Sunday, Jul 12, 2026

صفحه نخست » وقتی نیازی به جهان موازی نیست، علیرضا طهماسبی

tahmasebi.jpgسال اول دانشگاه بود که «مردی در قلعه بلند» اثر فیلیپ کی. دیک را خواندم. هنوز هم آن را یکی از محبوب‌ترین رمان‌هایی می‌دانم که خوانده‌ام. نه فقط به خاطر داستانش، بلکه به خاطر کاری که با ذهن خواننده می‌کند. دیک جهانی را تصور می‌کند که در آن متفقین جنگ جهانی دوم را باخته‌اند. با تغییر نتیجه یک رویداد تاریخی، ناگهان همه چیز غریب می‌شود. نه فقط جهان داستان، بلکه باورهای خود ما نیز. او وادارمان می‌کند از خود بپرسیم کدام باورهایمان محصول اصول‌اند و کدام فقط محصول تاریخی هستند که در آن به دنیا آمده‌ایم.

در روزهای اخیر، با بالا گرفتن دوباره تنش‌ها میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی و در حالی که هنوز درگیر فهم و هضم آنچه در دی‌ماه بر ایران گذشت هستم، دوباره سراغ این کتاب رفتم. نه از سر نوستالژی، بلکه چون احساس کردم بار دیگر نیاز دارم جهان خودم را از زاویه‌ای متفاوت ببینم. سال‌ها با خودم فکر می‌کردم اگر قرار بود برای زمانه خودم یک جهان موازی بسازم، چه شکلی می‌شد. ذهنم اغلب به کره شمالی می‌رسید. فکر کردن به تاریکی در جایی که خانه من نبود، آسان‌تر بود. ایران خانه بود.

مردم کره شمالی علیه حکومت خود به پا می‌خیزند. حکومت با گلوله، بازداشت و قطع اینترنت پاسخ می‌دهد. تصاویر سرکوب، با وجود سانسور، به بیرون راه پیدا می‌کند. در همین میان، ایالات متحده حکومت پیونگ‌یانگ را تهدید می‌کند که ادامه این سرکوب بی‌پاسخ نخواهد ماند. پیرمردی را تصور می‌کنم که سال‌ها در اردوگاه‌های کار اجباری زندانی بوده است. او در اتاق کوچکش نشسته و برنامه‌ای تلویزیونی را تماشا می‌کند. استاد دانشگاهی در کشوری آزاد توضیح می‌دهد که اکنون زمان مناسبی برای تضعیف حکومت کره شمالی نیست، زیرا چنین اتفاقی نفوذ آمریکا را افزایش خواهد داد. پیرمرد تلویزیون را خاموش می‌کند و فقط یک سؤال می‌پرسد: «پس ما کجای این محاسبه‌ایم؟»

اما جهان موازی من به همان‌جا ختم نمی‌شد. در نسخه‌ای که در ذهنم ساخته بودم، ایالات متحده و متحدانش سرانجام به کره شمالی حمله کردند. جنگ، برخلاف انتظار بسیاری، به سقوط حکومت نینجامید. حکومت پیونگ‌یانگ دوام آورد و همین بقا جایگاهش را در جهان تغییر داد. همان حکومتی که زمانی قرار بود سقوط کند، به بازیگری در سیاست جهانی تبدیل شد. قدرت‌هایی که پیش‌تر از تغییر رژیم سخن گفته بودند، اکنون برای مذاکره با آن صف کشیدند. موضوع مذاکره دیگر اردوگاه‌های کار اجباری، آزادی مردم کره شمالی یا حق تعیین سرنوشت آنان نبود. بحث بر سر موازنه قدرت، امنیت منطقه و نقش کره شمالی در نظم جدید جهانی بود. در این جهان، حکومت کره شمالی نه تنها از سرکوب مردم خود جان سالم به در می‌برد، بلکه به‌تدریج نفوذش را در سراسر آسیا گسترش می‌داد و قدرتش را حتی به بیرون از مرزهای این قاره می‌رساند. حکومتی که زمانی در انزوا قرار داشت، اکنون بر معادلات منطقه‌ای اثر می‌گذاشت، به متحدان و نیروهای همسو با خود قدرت می‌بخشید و شیوه‌های سرکوب و کنترل خود را به بیرون صادر می‌کرد. پیونگ‌یانگ با اعتمادبه‌نفس به یکی از بازیگران تأثیرگذار همان نظمی تبدیل می‌شد که روزی قرار بود آن را به حاشیه براند. مردم کره شمالی، همان مردمی که همه چیز با رنج آنان آغاز شده بود، بار دیگر از معادله حذف می‌شدند.

