سازمان مجاهدین خلق سالهاست میکوشد خود را نقطه مقابل جمهوری اسلامی و بدیلی دموکراتیک برای آینده ایران معرفی کند. اما برای سنجش یک جریان سیاسی نباید تنها به بیانیهها و تبلیغاتش نگاه کرد؛ باید دید در محدودهای که قدرت داشته، با اعضای خود چگونه رفتار کرده، رهبرانش تا چه اندازه پاسخگو بودهاند و با منتقدان چه زبانی به کار برده است. از این زاویه، میان جمهوری اسلامی و تشکیلات رجوی شباهتهایی جدی دیده میشود.
این دو دشمن یکدیگرند، اما دشمنی سیاسی الزاماً به معنای تفاوت اخلاقی و ساختاری نیست. دو جریان تمامیتخواه میتوانند برای تصاحب قدرت با هم بجنگند، در حالی که هر دو مخالف را دشمن و رهبر را فراتر از پرسش میدانند.
نوشته منتشرشده به نام سخنگوی مجاهدین خلق، پیش از آنکه پاسخی به علیرضا کیانی باشد، سندی علیه خود این سازمان است. در آن متن، به جای پاسخ به انتقادهای مطرحشده، مجموعهای از توهینها و برچسبها ردیف شده است: "بچه شاه"، "بازیچه اجنبی"، "عقبمانده شاه"، "مزدور ارتجاع و استعمار" و "شعبان بیمخ". این زبان تصادفی نیست؛ زبان سازمانی است که انتقاد را حق شهروند نمیشناسد و آن را نشانه خیانت یا مزدوری تفسیر میکند.
خطرناکترین بخش متن، جمله پایانی آن است: "وعده ما با بقایا و دنبالههای ساواک شاه و اطلاعات شیخ در تهران". این عبارت دیگر یک ناسزای معمولی نیست؛ وعده برخورد در آینده است. سخنگو نمیگوید پاسخ ما مناظره آزاد، داوری افکار عمومی یا دادگاه مستقل خواهد بود. او تهران آینده را محل تسویهحساب با منتقدان تصویر میکند. سازمانی که هنوز قدرت دولتی ندارد اما از هماکنون مخالفانش را نشانهگذاری میکند، حق دارد با بیاعتمادی جامعه روبهرو شود. مردم ایران از جمهوری اسلامی زخم خوردهاند، زیرا همین حکومت نیز ابتدا مخالفان را با برچسبهایی مانند ضدانقلاب، مزدور، جاسوس و عامل بیگانه از حقوق انسانی محروم کرد و سپس سرکوب آنان را توجیه نمود.
در جمهوری اسلامی، منتقد یا عامل آمریکاست، یا وابسته به اسرائیل، یا هوادار پادشاهی و ضدانقلاب. در ادبیات مجاهدین نیز مخالف یا مأمور وزارت اطلاعات است، یا بقایای ساواک، یا مزدور استعمار. هر دو ساختار راه یکسانی میروند: نخست شخصیت مخالف را نابود میکنند تا دیگر مجبور نباشند به حرف او پاسخ بدهند. هر کس بیرون از صف باشد، لابد از جایی فرمان گرفته است. این همان دستگاه فکری تمامیتخواه است که حقیقت را ملک انحصاری رهبر میداند.
تفاوت در نامهاست، نه در منطق قدرت. جمهوری اسلامی ولایت فقیه دارد و تشکیلات مجاهدین ولایت رجوی. در یک سو رهبر به نام دین و انقلاب بالاتر از نظارت واقعی قرار میگیرد؛ در سوی دیگر مسعود و مریم رجوی طی دههها در جایگاهی تثبیتشده و فراتر از رقابت آزاد باقی میمانند. یک حزب دموکراتیک باید بتواند به پرسشهای ساده پاسخ دهد: رهبر چگونه انتخاب میشود، دوره مسئولیتش چند سال است، چه نهادی میتواند او را برکنار کند و چه رسانه مستقلی اجازه بررسی عملکرد او را دارد؟ درباره مجاهدین پاسخهای روشن و قابل راستیآزمایی در دست نیست. گزارش رند درباره ساختار این سازمان از کنترل اقتدارگرایانه، انزوای عاطفی، طلاق اجباری، تجرد تحمیلی و محدودیت خروج سخن گفته است؛ سازمان این توصیفها را رد میکند، اما صرف انکار جای پاسخ مستند را نمیگیرد.
نمونه آشکارتر، سرنوشت مسعود رجوی است. او بیش از بیست سال است در انظار عمومی دیده نشده، با این حال گاه پیامهای صوتی یا نوشتاری به نام او منتشر میشود. نه وضعیت او روشن است و نه سازوکاری مستقل برای تأیید اصالت پیامها وجود دارد. رویترز نیز گزارش کرده که رجوی بیش از دو دهه دیده نشده و مریم رجوی در عمل هدایت سازمان را به دست گرفته است. پرسش اصلی فقط زنده یا مرده بودن او نیست؛ مسئله این است که تشکیلاتی مدعی اداره ایران چرا درباره مهمترین رهبر خود شفافیت ندارد. اگر زنده است، چرا در برابر رسانههای آزاد ظاهر نمیشود؟ اگر درگذشته، چرا حقیقت اعلام نمیشود؟ این الگوی رهبر غایب اما فرمانروا، به مناسبات مرید و مراد نزدیکتر است تا سیاست دموکراتیک.
ماجرای مریم قجرعضدانلو نیز یکی از مهمترین نشانههای همین فرهنگ تشکیلاتی است. او همسر مهدی ابریشمچی، از مقامهای بلندپایه مجاهدین، بود. در سال ۱۳۶۴ از ابریشمچی جدا شد و با مسعود رجوی ازدواج کرد؛ سازمان این پیوند را بخشی از "انقلاب ایدئولوژیک" معرفی کرد. منابع مستقل اصل این توالی را تأیید کردهاند و گزارش رند نیز این ازدواج را بخشی از روندی میداند که به تمرکز بیشتر قدرت و شخصیتمحوری در تشکیلات انجامید.
اما بیان خشک "طلاق و ازدواج" همه حقیقت سیاسی این واقعه را نشان نمیدهد. در روایت تشکیلاتی، مهدی ابریشمچی نه تنها از همسرش جدا شد، بلکه این جدایی و ازدواج مریم با رهبر سازمان را فداکاری برای انقلاب معرفی و از آن دفاع کرد. به همین دلیل، منتقدان این صحنه را نوعی واگذاری ایدئولوژیک توصیف کردهاند: ابریشمچی در برابر رهبر از زندگی مشترک خود گذشت و همسر سابقش را در یک نمایش سازمانی به مسعود رجوی تقدیم کرد تا ازدواج تازه به عنوان جهشی تاریخی و عقیدتی تبلیغ شود. این تعبیر ادعایی حقوقی نیست؛ توصیف ماهیت فرقهای نمایشی است که در آن خصوصیترین رابطه انسانی زیر فرمان رهبر قرار گرفت.
در یک جامعه آزاد، زن نه مال شوهر است و نه قابل هدیهدادن. دقیقاً به همین علت، آن مراسم و ادبیات پیرامونش تکاندهنده است. تشکیلاتی که ادعای آزادی زنان دارد، یک زن را در مرکز معاملهای ایدئولوژیک قرار داد و از شوهر سابقش خواست این جابهجایی را نه بحرانی شخصی، بلکه افتخاری انقلابی بداند. مسئله فقط ازدواج آنان نیست؛ مسئله نمایش فروپاشی استقلال فردی در برابر اقتدار رهبر است. ابریشمچی میبایست ثابت میکرد که وفاداریاش به رجوی از پیوند خانوادگی مهمتر است. این منطق بعدها در مقیاسی گستردهتر بر اعضا تحمیل شد.
پس از شکست عملیات فروغ جاویدان، ازدواج و خانواده در درون سازمان بیش از پیش مانع تعهد کامل به مبارزه معرفی شد. گزارش دیدبان حقوق بشر فصلی مستقل درباره طلاق اجباری و رفتار با اعضای ناراضی دارد و شهادتهایی از بازداشت، حبس انفرادی، ضربوشتم و شکنجه کسانی منتشر کرده که قصد جدایی یا اعتراض داشتند. مجاهدین این اتهامها را رد کردهاند، اما دیدبان حقوق بشر پس از بررسی اعتراضهای سازمان، بر اعتبار کلی یافتههای خود ایستاد. گزارش لوموند نیز از اجباریشدن طلاق برای زوجهای عضو، جداسازی کودکان از خانوادهها و فشار روانی بر اعضا سخن گفته است.
اینجا مرز میان حزب و فرقه روشن میشود. حزب سیاسی از اعضای خود فعالیت و رعایت مقررات میخواهد، اما مالک ذهن و عاطفه آنان نمیشود. عضو حزب میتواند استعفا دهد، خانواده داشته باشد و رهبر را نقد کند. فرقه اما خروج را خیانت، خانواده را رقیب و پرسش را نفوذ دشمن میبیند. جمهوری اسلامی نیز با شیوهای دیگر همین الگو را اجرا کرده است: اعتراف اجباری، فشار بر خانواده و شکستن شخصیت فرد. در زندان حکومت، بازجو میخواهد زندانی روایت نظام را تکرار کند؛ در تشکیلات بسته، مسئول ایدئولوژیک از عضو میخواهد فکر و روابطش را با معیار رهبری بازسازی کند.
مجاهدین برای اثبات برابری زنان، به حضور گسترده زنان در مقامهای تشکیلاتی اشاره میکنند. اما زنبودن فرماندهان به خودی خود نشانه آزادی نیست. اگر یک زن حق خروج آزادانه، تماس مستقل با خانواده، انتخاب همسر، حفظ فرزند و نقد رهبر را نداشته باشد، عنوان فرمانده او را آزاد نمیکند. ممکن است جنسیت افراد بالای هرم تغییر کرده باشد، اما اگر خود هرم بر اطاعت مطلق بنا شده باشد، ساختار همچنان تمامیتخواه است. جمهوری اسلامی زن را تابع قانون مذهبی و مرد روحانی میخواهد؛ مجاهدین زن را در خدمت انقلاب ایدئولوژیک و رهبری تشکیلاتی تعریف میکنند.
یکی دیگر از شباهتها، دشمنسازی دائمی برای فرار از پاسخگویی است. حکومت هر اعتراض و شکست را به توطئه خارجی نسبت میدهد. مجاهدین نیز تقریباً هر جداشده، روزنامهنگار یا منتقد جدی را به وزارت اطلاعات و شبکههای دشمن متصل میکنند. همین متن سخنگو نمونهای روشن است؛ به جای پاسخ به انتقاد، هویت منتقد هدف قرار میگیرد. وقتی استدلال کمرنگ باشد، ناسزا جای آن را میگیرد؛ وقتی پایگاه اجتماعی محل پرسش باشد، وعده برخورد در تهران جای رأی مردم را پر میکند.
کارنامه همکاری مجاهدین با حکومت صدام حسین نیز بخش جداییناپذیر این ارزیابی است. این سازمان در دوران جنگ ایران و عراق در خاک عراق مستقر شد و نیروهایش از آنجا علیه ایران عملیات انجام دادند. رویترز به این همراهی با عراق و نبود نشانهای از حضور فعال و چشمگیر سازمان در داخل ایران اشاره کرده است. جمهوری اسلامی نیز منافع ملی ایران را بارها قربانی بقای نظام و پروژههای فرامرزی خود کرده است. یکی کشور را خرج صدور انقلاب میکند و دیگری در حساسترین دوران جنگ به پشتیبانی حکومت متجاوز تکیه میزند؛ در هر دو، تشکیلات بر ملت مقدم میشود.
آیا میتوان گفت مجاهدین در صورت رسیدن به قدرت از جمهوری اسلامی جنایتکارتر خواهند شد؟ پاسخ دقیق این است که درباره آینده نمیتوان حکم قطعی داد. جمهوری اسلامی دههها زندان، دادگاه، نیروهای امنیتی و منابع کشور را در اختیار داشته و جنایتهایش در مقیاسی حکومتی ثبت شده است. مجاهدین هرگز بر ایران حکومت نکردهاند؛ بنابراین برابر دانستن میزان جنایتهای انجامشده این دو نادرست است. اما برای شناخت خطر یک جریان لازم نیست منتظر تسلط آن بر کشور ماند. باید ببینیم در همان محدودهای که اقتدار داشته، با انسانهای زیر فرمان خود چه کرده است.
رهبری مادامالعمر، ابهام درباره سرنوشت مسعود رجوی، ازدواج ایدئولوژیک، واگذاری تشکیلاتی مریم قجرعضدانلو از سوی مهدی ابریشمچی، طلاقهای اجباری، جداسازی خانوادهها، نشستهای اعتراف، اتهامزنی به جداشدگان و تهدید منتقدان، هشدارهای کوچکی نیستند. جمهوری اسلامی نیز پیش از رسیدن به قدرت از آزادی و عدالت سخن میگفت. ماهیت واقعی آن زمانی روشن شد که مخالف را دشمن و رهبر را مقدس ساخت. مجاهدین را نیز باید نه با برنامههای پرزرقوبرق، بلکه با رفتار تاریخی و زبان رسمی امروز آنان سنجید.
مردم ایران برای رهایی از ولایت فقیه مبارزه نمیکنند تا به ولایت رجوی برسند. قرار نیست بیت رهبری با قرارگاهی دیگر، بازجوی مذهبی با مسئول ایدئولوژیک و برچسب "ضدانقلاب" با اتهام "ساواکی و مزدور" جایگزین شود. ایران آزاد به رهبر مقدس، سازمان مالک حقیقت و گروهی که مخالفانش را از امروز به دیدار در تهران تهدید کند نیاز ندارد. آینده ایران باید بر حاکمیت ملی، جدایی دین از حکومت، آزادی احزاب، رسانه مستقل، برابری شهروندان و حق مردم برای انتخاب نوع نظام استوار باشد.
نوشته سخنگوی مجاهدین یک لغزش زبانی ساده نبود؛ پنجرهای بود به فرهنگ درونی سازمان. پشت شعارهای دموکراسی، هنوز زبان حذف، انتقام و رهبرپرستی زنده است. جمهوری اسلامی و مجاهدین خلق یکسان نیستند، اما در تقدس رهبری، دشمنسازی، کنترل فرد و تقدم ایدئولوژی بر انسان، از یک خانواده سیاسیاند. ملت ایران مجبور نیست میان این دو شکل از استبداد یکی را انتخاب کند. آزادی زمانی آغاز میشود که هیچ روحانی، فرمانده، رهبر عقیدتی یا سازمانی بالاتر از قانون، نقد و رأی مردم قرار نگیرد.
امیر جاوید
فعال سیاسی از ترکیه

















