی کوچکی بود در محله‌ای پر از مهاجر. همان روزهای اول، پریچهر با هیجان به خیابان‌ها رفت، فروشگاه‌ها، کافه‌ها، کتابخانه‌ها... هر چیزی برایش تازگی داشت. شاهرخ اما تمام فکرش پیدا کردن کار بود.
صبح‌ها با مترو و اتوبوس راهی حومه می‌شد تا در رستوران یا انبار کار کند. دست‌هایش زود ترک خورد، کمرش درد گرفت، اما وقتی عصر با جعبه‌ای شیرینی یا دسته‌گلی به خانه برمی‌گشت، فقط لبخند پریچهر برایش مهم بود.
یک شب سر میز شام، پریچهر با ذوق گفت:
ـ امروز با چند نفر توی کلاس زبان آشنا شدم، از فردا باهاشون می‌رم باشگاه.
شاهرخ سری تکان داد:
ـ خوبه، سرگرم می‌شی.
پریچهر ادامه داد:
ـ می‌خوام بعدش هم ثبت‌نام کنم برای دانشگاه. اینجا فرصت زیاده.
شاهرخ نگاهش کرد؛ در چشم‌هایش شوری بود که سال‌ها در ایران خاموش مانده بود. دلش گرم شد، اما در همان لحظه زخمی هم حس کرد: انگار پریچهر هر روز بیشتر از او فاصله می‌گرفت.
شب‌ها، وقتی پریچهر با شوق از آزادی‌های تازه‌اش می‌گفت، شاهرخ در سکوت گوش می‌داد. بعد، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شد، آرام روی تخت می‌چرخید و به سقف خیره می‌ماند. با خودش زمزمه می‌کرد:
«کاش همه‌ی این سختی‌ها ارزش داشته باشه... کاش خوشحال بمونه.»
صبح هنوز درست روشن نشده بود که شاهرخ از خواب برخاست. صدای آرام بخاری آپارتمان و نور کمرنگ خیابان از پشت پرده می‌آمد. پریچهر هنوز خواب بود، روی صورتش آرامشی دیده می‌شد که شاهرخ مدت‌ها حس نکرده بود.
او با احتیاط از تخت بلند شد، کت کهنه‌اش را برداشت و بی‌صدا بیرون زد. هوای سرد صبحگاهی استخوان می‌سوزاند. راهی ایستگاه اتوبوس شد؛ همان مسیر تکراری که هر روز می‌رفت تا به رستورانی در حومه شهر برسد.
کارش ساده بود اما طاقت‌فرسا: ظرف‌شویی، تمیز کردن زمین‌های چرب، گاهی هم حمل جعبه‌های سنگین. دست‌هایش ترک خورده بود، ناخن‌هایش همیشه بوی مواد شوینده می‌داد.
با این همه، هر بار وقتی صاحب کار با لهجه‌ی غلیظ انگلیسی‌اش گفت: «گود جاب، شاهرخ»، دلش کمی گرم می‌شد؛ همین دو کلمه برایش حکم پاداش را داشت.
عصرها، خسته و کوفته، جعبه‌ای شیرینی ایرانی از مغازه‌ای کوچک می‌خرید یا شاخه‌گلی از فروشگاه کنار مترو. دلش می‌خواست وقتی در را باز می‌کند، لبخند پریچهر را ببیند.
اما خیلی وقت‌ها، خانه خالی بود. پریچهر یا در کلاس زبان بود، یا با دوستان تازه‌اش بیرون. وقتی هم بود، بیشتر وقتش را پای تلفن یا اینترنت می‌گذراند.
یک شب، وقتی سر میز شام نشستند، شاهرخ آرام گفت:
ـ پریچهر، من می‌خوام یه کار دوم هم بگیرم. خرج زندگی بالاست.
پریچهر با بی‌حوصلگی قاشق را کنار گذاشت:
ـ تو همیشه کار می‌کنی. زندگی که فقط کار نیست، شاهرخ.
شاهرخ لبخند تلخی زد:
ـ آره، ولی بدون کار هم زندگی نمی‌چرخه.
چند ثانیه سکوت بین‌شان افتاد. پریچهر سرش را پایین انداخت، اما در دلش چیز دیگری می‌جوشید: او از این‌که همه‌چیز را به گردن شاهرخ ببیند، خسته بود. او آزادی می‌خواست، نه فقط سقفی امن و یخچالی پر.
شب، وقتی چراغ‌ها خاموش شد، شاهرخ هنوز بیدار بود. به سقف خیره شد و با خودش گفت:
«من به خاطرش همه‌چیز رو گذاشتم... پس چرا حس می‌کنم هر روز ازم دورتر می‌شه؟»
کلاس زبان برای پریچهر دریچه‌ای به دنیای دیگری بود. او با زنانی آشنا شد که مثل خودش از ایران یا کشورهای دیگر آمده بودند؛ بعضی تنها، بعضی با خانواده. هر کدام داستانی داشتند: دختری جوان از افغانستان، زنی مطلقه از ایران، مادری مهاجر از آمریکای لاتین.
بعد از کلاس، گاهی همه با هم به کافه‌ای نزدیک می‌رفتند. آنجا بود که پریچهر نخستین بار احساس کرد کسی او را می‌فهمد.
او با شوق برایشان گفت:
ـ اینجا نفس کشیدن راحت‌تره. تو ایران همیشه حس می‌کردم یکی پشت سرمه.
زن دیگری خندید:
ـ آره، آزادی اینجا مثل هواست. تا وقتی نداشته باشی نمی‌فهمی.
همان شب وقتی شاهرخ به خانه برگشت، با دسته‌گل کوچکی در دست، پریچهر هنوز نیامده بود. شام را تنها خورد. نزدیک نیمه‌شب، پریچهر با خنده و هیجان وارد شد:
ـ شاهرخ! امروز بعد از کلاس با چند نفر رفتم بیرون. خیلی خوش گذشت.
شاهرخ لبخند زد:
ـ خوبه، خوشحال شدم.
اما ته دلش تیر کشید؛ آن لبخندی که روزی فقط برای او بود، حالا میان غریبه‌ها تقسیم می‌شد.
روزها گذشت. پریچهر هر بار بیشتر در جمع دوستانش غرق می‌شد. از ورزش در باشگاه حرف می‌زد، از سفر کوتاه آخر هفته‌ای که پیشنهاد داده بودند. کم‌کم لحنش تغییر کرد. گاهی با مقایسه می‌گفت:
ـ شوهرِ فلانی خیلی خوب انگلیسی حرف می‌زنه، تو هم باید بیشتر تمرین کنی.
یا:
ـ زن‌های دیگه اینجا همه مستقلن، کار خودشون رو می‌کنن.
شاهرخ چیزی نمی‌گفت. دلش می‌خواست فریاد بزند: «من همه‌ی این سختی‌ها رو به خاطر تو تحمل کردم!» اما به‌جایش سکوت می‌کرد، می‌رفت گوشه‌ی اتاق، گوشی را برمی‌داشت و با مادرش در ایران تماس می‌گرفت. صدای لرزان مادر تنها چیزی بود که او را آرام می‌کرد.
یک شب، وقتی پریچهر از بیرون برگشت و سرش گرم پیام دادن در تلفن بود، شاهرخ آرام پرسید:
ـ پریچهر، هنوز هم از این‌که اومدیم راضی‌ای؟
پریچهر بی‌آن‌که سرش را بلند کند گفت:
ـ معلومه! من تازه دارم زندگی می‌کنم.
شاهرخ در سکوت به او نگاه کرد. قلبش فشرده شد؛ برای او مهاجرت قربانی بود، برای پریچهر تازه شروع زندگی.
گم شدن در مهاجرت
فرامرز پارسا
قسمت سوم: «دیوارهای سکوت»

