ناصر اعتمادی
نشست محرمانۀ فرماندهان نظامی آمریکا، اسرائیل و هشت کشور عربی در آلمان، فروش دهها هزار بمب سنگین آمریکایی به اسرائیل و سخنان جیدی ونس درباره ورود جنگ به «مرحلهای بسیار متفاوت»... یک هشدار روشن برای جمهوری اسلامی در بر دارد: مرحلۀ بعدی جنگ ممکن است دیگر صرفاً بر تخریب تأسیسات هستهای، موشکی و نظامی متمرکز نباشد؛ مسئله میتواند بهتدریج به تهدید دائمی ساختار قدرتی منتقل شود که این ظرفیتها را تولید و بازسازی میکند.
سه تحول تقریباً همزمان، بیش از هر چیز دیگری نشان میدهند که جنگ ایران در آستانۀ چرخشی تعیینکننده است. نشست محرمانۀ فرماندهان ارشد نظامی آمریکا، اسرائیل و هشت کشور عربی در آلمان؛ تصمیم واشنگتن برای فروش دهها هزار بمب سنگین به اسرائیل؛ و سخنان صریح جیدی ونس، معاون رئیسجمهوری آمریکا، مبنی بر اینکه جنگ در ماههای آینده وارد «مرحلهای بسیار متفاوت» خواهد شد.
نمیتوان نشست فرماندهان ارشد نظامی در آلمان را یک دیدار سیاسی معمول تلقی کرد. فرماندهان ارشد نظامی آمریکا، اسرائیل، عربستان سعودی، امارات، بحرین، کویت، قطر، اردن و مصر، به دعوت فرماندۀ سنتکام، پشت درهای بسته گرد هم آمدند تا دربارۀ جنگ ایران و تحولات منطقه گفتگو کنند. رئیس ستاد ارتش اسرائیل نیز در این نشست حضور داشته و فرماندهان کشورهای عربی را در جریان عملیات اسرائیل قرار داده است. هیچیک از دولتهای شرکتکننده، برگزاری این نشست را پیشاپیش علنی نکرده بودند.
محل برگزاری این نشست نیز بیاهمیت نیست. آلمان یکی از مهمترین مراکز استقرار و فرماندهی نیروهای آمریکا در اروپاست و بخش مهمی از زیرساخت نظامی آمریکا در قارۀ اروپا در این کشور قرار دارد. این واقعیت بهخودیخود به معنای ورود ناتو به جنگ ایران نیست، اما نمیتوان از کنار این واقعیت نیز بهآسانی گذشت که هماهنگی میان آمریکا، اسرائیل و مهمترین ارتشهای عرب منطقه، این بار در قلب یکی از اصلیترین مراکز نظامی آمریکا در اروپا انجام گرفته است.
تقریباً همزمان، دولت آمریکا روند فروش حدود دو میلیارد و هشتصد میلیون دلار مهمات به اسرائیل را آغاز کرده است که شامل بیست هزار بمب سنگین «امکی ۸۴» و بیست هزار بمب «بیالیو ۱۱۷» میشود. این دو از بمبهای دوهزارپوندی و از مهمات سنگین زرادخانۀ آمریکا هستند. همزمانی این تصمیم با گزارش رسمی بازرس کل پنتاگون از فشار جنگ بر بخشی از ذخایر مهمات آمریکا بیاهمیت نیست. زیرا، واشنگتن از یک سو میگوید با محدودیت ذخایر و گلوگاههای تولید روبرو است ولی از سوی دیگر، توان تهاجمی اسرائیل را برای ادامۀ عملیات سنگین بازسازی میکند.
این تناقض ظاهری ممکن است در واقع نشانۀ تغییری در تقسیم کار باشد، نه عقبنشینی از جنگ.
سومین تحول، این تصویر را روشنتر میکند. جیدی ونس اکنون صریحاً گفته است که «مرحلۀ نخست» جنگ پایان یافته و منازعه در چند ماه آینده وارد «مرحلهای بسیار متفاوت» خواهد شد. به گفتۀ او، مرحلۀ نخست بر تخریب برنامۀ هستهای، تضعیف نیروهای متعارف ایران و کاهش توان تهران برای اعمال قدرت در منطقه متمرکز بود. هدف مرحلۀ دوم، به توصیف او، جلوگیری از بازسازی این ظرفیتها خواهد بود.
این سخنان اهمیت بنیادی دارند. تا پیش از این میشد سخن گفتن از «مرحلۀ دوم» جنگ را صرفاً یک فرضیۀ تحلیلی دانست. اکنون یکی از عالیترین مقامات آمریکا و خود دونالد ترامپ از پایان مرحلۀ نخست و آغاز قریبالوقوع مرحلهای متفاوت سخن میگویند.
اما این مرحلۀ متفاوت چه خواهد بود؟ واشنگتن هنوز رسماً از تغییر رژیم سخن نمیگوید. ونس هدف اعلامشدۀ مرحلۀ دوم را جلوگیری از بازسازی قدرت نظامی ایران معرفی کرده است. اما، همین هدف یک پرسش دشوارتر را پیش میکشد: اگر جمهوری اسلامی بتواند پس از هر دور حمله، برنامۀ هستهای، موشکها، تأسیسات نظامی و شبکههای منطقهای خود را دوباره بازسازی و سیاستهای بی ثباتکنندهاش را در منطقه تشدید کند، آیا میتوان برای مدت نامحدود مسئله را صرفاً با انهدام دورهای این ظرفیتها مدیریت کرد؟ اینجاست که مسئله از حوزۀ صرفاً نظامی خارج میشود.
اگر بخش بزرگی از تأسیسات هستهای، موشکی، پدافندی و لجستیکی جمهوری اسلامی در مرحلۀ نخست تخریب یا بهشدت تضعیف شده باشد، زدن اهداف بیشتر لجستیکی و نظامی، بهتدریج بازده پیشین خود را از دست میدهد. در آن صورت پرسش دیگر فقط این نیست که «کدام هدف نظامی باقی مانده است؟» بلکه این است که چه چیزی این ظرفیتها را تولید، بازسازی و دوباره وارد میدان میکند؟ پاسخ به این پرسش مستقیماً به ساختار قدرت در ایران میرسد.
گزارش بازرس کل پنتاگون در همین چارچوب معنای بیشتری پیدا میکند. این گزارش نخستین گزارش رسمی بازرس کل درباره عملیات جاری جنگ علیه حکومت ایران است و در چارچوب وظیفۀ قانونی گزارشدهی به کنگره تهیه شده است. اما محتوای آن نشان میدهد که ادامۀ جنگ با الگوی گذشته بدون هزینه نیست. بنابراین فشار بر ذخایر آمریکا را نباید بهخودیخود نشانه ناتوانی در ادامۀ جنگ دانست. اما این فشار میتواند شیوۀ ادامۀ جنگ را تغییر دهد.
در چنین شرایطی، واشنگتن ممکن است در مرحلۀ بعد کمتر به تکرار الگوی پرهزینۀ حملات گسترده تکیه کند و بیش از گذشته از ترکیبی از فشارهای نظامی گزینشی، اطلاعاتی، عملیات سایبری، تحریم اقتصادی، فشار مالی، محاصرۀ صادرات نفت، سازماندهی ائتلافهای منطقهای استفاده کند. در این صورت، تغییر تاکتیک به معنای کاهش فشار نخواهد بود، بلکه برعکس، به معنای تمرکز فشار بر نقاطی خواهد بود که برای بقای ساختار قدرت حیاتیترند.
در این مرحله نقش اسرائیل اهمیت ویژهای دارد. اسرائیل صریحاً خواستار تغییر رژیم در ایران است و معتقد است که هیچ فرصتی به اندازه امروز برای از میان برداشتن جمهوری اسلامی - بزرگترین تهدید حیاتی علیه اسرائیل - مهیا نبوده است.
اسرائیل هرگز از آغاز، جنگ را صرفاً ناشی از مسئلۀ برنامۀ هستهای ایران ندیده است. در گفتمان سیاسی و امنیتی اسرائیل، مسئله همواره گستردهتر بوده است: برنامۀ هستهای، موشکها، نیروهای منطقهای و نهایتاً ساختاری سیاسی که همۀ این ابزارها را در خدمت یک راهبرد واحد - نابودی اسرائیل - قرار میدهد.
فروش چهل هزار بمب سنگین از سوی آمریکا در چنین لحظهای نشان میدهد که واشنگتن نهتنها در حال کاهش ظرفیت عملیاتی اسرائیل نیست، بلکه برای حفظ آن در مرحلۀ بعد سرمایهگذاری میکند. از این رو در مرحلۀ آتی آمریکا ممکن است بیش از گذشته نقش فرماندهی، اطلاعات، پدافند، فشار اقتصادی و سازماندهی منطقهای را بر عهده گیرد و اسرائیل سهم بیشتری از عملیات تهاجمی را ایفا کند. سخنان اخیر بنیامین نتانیاهو و وزیر دفاع اسرائیل دربارۀ سقوط قریب الوقوع جمهوری اسلامی را شاید در این چارچوب باید فهمید. نشست آلمان، فروش عظیم مهمات به اسرائیل و سخنان ونس دربارۀ «مرحلۀ بسیار متفاوت» جنگ، این سناریو را به فرضیهای جدیتر از گذشته تبدیل کردهاند.
خوب که بنگریم تحولات منطقهای نیز در همین جهت پیش میروند.
پیشروی حوثیها در اطراف بابالمندب و افزایش حملات آنان علیه عربستان، بحران یمن را از یک جنگ پیرامونی به مسئلهای مستقیم برای امنیت انرژی و کشتیرانی بینالمللی تبدیل کرده است. عربستان اکنون با دو نقطۀ آسیبپذیر روبروست: تنگۀ هرمز در شرق و بابالمندب در غرب. اگر تهران یا نیروهای نیابتیاش بتوانند بر هر دو مسیر فشار وارد کنند، ریاض ناچار است امنیت انرژی خود را نه صرفاً یک مسئلۀ دوجانبه با ایران، بلکه بخشی از یک مسئلۀ امنیتی منطقهای تلقی کند.
از همین رو دیدار محمد بنسلمان با فرماندۀ سنتکام و سپس سفر او به قاهره و گفتگو با عبدالفتاح السیسی درباره امنیت دریای سرخ و بابالمندب تصادفی نیست. با این حال، نشست آلمان از همۀ این تحولات مهمتر است.
حضور همزمان عربستان، امارات، قطر، بحرین، کویت، اردن و مصر در کنار اسرائیل و آمریکا نشان میدهد که اختلافهای سیاسی میان این کشورها مانع همکاری امنیتی آنان در برابر تهدید مشترک - یعنی رژیم ایران - نشده است.
اگر چه نمیتوان هنوز از تشکیل یک پیمان نظامی تازه سخن گفت، اما برای شکلگیری یک معماری امنیتی مؤثر نیز لزوماً نیازی به پیمان رسمی نیست. تبادل اطلاعات، هماهنگی پدافندی، حفاظت از کشتیرانی، هماهنگی عملیاتی و تقسیم وظایف میتوانند پیش از هر توافق سیاسی رسمی شکل بگیرند.
این شاید یکی از مهمترین پیامدهای ناخواستۀ سیاستهای نابخردانه منطقهای جمهوری اسلامی باشد که بیش از گذشته نسبت به سرنوشت خود بیمناک است. رژیم ایران در عمل در حال نزدیککردن بازیگرانی است که سالها برای دور نگهداشتنشان از یکدیگر تلاش کرده بود.
هرچه فشار حوثیها بر عربستان افزایش یابد، نیاز ریاض به آمریکا، مصر و حتی اسرائیل بیشتر میشود. هرچه تهدید تنگه هرمز جدیتر شود، منافع کشورهای عربی در آزادی کشتیرانی بیشتر با منافع واشنگتن و اسرائیل و قدرتهای اروپایی همسو میشود. در این معنا، سخنان اسماعیل بقایی که اسرائیل را «بهرهبردار اصلی» اختلاف میان ایران و کشورهای خلیج فارس معرفی میکند، ناخواسته به مسئلۀ واقعی اشاره دارد: سیاست منطقهای جمهوری اسلامی ممکن است خود مهمترین عامل نزدیکی رقبای آن به اسرائیل باشد.
تغییر زبان اروپا نیز در همین چارچوب اهمیت پیدا میکند. هنگامی که اورسولا فوندرلاین، رئیس کمیسیون اروپا، حوثیها را صریحاً در قالب نیروهای نیابتی ایران قرار میدهد، مسئله فقط انتخاب یک واژه نیست. تهران سالها کوشیده است میان حمایت خود از این گروهها و مسئولیت اقدامات آنان فاصله ایجاد کند. هرچه این فاصله در نگاه کشورهای غربی کمتر پذیرفته شود، هزینۀ اقدامات این شبکهها بیشتر مستقیماً متوجه جمهوری اسلامی خواهد شد.
در آن صورت دیگر نمیتوان برنامۀ هستهای، موشکهای بالستیکی، حزبالله، حوثیها، گروههای مسلح عراقی و بحران تنگۀ هرمز را پروندههایی کاملاً جدا از یکدیگر دید. همۀ آنها اجزای یک معماری واحد قدرتاند. و این شاید مهمترین تحول راهبردی باشد: مسئلۀ جمهوری اسلامی ایران در حال تبدیلشدن از مجموعهای از بحرانهای جداگانه به مسئلۀ خودِ ساختاری است که این بحرانها را تولید و به یکدیگر متصل میکند. چین هنوز در این صف قرار نگرفته و همچنان بر مذاکره و کاهش تنش تأکید دارد. اما تحول مهمتری در حال وقوع است: بازیگرانی که اهداف، منافع و حتی روابطشان با ایران بسیار متفاوت است، بیش از گذشته در یک نقطه به یکدیگر نزدیک میشوند: ادامۀ وضع موجود در دو آبراه مهم جهانی هزینهای فراتر از مرزهای ایران دارد. این میتواند آغاز اجماع بر سر این باشد که رفتار و معماری قدرت کنونی جمهوری اسلامی دیگر نه قابل تحمل است نه با ابزارهای محدود و پروندههای جداگانه قابل مهار.
هیچیک از این نشانهها هنوز ثابت نمیکند که آمریکا، اسرائیل، اروپا و کشورهای عرب منطقه بر سر پایان دادن به جمهوری اسلامی توافق کردهاند. اما آنچه دیگر دشوار میتوان نادیده گرفت، همجهتشدن روندهاست.
فرماندهان آمریکا، اسرائیل و هشت کشور عربی پشت یک میز مینشینند. آمریکا دهها هزار بمب سنگین در اختیار اسرائیل قرار میدهد. معاون رئیسجمهوری آمریکا رسماً پایان مرحلۀ نخست جنگ و آغاز مرحلهای «بسیار متفاوت» را اعلام میکند. گزارش پنتاگون نشان میدهد که ادامۀ الگوی گذشته هزینههای فزاینده دارد. عربستان برای تأمین امنیت خود به آمریکا و مصر و اسرائیل نزدیکتر میشود. اروپا مسئولیت نیروهای منطقهای همسو با تهران را صریحتر متوجه جمهوری اسلامی میکند. در چنین شرایطی، پرسش مرحلۀ بعد دیگر فقط این نیست که چه تأسیسات دیگری باید تخریب شوند.
پرسش عمیقتر این است: اگر برنامۀ هستهای، موشکها و شبکۀ منطقهای جمهوری اسلامی پس از هر دور حمله دوباره بازسازی شوند، آیا میتوان این ظرفیتها را برای همیشه مهار کرد، بی آنکه یک بار برای همیشه با ساختاری که آنها را تولید و بازتولید میکند تسویه حساب نمود؟ این همان نقطهای است که ممکن است موضوع جنگ تغییر کند. در مرحلۀ نخست، هدف اصلی تضعیف توان جمهوری اسلامی بود. مرحلۀ بعد ممکن است بهتدریج پرسش دشوارتری را در برابر همۀ بازیگران قرار دهد: آیا مسئله دیگر فقط توان جمهوری اسلامی است، یا خودِ جمهوری اسلامی؟ این پرسشی است که اسرائیل بیش از هر وقت بر آن تأکید دارد و پیشاروی بازیگران منطقهای و جهانی قرار داده است.

فوری، تعلیق فعالیتهای دانشگاه شیراز
