هرچه بیشتر اخبار ایران را دنبال کردم، بیشتر احساس کردم دیگر نیازی به ساختن آن جهان خیالی نیست. اعتراض‌های دی‌ماه با سرکوبی خونین روبه‌رو شد. گزارش‌های متعدد از کشته شدن معترضان، بازداشت‌های گسترده، قطع ارتباطات و تلاش حکومت برای پنهان کردن ابعاد خشونت منتشر شد. برای بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، بخشی از چپ جهانی و شماری از حامیان جنبش فلسطین، مسئله اصلی دیگر این نبود که جمهوری اسلامی با مردم خود چه کرده است. پرسش اصلی این بود که تضعیف این حکومت به سود چه کسی تمام خواهد شد. اگر پاسخ آمریکا بود، همه چیز دیگری به حاشیه می‌رفت. بعدها فهمیدم این نگاه نامی دارد: اردوگاه‌گرایی.

ایالات متحده نیز از منظری متفاوت به همان واقعیت نگاه می‌کرد. آنچه برای واشنگتن اهمیت داشت، نه حق تعیین سرنوشت مردم ایران، بلکه این بود که کدام سیاست بیشترین منفعت و کمترین هزینه را برای منافع راهبردی و امنیتی آمریکا به همراه خواهد داشت. همان دولتی که در اوج بحران از نزدیک بودن پایان حکومت سخن می‌گفت، اندکی بعد آماده مذاکره با همان حکومت شد. محور گفت‌وگوها نیز نه آزادی مردم ایران، بلکه برنامه هسته‌ای، امنیت منطقه و توازن قوا بود. بار دیگر، مردم ایران از مرکز معادله کنار گذاشته شدند.

البته مخالفت با جنگ، مخالفت با بمباران یا بدبینی به انگیزه‌های آمریکا، به خودی خود دفاع از جمهوری اسلامی نیست. همان‌طور که هم‌پوشانی موقت منافع یک دولت خارجی با خواسته‌های مردم ایران نیز آن دولت را نماینده مردم ایران نمی‌کند. می‌توان هم با جنگ مخالف بود و هم از پاسخ‌گویی حکومت، فشارهای حقوق بشری، حمایت از جامعه مدنی، دسترسی آزاد به اینترنت و حفاظت از معترضان دفاع کرد. این دو موضع نه تنها ناسازگار نیستند، بلکه از یک اصل مشترک سرچشمه می‌گیرند: انسان‌ها نباید قربانی رقابت دولت‌ها شوند.

شاید برای بخش بزرگی از افکار عمومی لیبرال در غرب، و حتی برای بخشی از چپ، کره شمالی مثال ساده‌تری باشد. کمتر کسی نقد حکومت آن کشور را حمله به یک دین تلقی می‌کند یا آن را با پرسش‌هایی درباره اسلام، سیاست‌های خاورمیانه یا مسئله فلسطین درهم می‌آمیزد. شاید به همین دلیل، محکوم کردن سرکوب مردم کره شمالی نیز برای بسیاری آسان‌تر باشد. با این حال، حتی در آنجا هم نمی‌توان مطمئن بود که همبستگی با مردم همواره بر ملاحظات ژئوپلیتیکی غلبه کند. اما آیا وجود این پیچیدگی‌ها باید باعث شود در برابر سرکوب، اعدام، تبعیض و خشونت یک حکومت دینی سکوت شود؟ نقد جمهوری اسلامی، همانند نقد هر حکومت اقتدارگرای دیگری، نقد ساختار قدرت است، نه نقد یک دین.

در نهایت، پرسش متوجه افکار عمومی لیبرال و آن بخش از چپ در غرب است که خود را مدافع حقوق بشر و عدالت جهانی می‌داند. شاید آزمون واقعی اصول جهان‌شمول این باشد که همان سرکوب، اعدام، قطع اینترنت و سلب حق تعیین سرنوشت را نه در کشوری دشمن آمریکا، بلکه در کشوری غیردینی و هم‌پیمان آمریکا تصور کنیم. آیا در آن صورت نیز واکنش اخلاقی ما همان خواهد بود؟ اگر داوری با تغییر جایگاه ژئوپلیتیکی حکومت تغییر کند، شاید دیگر از یک اصل جهان‌شمول دفاع نمی‌کنیم. شاید فقط جای خود را در رقابت قدرت‌ها انتخاب کرده‌ایم.

شاید بزرگ‌ترین هدیه «مردی در قلعه بلند» همین باشد. نه اینکه آینده‌ای خیالی را پیش‌بینی کند، بلکه اینکه نشان دهد گاهی کافی است صحنه را عوض کنیم تا بفهمیم به چه چیزهایی واقعاً باور داریم. من سال‌ها فکر می‌کردم برای آزمودن اصول، باید جهان موازی خودم را بسازم. بعد فهمیدم واقعیت، زودتر از من این کار را کرده بود.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy