بخش (۶)
نبرد بریتانیا با قوای نازیها فراتر از یک درگیری نظامی ساده بود زیرا اراده یک ملت ، نمایشی خیرهکننده در برابر یک دیکتاتوری بود که میخواست نقشه جهان را از نو ترسیم کند.
همانطور که قبلاً اشاره شد هیتلر پس از سقوط برقآسای فرانسه تصور میکرد انگلستان هم به سرنوشت کشورهای دیگر دچار میشود و با ایجاد وحشت میتواند روحیه مردم را در هم بشکند. وقتی لندن زیر بمبارانهای شبانه تسلیم نشد، هیتلر دچار نوعی سردرگمی استراتژیک شد زیرا متوجه شد که در برابر جزیرهای کوچک و لجوج، ماشین جنگیاش در حال فرسوده شدن است.
مردم بریتانیا در آن سالها نه فقط با هواپیماها، بلکه با فرهنگ خود نیز به جنگ با نازیها برخاستند. آنها در خیابانهای لندن و شهرهای صنعتی با هرچه در دست داشتند ایستادگی کردند- پناهگاههای مترو تبدیل به مأمن زندگیهای دستهجمعی شد تا جریان عادی زندگی حتی در زیر صدای آژیرها متوقف نشود. خلبانان جوان بریتانیایی با فداکاریهای باورنکردنی بارها در یک روز به آسمان میرفتند و پس از نبرد، دوباره خود را برای پرواز بعدی آماده میکردند. این حد از فداکاری در محاسبات سرد و ماشینی ارتش آلمان جایگاهی نداشت.
در این میان، نقش زنان بریتانیایی حیاتی و بیبدیل بود - با اعزام مردان به خط مقدم، زنان مسئولیتِ تمامیِ زیرساختهای کشور را بر عهده گرفتند. در کارخانههای تسلیحاتی، آنها با دقتی خیرهکننده به تولید شبانهروزی هواپیما پرداختند-. نیروی هوایی بریتانیا بدون مهارت و پشتکار زنان هرگز نمیتوانست هواپیماهای آسیبدیده را به میدان بازگرداند/ هوش ریاضی زنانِِ دانشمند باعث شکستن کدهای پیچیده آلمانی در مراکز رمزنگاری شد. بهعلاوه، رانندگان آمبولانس، آتشنشانان و اپراتورهای پستهای دیدبانی که اطلاعات دشمن را مخابره میکردند همگی بخشی از شبکه گسترده دفاعی بودند که اجازه نداد اراده ملت زیر آوار بمبها خرد شود.
این نبرد ثابت کرد که در جنگهای مدرن، فرهنگِ مقاومت، ارادهی مردم و دانش ریاضی، پا به پای تانکها و بمبافکنها در تعیین سرنوشت ملتها نقش بسزایی دارند.
مقاومت جانانه بریتانیا، نخستین ضربهی کاری را بر پیکرهی افسانهی شکستناپذیریِ ماشین جنگی هیتلر وارد کرد و ابهت نازیها در هم شکست. حال که هیتلر به بنبست رسیده بود، ناامید از تسلیم کردن این جزیره، نگاه خود را به سمت شرق یعنی شوروی چرخاند تا با تصرف آن سرزمین، هم منابع حیاتی آنها را تصاحب کند و هم از تهدید پشتجبهه در امان باشد. این تغییر مسیر، جهان را به سمت درگیری عظیم دیگری در خاک روسیه سوق داد.
هیتلر نمیتوانست همزمان با آغاز جنگی تمامعیار در شوروی، نگران حمله احتمالی بریتانیا از غرب و گشودن جبههای تازه علیه آلمان نباشد. در واقع بریتانیا برای وی به مثابه خاری در چشمش بود؛ تا زمانی که بریتانیا با صلابت میجنگید، او نگران این بود که اگر بخش بزرگی از ارتشش را به شرق( شوروی) بفرستد، چه بسا بریتانیا با همکاری احتمالی متحدانش و یا با پشتیبانی آمریکا، از طریق کانال مانش به مواضع آلمان در فرانسهی اشغالی و یا به خود آلمان حمله کند.
علاوه بر این، هیتلر همواره از تکرار کابوس جنگ جهانی اول واهمه داشت ؛ یعنی همان خطای استراتژیکی که آلمان را به دلیل درگیری همزمان در دو جبهه به زانو درآورده بود.
بنابراین، استراتژی او براین فرض ِمهم بنا شد: او میخواست با یک حملهی سریع، شوروی را از پا درآورد تا خیالش از جبهه شرق راحت شود و با حذف این غول زمینی، بریتانیا را در جبهه غرب کاملاً ایزوله و بیپشتیبان کند. به باور هیتلر، دشتهای وسیع شرق نه تنها مخزن غنی نفت و غلات، بلکه آخرین امید و ستون اتکای بریتانیا در خاک اروپا بود؛ نقشه جغرافیایی به او میگفت که کلید شکستن بنبست غرب، در سقوط شرق نهفته است.
تهاجم به شوروی/ گام در باتلاق - این عملیات با نام رمزی "بارباروسا" در بیستودوم ژوئن ۱۹۴۱، با بزرگترین لشکرکشی تاریخ نظامی جهان آغاز شد. ارتش نازی سه گروه ارتش عظیم خود را از مرزهای همان لهستانِ اشغالی -- که پیش از این به جزئیات اشغالش اشاره شد -- تا دریای سیاه به حرکت درآورد.
در هفتههای نخست، تاکتیکهای جنگ برقآسا با سرعتی خیرهکننده پیش رفتند؛ بهطوریکه زرهپوشهای نازی با اجرای مانورهای گازانبری، صدها هزار سربازِ ارتش سرخ را در اطراف شهرهای کلیدی مینسک و اسمولنسک محاصره کرده و به دام انداختند. سقوط این دو دژ استراتژیک، بزرگترین ضربه را به خطوط دفاعی شوروی وارد کرد و جادهی مستقیم به سمت مسکو را برای هیتلر گشود.
استالین که از این حمله غافلگیر شده بود، در روزهای نخست در بهت و ناباوری به سر میبرد؛ اما حتی در همان روزهای آشفتگیِ شدیدِ ارتش سرخ، مقاومتهای سرسختانه ای در نقاط مرزی نشان داد که این خاک به سادگی تسلیم نخواهد شد.
با وجود پیروزیهای اولیه نازیها، دو عامل بنیادی، هیتلر را در باتلاق روسیه گرفتار کرد: اول، وسعت بیپایان خاک شوروی که خطوط تدارکاتی و پشتیبانی آلمان را به شدت طولانی، فرسوده و آسیبپذیر کرد- دوم، مقاومت غیرمنتظرهی مردمی یعنی ایستادگی سربازان و شهروندانی که برای دفاع از هر وجب از خاک خود تا پای جان جنگیدند.
قمار اطلاعاتی و نقش یک جاسوس - در این میان، فردی بهنام "ریچارد زورگه"، جاسوس نخبهی شوروی در توکیو نقشی حیاتی ایفا کرد. او با نفوذ به سفارت آلمان، نه تنها تاریخ دقیق حمله به شوروی را به استالین اطلاع داده بود، بلکه این خبر استراتژیک را نیز مخابره کرد که ژاپن قصد حمله به مرزهای شرقی شوروی را ندارد. همین اطلاعات سری به استالین اجازه داد تا با خیالی آسوده، لشکرهای زبده و تازهنفس خود را از مرزهای شرق دور به سمت مسکو گسیل کند؛ اقدامی که بدون آن، سقوط پایتخت حتمی به نظر میرسید.
مسکو؛ دژی از بیل و کلنگ و اراده - در این میان فردی بنام ریچارد زورگه، جاسوس نخبهی شوروی در توکیو، نقشی حیاتی ایفا کرد. او با نفوذ به سفارت آلمان، نه تنها تاریخ دقیق حمله به شوروی را به استالین اطلاع داده بود بلکه این خبر استراتژیک را نیز مخابره کرد که ژاپن قصد حمله به مرزهای شرقی شوروی را ندارد. همین اطلاعات سری به استالین اجازه داد تا با خیالی آسوده، لشکرهای زبده و تازهنفس خود را از مرزهای شرق دور به سمت مسکو گسیل کند؛ اقدامی که بدون آن، سقوط پایتخت حتمی به نظر میرسید.
نیروی نامرئی مقاومت در روستاها و جنگلها- فراتر از مسکو، در پهنهیِ بیکرانِ شوروی، جنگی دیگر در جریان بود که نازیها هیچ درکی از آن نداشتند. در اعماق جنگلهای انبوه، گروههای پارتیزانی، متشکل از کشاورزان، کارگران و حتی سربازانی که در محاصرههای اولیه متواری شده بودند شکل گرفت. آنها نه تنها با سلاحهای دستی، بلکه با دانشِ محلی از زمین و جغرافیا، خطوطِ تدارکاتیِ نازیها را فلج کردند. این پارتیزانها، مانند شبحی در جنگلها ظاهر میشدند و پس از منفجر کردنِ پلها یا انبارِ مهماتِ آلمانیها، دوباره در دلِ طبیعت ناپدید میشدند. برای یک سربازِ آلمانی، هر درخت و هر دهکدهیِ دورافتاده میتوانست به کمینگاهی مرگبار تبدیل شود؛ وضعیتی که امنیتِ ارتشِ نازی را در مناطقِ اشغالی به کلی از بین برد و آنها را در هراسی دائمی فرو َبَرد.
این مبارزه نشان داد که مقاومت در شوروی، یک اقدام نظامی محدود نبود، بلکه یک خیزشِ ملی بود که در آن هر وجب خاک به سنگری علیه متجاوز تبدیل شده بود. با اینکه فرماندهی ارتش نازی دستور داده بود هر غیرنظامی که کوچکترین کمکی به پارتیزانها بکند -- از دادن نان و آذوقه گرفته تا پناه دادن به آنها یا فاش کردن مسیر حرکت آلمانیها -- بدون محاکمه و بلافاصله به دار آویخته یا تیرباران شود؛ آنها حتی برای زهرچشم گرفتن، کل یک روستا را به آتش میکشیدند و به راهشان ادامه میدادند؛ اما دهقانان و روستاییان با وجود این خطرات مرگبار، همچنان به پشتیبانی و رساندن اخبارِ ستونهایِ نظامیِ آلمان به نیروهایِ خودی ادامه دادند.
نازیها که به دنبالِ تسخیرِ سریعِ یک سرزمین بودند ناگهان خود را در محاصرهیِ ملتی یافتند که با اتحاد خود، به هیچ قیمت تن به سلطه نمیداد، و این همان نقطه عطفِ اخلاقی و روانی بود که پیش از هر نبردِ بزرگی، شکستِ ماشینِ جنگیِ هیتلر را در خاکِ شوروی رقم زد.
این نبرد نشان داد که تانکها، جوخههای اعدام، دوشکاها و مسلسلها، و سیاستهای سرکوب و ایجاد وحشت، شاید مردم را به خاک و خون بکشند اما هرگز نمیتوانند روحیهی مقاومت آنها را در هم بشکنند؛ ملتی که یاد گرفته بود در برابر دیکتاتورها زانو نزند.
ادامه دارد......

