خانه بوی غذا می‌داد. شاهرخ بعد از یک روز طولانی کار، با همه‌ی خستگی‌اش خوراک ایرانی ساده‌ای درست کرده بود: برنج و خورشت بامیه. می‌خواست پریچهر وقتی برمی‌گردد، تعجب کند. ساعت از هشت گذشت، بعد از نه، اما هنوز خبری از او نبود.
وقتی بالاخره در باز شد، پریچهر با خنده‌ای پرهیجان وارد شد. موهایش هنوز بوی عطر کافه را می‌داد. کیفش را روی مبل انداخت و گفت:
ـ وای شاهرخ! امروز با بچه‌ها رفتیم کافه، بعدش هم یه پاساژ دیدیم، خیلی قشنگ بود. تو باید می‌اومدی.
شاهرخ به آرامی گفت:
ـ من منتظرت بودم. شام درست کردم.
پریچهر نگاهی به قابلمه انداخت، ابرو بالا انداخت:
ـ بازم همون غذاهای ایرانی؟! اینجا پر از طعم‌های جدیده. تو چرا هنوز اون‌قدری تغییر نکردی؟
دل شاهرخ فرو ریخت. خواست چیزی بگوید اما سکوت کرد.
چند روز بعد، در یک مهمانی دوستانه، وقتی شاهرخ تلاش کرد چند جمله انگلیسی بگوید، پریچهر با خنده گفت:
ـ ول کن شاهرخ! لهجت خیلی بامزه‌ست، کسی نمی‌فهمه.
همه خندیدند. شاهرخ هم لبخند کمرنگی زد، اما در دلش چیزی شکست.
آن شب، وقتی به خانه برگشتند، شاهرخ آرام پرسید:
ـ چرا جلو همه مسخره‌م کردی؟
پریچهر شانه بالا انداخت:
ـ شوخی بود. چرا این‌قدر زود رنجی؟
شاهرخ صدايش را بلند کرد:
ـ من برای تو همه‌چیز رو گذاشتم! حتی پدر و مادرم رو... حالا باید جلوی غریبه‌ها تحقیر بشم؟
پریچهر هم فریاد زد:
ـ من نخواستم تو همه‌چیزو فدا کنی! این انتخاب خودت بود. من آزادی می‌خواستم، هنوزم می‌خوام.
شاهرخ مات و مبهوت نگاهش کرد. برای نخستین بار، بینشان دیواری بلند بالا کشیده شد.
شب را هر دو در سکوت گذراندند؛ یکی در اتاق، دیگری روی مبل. بیرون باران آرام می‌بارید، اما درون خانه طوفانی برپا بود که تازه آغاز شده بود.
از آن شب به بعد، خانه دیگر همان خانه نبود. صداها خاموش شده بود؛ نه خنده‌ای، نه گفت‌وگویی. پریچهر بیشتر وقتش را بیرون می‌گذراند؛ کلاس زبان، باشگاه، دوستان تازه. شاهرخ اما میان کار و خستگی غرق بود، و وقتی شب‌ها به خانه برمی‌گشت، آپارتمان بیشتر شبیه خوابگاهی سرد بود تا سرپناهی پر از زندگی.
گاهی سعی می‌کرد حرفی بزند:
ـ پریچهر، حالت خوبه؟
پاسخ کوتاه بود: «خوبم.»
یا وقتی می‌پرسید:
ـ می‌خوای آخر هفته بریم جایی؟
جواب می‌شنید: «برنامه دارم.»
شاهرخ کم‌کم یاد گرفت سکوت کند. تنها دلخوشی‌اش تماس‌های کوتاه با مادر در ایران بود. مادر می‌پرسید:
ـ حالت خوبه پسرم؟
شاهرخ می‌گفت:
ـ خوبم مادر... نگران نباش.
اما وقتی تماس قطع می‌شد، گوشی را در دست می‌فشرد و به سقف زل می‌زد. دلش پر بود از حرف‌هایی که هیچ‌کس برای شنیدنش نبود.
شب‌ها، پریچهر گاهی دیر می‌آمد. شاهرخ روی مبل خوابش می‌برد و با صدای در بیدار می‌شد. نگاه کوتاهی میانشان رد و بدل می‌شد، بی‌کلام، بی‌لبخند.
یک بار شاهرخ برای آشتی، شام مفصلی درست کرد؛ خوراکی که همیشه در ایران دوست داشتند. میز را چید، شمع روشن کرد. اما پریچهر وقتی رسید، فقط گفت:
ـ خسته‌ام، میل ندارم.
بعد بی‌هیچ توضیحی به اتاق رفت.
شاهرخ همان‌جا نشست، به غذای سردش نگاه کرد و با خودش گفت:
«دیوارها همیشه با آجر ساخته نمی‌شن... گاهی با سکوت ساخته می‌شن.»
آن شب، بار دیگر روی مبل خوابید. اتاق خواب مثل دنیایی دور از دسترس بود. فاصله‌ای ناپیدا اما عمیق میانشان کشیده شده بود.
جمعه‌شب بود. یکی از دوستان تازه‌ی پریچهر او را به مهمانی کوچکی دعوت کرده بود. شاهرخ با بی‌میلی پذیرفت که همراهی کند. خانه‌ای پرنور، موسیقی ملایم، آدم‌هایی با لباس‌های شیک و صدای خنده‌های بلند. بیشترشان مهاجرانی بودند که سال‌ها پیش آمده بودند و حالا به‌راحتی انگلیسی حرف می‌زدند.
وقتی نوبت معرفی رسید، پریچهر با لبخند گفت:
ـ این همسرمه، شاهرخ. تازه داره انگلیسی یاد می‌گیره.
شاهرخ لبخندی کمرنگ زد و جمله‌ای ساده به انگلیسی گفت:
ـ آی وُرک این رِستورانت.
چند نفر لبخند زدند، یکی آهسته گفت: «سو کیوت.» و خنده‌ی ریزی در جمع پیچید.
پریچهر با صدای بلند خندید:
ـ آره، لهجه‌ش خیلی بامزه‌ست. من همیشه می‌گم به جای ترجمه‌گر، خودش یه کمدین خوبه!
صدای خنده‌ی جمع در گوش شاهرخ پیچید. صورتش داغ شد. سعی کرد لبخند بزند، اما قلبش می‌لرزید. انگار کسی در برابر همه او را برهنه کرده باشد.
وقتی به خانه برگشتند، در راه سکوت کرده بود. در آپارتمان، آرام پرسید:
ـ چرا اون‌طور گفتی؟ چرا منو مسخره کردی؟
پریچهر با بی‌خیالی شانه بالا انداخت:
ـ شوخی بود. همه خندیدن، مگه بد شد؟
شاهرخ با صدایی لرزان گفت:
ـ برای تو شوخی بود، برای من تحقیر بود.

