
در عصری که آخوندها قدرت را به دست داشتند،
نه از خدا نشانی بود،
نه از دردِ معیشتِ مردم امانی.
سفرههایشان رنگین،
گونههایشان سرخ چو سیب،
چوب و چماق، پشتیبانشان؛
و خود، بیخبر
از دلِ خونین و سفرههای خالیِ مردمانشان.
روزها، در برابر چشم مردم،
ذکر و دعا و ثنا؛
شبها، در خفا،
جشن و پایکوبی برپا.
بیپروا جنایت میکردند
و بیهراس از فردا؛
نه اعتراضی روا بود،
نه گوشی برای شنیدن صدا.
برای بقای خویش،
چوبههای دار را
در هر کوچه و پسکوچه برپا کردند،
و جوانان را بر دار کشیدند.
عدالتِ الهی
به تمسخر گرفته شد؛
فرشتگان شرمنده گشتند
از همخوابی با شهدا،
و شیطان نیز
از دیدنِ آن همه تباهی،
رخت از شهرشان بست و گریخت.
چنان در مفتخواری و عیاشی غرق بودند
که خشکسالی گریبانگیرشان شد؛
آنگاه گفتند:
بیحجابی نکنید، شرم باد بر شما؛
رقص و آواز حرام است؛
با دینِ خدا بازی نکنید؛
که نان از سفرهتان پر خواهد کشید،
باران نخواهد بارید،
رودها خشک خواهند شد،
دریا عقب خواهد نشست،
و کشتزارها و دامداریها
در حسرتِ آب جان خواهند داد.
تا آنجا که مردم
از خدایِ تحمیلشدهشان
رویگردان شدند.
از دیدنِ این همه ظلم،
کاسهٔ صبر مردم لبریز شد؛
صداها یکی شد،
دستها در دستِ هم گره خورد،
و ریشهٔ ظلم را برکندند.
آزادی
از دلِ اتحاد زاده شد؛
چرا که ظلم
آنجا میمیرد
که دلها یکی شوند.

















