چرا همه جریانهای ایدئولوژیک با معمار دولت-ملت ایرانی به ستیز برخاستند؟
هوشنگ رشدیه:
فهرست:
دیباچه
فصل اول: ایران پیش از رضاشاه؛ سرزمینی در آستانه فروپاشی
فصل دوم: معمار دولت-ملت؛ مردی که ایران را از نو ساخت
فصل سوم: ساختن ایران؛ رضاشاه و پایان عصر ملوکالطوایفی
فصل چهارم: دولت در برابر منبر؛ چرا روحانیت سنتی با پروژه رضاشاه به ستیز برخاست؟
فصل پنجم: طبقه یا ملت؟ چرا مارکسیسم با پروژه ملی رضاشاه ناسازگار بود
فصل ششم: ائتلاف نانوشته؛ چرا دشمنان یکدیگر، در مخالفت با رضاشاه همپیمان شدند؟
فصل هفتم: ساختن ملت مدرن؛ تولد شهروند ایرانی
فرجام سخن
دیباچه
در تاریخ هر ملت، گاه انسانهایی ظهور میکنند که نمیتوان آنان را تنها با معیارهای زمانه خود سنجید. آنان صرفاً یک دولت را اداره نمیکنند یا چند قانون را تغییر نمیدهند؛ بلکه مسیر تاریخ را دگرگون میسازند. درباره چنین شخصیتهایی، داوریها معمولاً دوگانه است؛ گروهی آنان را تا مرز اسطوره بالا میبرند و گروهی دیگر چنان در نفی آنان میکوشند که گویی هر آنچه ساختهاند، باید از حافظه تاریخ پاک شود.
رضاشاه پهلوی بیتردید یکی از همین شخصیتهاست.
کمتر چهرهای در تاریخ معاصر ایران را میتوان یافت که پس از گذشت نزدیک به یک قرن، همچنان چنین در مرکز مناقشههای سیاسی و تاریخی قرار داشته باشد. برای برخی، او بنیانگذار ایران نوین است؛ مردی که کشوری ازهمگسیخته، فقیر و گرفتار آشوب را به سوی دولت مدرن، امنیت، آموزش نوین، صنعت، ارتش ملی و هویت ایرانی سوق داد. برای برخی دیگر، او نماد اقتدارگرایی و تمرکز قدرت است. اما آنچه شگفتآور است، تنها اختلاف نظر درباره رضاشاه نیست؛ بلکه این واقعیت است که تقریباً همه جریانهای ایدئولوژیک قرن بیستم ایران، با وجود همه اختلافهای عمیقشان، در مخالفت با او به نقطهای مشترک رسیدند.
روحانیت سنتی، مارکسیستها، حزب توده، نیروهای چپ انقلابی، ملیگرایان رادیکال و بعدها سازمان مجاهدین خلق، هر یک از منظری متفاوت به مخالفت با رضاشاه برخاستند. دشمنانی که در بسیاری از عرصهها حاضر بودند یکدیگر را نابود کنند، در نفی او زبان مشترکی یافتند.
آیا این همسویی، صرفاً یک تصادف تاریخی بود؟
یا آنکه رضاشاه پروژهای را آغاز کرده بود که با بنیانهای فکری همه این جریانها ناسازگار بود؟
این مقاله، تلاشی است برای پاسخ دادن به همین پرسش.
اما پیش از هر داوری، باید از یک خطای رایج فاصله گرفت؛ خطایی که تاریخ را به میدان ستایش یا نفرت تبدیل میکند. تاریخ، دادگاه احساسات نیست. نه میتوان با ستایش، خطاهای یک شخصیت تاریخی را نادیده گرفت و نه با نفرت، دستاوردهای او را انکار کرد. ملتهایی که تاریخ خود را با شعار میخوانند، دیر یا زود، همان اشتباهات را تکرار میکنند.
رضاشاه را نیز باید در متن زمانه خود دید، نه با معیارهای امروز و نه با روایتهای تبلیغاتی مخالفان و موافقانش.
باید به یاد آورد که او ایرانِ سال 1357 را تحویل نگرفت؛ کشوری با دانشگاهها، بزرگراهها، ارتش منظم، نظام اداری، ثبت احوال، دادگستری، مرزهای تثبیتشده و مفهوم شهروندی. او وارث سرزمینی بود که هنوز بسیاری از ویژگیهای یک دولت مدرن را نداشت؛ کشوری که در آن، اقتدار حکومت مرکزی از بسیاری از خوانین محلی کمتر بود، قدرتهای خارجی در تصمیمهای کلانش دخالت میکردند، بیسوادی فراگیر بود، بیماری و قحطی جان مردم را میگرفت و مفهوم «ملت ایران» هنوز زیر سایه هویتهای ایلی، قبیلهای، محلی و مذهبی، استواری امروز را نیافته بود.
پرسش اساسی این نیست که آیا رضاشاه بیخطا بود یا نه؛ زیرا هیچ شخصیت تاریخی از خطا مصون نبوده است. پرسش این است که آیا بدون پروژهای که او آغاز کرد، ایران میتوانست به کشوری با دولت مرکزی نیرومند، نهادهای مدرن، ارتش ملی، آموزش عمومی، زیرساختهای سراسری و هویت ملی مشترک تبدیل شود؟
و پرسش مهمتر آن است که چرا هر نیرویی که موجودیت خود را در ایدئولوژی، مذهب، طبقه یا وفاداریهای فراملی تعریف میکرد، با این پروژه سر سازگاری نداشت؟
در این نوشتار، کوشش بر آن است که پاسخ این پرسشها نه از خلال شعارهای سیاسی، بلکه با رجوع به زمینههای تاریخی، تجربه دیگر کشورها و بررسی اندیشههای رقیب داده شود. خواهیم دید که مناقشه بر سر رضاشاه، در حقیقت مناقشه بر سر یک شخص نیست؛ بلکه جدالی است میان دو برداشت متفاوت از ایران.
یک برداشت، ایران را «ملت» میدانست؛ سرزمینی که باید قانون واحد، ارتش واحد، آموزش واحد، هویت ملی مشترک و دولت مرکزی مقتدر داشته باشد. برداشت دیگر، جامعه را بیش از آنکه ملت بداند، بر پایه طبقه، امت، ایدئولوژی یا وفاداریهای محلی تعریف میکرد. از همین نقطه بود که یکی از مهمترین رویاروییهای فکری تاریخ معاصر ایران آغاز شد؛ رویاروییای که پژواک آن را هنوز، پس از گذشت دههها، در سیاست ایران میتوان شنید.
این مقاله، نه در پی ساختن اسطورهای بیعیب از رضاشاه است و نه در پی صدور حکمی قطعی درباره او. هدف آن، فهم یکی از مهمترین لحظههای تاریخ ایران است؛ لحظهای که کشوری کهن، پس از قرنها آشفتگی، در آستانه تولد دوباره به عنوان یک دولت-ملت مدرن قرار گرفت؛ تولدی که ستایشها و دشمنیهایش، هر دو، تا امروز ادامه یافته است.
فصل اول
ایران پیش از رضاشاه؛ سرزمینی در آستانه فروپاشی
هیچ تمدنی را نمیتوان تنها از شکوه امروز یا دیروز آن شناخت. هر ملتی لحظاتی در تاریخ خود دارد که در آستانه سقوط ایستاده است؛ لحظاتی که اگر ارادهای برای دگرگونی پدید نیاید، تاریخ آن ملت به شاخهای دیگر خواهد پیچید. ایران در واپسین سالهای فرمانروایی قاجار، یکی از همان لحظههای سرنوشتساز را تجربه میکرد.
برای شناخت رضاشاه، نخست باید ایران پیش از او را شناخت. هیچ معمار بزرگی را نمیتوان بدون دیدن ویرانهای که بر آن بنا کرده است، منصفانه داوری کرد.
ایران آغاز قرن چهاردهم خورشیدی، تنها کشوری فقیر نبود؛ کشوری بود که هنوز بسیاری از ارکان یک دولت مدرن در آن شکل نگرفته بود. در نقشه جهان، ایران کشوری مستقل به شمار میآمد، اما در واقعیت، اقتدار حکومت مرکزی از بسیاری از قدرتهای محلی کمتر بود. تهران بر سراسر ایران حکومت نمیکرد؛ تنها میکوشید بر آن حکومت کند.
از آذربایجان تا بلوچستان، از خوزستان تا لرستان و از ترکمنصحرا تا فارس، خوانین، رؤسای ایلات و حاکمان محلی، هر یک قلمرو نفوذ خود را داشتند. در بسیاری از نقاط کشور، فرمان حکومت مرکزی تنها تا جایی اعتبار داشت که قدرت تفنگهای محلی اجازه میداد. دولت نه ارتشی یکپارچه داشت، نه نیروی انتظامی سراسری و نه دستگاه اداری منسجمی که بتواند قانون واحدی را در سراسر کشور اجرا کند.
