آقا معلم وارد کلاس شد و روی تخته سیاه نوشت: «رهایی آهو از تله صیاد». سپس رو به دانشآموزان کرد و گفت: «این موضوع انشای هفته پیش بود. حالا ببینیم چه کسی توانسته راهی برای نجات آهو پیدا کند؟»
بعد از چند لحظه، یکی از دانشآموزان را صدا کرد و گفت: «انشایت را بخوان.»
دانشآموز با صدایی بلند شروع به خواندن کرد:
«موضوع انشا رهایی آهو از تله صیاد است. آقا معلم گفته بود باید راهی برای نجات آهو پیدا کنیم. اما من هرچه فکر کردم، دیدم بهتنهایی نمیتوانم این کار را انجام دهم. همکلاسیهایم هم حاضر نمیشوند با من به جنگل بیایند. پدرم گفت: "تلههایی که صیادان استفاده میکنند، خیلی خطرناک است و پای هر کسی در آن گیر کند، میشکند. پس بهتر است در کار صیاد دخالت نکنی. اولاً او اسلحه دارد و زورش از تو بیشتر است. دوماً آهویی که در تله گیر کرده، پایش شکسته یا زخمی شده و برای دویدن ناتوان است. اگر در چنگال گرگ یا پلنگ اسیر شود، آنگاه هرگز نمیشود آهو را نجات داد. ممکن است آنها تو را هم بکشند و بخورند." پس نتیجه گرفتم وقتی نمیتوانم کاری بکنم، بهتر است دخالت نکنم. پایان.»
آقا معلم با لبخندی تلخ گفت: «من گفتم درباره رهایی آهو بنویسید، نه درباره بیکفایتی خودت! برو بنشین.»
سپس دانشآموز بعدی را صدا کرد و گفت: «انشایت را بخوان.»
دانشآموز بلند شد و با ترس و لرز گفت: «آقا اجازه، مادرم دیشب مریض بود. رفتیم خانه خواهرم و یادمان رفت کیف مدرسهمان را ببریم. انشا ننوشتم.»
آقا معلم سرش را با حالت تاسف تکان داد و گفت: «به پدرت بگو فردا بیاید مدرسه. یک صفر برایت گذاشتم. دفعه بعد کیف مدرسه را از یاد نمیبری. حالا برو گوشه کلاس و یک پایت را بالا نگه دار تا زنگ بخورد.»
آقا معلم دانشآموز دیگری را صدا زد و پرسید: «انشایت را نوشتی؟»
دانشآموز سرش را پایین گرفت و گفت: «آقا اجازه، پدرم گفت این کار به بچهها نیامده. دخالت در کار خداست.»
آقا معلم با عصبانیت گفت: «تو هم به پدرت بگو فردا بیاید مدرسه! برو گوشه کلاس و پایت را بالا بگیر.»
سپس دانشآموز بعدی را صدا کرد و گفت: «انشایت را نوشتی؟»
دانشآموز پاسخ داد: «آقا اجازه، بله.» و شروع به خواندن کرد:
«بسمالله الرحمن الرحیم. موضوع انشا: رهایی آهو از تله صیاد. وقتی موضوع انشا را به پدرم گفتم، چون پدرم پیشنماز مسجد است، گفت: "در کار خداوند نباید دخالت کرد، مخصوصاً بچهها." اینطور بنویس:
دیدم آهویی در جستوخیز
که افتاده در دام صیاد اسیر
به نالید و شکایت از کار خدا
ظریف و قشنگ آفریدی مرا
به جانم هزاران دشمن آفریدی چرا
پس بنابراین در کار خدا نباید دخالت کرد. خدا را خوش نمیآید. آقا اجازه، نتیجه گرفتیم که نباید دخالت کنیم.»
معلم با خندهای تلخ گفت: «این همه فلسفهبافی کردی، شاعر هم که شدی، ولی یک آهو را از تله نجات ندادی! برو بنشین!»
دانشآموز گفت: «آقا اجازه، شعر را پدرم گفته.»
آقا معلم رو به دانشآموزان کرد و گفت: «من از شما خواستم که آهو را از تله صیاد نجات دهید، نه اینکه در کار خدا دخالت کنید یا به تیر و کمند صیاد فکر کنید. این یک انشا است.»
سپس دانشآموز دیگری را صدا زد و گفت: «بیا انشایت را بخوان.»
دانشآموز شروع به خواندن کرد:
«بسمالله الرحمن الرحیم. موضوع انشا: رهایی آهو از تله صیاد. من باید به هر شکلی شده آهو را نجات دهم. اما وقتی خوب فکر کردم، دیدم صیاد از من بزرگتر و قویتر است و دوستانم هم از این کار میترسند. پدر و مادرشان به آنها اجازه این کار را نمیدهند. پس تصمیم گرفتم از پدرم که هم گشتیگیر است و هم پاسدار، کمک بگیرم. موضوع انشا را به پدرم گفتم و خواستم کمکم کند تا آقا معلم را خوشحال کنیم. پدرم قبول کرد و با هم به جنگل رفتیم. بعد از چند ساعت جستجو، محل صیاد را پیدا کردیم، ولی خود صیاد آنجا نبود. پدرم گفت: "بیا با هم هر چه زودتر پای آهو را از تله درآوریم." همانطور که مشغول بودیم، صیاد سر و کلهاش پیدا شد. در همان موقع پدرم پای آهو را آزاد کرده بود، ولی با طنابی که به گردن آهو انداخته بود، او را نگه داشته بود که مبادا آهو فرار کند. صیاد فریاد زد: "زود آهو را به من بدهید!" اما پدرم کارت پاسداری را نشان داد و صیاد پا به فرار گذاشت. پدرم با لبخند گفت: "این آهوی بیچاره زخمی شده و خوب شدنی نیست. ما او را به خانه میبریم و گوشتش را میخوریم." من از او خواستم که چون آهو خیلی بزرگ است و گوشت زیادی دارد، بین همکلاسیهایم تقسیم کنیم. پدرم گفت: "چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است." من نفهمیدم یعنی چه. بعد گفت: "ما آقا معلم را خوشحال کردیم، آهو را نجات دادیم و خودمان هم صاحب گوشت تازه آهو شدیم. پس نیکی کردن خوب است." پایان.»
آقا معلم با تعجب گفت: «من گفتم آهو را از تله نجات دهید، نه اینکه خودتان گرگ شوید! برو بنشین!»
سپس آقا معلم گفت: «ساعت کلاس انشا تمام شد. همین موضوع انشا را هفته آینده ادامه میدهیم.»
آقا معلم وارد کلاس شد و بعد روی تخته سیاه نوشت: «موضوع انشا: رهایی آهو از تله صیاد.»
در همان لحظه، یکی از دانشآموزان دستش را بلند کرد و گفت: «آقا اجازه! آقا اجازه!»
آقا معلم پرسید: «چی میگی؟ بگو.»
دانشآموز گفت: «پدرم اجازه نداد انشا را بنویسیم. گفت این موضوع انشا برای سن ما بچهها مناسب نیست.»
آقا معلم با کمی ناراحتی گفت: «به پدرت بگو فردا بیاید مدرسه. حالا برو گوشه کلاس، یک پایت را بلند کن و دو دستت را هم بالا بگیر تا زنگ بخورد.»
دانشآموز دیگری از جای خود بلند شد و گفت: «آقا اجازه!»
آقا معلم پرسید: «تو هم انشا ننوشتی؟»
دانشآموز پاسخ داد: «آقا اجازه، شما هفته پیش من را برای خواندن انشا صدا نکردید تا بگویم چرا ننوشتم.»
آقا معلم با تعجب پرسید: «پس تو هم انشا ننوشتی؟»
دانشآموز گفت: «آقا اجازه، بابام و عموم تفنگهای بزرگی دارند و با هم شکار میروند. وقتی موضوع انشا را گفتم و کمک خواستم، گفتند این کارها به تو نیامده.»
آقا معلم با اخم گفت: «به بابات بگو فردا بیاید مدرسه. حالا برو گوشه کلاس، یک پایت را بلند کن و دو دستت را بالا بگیر تا زنگ بخورد.»
سپس آقا معلم دانشآموز بعدی را صدا زد و پرسید: «تو انشا نوشتی؟»
دانشآموز پاسخ داد: «آقا اجازه، بله نوشتم. بخوانم؟» و شروع به خواندن کرد:
«به نام خداوند بخشنده و مهربان که آسمان و زمین را آفرید و به بندگانش عقل و هوش داد تا برای زندگی کردن راه راست را انتخاب کنند و به بیچارهها کمک کنند، حالا فرقی نمیکند آن بیچاره انسان باشد یا حیوان. در اینجا من باید برای موضوع انشایی که آقا معلم انتخاب کرده، یعنی نجات آهوی بیچاره که در تله صیاد افتاده، نقشهای بکشم و او را نجات دهم. این کار خیلی خطرناک است. اولاً خطر حیوانات وحشی در جنگل، دوماً صیاد با تیر و تفنگش. ولی چون چارهای نیست و موضوع انشا نجات آهو از تله صیاد است، باید هم آهو را نجات داد و هم آقا معلم را خوشحال کرد. با اجازه آقا معلم، چون دوستان همکلاسیام حاضر به کمک نیستند، از برادرم کمک خواستم. او گفت فقط یک راه وجود دارد: از راه دور با یک تفنگ دوربیندار، مانند فیلمهای آمریکایی، آهو را نشانه بگیریم و او را از دست صیاد خلاص کنیم. منظورش این بود که آهو را بکشیم تا دیگر زجر نکشد. به نظر من این بهترین کاری است که میتوان در حق آهوی بیچاره کرد. یا اصلاً باید صیاد را نشانه بگیریم و بکشیم تا آهوهای دیگر هم اذیت نشوند. بعد از کشتن صیاد، آهو را از بند نجات میدهیم و کمی هم آب و غذا برایش میگذاریم تا سیر شود. من فکر میکنم به این ترتیب آقا معلم هم از نجات آهو خوشحال میشود.»
آقا معلم چنان شوکه شده بود که حرفی برای گفتن نداشت. در همین حال، یکی دیگر از دانشآموزان گفت: «آقا اجازه! نوبت ماست بخوانیم.» و بدون اجازه شروع به خواندن کرد:
«سلام به آقا معلم و همکلاسیهای عزیز. موضوع انشا: رهایی آهو از تله صیاد. به نام خدایی که بندگان خوبش را دوست دارد. وقتی موضوع انشا را در خانه به مادرم گفتم، مادرم گفت اگر بلد نیستی کمک کنی، نباید درباره آن صحبت کنی یا بنویسی. مادربزرگم همیشه میگوید: باید تماشا کنی یا گوش کنی تا یاد بگیری. پدرم همیشه میگوید: کار نیکو کردن از پر کردن است. برای نجات آهو نباید روی همکلاسیهایم حساب کنم، چون آنها خیلی ترسو هستند. خواهر بزرگم گفت: دست روی دست گذاشتن بیفایده است. او پیشنهاد کرد که با تلفن همراه و شبکههای اجتماعی خبررسانی کنیم. آنوقت است که از همه جا برای نجات آهو کمک میآید. اما یک مشکل وجود دارد: چون گوشت گران است، نمیتوانیم به همه اطمینان کنیم. باید راهی پیدا کنیم که بعد از کمک مردم، جان آهو در امان باشد و...»
در همین لحظه، زنگ مدرسه به صدا درآمد.
----------

