پریچهر بی‌اعتنا کیفش را برداشت و به اتاق رفت:

ـ شاهرخ، تو زیادی حساس شدی. اینجا همه راحتن.

شاهرخ همان‌جا در سالن نشست. دلش می‌خواست فریاد بزند، اما فقط نفس عمیقی کشید و در سکوت سرش را میان دستانش گرفت.

از پنجره چراغ‌های خیابان را نگاه کرد و با خودش گفت:

«من برای این زن همه‌چیز رو گذاشتم. حالا برایش شدم سوژه‌ی خنده.»

اشکی داغ روی گونه‌اش لغزید. برای نخستین بار حس کرد چیزی درونش شکسته که دیگر ترمیم نمی‌شود.

روزها پشت سر هم تکرار می‌شدند، اما نه مثل روزهای ایران؛ اینجا هر روز بیشتر میان آن دو فاصله می‌افتاد. شاهرخ صبح زود خانه را ترک می‌کرد، غروب خسته و کوفته برمی‌گشت. اما وقتی کلید می‌چرخاند، اغلب خانه تاریک و سرد بود.

پریچهر حالا کمتر در خانه می‌ماند. بعد از کلاس زبان، با دوستان تازه‌اش به باشگاه می‌رفت، به کافه‌ها، به سفرهای کوتاه آخر هفته. شاهرخ گاهی در تلفن از او می‌پرسید:
ـ کِی میای؟


جواب ساده بود:

ـ نمی‌دونم، دیر می‌شه. منتظر من نباش.

یک شب، شاهرخ شام را برای دو نفر آماده کرده بود. ساعت از ده گذشت و هنوز پریچهر برنگشته بود. او پشت میز نشست، غذا سرد شده بود. بی‌صدا لقمه‌ای برداشت، اما گلویش نمی‌کشید. آخر سر سفره را جمع کرد، چراغ را خاموش کرد و روی مبل دراز کشید.

نزدیک نیمه‌شب در باز شد. پریچهر با خنده وارد شد، کیفش را روی صندلی انداخت. وقتی نگاهش به شاهرخ افتاد که روی مبل خوابیده بود، گفت:

ـ چرا اینجا خوابیدی؟

شاهرخ ارام پاسخ داد:

ـ منتظرت بودم.

پریچهر شانه بالا انداخت:

ـ خب، منم برنامه داشتم. اینجا همه همین‌طورن، تو هم باید عادت کنی.

دیگر حرفی میانشان رد و بدل نشد. پریچهر به اتاق رفت، در را بست. شاهرخ همان‌جا روی مبل ماند، به سقف تاریک خیره شد و زیر لب گفت:

«ما دو نفر زیر یک سقفیم، اما انگار هر کدوم در دنیای جدا زندگی می‌کنیم.»

صبح روز بعد، وقتی پریچهر برای رفتن آماده می‌شد، شاهرخ به او نگاه کرد. دلش می‌خواست بپرسد: «هنوز منو می‌خوای؟» اما واژه‌ها در گلویش گیر کرد. تنها گفت:

ـ مراقب خودت باش.

پریچهر بی‌آنکه نگاهش کند، در را بست و رفت.

خانه بار دیگر در سکوت فرو رفت؛ سکوتی که این‌بار شاهرخ می‌دانست نه موقتی است و نه بی‌خطر.
آن روز کار زودتر تمام شد. کارفرما گفت: «امروز خلوت بود، برو استراحت کن.»

شاهرخ، با خوشحالی کودکانه‌ای که مدتها در خودش ندیده بود، راهی گل‌فروشی شد. دسته‌گلی خرید، بعد به شیرینی‌فروشی ایرانی رفت، و در آخر هم از رستوران کوچک محله غذای مورد علاقه‌ی پریچهر را گرفت. دلش می‌خواست امشب همه‌چیز فرق کند، دوباره لبخند را بر چهره‌ی او ببیند.

وقتی وارد خانه شد، پریچهر در اتاق خواب بود. شاهرخ با دقت میز را چید: بشقاب‌های سفید، گل در گلدان، شمع روشن. صدایش زد:

ـ پریچهر جان، عزیزم... من اومدم.

پریچهر با صورتی درهم‌رفته وارد سالن شد. به میز نگاه کرد، اخم‌هایش بیشتر گره خورد.

ـ برای چی اینقدر زود اومدی؟ مگه قرار نبود دیر بیای؟

شاهرخ دستپاچه لبخند زد:

ـ امروز کار زود تموم شد، گفتم سورپرایزت کنم...

اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که پریچهر با عصبانیت به سمت میز رفت، با یک حرکت همه‌چیز را به هم ریخت؛ گل‌ها روی زمین افتادند، شیرینی‌ها پخش شدند، و غذای داغ روی فرش واژگون شد.
با صدایی لرزان فریاد زد:

ـ من گفتم زود برنگرد! من خونه نمی‌خوام، زندان نمی‌خوام! برو بیرون، تا شب برنگرد!

شاهرخ مات و مبهوت ماند. نگاهش روی گل‌های له‌شده و غذای ریخته مانده بود. صدایش خشک شده بود، واژه‌ها از گلویش بالا نمی‌آمدند. تنها لحظه‌ای ایستاد، بعد بدون کلامی، کت کهنه‌اش را برداشت و از در بیرون رفت.

هوای شب سرد بود. قدم‌زنان خودش را به پارک رساند. روی نیمکتی نشست، پشتش به تنه‌ی درخت، چشمانش بسته شد.

تصاویر گذشته در ذهنش رژه رفتند: لبخندهای روزهای اول، خنده‌های پریچهر در سفر شمال، روزی که به خاطر او تصمیم به مهاجرت گرفت. همه چیز مثل رؤیایی دور به نظر می‌رسید.
قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش لغزید. زیر لب گفت:

«من همه‌چیزمو دادم... پس چرا به جای آرامش، فقط خالی‌تر شدم؟»

آن شب، شاهرخ دیر به خانه برگشت. نه برای این‌که آشتی کند، بلکه چون دلش دیگر جایی برای برگشتن نمی‌شناخت.

گم شدن در مهاجرت
فرامرز پارسا
قسمت چهارم: «قفس های نامرئی» (پایان)

چند روز پس از آن شب، فضای خانه به سکوتی سنگین‌تر از همیشه فرو رفته بود. شاهرخ سعی می‌کرد با احتیاط رفتار کند، اما پریچهر دیگر حتی زحمت پنهان‌کردن بی‌حوصلگی‌اش را هم نمی‌کشید.

یک غروب که شاهرخ از کار برگشت، در را باز کرد و بوی خالی بودن خانه به استقبالش آمد. کفش‌های پریچهر کنار در نبودند. آپارتمان ساکت بود، حتی صدای نفس کسی هم نمی‌آمد.
روی میز یادداشتی بود، با خطی شتاب‌زده:

«من باید راه خودم رو پیدا کنم. تو برای من کافی نیستی. دنبالم نیا.»

شاهرخ کاغذ را چند بار خواند. انگار کلمات می‌لرزیدند، انگار نمی‌خواستند باور شوند. دستش روی کاغذ یخ کرد. نگاهش به اطراف افتاد: گل خشکیده در گوشه‌ی میز، قاب عکس عروسی روی دیوار، ظرف‌های شسته‌نشده در سینک. همه‌چیز همان‌طور بود، جز او... که دیگر نبود.

لحظه‌ای احساس کرد پاهایش سست شده‌اند. روی صندلی نشست، یادداشت را میان دستانش فشرد. کلمات در ذهنش تکرار می‌شدند: «کافی نیستی... کافی نیستی...»

نفسش به شماره افتاد. انگار تمام راهی که طی کرده بود، از وداع با پدر و مادر، از روزهای بلاتکلیفی در اروپا، از شب‌های کار سخت در رستوران، همه به همین جمله ختم شده بود.

پنجره را باز کرد. هوای سرد شب به صورتش خورد. چراغ‌های خیابان پایین روشن بودند، زندگی در بیرون ادامه داشت. اما در درون او، همه‌چیز خاموش شده بود.
شاهرخ آرام گفت:

«پس همه‌ی این سال‌ها، همه‌ی این قربانی‌ها... هیچ‌کدوم کافی نبود.»
خانه برای نخستین بار نه فقط خالی، بلکه بی‌روح شد.

از روزی که پریچهر رفت، آپارتمان بیشتر شبیه انباری متروکه شد. پرده‌ها کشیده بودند، اما نور سرد صبحگاهی از لابه‌لای آن‌ها به داخل می‌خزید و روی فرش‌های نیمه‌کثیف می‌افتاد. بوی غذای مانده در آشپزخانه، و گلدان خشکیده‌ای که روزی با عشق خریده بود، حالا گواه سکوتی بودند که در تمام خانه می‌پیچید.

شاهرخ هر صبح همان مسیر همیشگی را می‌رفت: ایستگاه مترو، رستوران شلوغ، ظرف‌شویی بی‌پایان. اما وقتی عصر به خانه برمی‌گشت، دیگر کسی نبود که منتظرش باشد. کلید که می‌چرخید، سکوت، همان سکوت بی‌انتها، به استقبالش می‌آمد.

شب‌ها روی همان مبل قدیمی دراز می‌کشید. گاهی ساعت‌ها به سقف زل می‌زد و زیر لب با خودش حرف می‌زد. صدایش در اتاق می‌پیچید و خودش را می‌ترساند.

تنها دلخوشی‌اش تماس‌های کوتاه با ایران بود. گوشی را برمی‌داشت، شماره‌ی خانه‌ی پدری را می‌گرفت. آن‌طرف مادر با صدایی لرزان می‌گفت:

ـ شاهرخ جان، حالت خوبه؟

شاهرخ سعی می‌کرد صدایش را محکم کند:

ـ خوبم مادر... کار می‌کنم، همه‌چیز مرتبه.

مادر آهی می‌کشید:

ـ خدا پشت و پناهت باشه. دلم برات تنگ شده.

وقتی تماس تمام می‌شد، شاهرخ گوشی را میان دست‌هایش فشار می‌داد، انگار هنوز گرمای صدای مادر در آن مانده باشد. اشک آرام روی گونه‌اش می‌لغزید. می‌دانست مادر و پدر هر روز ضعیف‌تر می‌شوند، و او کیلومترها دورتر، در غربتی که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود.

گاهی به خودش می‌گفت:

«اگر برگردم، دست خالی برمی‌گردم. اگر بمانم، تنها می‌مانم. پس کجا خانه‌ی من است؟»

سکوت، پاسخی نداشت. تنها چیزی که مانده بود، کار، خستگی، و شبی طولانی که هیچ‌گاه پایان نمی‌یافت.
پریچهر پس از ترک شاهرخ، در آپارتمانی کوچک با یکی از دوستان تازه‌اش هم‌خانه شد. روزهایش پر بود از رفت‌وآمد: صبح کلاس زبان، ظهر باشگاه، عصر کافه و شب مهمانی. در ابتدا حس می‌کرد تازه متولد شده؛ انگار بندهایی که سال‌ها او را در ایران بسته بودند، ناگهان پاره شده‌اند.

اما هرچه زمان گذشت، شادی‌ها کوتاه‌تر شدند. دوستانش می‌آمدند و می‌رفتند، رابطه‌ها زود شکل می‌گرفت و زود هم تمام می‌شد. پشت خنده‌ها و عکس‌های گروهی، سکوتی سرد پنهان بود.

یک شب، وقتی از مهمانی برگشت، روبه‌روی آینه ایستاد. آرایش پررنگ، لباس نو، خستگی عمیق در چشم‌ها. با خودش زمزمه کرد:

ـ این همون آزادیه که می‌خواستم؟

دلش برای چیزی گنگ تنگ شده بود. نه برای ایران، نه برای محدودیت‌هایش، بلکه برای خانه‌ای که روزی شاهرخ با دست‌های خسته‌اش ساخته بود. یاد لبخندهای ساده‌ی او می‌افتاد، وقتی با یک شاخه گل یا جعبه شیرینی در می‌زد.

گاهی سعی می‌کرد این خاطرات را پس بزند، اما شب‌ها وقتی تنها می‌شد، صدای شاهرخ در گوشش می‌پیچید:

«من به خاطر تو همه‌چیزمو گذاشتم...»

در جمع دوستان، همه از آینده حرف می‌زدند: کار، درس، سفر. اما پریچهر حس می‌کرد ریشه‌ای ندارد.

هرچه بیشتر به آزادی چنگ می‌زد، بیشتر در خلأ فرو می‌رفت.

یک روز زنی از هم‌کلاسی‌هایش با خنده گفت:

ـ تو خیلی خوشبختی که شوهرت کنارت نیست، راحتی.

پریچهر لبخندی زورکی زد. اما در دلش چیزی فرو ریخت. برای نخستین بار پذیرفت که شاید او چیزی را از دست داده که دیگر به دست نخواهد آورد.

شب، وقتی چراغ‌ها خاموش شد، روی تخت غلت زد، اما خوابش نمی‌برد. در دلش اعتراف کرد:

«آزادی بدون عشق، فقط قفسیه که میله‌هاش نامرئی‌ان.»

آن روز مثل همیشه با جمعی از دوستانش در کافه نشسته بود. بخار قهوه بالا می‌رفت و صدای خنده‌ها در هوا می‌پیچید. تلفنش لرزید. شماره‌ای آشنا از ایران روی صفحه افتاد: خواهرش.

پریچهر با لبخند گوشی را برداشت:

ـ سلام! چطوری؟

اما صدای آن‌طرف خط لرزان بود:

ـ پریچهر... بابا خیلی حالش بده. دکتر گفته روزهاشو می‌شمره.

قلب پریچهر فرو ریخت. صدای قهوه‌جوشی که روی میز می‌غلتید، ناگهان دور شد. گوش‌هایش سوت کشید. تنها پرسید:

ـ چی گفتی؟

خواهرش هق‌هق کرد:

ـ بیا اگر می‌تونی... شاید فرصت زیادی نمونده.