آنچه امروز «ایران» مینامیم، بیش از آنکه یک دولت ملی باشد، مجموعهای از قدرتهای پراکنده بود که با رشتهای باریک به پایتخت پیوند میخوردند. مفهوم شهروندی، به معنای مدرن آن، هنوز جای خود را در ذهن جامعه نیافته بود. بسیاری، پیش از آنکه خود را ایرانی بدانند، عضو ایل، طایفه، خاندان، شهر یا جماعت مذهبی خود بودند. وفاداری به قبیله، غالباً بر وفاداری به دولت پیشی میگرفت و اقتدار خان، از اقتدار قانون نیرومندتر بود.
در چنین فضایی، ایران نه تنها از درون، بلکه از بیرون نیز زیر فشار قرار داشت.
در شمال، امپراتوری روسیه و پس از انقلاب بلشویکی، اتحاد جماهیر شوروی، نفوذی گسترده در سیاست و اقتصاد ایران داشتند. در جنوب، بریتانیا با تسلط بر خلیج فارس و حفظ منافع راهبردی خود، یکی از تعیینکنندهترین بازیگران سیاست ایران بود. قراردادهای نابرابر، امتیازهای اقتصادی، و دخالت مستقیم یا غیرمستقیم در امور داخلی، استقلال تصمیمگیری دولت ایران را به شدت محدود کرده بود.
فاجعه زمانی آشکارتر شد که جنگ جهانی اول آغاز گردید. ایران اعلام بیطرفی کرد، اما بیطرفی کشوری که دولت نیرومند نداشت، در برابر ارتشهای بزرگ جهان ارزشی نداشت. نیروهای روس، عثمانی و بریتانیا بخشهایی از ایران را اشغال کردند و کشور به میدان رقابت قدرتهایی تبدیل شد که سرنوشت مردم ایران برایشان اهمیت چندانی نداشت.
پیامد این اشغالها، یکی از تلخترین فصلهای تاریخ ایران بود؛ قحطی، بیماری، نابودی کشاورزی و فروپاشی اقتصاد محلی. در بسیاری از مناطق، مردم نه قربانی جنگ خود، بلکه قربانی جنگ دیگران شدند. گزارشهای کنسولگریهای خارجی، سفرنامهها و اسناد باقیمانده از آن دوره، تصویری هولناک از گرسنگی، شیوع بیماریهایی چون وبا، تیفوس و مالاریا، و مرگ گسترده مردم ارائه میدهند.
فقر، چهره عمومی ایران بود.
بیش از نود درصد مردم بیسواد بودند. مدرسه، امتیازی بود که تنها بخش کوچکی از ساکنان شهرهای بزرگ از آن بهرهمند میشدند. در هزاران روستا، کودکان هرگز کلاس درس نمیدیدند و خواندن و نوشتن، مهارتی استثنایی محسوب میشد. دانشگاهی وجود نداشت که پزشک، مهندس، حقوقدان یا مدیر برای کشور تربیت کند. هرکس میخواست تحصیلات عالی داشته باشد، ناچار بود به خارج از کشور برود؛ امکانی که تنها برای اقلیتی بسیار محدود فراهم بود.
نظام بهداشت نیز وضعیتی بهتر نداشت. در بیشتر شهرها، بیمارستانهای مجهز وجود نداشت و پزشکان اندک بودند. امید به زندگی پایین بود و مرگ کودکان در اثر بیماریهای قابل پیشگیری، رخدادی عادی به شمار میرفت. بیماری، برای میلیونها ایرانی، نه یک حادثه، بلکه بخشی از زندگی روزمره بود.
راهها، شریانهای هر کشورند؛ اما ایران، شریانهای فرسودهای داشت که بسیاری از آنها در زمستان یا هنگام بارندگی عملاً از میان میرفتند. سفر از تهران به مشهد یا تبریز، گاه هفتهها طول میکشید. کاروانها در معرض حمله راهزنان قرار داشتند و هیچ شبکه سراسری حملونقل، اقتصاد کشور را به هم پیوند نمیداد. تجارت داخلی، بیش از آنکه بر پایه امنیت و سرعت باشد، بر پایه شکیبایی و بخت استوار بود.
حتی دولت نیز از ابتداییترین ابزارهای اداره کشور محروم بود.
بسیاری از مردم شناسنامه نداشتند. ثبت دقیق تولد، مرگ و ازدواج وجود نداشت. مالکیت زمینها در بسیاری موارد بر پایه اسناد محلی یا عرفی تعیین میشد و نظام یکپارچه ثبت اسناد هنوز شکل نگرفته بود. کشوری که شهروندانش در دفاتر رسمی دولت شناخته نمیشدند، چگونه میتوانست برای آموزش، مالیات، خدمت نظام وظیفه یا برنامهریزی اقتصادی تصمیمگیری کند؟
دستگاه قضایی نیز آشفته بود. در نقاط مختلف کشور، محاکم شرعی، عرف محلی، نفوذ خوانین و قدرت صاحبان ثروت، هر یک به گونهای در حلوفصل اختلافها نقش داشتند. قانون، چهرهای واحد نداشت و عدالت، بیش از آنکه بر پایه قواعدی یکسان استوار باشد، به جایگاه اجتماعی و میزان نفوذ افراد وابسته بود.
اقتصاد ایران نیز عمدتاً کشاورزی، سنتی و کمبازده بود. صنعت مدرن، به معنای واقعی کلمه، وجود نداشت. نه کارخانههای بزرگ، نه شبکه برق سراسری، نه صنایع مادر و نه نظام بانکی کارآمدی که بتواند موتور توسعه اقتصادی شود. درآمد دولت، محدود و وابسته به مالیاتهای سنتی و درآمدهای گمرکی بود و همین امر، توان سرمایهگذاری در زیرساختها را به شدت کاهش میداد.
اما شاید بزرگترین بحران ایران، نه فقر بود و نه بیسوادی.
بحران اصلی، فقدان «دولت» بود.
دولت، در مفهوم مدرن خود، نهادی است که انحصار اعمال قانون را در اختیار دارد، امنیت را برقرار میکند، مالیات میگیرد، مرزها را پاسداری میکند و شهروندان را، فارغ از وابستگیهای قومی، مذهبی یا قبیلهای، زیر چتر قانونی واحد گرد میآورد.
ایرانِ پایان عصر قاجار، هنوز تا رسیدن به چنین جایگاهی فاصلهای بسیار داشت.
از همین رو، هنگامی که رضاشاه بر صحنه سیاست ایران ظاهر شد، مسئله اصلی او ساختن چند جاده یا چند ساختمان دولتی نبود. مسئله، ساختن خود «دولت» بود؛ دولتی که بتواند برای نخستین بار پس از قرنها، قانون را بر تفنگ، شهروند را بر قبیله، و منافع ملی را بر نفوذ قدرتهای محلی و خارجی برتری دهد.
درک این واقعیت، کلید فهم همه آن چیزی است که در فصلهای بعد خواهد آمد. زیرا موافقت یا مخالفت با رضاشاه، پیش از آنکه بر سر یک شخص باشد، بر سر پاسخی بود که او برای این پرسش بنیادین برگزید: آیا میتوان از دل کشوری پراکنده، ملتی واحد ساخت؟
فصل دوم
معمار دولت-ملت؛ مردی که ایران را از نو ساخت
اگر فصل پیشین، روایت ویرانه بود، این فصل، روایت معمار است.
تاریخ، تنها با انقلابها نوشته نمیشود؛ گاه یک ملت، نه با سقوط یک حکومت، بلکه با تولد یک «دولت» وارد عصر تازهای میشود. رضاشاه را، پیش از آنکه یک پادشاه بدانیم، باید دولتمردی دانست که بزرگترین دغدغهاش ساختن دولت بود؛ نه دولتی برای یک خاندان، بلکه دولتی که پس از قرنها پراکندگی، بتواند ایران را بر روی نقشه، از یک مفهوم جغرافیایی به یک واقعیت سیاسی تبدیل کند.
او ایران را از نو اختراع نکرد؛ اما ایران را دوباره سازمان داد.
باید به یاد داشت که رضاشاه، کشوری صنعتی، باسواد و آرام تحویل نگرفت. او وارث سرزمینی بود که هنوز بخش بزرگی از آن، با مناسبات ایلی و قبیلهای اداره میشد. در بسیاری از مناطق، اقتدار خان از اقتدار دولت بیشتر بود و وفاداری مردم، بیش از آنکه متوجه پرچم ایران باشد، به ایل، طایفه یا قدرت محلی تعلق داشت.
رضاشاه دریافت که نخستین شرط بقای ایران، ایجاد دولتی است که تنها دولت باشد؛ نه یکی از چند قدرت موجود در کشور.
از همین رو، نخستین گام او، ایجاد ارتشی ملی بود.
تا پیش از آن، ایران عملاً چند نیروی نظامی پراکنده داشت؛ بریگاد قزاق، ژاندارمری، نیروهای ایلی و دستههای مسلح محلی. کشوری که هر گوشه آن تفنگی مستقل از دولت داشته باشد، دیر یا زود، به میدان جنگ قدرت تبدیل خواهد شد. رضاشاه این ساختار را در هم شکست و ارتشی سراسری پدید آورد که وفاداری آن نه به خان، نه به ایل و نه به قدرت خارجی، بلکه به دولت ایران بود.
برای نخستین بار پس از سدهها، دولت توانست انحصار اعمال قدرت را در دست گیرد؛ اصلی که امروز یکی از پایههای هر دولت مدرن در علوم سیاسی به شمار میرود.
اما ارتش، تنها آغاز راه بود.
او میدانست که هیچ کشوری با تفنگ ساخته نمیشود.
ملتی که خواندن نداند، آینده خود را نیز نخواهد نوشت.
از همین رو، گسترش مدارس جدید، یکی از مهمترین پروژههای دوران او شد. مدرسه، دیگر امتیاز طبقهای خاص نبود؛ به تدریج به نهادی عمومی تبدیل شد. هزاران کودک ایرانی که تا دیروز تنها میراث پدران خود را میآموختند، اکنون خواندن، نوشتن، تاریخ، جغرافیا و مفهوم ایران را در کلاسهای درس فرا میگرفتند.
این، صرفاً آموزش نبود.
ساختن ملت بود.
هر کشوری، پیش از آنکه در جغرافیا متولد شود، در ذهن کودکانش متولد میشود.
تأسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۳ نیز، نقطه عطفی در همین مسیر بود. ایران، برای نخستین بار، صاحب نهادی شد که پزشک، مهندس، حقوقدان، معلم و مدیر برای آینده خود تربیت میکرد. تا پیش از آن، بسیاری از متخصصان ناچار بودند تحصیلات خود را در خارج از کشور بگذرانند؛ اما اکنون، بذر دانش نوین در خاک ایران کاشته میشد.
اگر آموزش، روح دولت مدرن بود، راهها، رگهای آن بودند.
رضاشاه بهدرستی دریافته بود که کشوری که استانهایش از یکدیگر جدا افتادهاند، هرگز به ملتی واحد تبدیل نخواهد شد. از همین رو، ساخت هزاران کیلومتر جاده، پل و راه ارتباطی در دستور کار قرار گرفت.
اما نماد بزرگ این اندیشه، راهآهن سراسری ایران بود.
در آن روزگار، بسیاری این پروژه را رؤیایی غیرممکن میدانستند. مخالفان میگفتند کشوری فقیر، توان ساخت چنین شبکه عظیمی را ندارد. اما راهآهن، تنها چند ریل آهن نبود؛ شریان حیاتی کشوری بود که شمال و جنوب، شرق و غرب آن، برای نخستین بار به هم متصل میشدند.
راهآهن، بیش از آنکه یک پروژه اقتصادی باشد، پروژه وحدت ملی بود.
هر قطاری که از بندر شاهپور تا بندر شاه حرکت میکرد، در حقیقت، رشتهای تازه بر پیکر ایران میدوخت.
همزمان، اداره ثبت احوال شکل گرفت.
امروز داشتن شناسنامه، بدیهی به نظر میرسد؛ اما پیش از آن، میلیونها ایرانی در اسناد رسمی دولت وجود خارجی نداشتند. تولد، مرگ، ازدواج و هویت افراد، غالباً بر پایه سنتهای محلی ثبت میشد.
با تأسیس ثبت احوال، ایرانی برای نخستین بار، نه رعیتی وابسته به یک خان، بلکه شهروندی شناختهشده در برابر دولت شد.
ثبت اسناد و املاک نیز، امنیت حقوقی را تقویت کرد. مالکیت، از قلمرو روابط شخصی و سنتی، به قلمرو قانون وارد شد؛ گامی که برای توسعه اقتصادی و سرمایهگذاری، اهمیتی بنیادین داشت.
در کنار این اصلاحات، دادگستری نوین به ابتکار علیاکبر داور بنیان نهاده شد. نظام قضایی کشور، که تا آن زمان آمیزهای از محاکم شرعی، عرفهای محلی و نفوذ صاحبان قدرت بود، به سوی ساختاری واحد و مبتنی بر قوانین مدون حرکت کرد. این تحول، صرفاً اصلاحی حقوقی نبود؛ اعلام این اصل بود که قانون باید بر اشخاص حکومت کند، نه اشخاص بر قانون.
رضاشاه، حتی در عرصه نمادهای ملی نیز به آینده میاندیشید.
حفظ و مرمت آثار باستانی، توجه به تاریخ پیش از اسلام، گسترش باستانشناسی، پاسداشت زبان فارسی، تغییر نام رسمی کشور از «پرشیا» به «ایران» در مکاتبات بینالمللی و تقویت هویت ملی، همگی اجزای پروژهای بودند که میکوشید ایرانیان را فراتر از مرزبندیهای قومی، مذهبی و ایلی، به تاریخی مشترک پیوند زند.
او میخواست مردم، پیش از هر چیز، خود را «ایرانی» بدانند.
شاید بتوان گفت بزرگترین دستاورد رضاشاه، نه راهآهن بود، نه دانشگاه، نه ارتش و نه دادگستری.
بزرگترین دستاورد او، تغییر نگاه ایرانیان به خودشان بود.
او کوشید جامعهای را که قرنها بر مدار رعیت، ایل و مذهب میچرخید، به جامعهای بدل کند که محور آن، «شهروند» و «ملت» باشد.
این همان نقطهای بود که بسیاری از نیروهای سنتی و ایدئولوژیک، خطر را احساس کردند.
زیرا دولت مدرن، تنها خیابان و مدرسه نمیساخت؛ رقیب همه قدرتهایی میشد که تا آن روز، بیرون از دولت، برای مردم تصمیم میگرفتند.
از همین جا، یکی از بزرگترین رویاروییهای تاریخ معاصر ایران آغاز شد؛ رویارویی میان دولت ملی و همه نیروهایی که اقتدار خود را در ساختارهای مذهبی، ایلی، طبقاتی یا ایدئولوژیک جستوجو میکردند.
و این، داستان فصل بعد است.
فصل سوم
ساختن ایران؛ رضاشاه و پایان عصر ملوکالطوایفی
تاریخ، گاه با یک پرسش ساده آغاز میشود.
وقتی رضاشاه در سال ۱۳۰۴ بر تخت سلطنت نشست، بزرگترین مسئله ایران چه بود؟
آیا فقر بود؟
بیسوادی بود؟
نبود راهآهن و دانشگاه بود؟
یا مسئلهای بنیادیتر در میان بود؟
پاسخ شاید شگفتانگیز باشد.
بزرگترین مسئله، خودِ ایران بود.
ایرانی که بر نقشه وجود داشت، اما در عمل، هنوز به معنای مدرن کلمه «کشور» نشده بود. سرزمینی که اقتدار دولت مرکزی در بسیاری از نقاط آن به نامی بیش نمیمانست و وفاداری مردم، بیش از آنکه متوجه «ایران» باشد، متوجه ایل، قبیله، خان، شیخ، ولایت یا قدرتهای محلی بود.
از همین رو، رضاشاه پیش از آنکه به فکر ساختن راهآهن یا دانشگاه باشد، ناچار بود ایران را از نو بسازد؛ نه خاک آن را، بلکه مفهوم آن را.
ایران واپسین سالهای قاجار، بیش از آنکه یک دولت باشد، مجموعهای از قدرتهای پراکنده بود.
در بسیاری از مناطق، دولت مرکزی نه ارتشی نیرومند داشت، نه نظام مالیاتی کارآمد و نه توان اجرای قانون. خوانین، رؤسای ایلات و حاکمان محلی، هر یک قلمرو خود را اداره میکردند. امنیت راهها، وصول مالیات و حتی اجرای عدالت، اغلب در اختیار آنان بود. در کنار این ساختار ملوکالطوایفی، نفوذ روسیه و بریتانیا نیز در بسیاری از مناطق کشور، استقلال دولت را بیش از پیش تضعیف کرده بود.
چنین وضعیتی، تنها نشانه ضعف یک حکومت نبود؛ نشانه آن بود که پروژه تشکیل «دولت-ملت» در ایران هنوز به سرانجام نرسیده است.
یکی از پیچیدهترین نمودهای این وضعیت، جنبش جنگل بود.
میرزا کوچکخان، بیتردید از چهرههای میهندوست تاریخ ایران به شمار میرود. مبارزه او علیه استبداد قاجار و اشغالگران خارجی، ریشه در آرمانهای مشروطه داشت و بسیاری از ایرانیان، صداقت و پاکدامنی او را ستودهاند.
اما تاریخ، تنها عرصه قضاوت درباره نیتها نیست؛ عرصه سنجش پیامدها نیز هست.
با ورود نیروهای بلشویک به سواحل جنوبی دریای خزر و تشکیل جمهوری گیلان، جنبش جنگل وارد مرحلهای شد که مسئله اصلی دیگر فقط مبارزه با استبداد نبود، بلکه اقتدار دولت مرکزی نیز به چالش کشیده شد. هرچند میرزا کوچکخان خود با بسیاری از سیاستهای کمونیستهای وابسته به شوروی اختلاف داشت، اما تشکیل حکومتی مستقل در بخشی از خاک ایران، این پرسش را پیش روی هر دولتمردی قرار میداد: آیا کشوری که هر ولایت آن بتواند دولت خود را تشکیل دهد، همچنان یک کشور خواهد ماند؟
رضاشاه، پاسخ این پرسش را در تمرکز اقتدار سیاسی جستوجو کرد.
در شمالغرب ایران، اسماعیلآقا سمیتقو سالها از ضعف حکومت مرکزی بهره برد. او با اتکا به نیروی مسلح ایلی، نه تنها در برابر دولت ایستاد، بلکه درگیریهای گستردهای را در منطقه رقم زد که قربانیان آن تنها نیروهای دولتی نبودند، بلکه بسیاری از مردم محلی، از جمله کردها و آشوریان، نیز از پیامدهای آن آسیب دیدند.
درباره شخصیت و انگیزههای او، میان تاریخنگاران دیدگاههای متفاوتی وجود دارد؛ اما در یک نکته اختلاف چندانی نیست: وجود ارتشی مستقل در اختیار یک رئیس ایل، با مفهوم دولت مدرن سازگار نبود.
دولت، زمانی دولت است که انحصار اعمال قدرت مشروع را در اختیار داشته باشد. اگر هر ایل، هر خان و هر منطقه، نیروی نظامی خود را حفظ کند، دیگر سخن گفتن از حاکمیت ملی، بیش از یک آرزو نخواهد بود.
در جنوب غربی ایران، شیخ خزعل نمونه دیگری از این وضعیت بود.
او با تکیه بر نفوذ محلی، درآمدهای نفتی و مناسبات نزدیک با بریتانیا، عملاً خوزستان را همچون قلمرویی نیمهمستقل اداره میکرد. بسیاری از تصمیمهای دولت مرکزی، بدون رضایت او امکان اجرا نداشت.
برای رضاشاه، مسئله فقط شخص شیخ خزعل نبود.
مسئله آن بود که آیا دولت ایران باید در بخشی از خاک خود، اقتداری کمتر از یک حاکم محلی داشته باشد؟
پاسخ او روشن بود.
با پایان قدرت شیخ خزعل، برای نخستین بار پس از دههها، دولت مرکزی توانست اقتدار خود را در منطقهای تثبیت کند که از نظر راهبردی و اقتصادی، حیاتیترین بخش کشور به شمار میرفت.
این روند، به خوزستان و آذربایجان محدود نماند.
در لرستان، بلوچستان، ترکمنصحرا و مناطق ایلی جنوب، دولت مرکزی به تدریج اقتدار نظامی و اداری خود را گسترش داد. مقاومتهایی نیز رخ داد و در برخی موارد، این رویاروییها با خشونت همراه بود؛ واقعیتی که نمیتوان آن را از روایت تاریخ حذف کرد.
اما پرسش اساسی این است که اگر این روند متوقف میشد، آیا ایران میتوانست به کشوری واحد تبدیل شود؟
تاریخ بسیاری از کشورهای منطقه نشان داده است که دولتهایی که نتوانستند اقتدار خود را بر سراسر قلمرو ملی تثبیت کنند، دیر یا زود به میدان رقابت قدرتهای محلی و مداخله بازیگران خارجی تبدیل شدند.
اما رضاشاه تنها با ارتش، ایران را یکپارچه نکرد.
او به خوبی میدانست که سرنیزه، سرزمین را آرام میکند، اما ملت نمیسازد.
ملت، در مدرسه ساخته میشود.
در زبان مشترک.
در حافظه تاریخی مشترک.
در قانون مشترک.
به همین دلیل، همزمان با تثبیت اقتدار دولت، پروژه ملتسازی نیز آغاز شد.
گسترش آموزش نوین، تأسیس مدارس دولتی، ایجاد ثبت احوال، اجباری شدن نام خانوادگی، تدوین کتابهای درسی واحد، تقویت زبان فارسی به عنوان زبان مشترک اداری و آموزشی و احیای آگاهی نسبت به تاریخ ایران، اجزای پروژهای بودند که هدف آن، تبدیل رعیتهای ایلات و ولایات به شهروندان یک کشور بود.
این سیاست، به معنای نفی تنوع قومی ایران نبود؛ بلکه تلاشی بود برای آنکه همه این تنوعها، در چارچوب هویتی بزرگتر به نام «ایران» تعریف شوند.
همین پروژه، مخالفتهای گستردهای را نیز برانگیخت.
خوانین، قدرت موروثی خود را از دست میدادند.
برخی از روحانیان، کاهش نفوذ سنتی خود را برنمیتافتند.
قدرتهای خارجی، ایران ضعیف و پراکنده را بر ایران نیرومند ترجیح میدادند.
و جریانهای ایدئولوژیک نیز، هر یک به دلیلی، با ملیگرایی دولتمحور رضاشاه سر سازگاری نداشتند.
برای مارکسیستها، طبقه بر ملت تقدم داشت.
برای اسلامگرایان، امت بر ملت.
و برای بسیاری از خانها و قدرتهای محلی، ایل بر کشور.
رضاشاه، آگاهانه یا ناآگاهانه، در برابر همه این نگاهها، یک پاسخ بیشتر نداشت:
پیش از هر چیز، باید ایران باقی بماند.
بیتردید، شیوههای اعمال قدرت در آن دوران، همچنان موضوع بحث تاریخپژوهان است. اما حتی بسیاری از منتقدان رضاشاه نیز اذعان دارند که پروژه تمرکز قدرت، بنیان دولت مدرن ایران را استوار کرد.
شاید بتوان درباره روشها اختلاف داشت، اما دشوار است بتوان انکار کرد که ایرانِ امروز، با مرزهای کنونی و با مفهوم دولت واحد، تا اندازه زیادی محصول همان پروژهای است که در دهه نخست سلطنت رضاشاه آغاز شد.
بزرگترین میراث رضاشاه، نه یک ساختمان است و نه یک راهآهن.
میراث او، اندیشهای است که امروز چنان بدیهی مینماید که گاه فراموش میکنیم روزگاری وجود نداشت.
این اندیشه که کرد و بلوچ، ترک و لر، عرب و فارس، ترکمن و گیلک، پیش از هر تعلق دیگری، شهروندان یک سرزمین مشترکاند؛ سرزمینی که نام آن ایران است.
اگر رضاشاه در ساختن این اندیشه کامیاب نمیشد، شاید بسیاری از دستاوردهای بعدی نیز هرگز مجال ظهور نمییافتند.
زیرا توسعه، آزادی، عدالت و مردمسالاری، همگی بر بستری استوار میشوند که نخست باید «کشور» نام گیرد.
و شاید بزرگترین مأموریت رضاشاه، همین بود؛ ساختن کشوری که پیش از او، هنوز بیش از آنکه یک ملت باشد، مجموعهای از جغرافیاهای پراکنده بود.
فصل چهارم
دولت در برابر منبر؛ چرا روحانیت سنتی با پروژه رضاشاه به ستیز برخاست؟
اگر رضاشاه تنها چند جاده ساخته بود، اگر تنها چند کارخانه و مدرسه بنا کرده بود، شاید هرگز به دشمن شماره یک بخش بزرگی از روحانیت سنتی تبدیل نمیشد.
نزاع، بر سر آسفالت خیابانها نبود.
نزاع، بر سر قدرت بود.
تاریخ ایران را نمیتوان فهمید، مگر آنکه جایگاه روحانیت شیعه را در ساختار اجتماعی ایرانِ پیش از دولت مدرن بشناسیم. در دوران قاجار، روحانیت صرفاً نهادی مذهبی نبود؛ یکی از مهمترین نهادهای اجتماعی کشور بود. در غیاب دولتی نیرومند، بسیاری از کارکردهایی که در کشورهای مدرن بر عهده دولت قرار داشت، در ایران بر دوش نهادهای سنتی، از جمله روحانیت، قرار میگرفت.
محاکم شرعی به بسیاری از دعاوی خانوادگی، ارث، وقف و بخشی از اختلافات مدنی رسیدگی میکردند. بخش مهمی از آموزش، در مکتبخانهها و حوزههای علمیه انجام میشد. وجوهات شرعی، شبکهای اقتصادی مستقل برای روحانیت ایجاد کرده بود و نفوذ اجتماعی بسیاری از مجتهدان، گاه از نفوذ حاکمان محلی نیز فراتر میرفت.
در جامعهای که دولت ضعیف بود، روحانیت تنها مرجع دینی نبود؛ یکی از ستونهای نظم اجتماعی به شمار میآمد.
اما با ظهور رضاشاه، این معادله تاریخی دگرگون شد.
او معتقد بود کشوری که در آن چند مرجع قدرت وجود داشته باشد، هرگز به دولت مدرن تبدیل نخواهد شد. از این رو، پروژه او تنها ساختن وزارتخانهها نبود؛ انتقال اقتدار از نهادهای پراکنده به دولت مرکزی بود.
نخستین عرصه این تحول، دستگاه قضایی بود.
تا پیش از اصلاحات، بخش بزرگی از دعاوی در محاکم شرعی بررسی میشد. با تأسیس دادگستری نوین به ابتکار علیاکبر داور، دولت کوشید نظام قضایی واحدی بر پایه قوانین مدون ایجاد کند. این تغییر، صرفاً اصلاحی حقوقی نبود؛ انتقال بخشی از اقتدار تاریخی روحانیت به دولت بود.
دومین عرصه، آموزش بود.
صدها سال، آموزش ابتدایی در بسیاری از نقاط ایران در مکتبخانهها انجام میشد. اکنون مدارس دولتی، با برنامه آموزشی واحد، معلمان آموزشدیده و کتابهای درسی مشترک، جایگاه تازهای پیدا میکردند. کودک ایرانی، بیش از آنکه تنها متون سنتی را بیاموزد، با جغرافیای ایران، تاریخ ایران، علوم جدید و مفهوم ملت آشنا میشد.
برای نخستین بار، دولت میخواست ذهن نسل آینده را نیز سازمان دهد.
این، تنها یک اصلاح آموزشی نبود؛ تغییر مرجع تولید اندیشه بود.
سومین عرصه، قانون بود.
در اندیشه دولت مدرن، قانون باید از اراده حکومت منتخب یا نهادهای قانونگذار سرچشمه بگیرد و برای همه شهروندان بهطور یکسان اجرا شود. در مقابل، بخش مهمی از روحانیت، مشروعیت قانون را در انطباق آن با شریعت میدید. بدین ترتیب، دو تلقی متفاوت از سرچشمه اقتدار حقوقی، در برابر یکدیگر قرار گرفتند.
چهارمین عرصه، هویت ملی بود.
رضاشاه میکوشید ایرانیان را بر محور ملیت گرد آورد. او بر تاریخ ایران، زبان فارسی، میراث باستانی و نمادهای مشترک ملی تأکید میکرد. در این چارچوب، دولت میکوشید وفاداری نخست شهروندان، به ایران و قانون اساسی باشد.
در مقابل، برای بخشی از روحانیت، پیوندهای دینی و مفهوم امت اسلامی، جایگاهی بنیادین داشت. این دو هویت، الزاماً همیشه در تعارض نبودند، اما هنگامی که دولت کوشید نقش پررنگتری در ساماندهی جامعه ایفا کند، تنش میان این دو رویکرد آشکارتر شد.
یکی از نمونههای شناختهشده این تنش، سیاست کشف حجاب در سال ۱۳۱۴ بود. رضاشاه، همانند بسیاری از نوسازان آن دوره، تغییر پوشش را بخشی از پروژه مدرنسازی جامعه میدانست. اما اجرای اجباری این سیاست، مخالفتهای گستردهای را برانگیخت و اعتراضهایی مانند واقعه مسجد گوهرشاد را در پی داشت. بسیاری از مورخان، این رخداد را نمونهای از آن میدانند که حتی اگر هدف یک سیاست، نوسازی باشد، شیوه اجرای آن میتواند پیامدهای سیاسی و اجتماعی مهمی به همراه داشته باشد.
با این همه، اگر تنها به موضوع کشف حجاب بنگریم، از دیدن تصویر بزرگتر بازمیمانیم.
تعارض اصلی، بر سر پوشش زنان نبود.
بر سر این بود که چه کسی باید جامعه را اداره کند؟
آیا مرجع نهایی تصمیمگیری، دولت ملی است یا نهادهای دینی؟
این پرسش، بعدها با شدت بیشتری در نهضت ملی شدن نفت، در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ و سپس در ساختار جمهوری اسلامی دوباره ظاهر شد. از این منظر، رویارویی رضاشاه و بخش مهمی از روحانیت سنتی، تنها یک اختلاف مقطعی نبود؛ آغاز منازعهای تاریخی بر سر نسبت دین و دولت در ایران معاصر بود.
نکتهای که گاه در روایتهای سیاسی نادیده گرفته میشود، این است که همه روحانیان در یک صف قرار نداشتند. در میان آنان نیز دیدگاههای گوناگونی وجود داشت؛ برخی با اصلاحات اداری و آموزشی همراهی بیشتری نشان دادند و برخی مخالفتی جدیتر داشتند. از این رو، سخن گفتن از «روحانیت» به عنوان مجموعهای کاملاً یکدست، با واقعیت تاریخی سازگار نیست.
اما در یک نکته، بخش بزرگی از روحانیت سنتی با رضاشاه اختلافی بنیادین داشت: هر اندازه که دولت ملی نیرومندتر میشد، از حوزه اقتدار نهادهای سنتی کاسته میشد. و این، صرفاً یک اختلاف سیاسی نبود؛ دگرگونی توازن قدرتی بود که طی چند قرن شکل گرفته بود.
از همین رو، مخالفت با رضاشاه را نمیتوان تنها واکنشی به چند قانون یا چند دستور حکومتی دانست. این مخالفت، در ژرفای خود، واکنش به تولد دولتی بود که میخواست برای نخستین بار در تاریخ جدید ایران، مرجع اصلی اقتدار سیاسی، حقوقی و اداری کشور باشد.
و درست در همین نقطه، مسیر روحانیت سنتی و رضاشاه از یکدیگر جدا شد؛ مسیری که پژواک آن، هنوز نیز در سیاست ایران شنیده میشود.
فصل پنجم
طبقه یا ملت؟ چرا مارکسیسم با پروژه ملی رضاشاه ناسازگار بود
اگر تقابل رضاشاه با بخش بزرگی از روحانیت، رویارویی دو برداشت از رابطه دین و دولت بود، اختلاف او با مارکسیسم از سرچشمهای دیگر آب میخورد؛ از دو نگاه کاملاً متفاوت به انسان، جامعه و تاریخ.
رضاشاه از ایران آغاز میکرد.
مارکسیسم، از طبقه.
برای رضاشاه، پرسش نخست این بود که چگونه میتوان کشوری ازهمگسیخته را به دولتی نیرومند تبدیل کرد؛ چگونه میتوان اقوام، ایلات و ولایات پراکنده را زیر پرچمی واحد گرد آورد و از دل آنان، ملتی به نام ایران ساخت.
اما در اندیشه مارکس و انگلس، مسئله اصلی چیز دیگری بود. از نگاه آنان، نیروی محرک تاریخ، نه ملت، بلکه مبارزه طبقاتی است. آنان در مانیفست کمونیست نوشتند: "کارگران میهن ندارند"، این جمله، صرفاً یک شعار نبود؛ خلاصه فلسفهای بود که وفاداری به طبقه را بر وفاداری به ملت مقدم میدانست.
از همین نقطه، نخستین شکاف میان پروژه رضاشاه و اندیشه مارکسیستی آغاز میشد.
رضاشاه میکوشید ایرانی بسازد که هویت مشترکش، ایران باشد.
مارکسیسم، جامعه را پیش از هر چیز، به طبقات تقسیم میکرد؛ کارگر، دهقان، سرمایهدار، بورژوا و فئودال. در این نگاه، ملت مفهومی ثانوی بود و تضاد اصلی، نه میان کشورهای مختلف، بلکه میان طبقات اجتماعی تعریف میشد.
از این رو، پروژهای که همه نیروهای جامعه را زیر عنوان «ملت ایران» گرد آورد، برای بسیاری از مارکسیستها، پروژهای «بورژوایی» تلقی میشد.
اما اختلاف، تنها نظری نبود.
پس از انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷، اتحاد جماهیر شوروی به مهمترین مرکز الهامبخش جریانهای مارکسیستی در بسیاری از کشورهای جهان، از جمله ایران، تبدیل شد. حزب کمونیست ایران و سپس حزب توده، هرچند ریشههای بومی نیز داشتند، در فضای فکری و تا اندازهای سیاسی متأثر از شوروی رشد کردند. این وابستگی فکری و در مقاطعی سیاسی، سبب شد که نگاه آنان به مسائل ایران، گاه با ملاحظات سیاست خارجی شوروی نیز درآمیزد.
نمونه مشهور آن را میتوان در ماجرای امتیاز نفت شمال دید. در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، هنگامی که اتحاد شوروی خواهان دریافت امتیاز نفت شمال ایران بود، حزب توده از این درخواست حمایت کرد؛ موضعی که از سوی بسیاری از نیروهای ملیگرا، مغایر با استقلال سیاسی و اقتصادی ایران دانسته شد.
همچنین در بحران آذربایجان در سالهای ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵، هنگامی که دولت خودمختار آذربایجان به رهبری جعفر پیشهوری با حمایت شوروی تشکیل شد، بسیاری از ایرانیان آن را تهدیدی علیه تمامیت ارضی کشور تلقی کردند. حزب توده، در آن مقطع، برخوردی داشت که بعدها نیز موضوع نقدهای فراوان قرار گرفت و مخالفانش آن را نشانه تقدم ملاحظات ایدئولوژیک و بینالمللی بر منافع ملی دانستند. البته پژوهشگران درباره جزئیات و انگیزههای این مواضع دیدگاههای متفاوتی دارند، اما این رویدادها به یکی از نقاط اصلی مناقشه در تاریخ سیاسی ایران تبدیل شدهاند.
از منظر رضاشاه، مسئله کاملاً متفاوت بود.
او معتقد بود نخست باید کشوری مستقل، یکپارچه و دارای دولت مقتدر وجود داشته باشد؛ سپس میتوان درباره اختلافهای اقتصادی و اجتماعی سخن گفت. زیرا اگر خود ایران به عنوان یک واحد سیاسی نیرومند باقی نماند، نه کارگری خواهد ماند و نه سرمایهداری، نه عدالت اجتماعی و نه توسعه اقتصادی.
به همین دلیل، سیاستهای او بیش از هر چیز بر ساختن زیرساختهای ملی متمرکز بود.
راهآهن، کارخانه، بانک ملی، دانشگاه، ثبت احوال، ارتش سراسری، دادگستری نوین و شبکه اداری کشور، همگی در خدمت ساختن دولتی بودند که بتواند مستقل از قدرتهای خارجی عمل کند.
اما برای بسیاری از جریانهای مارکسیستی، این اقدامات، هرچند ممکن بود جنبههای توسعهای داشته باشند، در نهایت به تقویت دولت مرکزی و ساختار سرمایهداری ملی میانجامید و از این رو، با آرمان انقلاب سوسیالیستی فاصله داشت.
البته تاریخ، همیشه از نظریهها پیچیدهتر است.
همه مارکسیستهای ایرانی، یکسان نمیاندیشیدند. در میان آنان، روشنفکران و پژوهشگرانی بودند که استقلال ایران را ارزشمند میدانستند و بعدها نیز برخی از آنان در نقد وابستگی به شوروی تجدیدنظر کردند. همانگونه که همه سیاستهای دولت رضاشاه نیز از نگاه همه پژوهشگران بینقص ارزیابی نشده است.
اما آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، این واقعیت است که تقابل میان رضاشاه و جریانهای مارکسیستی، پیش از آنکه بر سر اشخاص باشد، بر سر دو فلسفه متفاوت درباره جامعه بود.
یکی، ملت را واحد اصلی تاریخ میدانست.
دیگری، طبقه را.
یکی میگفت باید نخست ایران را ساخت.
دیگری میگفت باید مناسبات طبقاتی را دگرگون کرد.
در یکی، دولت ملی محور تحول بود.
در دیگری، انقلاب اجتماعی.
شاید به همین دلیل است که رضاشاه، برای بخش بزرگی از نیروهای مارکسیستی، تنها یک پادشاه نبود؛ نماد پروژهای بود که با مبانی نظری آنان سازگار نبود.
اما تاریخ، در اینجا نیز طنزی تلخ در آستین داشت.
در سال ۱۳۵۷، بسیاری از گروههای چپ، با وجود اختلافهای عمیق با نیروهای مذهبی، در مخالفت با حکومت پهلوی در یک جبهه قرار گرفتند. آنان گمان میکردند پس از سقوط نظام سلطنتی، فرصت تحقق آرمانهای خود را خواهند یافت. اما انقلاب، به جای آنکه به استقرار حکومتی سوسیالیستی بینجامد، به شکلگیری جمهوری اسلامی انجامید؛ نظامی که در فاصلهای کوتاه، بسیاری از همین نیروهای چپ را سرکوب کرد، رهبرانشان را به زندان انداخت یا به تبعید راند و شمار زیادی از آنان را در دهه شصت اعدام کرد.
تاریخ، گاه با بیرحمی یادآوری میکند که اتحادهای سیاسی، اگر تنها بر پایه دشمن مشترک شکل بگیرند و نه بر اساس تصویری مشترک از آینده، میتوانند به نتایجی کاملاً متفاوت از آنچه بازیگرانش انتظار داشتند، بینجامند.
درک این تجربه، برای نسل امروز ایران اهمیت دارد؛ زیرا نشان میدهد که نزاع میان «ملت» و «ایدئولوژی» تنها بخشی از گذشته نیست، بلکه همچنان یکی از بنیادیترین پرسشهای سیاست ایران باقی مانده است.
فصل ششم
ائتلاف نانوشته؛ چرا دشمنان یکدیگر، در مخالفت با رضاشاه همپیمان شدند؟
در تاریخ معاصر ایران، شاید هیچ پدیدهای به اندازه این تناقض شگفتانگیز نباشد که جریانهایی با جهانبینیهای کاملاً متضاد، در مخالفت با رضاشاه و پروژه دولتسازی او، به اشتراکی کمنظیر رسیدند.
روحانیت، حکومت را بر پایه شریعت و مرجعیت دینی میخواست. مارکسیستها، جامعهای سوسیالیستی بر بنیاد مبارزه طبقاتی و مالکیت عمومی ابزار تولید را آرمان خود میدانستند. سازمان مجاهدین خلق، آمیزهای از اسلام انقلابی و اندیشههای سوسیالیستی را راه آینده ایران معرفی میکرد. ملیگرایان نیز، هرچند خود یک جریان یکدست نبودند، عمدتاً بر حاکمیت ملی، استقلال از قدرتهای خارجی، اجرای کامل قانون اساسی مشروطه و گسترش آزادیهای سیاسی تأکید داشتند و بسیاری از آنان تمرکز قدرت در دوره رضاشاه را با روح مشروطه ناسازگار میدانستند. هر یک از این نیروها، ایران مطلوب خود را در افقی متفاوت جستوجو میکرد؛ اما در مخالفت با شیوه دولتسازی رضاشاه، به نقطهای مشترک رسیدند.
این همزمانی، تصادفی نبود.
زیرا رضاشاه، تنها یک حکومت را تغییر نداد؛ قواعد بازی قدرت را دگرگون کرد.
برای نخستین بار پس از چند قرن، دولت ایران میخواست تنها مرجع اقتدار سیاسی کشور باشد. این تحول، به معنای محدود شدن همه قدرتهای موازی بود؛ خواه قدرت خانهای ایلی، خواه نفوذ سنتی روحانیت، خواه احزاب ایدئولوژیکی که آینده ایران را نه در چارچوب منافع ملی، بلکه بر اساس آموزههای جهانشمول خود تعریف میکردند.
از این منظر، اختلاف بر سر شخص رضاشاه نبود؛ اختلاف بر سر این پرسش بود که چه کسی حق دارد ایران را تعریف کند؟
آیا ایران، کشوری است که هویت آن از تاریخ، زبان، فرهنگ و منافع ملی سرچشمه میگیرد؟
یا سرزمینی است که باید بر اساس ایدئولوژی، طبقه یا شریعت اداره شود؟
در این نقطه، ملیگرایی رضاشاهی با هر دو جریان عمده قرن بیستم ایران در تعارض قرار میگرفت.
روحانیت، مشروعیت را در دین میدید.
مارکسیسم، در طبقه.
اما رضاشاه، مشروعیت را در دولت ملی جستوجو میکرد.
همین تفاوت بنیادین، سبب شد که هر اندازه دولت مرکزی نیرومندتر میشد، مخالفت نیروهای ایدئولوژیک نیز گستردهتر شود.
این واقعیت را میتوان در ادبیات سیاسی دهههای بعد نیز مشاهده کرد. کمتر نوشتهای از جریانهای مذهبی یا چپ میتوان یافت که پروژه دولتسازی رضاشاه را به عنوان یک ضرورت تاریخی تحلیل کرده باشد. بیشتر این نوشتهها، او را صرفاً با مفاهیمی چون «استبداد»، «وابستگی» یا «بورژوازی» توصیف میکردند؛ بیآنکه به این پرسش پاسخ دهند که اگر آن دولت ساخته نمیشد، چه نیرویی قرار بود ایران را از ساختار ایلی، آشفتگی اداری و نفوذ قدرتهای خارجی بیرون آورد.
در این میان، سازمان مجاهدین خلق را میتوان نمونهای گویا از تلاقی دو سنت فکری دانست. این سازمان، هرچند از دل اسلام سیاسی برخاست، اما در ادبیات، سازماندهی و تحلیل اجتماعی، از مارکسیسم نیز تأثیر پذیرفت. از همین رو، مخالفت آن با حکومت پهلوی، ادامه همان تقابل ایدئولوژیکی بود که پیشتر در دو جریان مذهبی و چپ دیده میشد. با این حال، مجاهدین در این روایت، بیش از آنکه موضوع مستقل باشند، نمادی از پیوند دو جریانی هستند که هر دو، دولت ملی سکولار را مانعی بر سر راه آرمانهای خود میدیدند.
طنز بزرگ تاریخ آنجاست که این نیروها، پس از انقلاب ۱۳۵۷، دیگر نتوانستند در کنار یکدیگر بمانند.
ائتلافی که بر پایه نفی شکل گرفته بود، با دستیابی به قدرت از هم پاشید.
روحانیت، حکومت را انحصار خود دانست.
چپها به زندان افتادند.
مجاهدین به جنگی خونین با جمهوری اسلامی کشیده شدند.
و ایران، که قرار بود به آرمانشهر همه این جریانها بدل شود، وارد یکی از تاریکترین دورههای تاریخ خود شد.
دهه شصت، با هزاران اعدام، زندان، سرکوب و مهاجرت اجباری، نشان داد که ایدئولوژیها، هنگامی که بر کرسی قدرت مینشینند، میتوانند همان اندازه تمامیتخواه باشند که روزگاری دشمنان خود را به آن متهم میکردند.
شاید بزرگترین خطای همه این جریانها، درک نکردن این حقیقت بود که دولت ملی، پیششرط هر اصلاح سیاسی و اجتماعی است.
آزادی، عدالت، توسعه و حتی دموکراسی، همگی به دولتی نیاز دارند که ابتدا بتواند موجودیت خود را حفظ کند، امنیت را برقرار سازد، قانون را اجرا کند و از مرزهای کشور پاسداری نماید.
بدون دولت، آزادی نیز پایدار نمیماند.
ایران، در سال ۱۳۵۷، بیش از آنکه شاهد سقوط یک حکومت باشد، شاهد شکست توافقی تاریخی بر سر مفهوم «ملت» بود. از آن پس، ایدئولوژی بار دیگر بر دولت سایه افکند؛ همان ایدئولوژیای که رضاشاه، نیم قرن پیش، کوشیده بود آن را از جایگاه فرمانروایی سیاسی به قلمرو باورهای فردی و اجتماعی بازگرداند.
شاید به همین دلیل است که مناقشه بر سر رضاشاه، هنوز پایان نیافته است.
زیرا این مناقشه، در حقیقت، جدال دو پادشاه یا دو حکومت نیست.
جدال دو پاسخ متفاوت به یک پرسش بنیادین است:
آیا ایران باید بر محور «ملت» اداره شود یا بر محور «ایدئولوژی»؟
و تا زمانی که این پرسش، پاسخی روشن در وجدان تاریخی ایرانیان نیابد، سایه آن همچنان بر سیاست ایران باقی خواهد ماند.
فصل هفتم
ساختن ملت مدرن؛ تولد شهروند ایرانی
میتوان با ارتش، سرزمینی را فتح کرد.
میتوان با قانون، حکومتی را سامان داد.
میتوان با مالیات، خزانهای را آباد کرد.
اما هیچیک از اینها، یک ملت نمیآفریند.
ملت، نه در میدان جنگ زاده میشود و نه در کاخهای حکومت.
ملت، در مدرسه متولد میشود.
در زبان مشترک.
در حافظه تاریخی مشترک.
در فرهنگی که مردمان یک سرزمین را، با همه تفاوتهایشان، به یکدیگر پیوند میدهد.
رضاشاه، پس از آنکه توانست اقتدار دولت را بر سراسر ایران تثبیت کند، به این حقیقت بنیادین رسید که اگر مردم ایران همچنان خود را بیش از آنکه ایرانی بدانند، عضو ایل، طایفه، مذهب یا ولایت خویش بدانند، دولت نوپا نیز بر زمینی سست بنا خواهد شد.
از این رو، دومین پروژه بزرگ او، ملتسازی بود.
پیش از آن دوران، آموزش در ایران عمدتاً در مکتبخانهها و مدارس دینی جریان داشت. این مراکز، هرچند در آموزش خواندن، نوشتن و علوم دینی نقش داشتند، اما مأموریت آنها ساختن شهروند برای یک دولت مدرن نبود.
کودکی که در تبریز، مشهد، بوشهر، سنندج یا زاهدان درس میخواند، الزاماً روایت مشترکی از تاریخ ایران نمیآموخت. نظام آموزشی واحدی وجود نداشت و دولت نیز نقشی تعیینکننده در شکلگیری هویت نسل آینده ایفا نمیکرد.
رضاشاه این وضعیت را دگرگون کرد.
مدارس جدید گسترش یافتند، آموزش عمومی توسعه پیدا کرد و برای نخستین بار، کتابهای درسی واحد در سراسر کشور تدوین شد.
این اقدام، تنها یک اصلاح آموزشی نبود.
ساختن حافظهای مشترک برای نسلهای آینده بود.
در این مدارس، کودکان تنها خواندن و نوشتن نمیآموختند.
آنها با مفهومی به نام "ایران" آشنا میشدند.
نام کورش، داریوش، فردوسی، ابنسینا، سعدی، حافظ، نادرشاه و دیگر شخصیتهای تاریخ ایران، بخشی از حافظه جمعی نسل تازه شد.
نوروز، پرچم، سرود ملی، نقشه ایران و زبان فارسی، به نمادهایی تبدیل شدند که کودک بلوچ و کودک آذری، کودک کرد و کودک گیلک، همگی آنها را به عنوان سرمایهای مشترک میشناختند.
دولت، برای نخستین بار، میکوشید روایت واحدی از تاریخ ملی ارائه کند؛ روایتی که ایرانی بودن را بر فراز تفاوتهای قومی، مذهبی و محلی قرار دهد.
در این میان، زبان فارسی جایگاهی ویژه یافت.
ایران کشوری چندزبانه بود و هست؛ گنجینهای از فرهنگها و گویشهای گوناگون که هر یک بخشی از هویت تاریخی این سرزمین را تشکیل میدهند.
اما هیچ دولت مدرنی، بدون زبان مشترک اداری و آموزشی، قادر به اداره کشور نیست.
رضاشاه، فارسی را نه برای حذف زبانهای دیگر، بلکه به عنوان زبان مشترک دولت و آموزش برگزید؛ همانگونه که فرانسه با زبان فرانسوی، ایتالیا با زبان ایتالیایی و ترکیه با زبان ترکی، پروژه دولت-ملت خود را پیش بردند.
تأسیس فرهنگستان زبان فارسی نیز در همین چارچوب قابل فهم است.
هدف، پالایش و توانمندسازی زبان فارسی برای پاسخگویی به نیازهای جهان جدید بود؛ جهانی که علوم، فناوری، حقوق و آموزش نوین، واژگان و مفاهیم تازهای میطلبید.
از دیگر گامهای مهم این دوره، ایجاد ثبت احوال و صدور شناسنامه بود.
شاید امروز داشتن شناسنامه، امری بدیهی به نظر برسد؛ اما در آغاز قرن چهاردهم خورشیدی، بسیاری از ایرانیان نه نام خانوادگی داشتند و نه هویت رسمی ثبتشده.
شهروند، در برابر دولت، باید هویتی حقوقی میداشت.
نام خانوادگی، ثبت تولد، ثبت ازدواج و ثبت مرگ، تنها اصلاحاتی اداری نبودند؛ اعلام این حقیقت بودند که هر ایرانی، فارغ از وابستگی ایلی و قبیلهای، عضوی از جامعهای واحد است و حقوق و تکالیفی برابر در برابر قانون دارد.
این تحول، رابطه سنتی "رعیت و حاکم" را آرامآرام به رابطه "شهروند و دولت" نزدیکتر کرد.
یکی از مهمترین عرصههای ملتسازی، جایگاه زنان بود.
جامعهای که نیمی از جمعیت آن از آموزش، مشارکت اجتماعی و حضور در عرصه عمومی محروم باشد، نمیتواند مدرن شود.
رضاشاه، با گسترش آموزش دختران، تأسیس مدارس ویژه آنان و فراهم کردن امکان حضور بیشتر زنان در عرصههای اجتماعی، گامی در جهت تغییر این وضعیت برداشت.
در همین چارچوب، سیاست کشف حجاب نیز اجرا شد؛ سیاستی که تا امروز یکی از مناقشهبرانگیزترین اقدامات دوره او باقی مانده است.
حامیان این سیاست، آن را کوششی برای شکستن محدودیتهای سنتی و حضور زنان در جامعه میدانستند.
منتقدان، بر اجباری بودن آن و نادیده گرفتن حق انتخاب زنان تأکید کردهاند.
فارغ از این داوریها، واقعیتی انکارناپذیر است: در دوره رضاشاه، مسئله زن برای نخستین بار به یکی از محورهای اصلی پروژه نوسازی اجتماعی تبدیل شد؛ روندی که در دوره محمدرضاشاه با گسترش آموزش عالی زنان، حق رأی و اصلاحات حقوقی ادامه یافت.
ملت مدرن، تنها با مدرسه ساخته نمیشود.
به نمادهای مشترک نیز نیاز دارد.
احیای آیینهای ملی، توجه به میراث باستانی ایران، مرمت آثار تاریخی، برگزاری جشنهای ملی و تأکید بر پیوستگی تاریخ ایران، بخشی از همین پروژه بود.
این سیاست، به معنای نفی اسلام یا باورهای دینی نبود؛ بلکه تلاشی بود برای آنکه هویت ایرانی، تاریخی گستردهتر از هر ایدئولوژی و هر دوره سیاسی بیابد.
ایران، نه از سال ۱۳۰۴ آغاز شده بود و نه از قرن هفتم میلادی.
این سرزمین، تاریخی چند هزار ساله داشت و رضاشاه میخواست این تاریخ، دوباره به بخشی از خودآگاهی ایرانیان بدل شود.
طبیعی بود که چنین پروژهای، مخالفان جدی نیز داشته باشد.
برخی از روحانیان، گسترش آموزش سکولار و کاهش نقش نهادهای سنتی را برنمیتافتند.
گروههایی از روشنفکران چپ، ملیگرایی را در برابر آرمان جهانوطنی سوسیالیستی قرار میدادند.
قدرتهای خارجی نیز از ظهور دولتی که بر هویت ملی و استقلال سیاسی تأکید میکرد، خرسند نبودند.
اما شاید مهمترین مخالفت، از سوی سنتی بود که قرنها هویت فرد را نه بر پایه شهروندی، بلکه بر پایه مذهب، ایل، خاندان یا ولایت تعریف کرده بود.
پروژه ملتسازی رضاشاه، در حقیقت، کوششی برای عبور از این جهان کهن و ورود به عصر دولت-ملت بود.
بیگمان، این پروژه نیز بینقص نبود.
تمرکز بیش از اندازه بر دولت، گاه مجالی اندک برای مشارکت آزاد جامعه مدنی باقی گذاشت.
برخی سیاستهای فرهنگی با شتاب اجرا شدند و در مواردی، به جای اقناع، بر اجبار تکیه کردند.
از همین رو، بخشی از جامعه، با این تحولات احساس همدلی نکرد و آنها را تحمیل از بالا دانست.
این نقدها، بخشی از تاریخاند و نمیتوان از آنها چشم پوشید.
اما همزمان، نمیتوان نادیده گرفت که ایران، بدون آموزش عمومی، زبان مشترک، ثبت هویت شهروندان، گسترش مدارس، حضور اجتماعی زنان و بازسازی حافظه تاریخی، هرگز نمیتوانست به کشوری مدرن تبدیل شود.
امروز، بیش از یک قرن پس از آغاز آن اصلاحات، بسیاری از دستاوردهای آن دوره چنان طبیعی به نظر میرسند که کمتر کسی به منشأ آنها میاندیشد.
کودکی که در هر نقطه ایران به مدرسه میرود، شهروندی که شناسنامه و نام خانوادگی دارد، زنی که در دانشگاه تحصیل میکند، دانشجویی که به زبان فارسی کتاب علمی میخواند و ایرانیای که نوروز را جشن میگیرد و فردوسی را بخشی از میراث خود میداند، همه، آگاهانه یا ناآگاهانه، بر بستری ایستادهاند که در آن دوران پایهگذاری شد.
ملت، یکباره ساخته نمیشود.
ملت، حاصل نسلهایی است که در حافظهای مشترک، آرزوهایی مشترک و سرنوشتی مشترک به هم میرسند.
اگر رضاشاه توانست دولت مدرن را بنا کند، کوشید ملت مدرن را نیز بنیان نهد؛ ملتی که نه بر اساس خون و قبیله، نه بر اساس مذهب و ایدئولوژی، بلکه بر پایه ایران تعریف شود.
شاید بتوان درباره شیوههای او داوریهای متفاوت داشت؛ اما دشوار است بتوان انکار کرد که پروژه ملتسازی او، یکی از ماندگارترین و اثرگذارترین فصلهای تاریخ معاصر ایران است؛ فصلی که پژواک آن، هنوز در هویت ملی ایرانیان شنیده میشود.
فرجام سخن
تاریخ، گاه طنزی تلخ در خود دارد. نیرویی که از نخستین روزهای سلطنت رضاشاه، با بسیاری از اصلاحات او ــ از آموزش نوین و دادگستری عرفی تا گسترش حقوق زنان و تقویت دولت ملی ــ به مخالفت برخاست، سرانجام پس از انقلاب ۱۳۵۷ خود بر اریکه قدرت نشست. اما آنچه در عمل پدید آمد، نه جامعهای آزادتر و آبادتر، بلکه نظامی ایدئولوژیک بود که در بسیاری از عرصهها، مسیر متفاوتی از پروژه دولتسازی و ملتسازی ایران در پیش گرفت.
در چهار دهه و اندی گذشته، جمهوری اسلامی با استقرار نظریه ولایت فقیه، هویت ایدئولوژیک را بر هویت ملی نشاند و در بسیاری از حوزهها، مفهوم "امت" را بر منافع دولت-ملت ایران مقدم دانست. سرکوب گسترده مخالفان، اعدامهای دهه شصت که بی وقفه ادامه دارد، سرکوب خونین اعتراضات مردمی در دهههای بعد، محدود شدن آزادیهای اساسی، مهاجرت میلیونها ایرانی، فرسایش سرمایه اجتماعی، بحرانهای اقتصادی، انزوای بینالمللی و کاهش اعتماد عمومی، همگی بخشی از کارنامهای است که آثار آن را میتوان در سیمای امروز ایران مشاهده کرد. کشوری که روزگاری سودای پیوستن به جرگه کشورهای توسعهیافته را در سر داشت، با چالشهایی روبهرو شد که بخش مهمی از آنها ریشه در غلبه ایدئولوژی بر حکمرانی و تقدم حفظ قدرت بر منافع ملی دارد.
با این همه، تاریخ حقیقت دیگری را نیز آشکار میکند. همان حکومتی که بسیاری از بنیانهای فکری و فرهنگی عصر پهلوی را نفی میکرد، ناگزیر شد برای اداره کشور، بر بسیاری از همان نهادهایی تکیه کند که در آن دوران پایهگذاری شده بودند؛ از ثبت احوال، نظام اداری، دانشگاهها، دادگستری، بانک ملی و راهآهن گرفته تا ساختار دولت متمرکز. این واقعیت، نشان میدهد که نهادهای ماندگار، از حکومتها عمر بیشتری دارند و آنچه با نگاه بلندمدت و در خدمت منافع یک ملت ساخته شود، حتی به دست مخالفانش نیز بهآسانی از میان نمیرود.
شاید بزرگترین درس یک قرن گذشته همین باشد: آینده ایران را نه نفی گذشته میسازد و نه پرستش آن. آنچه میتواند این سرزمین را از چرخه استبداد، آشوب و عقبماندگی برهاند، پاسداری از دولت ملی، حاکمیت قانون، آزادی شهروندان، هویت ایرانی و نهادهایی است که به جای خدمت به یک ایدئولوژی یا یک گروه، در خدمت همه ایرانیان باشند. تاریخ، بیش از آنکه درباره پادشاهان یا زمامداران داوری کند، درباره ملتهایی داوری میکند که توانستهاند از تجربههای تلخ و شیرین خود بیاموزند و آیندهای بهتر برای سرزمینشان بنا کنند.
شاید راه آزادی، راهی دشوار و پرهزینه باشد، اما تاریخ این سرزمین گواهی میدهد که هیچ قدرتی نتوانسته است برای همیشه بر اراده ایرانیان سایه افکند. ایران خواهد ماند، آزادی خواهد آمد و آنچه از این روزگار در حافظه تاریخ باقی خواهد ماند، نه نام ستمگران، که پایداری ملتی خواهد بود که تسلیم نشد.

















