برهان و هیاهو
مسئولیت اندیشه در برابر تاریخ
تأملی در پاسخ دکتر عبدالکریم سروش به منتقدان علی شریعتی
دارکوب - خبرنامه گویا
قدرت را معمولاً در دست حکومتها جستوجو میکنیم، حال آنکه تاریخ بارها نشان داده است گاه یک اندیشه، بیش از هزار فرمان، سرنوشت ملتی را دگرگون میکند. حکومت با اجبار فرمان میراند، اما اندیشه با اقناع؛ و چهبسا قدرتی که بیصدا عمل میکند، از قدرتی که با زور فرمان میدهد، ماندگارتر باشد. اندیشه افق فهم جامعه را تغییر میدهد و آنچه افق فهم را دگرگون کند، دیر یا زود مسیر تاریخ را نیز تغییر خواهد داد.
از همین رو، اندیشه نیز باید در برابر تاریخ پاسخگو باشد. هیچ اندیشهای، هر اندازه خیرخواهانه، از داوری تجربه تاریخی معاف نیست. نه نیت نیک مسئولیت را ساقط میکند و نه صداقت، مصونیت از نقد میآورد. پرسش فقط این نیست که متفکری چه گفته یا چه خواسته است؛ پرسش مهمتر آن است که اندیشه او چه پیامدهایی بر جای گذاشته و خود او تا چه اندازه آماده بازاندیشی در آن بوده است.
پنجاه سال پیش، بسیاری از روشنفکران ایرانی خود را وجدان بیدار جامعه میدانستند. آنان از عدالت، آزادی، معنویت و کرامت انسان سخن گفتند و نسلی بزرگ را با خود همراه کردند. امروز، پس از نیم قرن، ایران با داغ خانوادههای بیشمار، مهاجرت گسترده و بحرانی عمیق در سرمایه انسانی و آینده ملی روبهروست. در چنین وضعی، نخستین انتظار از روشنفکر، نه دفاع از گذشته، بلکه شجاعت بازنگری است.
این سخن از مسئولیت عاملان مستقیم سرکوب و خشونت نمیکاهد. آنان در برابر اعمال خود مسئولاند. سخن از مسئولیت دیگری است: مسئولیت اخلاقی کسانی که مفاهیم، ارزشها و روایتهایی را ساختهاند که بعدها به بخشی از وجدان عمومی یا توجیه سیاسی بدل شده است. هرچه آگاهی، نفوذ و قدرت اقناع بیشتر باشد، مسئولیت نیز سنگینتر خواهد بود.
در همین چارچوب، مناقشه میان عبدالکریم سروش و موسی غنینژاد اهمیتی فراتر از یک اختلاف شخصی پیدا میکند. مسئله این نیست که کدامیک در جدل لفظی دست بالا را دارد؛ پرسش بنیادی آن است که روشنفکری ایرانی، پس از دههها تجربه پرهزینه، آماده بازنگری در میراث خویش هست یا همچنان دفاع از نامها و شخصیتها را بر مواجهه با نقد ترجیح میدهد.
بیتردید، تعبیر «شیاد» درباره علی شریعتی با اخلاق نقد سازگار نیست. اهانت، برهان نیست و هیچ اندیشهای با تحقیر صاحب آن ابطال نمیشود. اما احترام به متفکر نیز نمیتواند جای پاسخ به نقد را بگیرد. دفاع از نیت خیر، پاسخ پرسش روششناختی نیست و منزلت تاریخی اشخاص، آنان را از داوری عقلانی مصون نمیکند.
نمونه «شاندل» را نیز باید از همین منظر سنجید. استفاده از شخصیت خیالی، نام مستعار یا گفتوگوی ادبی، نه بدعت است و نه بهخودیخود محل ایراد. تاریخ اندیشه از افلاطون تا ولتر سرشار از تمثیل و گفتوگوی ادبی است. مسئله، وجود شخصیت خیالی نیست؛ مسئله، روشن بودن مرز میان تمثیل ادبی و ادعای تاریخی است. خواننده باید بداند با تمهیدی ادبی روبهروست، نه با شخصیتی واقعی یا گزارشی مستند. اگر این مرز مخدوش شود، بحث دیگر درباره زیبایی ادبی نیست؛ درباره اعتبار روش است. نقد «شاندل»، اگر درست صورتبندی شود، نقد ایمان یا شخصیت شریعتی نیست؛ نقد روشی است که باید در برابر پرسشهای تاریخی و معرفتی پاسخگو باشد.
همین معیار درباره عنوان «اسلامشناس» نیز صادق است. ایمان، امری شخصی و وجودی است؛ اما اسلامشناسی، ادعایی علمی و معرفتی است. هر ادعای علمی باید درباره منابع، روش، دقت تاریخی و صلاحیت تخصصی پاسخگو باشد. احترام به باورهای یک متفکر نباید با پذیرش بیچونوچرای اعتبار علمی او خلط شود.
مسئله این نیست که سروش حق دفاع از شریعتی دارد یا نه؛ بیتردید دارد. مسئله آن است که آیا دفاع او به اصل نقد پاسخ میدهد یا گفتوگو را از بررسی استدلالها به داوری درباره اشخاص میکشاند. هنگامی که نقد با توهین و دفاع با تقدیس آمیخته شود، حقیقت در میان دو هیاهو گم میشود.
اما دیگر نمیتوان همهچیز را اختلافی روششناختی دانست. تاریخ آزمایشگاهی نیست که خطاهایش تنها در کتابها باقی بماند. بهای خطای اندیشه را انسانهای واقعی با زندان، اعدام، تبعید، مهاجرت، فروپاشی خانوادهها و نابودی آینده میپردازند. پرسش فقط این نیست که چه کسانی در این فجایع نقش مستقیم داشتهاند؛ پرسش آن است که صاحبان اندیشه در برابر پیامدهای تاریخی میراث فکری خود چه اندازه احساس مسئولیت کردهاند.
در داوری درباره موسی غنینژاد نیز نباید زمینه تاریخی سخن او را نادیده گرفت. تندی لحن او را نمیتوان جدا از تجربه نزدیک به نیم قرن جمهوری اسلامی فهمید؛ تجربه نسلی که هزینه استقرار یک ایدئولوژی سیاسی را با زندان، اعدام، سرکوب، مهاجرت، فرسایش سرمایه انسانی و عقبماندگی کشور پرداخته و همچنان میپردازد. این خشم، با توجه به نقش انکارناپذیر شریعتی در تهییج بخش بزرگی از جامعه به سوی انقلاب، قابل فهمتر میشود. از نگاه بسیاری، مسئله فقط خطایی نظری در گذشته نیست؛ مسئله آن است که بخشی از صاحبان آن میراث فکری، پس از آشکار شدن پیامدهای تاریخی آن، نهتنها مسئولیتی نپذیرفتهاند، بلکه همچنان به دفاع از گذشته یا اشخاص پرداختهاند.
با این همه، خشم نیز مجوز کنار گذاشتن انصاف نیست. همانگونه که نمیتوان خطای یک اندیشه را با برچسب «شیاد» اثبات کرد، نمیتوان دفاع از یک متفکر را نیز جایگزین پاسخ به نقدهای تاریخی و روششناختی ساخت. رنج واقعی است، اما استدلال نیز باید واقعی بماند.
اگر روشنفکری پس از چنین تجربهای نه در میراث خویش تأمل کند، نه اثری از عذاب وجدان نشان دهد و نه حتی از خود بپرسد «آیا در جایی خطا کردهام؟»، مسئله دیگر صرفاً اختلافی نظری نیست؛ بحران مسئولیت اخلاقی است. اندیشهای که توان همدردی با قربانیان و شهامت بازاندیشی در برابر تاریخ را از دست بدهد، یکی از بنیادیترین فضیلتهای روشنفکری را از دست داده است.
تاریخ از روشنفکران انتظار عصمت ندارد؛ انتظار وجدان دارد. خطا، اندیشمند را از اعتبار نمیاندازد؛ اصرار بر خطا و بیاعتنایی به قربانیان است که اعتبار او را فرو میریزد. بزرگترین شکست یک اندیشمند آن نیست که روزی خطا کرده باشد؛ آن است که پس از آشکار شدن پیامدهای خطا، هنوز ضرورتی برای بازاندیشی و دردی برای قربانیان احساس نکند.
اندیشهای که خود را از داوری تاریخ و نقد عقلانی معاف بداند، آرامآرام از جستوجوی حقیقت فاصله میگیرد و به ایدئولوژی بدل میشود؛ زیرا ایدئولوژی از آنجا آغاز میشود که اندیشه، بهجای آنکه خود را در معرض آزمون قرار دهد، خود را معیار آزمون دیگران بداند.
گاه یک ایده، بیش از هزار فرمان، سرنوشت ملتی را دگرگون میکند. اگر چنین است، اندیشمند نیز نمیتواند خود را از مسئولیت اخلاقی پیامدهای اندیشهاش معاف بداند. تاریخ نه نیتها را داوری میکند و نه خطابهها را؛ آنچه در حافظه ملتها باقی میماند، نسبت اندیشه با حقیقت و نسبت اندیشمند با وجدان خویش است. آنجا که برهان جای خود را به هیاهو میدهد، نخستین قربانی حقیقت است و آخرین قربانی، جامعهای که بهای خطاهای بیپاسخ را با آزادی، کرامت و آینده خود میپردازد.