تماس که قطع شد، دست‌هایش لرزید. دوستانش هنوز می‌خندیدند، اما او دیگر چیزی نمی‌شنید. همه‌ی صداها در پس‌زمینه محو شدند.

آن شب، وقتی به آپارتمان برگشت، بی‌اختیار قاب عکس کوچکی را از کیفش بیرون آورد؛ عکسی قدیمی از پدر، با لبخند آرام و نگاه مهربان. اشک‌هایش بی‌صدا روی شیشه چکید.

دلش می‌خواست فریاد بزند، اما فقط زیر لب گفت:

ـ من کجا بودم وقتی پدرم نفس به نفس جنگید؟ کجا بودم وقتی شاهرخ همه‌چیزو برای من گذاشت؟

تمام آن آزادی‌های رنگارنگ، سفرها، مهمانی‌ها، حالا مثل حبابی پوچ در برابرش ترکیدند. برای نخستین بار، سنگینیِ تصمیمش را بر دوش حس کرد: او نه تنها خانه‌ای را که شاهرخ ساخته بود، بلکه پیوند با خانواده و ریشه‌هایش را هم ویران کرده بود.

آن شب تا صبح نخوابید. در تاریکی، خودش را بغل کرده بود و زمزمه می‌کرد:

«ای کاش می‌شد همه‌چیز رو برگردونم... اما دیگه دیر شده.»

هوای آپارتمان سرد و بی‌روح بود. پریچهر روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و به چراغ‌های دوردست شهر نگاه می‌کرد. دست‌هایش قاب عکس عروسی‌شان را گرفته بود. تصویر جوانی شاد، با لبخندی پرامید، حالا مثل تمسخر تلخی در مقابلش می‌درخشید. اشک‌هایش روی شیشه می‌لغزیدند.
صدای زنگ تلفن باز بلند شد. خواهرش از ایران بود:

ـ پریچهر... دیر کردی. بابا دیشب رفت.

صدای خواهرش در میان گریه شکست. پریچهر گوشی از دستش افتاد. اشک‌هایش به هق‌هق بدل شد. دنیا در چشم‌هایش تیره شد.


همان لحظه، در گوشه‌ای دیگر از شهر، شاهرخ روی مبل قدیمی آپارتمان خالی‌اش نشسته بود. چراغی کم‌نور بالای سرش می‌سوخت. تلفن همراه در دستش بود؛ شماره‌ی خانه‌ی مادر را گرفته بود، اما کسی جواب نداد. ساعت‌ها بود که می‌خواست صدای آن سوی دنیا را بشنود، اما فقط بوق ممتد در گوشش می‌پیچید.

شاهرخ آهی کشید و گوشی را کنار گذاشت. نگاهش به دست‌های ترک‌خورده‌اش افتاد. زیر لب گفت:
ـ من برای ساختن خانه‌ای جنگیدم... اما حالا هیچ‌کسی نیست که زیر این سقف با من بخنده.

پریچهر در تنهایی‌اش، میان اشک‌ها، به یاد آورد روزی را که شاهرخ با گل و شیرینی به خانه آمد و او همه‌چیز را به هم ریخت. دلش می‌خواست به عقب برگردد، دست‌های او را بگیرد و بگوید: «بمون... نرو بیرون.» اما حالا همه‌چیز دیر شده بود.

هر دو، در دو گوشه‌ی جدا از هم، در تنهایی فرو رفته بودند: یکی در غربتِ کار و سکوت، دیگری در زندانی از پشیمانی.

مهاجرت برایشان دروازه‌ای به آزادی بود، اما در دل آن آزادی، خانه‌ای ویران شد. شاهرخ و پریچهر هر کدام چیزی را از دست دادند: یکی عشقش را، دیگری ریشه‌هایش را.

این پایان، تنها قصه‌ی آن دو نیست؛ روایت هزاران مهاجر است که در جست‌وجوی آزادی، در میان بی‌ریشگی و تنهایی گم می‌شوند.
-----------






Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy