Friday, Jul 31, 2026

صفحه نخست » چگونه جواب می‌دهیم آن مهرِ برخاسته از درون قلب عاشق را در پای چوبه‌دار که نثار مردم می‌شود؟ ابوالفضل محققی

Abolfasl_Mohagheghi_4.jpgکیست این سروقامت آزاده؟ این دلاور ایستاده بر فراز جهان، که با طناب داری بر گردن، دست‌های بسته خود را بالا می‌آورد و با آن‌ها علامت قلبی می‌سازد و نثار مردمان سرزمینش می‌کند. بی‌هراس از مرگ، کیسه سیاه بر سر می‌کشد و خود طناب بر گردن می‌افکند؛ طنابی که هدیه خمینی برای آزادگان این سرزمین است. هدیه مردی که اعدام، کشت‌وکشتار و جنگ را نعمت و رحمت خدا می‌دانست.

کیست این قهرمان بلندبالا؟ با چشم‌بندی بزرگ بر چشم، در میان خیل جلادانی که برای کشتنش آمده‌اند، بی‌هراس از شکنجه مجدد در زیر چوبه‌دار، تمامی اصول حکومت اسلامی را به چالش می‌کشد. با کلماتی آرام که نشان از بی‌هراسی او در برابر منادیان اسلام است، می‌گوید: «دوست ندارم سر مزارم گریه کنند، دوست ندارم برایم نماز و قرآن بخوانند... شادی کنند و آهنگ شاد پخش کنند.»

کیست این فرزند رنج‌کار؟ این چهره نجیب با دو چشم درشت سیاه که این‌چنین در زیر مشت و لگد جانیان جمهوری اسلامی، با لبخندی به وسعت ایران‌زمین، از این گوشه اتاق به گوشه‌ای دیگر پرتاب می‌شود. جان می‌بازد، اما نه ناله می‌کند و نه التماس! پیامش لبخند است، مهر است و ایستادگی است؛ نمایش قدرت انسانی که برای گرفتن آزادی به پا خاسته است تا لبخند را جایگزین آن اندوهی کند که دیرگاهی است بر کنج لبان یک ملت نشسته است.

کیستند این دختران، این پسران جوان که این‌چنین آوازخوانان، با چنین شهامتی، سینه در برابر گلوله دشمن مردم می‌گشایند و از حق زندگیِ دریغ‌شده خود دفاع می‌کنند؟

قهرمانانی که ما در اسطوره‌ها جست‌وجویشان می‌کنیم؛ حال آنکه این سرزمین مملو از این قهرمانان بزرگ و کوچکِ سربه‌دار است که حکومت هر اذان صبح خبر از پرپر شدنشان می‌دهد. نسلی که برای ساختن یک زندگی آرام، برای ساختن یک جامعه سکولار و دموکراتیک، با امید رهایی پای در میدان نهاده و زندگیِ دریغ‌شده خود را فریاد می‌زند.

کجاست آن زندگی؟

کجاست آن شادی و سرور؟

کجا هستند آن هنرمندان خلاق؟

آن پژوهشگران علمی و دانشگاهی؟

کجا رفتند آن مدیران کارآفرینی که پایه اکثر صنایع و مراکز اقتصادی را ریختند؟

چه شد سرنوشت دانشکده مدیریتی که در همان کوتاه‌مدت، شالوده مدیریتی مدرن را با جذب بهترین مدیران به این مؤسسه پی‌ریخت؟

کجاست آن آزادی‌های فردی و اجتماعی که در زمان پهلوی بود؟

کجاست آن امنیت خاطر؟ آن چشم‌اندازهای روشن برای جوانان که می‌توانستند برای آینده خود، برای شکل دادن به زندگی عاشقانه توأم با تلاش برای ارتقای خود، برنامه‌ریزی کنند؟

تمامی این «کجا»های از دست‌رفته است که خشم از انقلاب سیاه بهمن را، که نتیجه سحرش بعد از نیم‌قرن بگیروببند و سربرآوردن وسیع گورستان‌های خاموشِ انباشته از پیکر فرزندان این سرزمین است، برمی‌انگیزد. شقه‌شقه کردن جامعه، رواج دادن تقسیم‌بندی خودی و ناخودی، که امروز شاهد فاجعه و از هم پاشیدگی جامعه‌ای هستیم که تمام معیارهای اجتماعی، عاطفی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی آن در هم ریخته و کاراکتری خلق شده که هر کس در فکر نجات خود و خانواده خویش است.

حال، مرتب اپوزیسیون ایرانی شعارهای دهان‌پرکن بدهد؛ شعارهایی که پایه در تفکر روشنفکری و انجماد گروهی و تشکیلاتی آن‌ها دارد؛ چنان جزم که قادر به دیدن تحولات فکری که در جامعه، به‌خصوص در بین نسل جوان، می‌گذرد نیست. قادر نیست چشم‌بندهای نامرئی را که سال‌هاست بر چشم دارد، اندکی بالا بزند و نیروی جوان در میدان را ببیند؛ آن نیرویی که تنها در یک شب چهل هزار کشته داد. خونی که بر زمین نخواهد ماند. هنوز هزار باده ناخورده در دل تاک است.

نیرویی که اکثریت آن طرفداری از شخص رضا پهلوی می‌کردند و شعار می‌دادند. ما قادر نیستیم چشم بر نقش و قهرمانی کسانی ببندیم که شعار «جاوید شاه» بر بازوی خود حک می‌کنند و به همین خاطر شکنجه و مرگی بسیار سخت را تحمل می‌نمایند؛ نیروهایی که امروز بخش جدی نیروی مقاومت در داخل را می‌سازند.

دفاع از زندگی آن‌ها، مقابله با اعدام‌ها، قبل از هر چیز به قدرتمند کردن جبهه مبارزه با جمهوری اسلامی برمی‌گردد.

گاه فکر می‌کنم این همه جریان‌های سیاسی که زبان به تحسین قهرمانی این نسل می‌گشایند، چه میزان برای مبارزه و شعارهای آنان ارزش و حرمت قائلند؟

از قهرمانی آن‌ها ستایش می‌کنند، بی‌آنکه قدمی در جهت خواسته‌های آنان، که قبل از هر چیز رزم مشترک علیه جمهوری اسلامی است، بردارند.

ادامه دارد

ابوالفضل محققی



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy