درباره تغییر مواضع فعالان سیاسی و خطای قهرمانسازی از مبارزان و زندانیان سیاسیی
انتشار نامهای منسوب به سرکار خانم سپیده قلیان اززنان مبارز ایرانی و سخنان او درباره فاصله گرفتن از چپ و نزدیکتر شدن فکری و عاطفی به برخی پادشاهی خواهان از یک طرف وملاقات و نزدیکی آقای مازیارجزنی فرزند بیژن جزنی ازرهبران جنبش چپ دهه پنجاه به شاهزاده رضا پهلوی بعد از چرخش برخی چپ گرایان دهه پنجاه به بارگاه سلطنت رضا پهلوی درخارج کشور ، بار دیگر پرسشی قدیمی را پیش روی جامعه سیاسی ایران قرار داده است: چرا ما از فعالان سیاسی، زندانیان، فرزندان مبارزان و اعضای خانواده چهرههای تاریخی انتظار داریم تا پایان عمر در همان مسیری حرکت کنند که دیگران برای آنان تعیین کردهاند؟
در متن منتشرشده،سپیده قلیان توضیح میدهد که در نوجوانی، متأثر از محیط خانوادگی، بیعدالتی اجتماعی و تجربه زیسته خود به چپ گرایش پیدا کرده، اما بهتدریج و بر اثر تجربه زندان، مطالعه و مواجهه با رفتار جریانهای مختلف، از آن سنت فکری فاصله گرفته است. او تأکید میکند که اکنون بیش از گذشته به آزادیهای فردی، تکثر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب انسانها باور دارد.
اصل تغییر عقیده نه عجیب است و نه قابل سرزنش. انسان آزاد حق دارد اندیشههای خود را بازنگری کند، خطاهای گذشته را بپذیرد و حتی به نتیجهای کاملاً مخالف با باورهای پیشین خود برسد. مشکل از جایی آغاز میشود که جامعه، رسانهها و نیروهای سیاسی، موضع یک فعال مشهور را بهجای استدلال سیاسی مینشانند و چنین وانمود میکنند که تغییر نظر او، بهخودیخود نشانه شکست یا پیروزی یک مکتب سیاسی است.
هزینه دادن، معادل نظریهپردازی نیست
نخست باید میان «شجاعت مدنی» و «صلاحیت فکری و سیاسی» تمایز گذاشت. شخصی ممکن است در برابر استبداد ایستادگی کند، زندان برود، شکنجه شود یا هزینههای سنگینی بپردازد و از این جهت شایسته احترام باشد؛ اما این هزینهها لزوماً او را به نظریهپرداز سیاسی، اقتصاددان، حقوقدان یا طراح نظام حکمرانی تبدیل نمیکند. رنج کشیدن میتواند به سخن فرد اعتبار اخلاقی بدهد، اما درستی تمام تحلیلهای سیاسی او را تضمین نمیکند.
زندانی سیاسی بیش از دیگران حق دارد درباره زندان، سرکوب، بازجویی و نقض حقوق بشر شهادت دهد؛ زیرا آن وضعیت را مستقیماً تجربه کرده است. اما هنگامی که سخن از نوع نظام سیاسی، ساختار اقتصادی، قانون اساسی، توزیع قدرت یا آینده یک کشور به میان میآید، نظر او باید مانند نظر هر فرد دیگری با استدلال، شواهد و دانش سنجیده شود.
جامعهای که هر زندانی سیاسی را بلافاصله به رهبر، مرجع فکری یا سخنگوی ملت تبدیل میکند، ناخواسته زمینه سرخوردگی بعدی را فراهم میآورد. انسانی که به دلیل شهامتش برجسته شده است، ممکن است در مسائل نظری دیدگاههایی متناقض، ناپخته یا متغیر داشته باشد. این نه جرم اوست و نه خیانت؛ بلکه نتیجه انتظاری نامعقول است که دیگران بر دوش او گذاشتهاند.
کارگرگرائی درلباس تقدیس چپ گرائی
چپی که ازدهه پنجاه علیرغم همه جانفشانی و راه انداختن موتور کوچک نتوانسته بوددرجنبش کارگری رسوخ کند با پیوستن یک یا جندنفر کارگر مبارز چنان هیاهوی پرولتاریائی به راه می انداخت که گویا جنبش کارگری از این یا آن سازمان چپ حمایت و یا حتی پیرو آن است . این نگرش کارگرگرائی ( Operaismo-Workism ) با سرکوب ومهاجرت چپ به خارج کشور به نوعی سنت اسطوره ای مبدل گشت که نمونه های آن در مصاحبه های تنی ازکارگران مهاجر که بعضا هم نقش ویزه ای در جنبش سراسری کارگران ایران قبل و بعدانقلاب نداشته اند مشاهده می شود . این تقدیس گرائی کارگری که ریشه در اکونومیسم دارد حتی در دوره اعتصابات کارگران هفت تپه هم مشاهده شد وبرخی حضرات چپ زده کارگر ندیده ، براین تصوربودند که با کارگران اعتصابی هفت تپه شورای کنترل کارخانه رابا وجود استقراروحاکمیت بلامنازع جمهوری اسلامی ضد کارگری تشکیل دهند!؟
همین جریانات با چرخش امثال سپیده قلیان که برای آنان ویترین مبارزه درایران بود ، چنان متعجب شده اند که گویا فراموش کرده اند پیش از سپیده قلیان ، تنی چند از به اصطلاح اعضای معروف ومهم سابق سازمان چریکهائی فدائی خلق- فدائیان اکثریت - و تنی چنداززندانیان چپ ومجاهد دهه شصت در کنفرانس مونیخ سر به آستان معجزه گررضا پهلوی فرودآورده بودند. درواقع اگر نقدی به چرخش مبارزان باشد بیش از همه این نقد به رهبران موسوم به چپ محورمقاومت و امثال «چپ شاه الهی» است تا سپیده قلیانی که به قول خودش از چپ همان قدر می داند که چپ طرفدار عدالت و کارکران است ؟!
چپ باید نگران کسانی باشند که خودرا «نگهداررژیم جمهوری اسلامی » می دانند تا امثال زن جوانی نطیر سپیده قلیان که به قول خودش با احساسات و عاظفه خانوادگی پا در میدان خونین ترین نبرد تاریخ کشورمان گزارده است.
ورود عاطفی به سیاست
بخش مهمی از فعالان سیاسی نه از مسیر مطالعه منظم تاریخ اندیشه، فلسفه سیاسی، اقتصاد و حقوق، بلکه از راه تجربههای شخصی وارد سیاست میشوند عامل جذب بسیاری ازآنان فقر خانوادگی، بازداشت یکی از نزدیکان، اعدام پدر، سرکوب یک اعتراض، تبعیض، محیط دانشگاهی یا روابط دوستانه و خانوادگی بوده که این نوع ورود به سیاست کاملاً طبیعی است. بسیاری از جنبشهای اجتماعی با احساس خشم، همدلی و عدالتخواهی آغاز میشوند. اما انگیزه اخلاقی با بنیان نظری یکسان نیست. شخص میتواند صادق، فداکار و شجاع باشد، ولی هنوز نه تنها دستگاه فکری منسجمی نداشته باشد بلکه برداشت او از مکتب و اندیشه ای که انتخاب کرده نادرست باشد. بطور مثال بسیاری جوانانی که خودرا منسوب به چپ می دانند ، نمی دانند که چپ فعلی مبارزه برای عدالت راه از معبر مبارزه برای آزادی می داند و نه بالعکس . و بعد وقتی در زندان یا بیرون زندان به او تلقین میشود که چپ آزادیخواه نیست وصرفا بدنبال عدالت اجتماعی حتی بدون آزادی است ، باور می کند!
تجربه نشان داده که فردی که عمدتاً به دلیل روابط خانوادگی، تجربه شخصی یا هیجان دوران جوانی به یک جریان پیوسته است، ممکن است با تغییر محیط، دوستان یا تجربههایش، بهسرعت به قطب مقابل حرکت کند. دیروز از چپ و مارکسیسم دفاع کند و امروز به پادشاهیخواهی نزدیک شود؛ یا برعکس. چنین تغییراتی بیش از آنکه شکست قطعی یک فلسفه سیاسی را ثابت کند، ممکن است نشان دهد پیوند آن فرد با اندیشه قبلی از ابتدا چندان نظری و عمیق نبوده است.عقیدهای که عمدتاً با تجربه و عاطفه شکل گرفته، غالباً با تجربه و عاطفه دیگری نیز تغییر میکند.
در نامه مورد بحث نیز بخش مهمی از تحول فکری نویسنده نه با نقد مفصل مبانی اقتصادی یا فلسفی چپ، بلکه با تجربه روابط انسانی در زندان توضیح داده میشود: اینکه با برخی زندانیان پادشاهیخواه احساس نزدیکی بیشتری کرده و دریافته است هیچ جریانی انحصار اخلاق و شجاعت ندارد. این تجربه انسانی ارزشمند است؛ اما خوشرفتاری یا بدرفتاری اعضای یک جریان، بهتنهایی نمیتواند حقانیت یا بطلان نظام فکری آن جریان را اثبات کند.
البته به باور اینجانب برخورد برخی جریانات چپ با پوشش و مو ولباس سپیده قلیان در اوائل مبارزات او حتی در درون زندان ، دراین چرخش بی تاثیر نبوده اما اگرحتی این چنین باشد ، دوست وهم رزم من سرکارخانم سپیده قلیان نباید فراموش کرده باشند که تا مدتها ایشان ازمنظر سلطنت طلبان «آدم رژیم» همجون بسیاری از دیگرزندانیان به شمار می رفت و در آخرین بازداشت او در مراسم درگذشت خسرو علیکردی وکیل و فعال حقوق بشری در مشهد این اوباشان اردوگاه پادشاهی خواهان بودند که به سوی او و نسرین ستوده سنگ پرتاب و آنان را مورد فخاشی و دشنام و بی حرمتی قراردادند و اتفاقا این جریان چپ بود که قاطعانه از او ، نسرین ستوده ونرگس محمدی در مبارزه برای آزادی و حمایت از جنبش کارگری دفاع همه جانبه کرده است. !!
آری جریان چپ مستقل و انقلابی فارغ از همه نقدها ، دراین دوران توانست صدای بی صدایانی باشد که نه شهرت داشتند و نه پشتیبانی خاص همچون خود تو در آغاز راه .
لذا سپیده عزیز ! باید بداند ازمنظر روان شناختی یک مارکسیست میتواند انسانی مهربان یا مستبد باشد؛ همانطور که یک لیبرال، جمهوریخواه یا پادشاهیخواه نیز ممکن است رفتاری شریف یا غیراخلاقی داشته باشد. داوری درباره اندیشهها باید فراتر از معاشرتهای شخصی انجام شود.علاوه براین سپیده عزیز نباید فراموش کند که او نه اولین زن سیاسی چپ گرا و نه بطور یقین آخرین آن خواهدبود چرا که روزی که تو پا به زندان گذاشتی حداقل حدود یکصد زن سیاسی منجمله شیرزنانی همجون زینب جلالیان (بازداشتی سال 1386) و مریم اکبری منفرد (بازداشتی 1388 ) و بعدها شریفه محمدی ، وریشه مرادی میرزائی ، بخشان عزیزی و جندین زن سیاسی چپ دیگر وجودداشتند که برخی با بیش از دهسال زندان نه تنها از هیچ امکانی درزندان بهره مند نبودند بلکه حتی یک روز هم به مرخصی نرفته بودند و تا کنون به آرمان خود وفادار هستند.
باید شجاعانه و بی پرده بازگو کنیم که این ما زندانیان سیاسی چپ بودیم که در زندانهای ایران باب مراوده با زنان زندانی بهائی را فارغ از عقیده آنان ؛ در زمانی که سایر زندانیان سیاسی از این امرپرهیز داشتند گشودیم ولی بعدها فرصت طلبانی با عکس های رنگی مدعی برابری ادیان و مذاهب شدند در حالی که پدر گرامیشان در دوره انقلاب و زعامت ریاست جمهوری ، بهائیت و شیخیه را آلت دست ارتجاع خودساخته غیر شیعی می دانست.
شهرت سیاسی، محصول مقاومت فردی و حمایت جمعی است
در ایران زنان زندانی و کنشگران شجاع بسیاری وجود داشتهاند که سابقه مبارزه، استقامت و محرومیت آنان کمتر از چهرههایی مانند سپیده قلیان یا حتی نسرین ستوده نیست. برخی از آنان سالهای طولانی در زندان ماندهاند، از مرخصی محروم بودهاند و حتی به امکانات حداقلی، درمان مناسب، ارتباط منظم با خانواده و پوشش رسانهای کافی دسترسی نداشتهاند. بااینحال، نامشان هرگز به اندازه چند چهره شناختهشده در رسانهها تکرار نشده است.
این تفاوت در شهرت لزوماً به معنای تفاوت در شجاعت، استقامت یا اهمیت مبارزه آنان نیست. شهرت سیاسی فقط نتیجه مقاومت فردی نیست؛ شبکههای حمایتی، رسانهها، نهادهای مدنی، سازمانهای حقوق بشری و جریانهای سیاسی نیز در معرفی و برجسته شدن یک فرد نقش تعیینکننده دارند.
سپیده قلیان نیز نباید فراموش کند که اعتبار و شهرت امروز خود را تنها از ایستادگی شخصی در برابر استبداد به دست نیاورده است. بدون تردید، مقاومت او در برابر بازداشت، بازجویی، فشار و زندان شایسته احترام است؛ اما تبدیل شدن او به چهرهای شناختهشده، تا حد زیادی مدیون حمایت گسترده و پیگیر جنبش کارگری، تشکلهای مستقل کارگری، فعالان هفتتپه، رسانههای نزدیک به جنبش کارگری و جریانهای گوناگون چپ بوده است.
اگر این شبکه گسترده حمایتی وجود نداشت، احتمال داشت نام او نیز مانند نام بسیاری از زنان معترض و زندانی دیگر، تنها برای مدتی کوتاه مطرح شود و سپس در ازدحام خبرهای سرکوب و بازداشت فراموش گردد. بنابراین، هیچ چهره سیاسی نباید سرمایه نمادینی را که با تلاش جمعی ساخته شده است، صرفاً محصول شجاعت و توانایی فردی خود بداند.
در جریان اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»، زنان بسیاری با حجاب اجباری مقابله کردند، بازداشت شدند، آسیب دیدند و هزینههای سنگینی پرداختند. سپیده رشنو یکی از نمونههای شناختهشده این مقاومت بود. او پس از درگیری بر سر حجاب اجباری بازداشت شد و حکومت کوشید با نمایش اعترافات اجباری، شخصیت و مقاومتش را درهم بشکند. پیش از آن نیز ویدا موحد با ایستادن بر سکویی در خیابان انقلاب و به اهتزاز درآوردن روسری سفید، به نمادی از اعتراض مدنی علیه حجاب اجباری تبدیل شده بود.
علاوه بر این نامهای شناختهشده، دهها و شاید صدها زن دیگر نیز در شهرهای مختلف ایران دست به اعتراض زدند، بازداشت شدند یا بدون برخورداری از حمایت رسانهای گسترده، هزینه پرداختند. بسیاری از آنان نه تریبون داشتند، نه وابستگی تشکیلاتی و نه شبکهای نیرومند که نام و وضعیتشان را پیگیری کند. تفاوت اصلی میان آنان و چهرههای مشهور، همیشه در میزان فداکاری نبود؛ گاه فقط در میزان دیده شدن بود.
از این رو، شهرت یک زندانی سیاسی را نباید با «ارشد بودن»، آگاهی بیشتر یا حقانیت سیاسی او یکی دانست. ممکن است زنی گمنام سالها بدون مرخصی در زندان بماند، اما یک زندانی دیگر به دلیل برخورداری از شبکههای رسانهای و سیاسی، به چهرهای ملی یا بینالمللی تبدیل شود. این تفاوت بیشتر بیانگر سازوکار توزیع توجه و حمایت است تا سنجشی دقیق از شجاعت و ارزش مبارزه افراد.
البته هیچ انسانی به دلیل حمایت گذشته یک جریان سیاسی، برای همیشه بدهکار آن جریان نیست و نباید آزادی تغییر عقیده از او گرفته شود. سپیده قلیان حق دارد از چپ فاصله بگیرد و دیدگاههای پیشین خود را نقد کند. اما اخلاق سیاسی ایجاب میکند که او سهم جنبش کارگری و نیروهای چپی را که در دشوارترین سالها صدایش را بازتاب دادند، انکار یا کوچک نکند.
تغییر عقیده یک حق فردی است؛ بازنویسی گذشته و حذف کسانی که در شکلگیری اعتبار اجتماعی فرد نقش داشتهاند، مسئلهای دیگر است.
جنبش کارگری از سپیده قلیان حمایت نکرد، چون میخواست برای همیشه مالک عقیده او باشد. این حمایت بر پایه دفاع از حقوق یک فعال بازداشتشده و مقابله با سرکوب صورت گرفت. اما همانگونه که جریانهای حامی نباید از حمایت گذشته خود سند مالکیت سیاسی بسازند، فرد حمایتشده نیز نباید چنین وانمود کند که شهرت و جایگاهش صرفاً با کوشش شخصی پدید آمده است.
اعتبار عمومی اغلب محصول یک رابطه جمعی است. یک فرد مقاومت میکند؛ خانوادهاش هزینه میدهد؛ وکلا از او دفاع میکنند؛ کارگران بیانیه منتشر میکنند؛ فعالان سیاسی نامش را تکرار میکنند؛ رسانهها وضعیتش را گزارش میدهند و افکار عمومی مانع فراموشی او میشود. حذف هر یک از این حلقهها ممکن است سرنوشت اجتماعی آن فرد را تغییر دهد.
یکی از پیامدهای زیانبار اسطورهسازی آن است که حمایت جمعی بهتدریج فراموش میشود و تمام یک جنبش در چهره یک فرد خلاصه میگردد. سپس همان فرد ممکن است خود را بالاتر از جنبشی ببیند که در ساخته شدن اعتبارش نقش داشته است. این فرایند هم به فرد آسیب میزند و هم صدها کنشگر کمتر شناختهشده را به حاشیه میراند.
وظیفه جامعه مدنی آن نیست که تنها چند نام مشهور را تکرار کند. باید از همه زندانیان سیاسی، بهویژه زنان گمنام، زندانیان محروم از مرخصی، فعالان مناطق دور از مرکز و کسانی که فاقد پشتوانه رسانهای و تشکیلاتیاند، دفاع کرد.
هیچ زندانی سیاسی نباید فراموش شود؛ اما هیچ زندانی سیاسی نیز نباید به دلیل شهرت، خود را معیار نهایی شجاعت، آزادیخواهی یا تحلیل سیاسی بداند. میان احترام به مقاومت یک فرد و تبدیل او به اسطورهای برتر از دیگر زندانیان، فاصلهای اساسی وجود دارد.
سپیده قلیان یکی از زنان مقاوم ایران است، نه یگانه زن مقاوم ایران. او بخشی از تاریخ مبارزه با استبداد است، نه تمام آن. شهرت او نیز، مانند بسیاری از چهرههای سیاسی، حاصل ترکیب ایستادگی فردی و حمایت اجتماعی است. انصاف حکم میکند که هر دو بخش این واقعیت دیده و به رسمیت شناخته شود
فرزند مبارز، ادامه سیاسی پدر نیست!؟
خطای بزرگتر، انتظار «تداوم خانوادگی عقیده» است. گویی فرزند یک مبارز سیاسی موظف است همان افکار پدر یا مادر را تکرار کند و هرگونه فاصله گرفتن از آن سنت، خیانت به خانواده یا تاریخ محسوب میشود.
این انتظار از اساس نادرست است. اندیشه، مانند خانه و زمین، به ارث نمیرسد. هیچ ژنی برای چپگرایی، پادشاهیخواهی، جمهوریخواهی یا دینداری وجود ندارد. فرزند یک مبارز، پیش از هر چیز انسانی مستقل است و حق دارد پدر خود را نقد کند، راه دیگری برگزیند یا حتی درست در نقطه مقابل او بایستد.
در ماههای اخیر نام مازیار یا ماکسیمیلیان جزنی، یکی از فرزندان بیژن جزنی، به دلیل اعلام حمایت از رضا پهلوی در فضای سیاسی و شبکههای اجتماعی برجسته شده است. گزارشها و تصاویر منتشرشده، حضور و همراهی سیاسی او با جریان حامی رضا پهلوی را نشان میدهند. بیژن جزنی از نظریهپردازان برجسته مارکسیست و از چهرههای مؤثر در شکلگیری جنبش فدایی بود و در سال ۱۳۵۴ در زندان اوین توسط عناصر ارشد ساواک ترور و کشته شد.
اما چرا موضع امروز مازیار جزنی باید صرفاً به دلیل نسبت خانوادگیاش اهمیت ویژه پیدا کند؟ چرا که همگان می دانند پدر و عموی بیژن جزنی هم چند صباحی بعداز مبارزه دراه حزب توده ، از بارگاه محمدرضاشاه طلب عفو نمودند و به زندگی عادی بازگشتند اما این امر هیچ تاثیری درروند مبارزه، شهرت و اعتبار زنده یاد بیژن جزنی نداشت.
تا زمانی که او با هویت، آثار، استدلالها و فعالیت مستقل خود وارد فضای عمومی نشده بود، بخش بزرگی از جامعه حتی نمیدانست بیژن جزنی فرزندانی دارد. اکنون نیز معمولاً از او نه با نام و هویت مستقل، بلکه با عنوان «پسر بیژن جزنی» یاد میشود. این نوع معرفی نشان میدهد که اهمیت رسانهای او بیش از آنکه ناشی از وزن فکری و سیاسی خودش باشد، از نام پدرش گرفته شده است.
اگر او استدلال سیاسی مهمی دارد، باید آن استدلال را شنید و نقد کرد؛ اگر ندارد، فرزند بیژن جزنی بودن چیزی بر اعتبار سخنش نمیافزاید. نه حمایت او از رضا پهلوی دلیل درستی پادشاهیخواهی است و نه مخالفت احتمالی فرزند یک سلطنتطلب با پادشاهی، دلیل بطلان آن.
مشکل آن است که هر دو سوی منازعه از نسبت خانوادگی استفاده تبلیغاتی میکنند. یک طرف میگوید: «حتی پسر بیژن جزنی نیز به رضا پهلوی پیوسته است» و آن را نشانه شکست تاریخی چپ معرفی میکند. طرف دیگر او را به خیانت به خون پدر متهم میسازد. هر دو نگاه، استقلال انسان را انکار میکنند. یکی میخواهد از نام پدر برای مشروعیت بخشیدن به موضع پسر استفاده کند و دیگری میخواهد پسر را تا پایان عمر زندانی عقیده پدر نگه دارد.
فرزندان رهبران، مالک میراث سیاسی پدران نیستند؟!
تاریخ جهان نیز نمونههای فراوانی از فرزندانی دارد که راهی متفاوت یا مخالف والدین قدرتمند خود انتخاب کردهاند. سوتلانا آلیلویوا، تنها دختر استالین، در سال ۱۹۶۷ از اتحاد جماهیر شوروی گریخت و به ایالات متحده پناه برد. او بعدها بهصراحت از پدر و میراث سیاسی او انتقاد کرد. آیا مخالفت دختر استالین بهتنهایی اثبات میکند که تمام استدلالهای مخالفان کمونیسم درست است؟ خیر. اهمیت تاریخی این ماجرا روشن است، اما داوری درباره یک نظام سیاسی را نمیتوان به روابط پرتنش یک پدر و دختر فروکاست.
آلینا فرناندز، دختر فیدل کاسترو، نیز در سال ۱۹۹۳ از کوبا گریخت و به یکی از منتقدان شناختهشده حکومت پدرش تبدیل شد. او در گفتوگوهای متعدد از تجربه خود در نظام کوبا و مخالفتش با حکومت کاسترو سخن گفته است. این تجربه برای شناخت بخشی از واقعیت جامعه کوبا ارزشمند است، اما او نیز صرفاً به دلیل دختر فیدل کاسترو بودن، مرجع نهایی داوری درباره سوسیالیسم، سرمایهداری یا آینده کوبا نیست.
فرزندان رهبران ممکن است از نزدیک شاهد خصوصیترین ابعاد زندگی آنان باشند و از این حیث اطلاعاتی منحصربهفرد داشته باشند؛ ولی آگاهی از زندگی خانوادگی یک رهبر با تخصص در سیاست، اقتصاد و تاریخ یکسان نیست.
تقدیس زندگی خانوادگی رهبران
یکی از نشانههای نابالغ بودن فرهنگ سیاسی، علاقه افراطی به زندگی شخصی و خانوادگی رهبران است. مردم میخواهند بدانند همسر، فرزند، برادر و خواهر یک مبارز چگونه زندگی میکنند و آیا همان راه را ادامه میدهند یا نه. گویی عقیده سیاسی باید به شکل یک سلسله خانوادگی منتقل شود.
از فرزند یک چریک انتظار میرود چریک بماند؛ از فرزند یک روحانی انتظار میرود دیندار باشد؛ از فرزند یک پادشاه انتظار میرود سلطنتطلب باشد؛ و از فرزند یک زندانی سیاسی انتظار میرود مبارز شود.
این نگاه، سیاست را از حوزه انتخاب آگاهانه به حوزه خون و نسب منتقل میکند. جالب آنکه بسیاری از کسانی که با سلطنت موروثی مخالفت میکنند، خود در حوزه اپوزیسیون نوعی «اشرافیت انقلابی» میسازند: فرزند فلان اعدامشده، همسر فلان مبارز، برادر فلان زندانی و بازمانده فلان سازمان، به دلیل همین نسبتها از اعتبار سیاسی ویژه برخوردار میشوند.
اگر وراثت خانوادگی نمیتواند حق حکومت ایجاد کند، نباید حق رهبری اپوزیسیون یا مرجعیت فکری نیز ایجاد کند. ممکن است فرزند یک مبارز انسانی توانا و اندیشمند باشد؛ اما این توانایی باید مستقلاً اثبات شود. همانگونه که فرزند یک پزشک بدون تحصیل و صلاحیت نمیتواند طبابت کند، فرزند یک نظریهپرداز نیز صرفاً به دلیل نام خانوادگی، نظریهپرداز نمیشود.
قهرمانسازی، مقدمه بتشکنی است
جامعه ایران معمولاً افراد را با سرعتی شگفتآور از سطح انسان عادی به مقام قهرمان ملی میرساند. یک جمله شجاعانه، یک ویدئوی اعتراضی، یک دوره زندان یا یک اعتصاب غذا کافی است تا فرد به نماد یک نسل تبدیل شود. پس از آن، از او انتظار میرود در همه موضوعات موضعی درست، ثابت و موردپسند داشته باشد.
اما قهرمانی که جامعه ساخته، همچنان انسانی معمولی است: با تناقضها، عواطف، ضعفها، دلبستگیها و تغییرات فکری خود. هنگامی که نظرش تغییر میکند، همان کسانی که او را به آسمان بردهاند، او را به زمین میکوبند.
این چرخه قهرمانسازی و بتشکنی باید متوقف شود.
سپیده قلیان حق دارد چپ باشد، از چپ فاصله بگیرد، لیبرال شود، جمهوریخواه یا پادشاهیخواه شود یا بعدها باز هم دیدگاه خود را تغییر دهد. احترام به حق آزادی اندیشه دقیقاً به معنای پذیرش همین امکان است. اما جامعه نیز حق دارد مواضع جدید او را بدون توجه به سابقه زندان و فداکاریهایش نقد کند.
زندان رفتن نباید فرد را از نقد مصون سازد، همانطور که تغییر عقیده نیز نباید موجب نادیده گرفتن رنج و شجاعت گذشته او شود. میتوان همزمان از حقوق یک زندانی دفاع کرد و تحلیل سیاسی او را نادرست دانست.
مبارز خوب لزوماً حاکم خوب نیست
تاریخ بارها نشان داده است که توانایی مبارزه با قدرت، مساوی توانایی اداره قدرت نیست. فرد یا جریانی ممکن است در دوران سرکوب شجاع، پاکدست و فداکار باشد، اما پس از دستیابی به قدرت، به دلیل فقدان نهادهای نظارتی، آزادی رسانهها و گردش قدرت، خود به نیرویی مستبد تبدیل شود.
بنابراین معیار انتخاب رهبر آینده نباید صرفاً سابقه مبارزه یا میزان رنج او باشد. اداره کشور به دانش، برنامه، تحمل مخالف، توانایی نهادسازی و تعهد عملی به محدودیت قدرت نیاز دارد.
زندانی سیاسی بودن، فرزند شهید یا اعدامشده بودن، سالها فعالیت مخفی داشتن و حتی محبوبیت عمومی، هیچیک جایگزین برنامه حکمرانی نیستند. جامعهای که مشروعیت سیاسی را فقط از رنج گذشته استخراج کند، ممکن است آینده خود را به کسانی بسپارد که برای مبارزه ساخته شدهاند، نه برای حکومت قانون.
هر کس با هویت و مسئولیت خودش
در نهایت، باید افراد را از سایه نام پدران، مادران و سازمانهایشان بیرون آورد.
مازیار جزنی باید بهعنوان مازیار جزنی سنجیده شود، نه بهعنوان «پسر بیژن جزنی». دختر استالین، دختر کاسترو و فرزندان هر رهبر دیگری نیز باید بر اساس سخنان، رفتار و مسئولیت فردی خود داوری شوند. همان قاعده درباره فرزندان خاندان پهلوی، فرزندان رهبران جمهوری اسلامی و بازماندگان گروههای انقلابی نیز صادق است.
ارزش سیاسی هر انسان باید از اندیشه، کردار و مسئولیت شخصی خود او برخیزد. جامعهای که هنوز به نامهای خانوادگی، نسب انقلابی، سابقه زندان و زندگی خصوصی رهبران بیش از استدلال و برنامه اهمیت میدهد، هنوز از سیاست شهروندی فاصله دارد.
سیاست مدرن با شهروندان مستقل ساخته میشود، نه با خاندانهای مقدس؛ چه خاندان سلطنتی باشند، چه روحانی، چه انقلابی و چه چریکی.
حق تغییر عقیده باید محترم شمرده شود، اما تغییر عقیده یک چهره مشهور نیز نباید جای استدلال را بگیرد. نه خروج سپیده قلیان از چپ، پایان چپ است و نه نزدیکی فرزند بیژن جزنی به رضا پهلوی، حقانیت پادشاهی را ثابت میکند. این رخدادها فقط یک حقیقت ساده را یادآوری میکنند:
عقیده ارثی نیست، رنج سیاسی مدرک تخصص نیست و هیچ انسانی موظف نیست ادامه نسخه فکری پدر یا قهرمانی باشد که دیگران از او ساختهاند.
سطورهسازی خانوادگی؛ میراثی که چپ ایران بنا نهاد!!
بخش مهمی از این فرهنگ نادرست را خود جریان چپ ایران آغاز و تثبیت کرد. چپ، بهویژه در دهههای پیش از انقلاب و سالهای نخست پس از آن، از چریک، زندانی، اعدامشده و جانباخته سیاسی چهرهای فراتر از یک انسان عادی یافت که درهمین راستا مبارزان بهتدریج نه فقط به اشخاصی شجاع و قابلاحترام، بلکه به قدیسانی سیاسی تبدیل شدند که نقد افکار، رفتار و زندگی آنان نوعی بیحرمتی تلقی میشد. لذا بعدها وقتی یک یا جندتن ازاین قدیسان مرتد شدند ، چپ تقدیسی نخست در توجیه آن قصه بافی نمود اما نتوانست این فرایندرا متوقف سازد.
به طور مثال چپی که نتوانسته بوددرجنبش کارگری رسوخ کند با پیوستن یک یا جندنفر کارگر مبارز چنان هیاهوی پرولتاریائی به راه می انداخت که گویا جنبش کارگری از این یا آن سازمان چپ حمایت و یا حتی پیرو آن است . این نگرش با سرکوب ومهاجرت چپ به خارج کشور به نوعی سنت اسطوره ای مبدل گشت که نمونه های آن در مصاحبه های تنی ازکارگران مهاجر که بعضا هم نقشی در جنبش سراسر کارگران ایران قبل و بعدانقلاب نداشته اند مشهاده می شود . این نقدی گرائی کارگری که ریشه در اکونومیسم دارد حتی در دوره اعتصابات کارگران هفت تپه هم مشاهده شد وحضرات چپ زده کارگرندیده براین تصوربودند که با کارران اعتصابی هفت تپه شورای کنترل کارخانه را تشکیل دهند!؟
این اسطورهسازی به خود مبارزان محدود نماند. هاله تقدس، همسران، فرزندان، خواهران، برادران و دیگر بستگان آنان را نیز دربر گرفت. گویی رنج، فضیلت، آگاهی و حقانیت سیاسی از طریق خون و نسبت خانوادگی منتقل میشود. فرزند یک مبارز، بدون آنکه الزاماً اثر فکری مستقلی تولید کرده یا سابقه سیاسی مهمی داشته باشد، با عنوان «فرزند فلان مبارز» وارد فضای عمومی میشد و از اعتباری برخوردار میگردید که محصول نام پدر یا مادر بود، نه حاصل اندیشه و عملکرد خودش.
همین نگاه است که امروز نیز موجب میشود موضع سیاسی مازیار جزنی نه به دلیل استدلالها، نوشتهها و شخصیت مستقل او، بلکه با عنوان «پسر بیژن جزنی» برجسته شود. اگر او حمایت خود را از رضا پهلوی اعلام کند، رسانههای پادشاهیخواه میکوشند این اتفاق را بهصورت شکست نمادین چپ معرفی کنند؛ و بخشی از چپ نیز بهجای نقد سخنان او، از «خیانت به راه پدر» سخن میگوید. در هر دو سوی ماجرا، شخص مستقل ناپدید شده است و فقط «پسر بیژن جزنی» باقی مانده است.
این در حالی است که حتی در خانواده بسیاری از مشهورترین مبارزان، یکدستی سیاسی وجود نداشت. خانوادهها مانند هر بخش دیگری از جامعه از افرادی با علایق، منافع و عقاید متفاوت تشکیل میشدند. درباره خانواده بیژن جزنی نیز روایتها و داوریهای سیاسی متفاوتی منتشر شده و ادعای همراهی برخی نزدیکان او با حکومت پهلوی نیازمند اسناد دقیق تاریخی است؛ بنابراین نمیتوان صرفاً بر پایه روایتهای سیاسی و شبکههای اجتماعی، افراد خانواده او را با تعابیری مانند «مجیزگوی دربار» توصیف کرد. آنچه با اطمینان میتوان گفت این است که بیژن جزنی خود فعال و نظریهپرداز برجسته چپ بود، اما عقاید او نه الزاماً از خانوادهاش به او رسیده بود و نه میتوانست بهطور طبیعی و اجباری به فرزندانش منتقل شود.
در واقع، تاریخ سیاسی ایران مملو از پدران و فرزندانی است که در دو سوی کاملاً متضاد ایستادهاند. این تفاوتها منحصر به خانوادههای چپ یا حکومت پهلوی نیست؛ در خانوادههای بلندپایگان جمهوری اسلامی نیز نمونههای روشنی وجود دارد.
حسین جنتی، فرزند احمد جنتی( همیشه عضو شورای نگهبان جمهوری اسلامی ) ، به سازمان مجاهدین خلق پیوست و در سال ۱۳۶۱ در درگیری با نیروهای سپاه کشته شد. درباره چگونگی مرگ او روایتهای متفاوتی وجود دارد، اما عضویت و فعالیتش در سازمانی که با حکومت مورد حمایت پدرش میجنگید، اصل ماجرا را روشن میکند: فرزند یکی از مهمترین چهرههای جمهوری اسلامی، راهی کاملاً متفاوت با پدر انتخاب کرده بود.
پسران محمد محمدی گیلانی، از مقامات قضایی سرشناس جمهوری اسلامی در دهه شصت، نیز به سازمان مجاهدین خلق پیوسته بودند. روایت مشهور مبنی بر اینکه گیلانی شخصاً حکم اعدام فرزندانش را صادر کرده است، مستند و قطعی نیست؛ گزارشهای متعدد میگویند آنان در جریان فرار یا درگیری در خانه تیمی کشته شدند. اما آنچه محل اختلاف نیست، قرار گرفتن پدر و پسران در دو جبهه سیاسی متخاصم است.
درباره حجت الاسلام غلامرضا حسنی، امامجمعه پیشین ارومیه و از چهرههای تندرو جمهوری اسلامی، نیز گزارشهایی وجود دارد که یکی از فرزندانش به گروههای مخالف حکومت پیوسته بود و در اوایل انقلاب کشته یا اعدام شد. جزئیات این واقعه در روایتهای مختلف یکسان نیست، اما اصل اختلاف عمیق سیاسی میان پدر و فرزند، بار دیگر نشان میدهد که عقیده تابع وراثت خانوادگی نیست.
در سوی دیگر نیز میتوان از فرزندان برخی نظامیان، روحانیان، دولتمردان و خانوادههای نزدیک به حکومت پهلوی نطیر بهمن حجت کاشانی (برادرزاده سپهبد علی حجت کاشانی ) و منیژه عدل نام برد که به گروههای انقلابی، چپ یا مذهبی پیوستند. در بسیاری از خانوادهها، پدر با حکومت همکاری داشت و فرزند علیه همان حکومت مبارزه میکرد. پس از انقلاب نیز گاه پدر در ساختار جمهوری اسلامی صاحب مقام بود و فرزندش به مخالف مسلح آن حکومت تبدیل شد.
این نمونهها نه عجیباند و نه استثنایی. در یک خانواده ممکن است پدر سلطنتطلب، پسر چپگرا، دختر مذهبی و فرزند دیگر بیاعتنا به سیاست باشد. خانواده یک حزب سیاسی نیست و خانه، مدرسه ایدئولوژیک با نتیجهای از پیش تعیینشده محسوب نمیشود.
اشتباه چپ ایران آن بود که از روابط طبیعی خانوادگی، نوعی شجرهنامه انقلابی ساخت. همسر یک مبارز، «همسر قهرمان» شد؛ فرزند او «یادگار مبارز» نام گرفت؛ خواهر و برادرش نیز حامل بخشی از اعتبار سیاسی او شدند. حتی هنگامی که این افراد حرف مهمی برای گفتن نداشتند، نام خانوادگی آنان بهتنهایی مجوز ورود به سیاست و رسانه بود.
این فرهنگ، از جهتی تفاوت چندانی با منطق اشرافیت و سلطنت موروثی ندارد. کسی که معتقد است فرزند یک پادشاه به دلیل خون و نسب خود حق حکومت ندارد، نمیتواند همزمان فرزند یک چریک، زندانی یا اعدامشده را به دلیل همان خون و نسب صاحب اعتبار ویژه سیاسی بداند. اگر سلطنت موروثی غیرعقلانی است، «مرجعیت انقلابی موروثی» نیز به همان اندازه غیرعقلانی است.
چپ با سلطنت خانوادگی مخالفت میکرد، اما ناخواسته خاندانهای مقدس انقلابی پدید آورد. نام خانوادگی برخی مبارزان به سرمایه سیاسی تبدیل شد و فرزندان آنان، حتی پیش از آنکه شخصیت مستقلی پیدا کنند، «یادگار»، «امانت» یا «ادامه راه» پدر و مادر معرفی شدند. از آنان انتظار میرفت همان شعارها را تکرار کنند، همان دوستان و دشمنان را داشته باشند و حتی چند دهه پس از مرگ والدین، در همان فضای ذهنی زندگی کنند.
این انتظار نه فقط غیرمنطقی، بلکه ظالمانه است. فرزند یک مبارز حق دارد به این نتیجه برسد که پدرش اشتباه کرده است. حق دارد از ایدئولوژی خانواده فاصله بگیرد، به جریان مخالف بپیوندد یا اصولاً سیاست را کنار بگذارد. او نباید تا پایان عمر نقش «یادگار شهید» یا «فرزند فلان چریک» را بازی کند.
از سوی دیگر، تغییر عقیده یک فرزند نیز گذشته پدر را تغییر نمیدهد. پادشاهیخواه شدن فرزند بیژن جزنی، بیژن جزنی را پادشاهیخواه نمیکند و بهتنهایی چیزی درباره درستی یا نادرستی تحلیلهای او ثابت نمیسازد. همانطور که پیوستن فرزند احمد جنتی یا پسران محمدی گیلانی به مجاهدین خلق، بهخودیخود دلیل حقانیت آن سازمان نبود.
فرزندان ممکن است از پدران خود آگاهتر یا ناآگاهتر، اخلاقیتر یا غیراخلاقیتر و موفقتر یا ناموفقتر باشند. هیچ قاعدهای وجود ندارد که نسل بعدی را ادامه طبیعی نسل پیشین بداند.این همان چیزی است که آن رفیق زندانی عرب زبان در فرهنگ عامیانه، با زبانی ساده و روشن به طنز می گفت :
«گیرم پدر تو بود جاسم ، از جسم پدر تو را چه حاصل» ؟
نه فضیلت پدر برای فرزند سرمایه فکری ایجاد میکند و نه خطای پدر او را محکوم میسازد. هر فرد باید با اندیشه، رفتار و کارنامه خودش ارزیابی شود.
جامعهای که هنوز برای اثبات حقانیت یک جریان میگوید «حتی پسر فلان مبارز به ما پیوسته است»، در واقع اعتراف میکند که بهجای استدلال سیاسی، به نام خانوادگی نیاز دارد. چنین جامعهای از سلطنت موروثی عبور نکرده است؛ فقط خاندان سلطنتی را با خاندانهای انقلابی، مذهبی یا زندانیان سیاسی جایگزین کرده است.
اسطورهسازی از مبارزان شاید در دوره سرکوب، برای حفظ خاطره قربانیان و تقویت مقاومت قابلفهم بوده باشد، اما ادامه آن به شکل تقدیس خانوادگی، برای سیاست امروز زیانبار است. اکنون باید میان احترام به فداکاری یک مبارز و اعطای امتیاز سیاسی به خانواده او تمایز گذاشت.
مبارزان را میتوان محترم شمرد، بیآنکه آنان را معصوم دانست. از زندانیان میتوان دفاع کرد، بیآنکه هر سخنشان را حقیقت نهایی پنداشت. خانواده قربانیان را میتوان حمایت کرد، بیآنکه برای آنان حق رهبری یا مرجعیت سیاسی قائل شد.
دوران «خاندانهای انقلابی» نیز باید همانند دوران خاندانهای موروثی پایان یابد. در سیاست مدرن، هیچکس به دلیل پدر، مادر، همسر، برادر یا عموی خود صاحب اعتبار نیست. هر کس باید با نام، هویت، اندیشه و کارنامه خویش وارد میدان شود.
مبارزان حکومتستیز، نه لزوماً صاحبان یک دستگاه فکری
بخش بزرگی از مبارزان و زندانیان سیاسی دو دهه اخیر ایران، فارغ از گرایشها و برچسبهایی که بعدها به آنان نسبت داده شده است، در عمل بیش از آنکه نماینده یک مکتب سیاسی مشخص باشند، «حکومتزده» و مخالف استبداد بودهاند. آنان زندگی آزاد، حق انتخاب، کرامت انسانی و رهایی از سلطه حکومت بر خصوصیترین عرصههای زندگی را میخواستند؛ اما این خواستهها الزاماً بر شناخت منظم و عمیق از فلسفه سیاسی استوار نبود.
بسیاری از این فعالان نه با نظریههای چپ نوین آشنایی جدی داشتند، نه متون کلاسیک چپ سنتی را بهطور منظم خوانده بودند، نه از مبانی لیبرالیسم سیاسی شناخت منسجمی داشتند و نه با آنچه برخی پادشاهیخواهان «اندیشه ایرانشهری» مینامند، آشنایی نظری و تاریخی قابلتوجهی داشتند. آنان بیشتر از مسیر تجربه مستقیم سرکوب، تبعیض، فقر، حجاب اجباری، سانسور، بازداشت و دخالت حکومت در زندگی روزمره وارد میدان سیاست شدند.
چنین ورودی به سیاست کاملاً قابلفهم و محترم است. برای اعتراض به شکنجه، زندان، اعدام و سلب آزادیهای فردی لازم نیست کسی ابتدا چندین جلد فلسفه سیاسی خوانده باشد. انسان میتواند بدون تعلق به یک دستگاه ایدئولوژیک مدون، علیه ظلم بایستد و برای آزادی هزینه بدهد. ارزش اخلاقی مقاومت این افراد نیز به میزان آشنایی آنان با مارکس، هانا آرنت، جان لاک، طباطبایی یا نظریهپردازان سلطنت وابسته نیست.
اما باید میان «اراده مبارزه با استبداد» و «داشتن یک ساختار فکری منسجم برای سیاست» تفاوت گذاشت. با استثنای شماری محدود از فعالان صاحب مطالعه، عمده زندانیان سیاسی این دوره مبارزه برای آزادی و مقابله با حکومت را سرمشق خود قرار دادهاند، بیآنکه لزوماً از انباشت نظری کافی، تعریف روشنی از دولت، جامعه، آزادی، عدالت، مالکیت، دموکراسی و مناسبات قدرت برخوردار باشند.
این وضعیت ممکن است در دوره مبارزه چندان آشکار نشود؛ زیرا مخالفت با دشمن مشترک، بسیاری از تفاوتها و خلأهای فکری را میپوشاند. تا هنگامی که هدف اصلی «نه گفتن» به استبداد است، افراد با مبانی نظری متفاوت یا حتی بدون مبانی نظری مشخص میتوانند در یک جبهه قرار گیرند. مشکل زمانی آغاز میشود که باید به پرسشهای ایجابی پاسخ داد: چه نظامی باید جایگزین شود؟ قدرت چگونه محدود گردد؟ حقوق اقلیتها چگونه تضمین شود؟ نسبت دین و دولت چه باشد؟ اقتصاد کشور بر چه اصولی اداره شود؟ و چه نهادی مانع بازتولید استبداد گردد؟
کسی که تنها میداند چه چیزی را نمیخواهد، الزاماً نمیداند چه چیزی را باید جایگزین آن کند.
فقدان یک دستگاه فکری مدون، فعال سیاسی را در معرض چرخشهای سریع ایدئولوژیک و سیاسی قرار میدهد. فرد ممکن است مدتی خود را چپ بنامد، سپس در اثر برخوردهای شخصی، تجربه زندان، اختلاف با همفکران یا آشنایی با گروهی دیگر، به لیبرالیسم، ملیگرایی یا پادشاهیخواهی متمایل شود. این چرخشها همیشه نتیجه فرصتطلبی یا خیانت نیستند؛ گاه نشان میدهند که تعلق پیشین فرد نیز از ابتدا بیشتر عاطفی، هویتی و تجربی بوده تا نظری.
وقتی پیوند فرد با یک جریان سیاسی بر پایه دوستی، روابط تشکیلاتی، سابقه خانوادگی، همبندی یا تجربه مشترک سرکوب شکل گرفته باشد، تغییر همان روابط میتواند موضع سیاسی او را نیز دگرگون کند. اگر کسی به دلیل رفتار نامناسب چند فعال چپ از چپ فاصله بگیرد یا به دلیل رفتار انسانی چند زندانی پادشاهیخواه به آن جریان نزدیک شود، در واقع مناسبات انسانی را جانشین سنجش نظری مکاتب سیاسی کرده است.
رفتار افراد البته مهم است، اما نمیتوان یک دستگاه فکری را فقط از طریق خوشرفتاری یا بدرفتاری هوادارانش ارزیابی کرد. ممکن است یک پادشاهیخواه در زندان انسانی مهربان و فداکار باشد و یک چپ رفتاری فرقهای و آزاردهنده داشته باشد؛ اما از این مشاهده نمیتوان درباره نوع نظام سیاسی آینده، تمرکز قدرت، وراثت حکومت یا عدالت اقتصادی نتیجه قطعی گرفت.
چرخش فکری حق هر انسان است، اما هر تغییری را نیز نباید نشانه بلوغ نظری دانست. گاهی فرد از یک هویت سیاسی عاطفی به هویتی عاطفی در سوی دیگر منتقل میشود، بیآنکه دستگاه فکری مستقلی ساخته باشد. تنها نامها و نمادها تغییر میکنند؛ شیوه اندیشیدن همچنان بر تجربه شخصی، قهرمانسازی، دوستی و دشمنی استوار میماند.
از همین رو، برجسته کردن هر تغییر موضع یک زندانی یا مبارز بهعنوان «تحولی تاریخی» خطاست. سابقه مبارزه به سخن فرد وزن اخلاقی میدهد، اما هر چرخش او را به کشفی فلسفی تبدیل نمیکند. باید دید فرد چه استدلالی ارائه میدهد، چه متونی را نقد میکند، چه بدیلی پیشنهاد میکند و آیا میتواند میان تجربه شخصی و داوری عمومی تفکیک قائل شود یا نه.
جامعه سیاسی ایران باید بهجای ساختن رهبران فکری از هر چهره شجاع، امکان آموزش، مطالعه و گفتوگوی نظری را فراهم کند. مبارزه با استبداد ضروری است، اما برای جلوگیری از بازتولید استبداد کافی نیست. شور آزادیخواهی، بدون دانش تاریخی و نهادشناسی، ممکن است بار دیگر در خدمت تمرکز قدرت قرار گیرد.
خطری که این گروه از فعالان را تهدید میکند، صرفاً تغییر عقیده نیست؛ زیرا تغییر عقیده میتواند نشانه رشد باشد. خطر اصلی، جابهجایی میان اردوگاههای سیاسی بدون عبور از یک فرایند جدی فکری است: خروج از یک اسطوره و پناه بردن به اسطورهای دیگر، ترک یک قهرمان و انتخاب قهرمانی تازه، یا جایگزین کردن نفرت از جمهوری اسلامی با اعتماد بیچونوچرا به هر نیروی مخالف آن.
آزادیخواهی زمانی به یک اندیشه سیاسی پایدار تبدیل میشود که از سطح نفرت از حاکم موجود فراتر رود و به دفاع اصولی از آزادی مخالف، محدودیت قدرت، حاکمیت قانون، گردش حکومت و حقوق برابر همه شهروندان برسد. تنها در این صورت است که فرد، با تغییر دوستان، محیط یا شرایط سیاسی، از یک قطب به قطب دیگر پرتاب نمیشود.
بنابراین باید مبارزان و زندانیان سیاسی را به دلیل ایستادگیشان محترم شمرد، اما از آنان اسطوره، رهبر یا نظریهپرداز نساخت. شجاعت آنان سرمایه اخلاقی جامعه است؛ ولی ساختن آینده کشور به چیزی افزون بر شجاعت نیاز دارد: دانش، انسجام فکری، نقدپذیری، برنامه و تعهد به نهادهایی که قدرت را، حتی در دست محبوبترین مخالفان امروز، محدود کنند.
برهمین اساس ما تا روزی که امثال سپیده قلیان در خط مبارزه برای آزادی همگان و عدالت اجتماعی و حمایت از باورهای گفته شده باشد ، بدون توجه به این که به کدام نحله فکری تعلق دارد وظیفه حمایت از او و سایر زندانیان سیاسی را در چارچوب حقوق بشر و هندسه زن - زندگی - آزادی می دانیم .
ژینا سنندجی - زندانی و فعال سیاسی

معماری ایران سکولار، راگو کندری
















