Friday, Jul 31, 2026

صفحه نخست » باتلاقی که ترامپ گرفتارش شد، نادر دولتشاهی

dolatshahi.jpg​با گسترش ابعاد درگیری‌های آمریکا و ایران، این سوال مطرح می‌شود که پایان این جنگ به کجا خواهد رسید؟

برای پاسخ به این سوال، به بررسی چند نکته می‌پردازیم...​آمریکا در حال حاضر در این جنگ دو حالت درپیش دارد:

اول اینکه بر خواسته‌های خود مبنی بر تسلیم غنی‌سازی رژیم که اخیراً تنگه هرمز هم بدان اضافه شده اصرار بورزد؛ که با توجه به اوضاع آشفتهٔ فعلی چنین امری بعید است و راه به جایی نمی‌برد و ایران خود را پیروز این جنگ می‌داند و بقیه ماجرا ..!!

دوم اینکه آمریکا از خواسته‌های خود کوتاه بیاید؛ که در آن صورت رشته کار را از دست خواهد داد و ایران دست بالا را در منطقه خواهد داشت و نه تنها کنترل تنگه را به دست می‌گیرد، بلکه می‌تواند در خفا به غنی‌سازی خود ادامه دهد و بقیه ماجرا...!!

در هر دو حالت، ترامپ وارد باتلاقی شده است که هرگونه دست‌وپازدنِ ناشیانه برای خروج از آن، تنها باعث می‌شود بیشتر در این باتلاق غوطه‌ور شود.

​یک اصل اثبات‌شده نشان می‌دهد که نیروی هوایی و بمباران به تنهایی قادر به تغییر یک حکومت نیستند. در تاریخ معاصرگمان نمیرود حکومتی صرفاً از طریق حملات هوایی ساقط شده باشد. در مواردی نظیر عراق، حضور گسترده نیروی زمینی الزام‌آور بود و در تجربیاتی چون لیبی یا یوگسلاوی سابق و سقوط اسلوبودان میلوشویچ نیز بمباران هوایی تنها زمانی به نتایج سیاسی انجامید که با حضور نیروهای شورشیِ روی زمین یا فروپاشی از درون همراه گردید که می‌تواند در مورد ایران نیز مصداق پیدا کند.

​همچنین حذف فیزیکی رهبران، به دلیل وجود ساختارهای جانشینی متعدد و لایه‌ ‌لایه، به تنهایی موجب فروپاشی یک ساختار امنیتی پیچیده نمی‌شود. این اقدام نه تنها راه فراری از این باتلاق ایجاد نمی‌کند، بلکه به زنجیره‌ای از پاسخ‌های تلافی‌جویانه غیرقابل‌پیش‌بینی و گسترش دامنه جنگ می‌انجامد؛ به‌ویژه که مقامات ایران ثروت فراوان و تسلیحات گسترده‌ای در اختیار دارند که ابعاد این واکنش‌ها را بیشتر می‌کند.

​نمونه‌های بارز این مسئله را می‌توان در تجربه تاریخی ایالات متحده در جنگ ویتنام و عدم فروپاشی جبهه ویت‌کنگ پس از ترورهای گسترده فرماندهانشان، و همچنین در تجربیات معاصر نظیر طالبان، حزب‌الله و حماس پس از حذف رهبران ارشدشان مشاهده کرد؛ جایی که ساختارهای موازنه، لایه‌های جانشینی و تشکیلات لایه‌ ‌لایه، مانع از سقوط شدند و درگیری را به سمت فرسایشی تر سوق دادند بخصوص که رژیم ایران ، مادر تمام جنگ هاست .

​با اینکه ایالات متحده از نظر توان تسلیحاتی، نیروهای هوابرد و تفنگداران دریایی، قدرتمندترین نیروی تصرف سواحل در جهان است؛ اما این تصرف کوتاه‌مدت و محدودِ برخی مناطق ساحلی، جزایر استراتژیک یا پایگاه‌های نفتی روی کاغذ امکان‌پذیر است و نگهداری این مناطق، مقوله‌ای کاملاً متفاوت است. ورود نیروی زمینی به خاک ایران بدون همراهی با خواست اکثریت مردم، یک خطای استراتژیک و ورود به باتلاقی تمام‌عیار محسوب می‌شود. سواحل جنوبی ایران با ارتفاعات، کوه‌ها و کانال‌های طبیعی، محیطی پیچیده برای جنگ‌های نامتقارن، پهپادی و مین‌گذاری فراهم می‌آورد که هزینه‌های انسانی و تجهیزاتی مداومی به نیروهای اشغالگر تحمیل می‌کند.

​از سوی دیگر، افکار عمومی و تصمیم‌گیرندگان در واشنگتن پس از تجربیات پرهزینه و چند تریلیون دلاری در عراق و افغانستان، تمایلی به اشغال زمینی جدید ندارند؛ این مسئله صرف‌نظر از احتمال بروز اعتراضات داخلی، مخالفت‌های شدید در کنگره، جهش بی‌سابقه قیمت سوخت و حتی مخاطرات و فشارهای سنگین سیاسی علیه ترامپ است.

​نقش قدرت‌های شرقی نظیر روسیه و چین را در مواجهه با تسلط مستقیم آمریکا بر خلیج فارس و منابع انرژی منطقه نمی‌توان نادیده گرفت. روسیه از طریق ارسال تسلیحات پیشرفته، سامانه‌های پدافندی و پشتیبانی‌های اطلاعاتی، هزینه‌های حضور آمریکا را به شدت افزایش می‌دهد. چین نیز به عنوان بزرگ‌ترین خریدار انرژی منطقه، بحران در تنگه هرمز و حضور زمینی آمریکا را تهدیدی مستقیم علیه امنیت ملی و اقتصاد خود دانسته و فشارهای سیاسی و اقتصادی سنگینی برای توقف جنگ اعمال خواهد کرد.

​با تشدید جنگ در منطقه و بحران سوخت، این سوال یک میلیون دلاری مطرح می‌شود که آیا این بحران علاوه بر کشورهای منطقه پای کشورهای اروپایی و ناتو را هم به وسط این جنگ می‌کشد یا خیر؟ برای پاسخ باید دید آیا آن‌ها در صورت تهدید خطوط دریانوردی یا خاک اعضای ناتو، فراتر از اقدامات حمایتی عمل کرده و برای حفظ منافع خود--علی‌رغم میل باطنی‌شان--ناچار به اعزام نیروهای نظامی به منطقه خواهند شد یا نه؟

​در این میان، موضع‌گیری در قبال کشورهایی چون بلغارستان و اوکراین نمونه‌ای روشن از این پتانسیل خطر است؛ بلغارستان به دلیل دادن اجازهٔ استفاده از پایگاه‌های نظامی‌اش به آمریکا مورد تهدید قرار گرفته و در سوی دیگر، حملات و تحرکات اخیر مرتبط با اوکراین نیز ابعاد بحران را پیچیده‌تر کرده است. این مسائل می‌توانند جرقه‌ای باشند برای باز شدن جبهه‌ای جدید و شروع یک واکنش سلسله‌وار که پای سایر کشورهای اروپای شرقی را--چه موافق سیاست‌های آمریکا باشند و چه مخالف--به این درگیری مستقیم بکشاند.

​همچنین تصرف خاک و سرنگونی حکومت--مشابه آنچه در عراق یا لیبی رخ داد--برای ایران و شهر تهران حتی با تشکیل یک ائتلاف بین‌المللی چندان ساده نیست؛ چرا که وسعت جغرافیایی، جمعیت حدود نود میلیون نفری و مناطق کوهستانی کشور، مانعی بر سر راه پیشروی محسوب می‌شود--البته اگر قصد پیشروی و یا توانایی آن را داشته باشند.

​دستیابی به پایتختی که در دل رشته‌کوه‌های البرز محصور شده، نیازمند عبور از صدها کیلومتر مسیر سخت‌عبور و اعزام صدها هزار نیروی پیاده‌نظام است؛ هزینه‌ای که هیچ قدرتی توان مالی، نیروی انسانی و ارادهٔ سیاسیِ تأمین آن را ندارد. اسرائیل نیز فاقد توان و جمعیت لازم برای گسیل نیروی زمینی به کیلومترها دورتر از مرزهای خود است و استراتژی آن صرفاً بر ضربات هوایی، عملیات اطلاعاتی و تضعیف زیرساخت‌ها استوار است. از سوی دیگر، کشورهای عربی منطقه به دلیل شکنندگی زیرساخت‌های اقتصادی خود، توان تحمل یک جنگ فرسایشی را ندارند و چنین درگیری شدیدی می‌تواند موجودیت آن‌ها را در معرض بحران‌های عمیق داخلی قرار دهد.

​حمله غافلگیرانه نیروهای آمریکایی به تهران--چه با همکاری اسرائیل و چه با مشارکت کشورهای دیگر منطقه--می‌تواند یکی دیگر از گزینه‌ها باشد؛ اما این سناریو نیز نیازمند تصرف تهران و پیاده‌کردن نیروهای زمینی برای حفظ موقعیت است. حتی با فرض اینکه اکثریت قاطع جامعه با حکومت مخالف و آماده تغییر باشند و هماهنگی‌هایی نیز با گروه‌های داخلی صورت گرفته باشد، ورود نیروهای مهاجم به کلان‌شهری چون تهران آن‌ها را وارد یک نبرد شهری پیچیده، پرخسارت و فرسایشی خواهد کرد که مدیریت آن فوق‌العاده دشوار است.

آمریکا در این نبرد تاریخی با دو گزینهٔ پرهزینه روبروست: نخست، ادامهٔ جنگ بدون عقب‌نشینی که موجب فلج شدن شریان‌های انتقال انرژی در خلیج فارس، جهش بی‌سابقهٔ قیمت سوخت، تورم جهانی و تحمیل هزینه‌های سرسام‌آور لجستیکی خواهد شد؛ و دوم، پا پس کشیدن و رها کردن نیمه‌کارهٔ جنگ که به معنای تثبیت موقعیت ایران، تغییر توازن قدرت به نفع تهران، ماندگاری رژیم در منطقه و در نهایت برباد رفتن حیثیت سیاسی و مخدوش شدن اعتبار جهانی ایالات متحده خواهد بود.

​با توجه به موانع موجود در راه اشغال زمینی و ناکارآمدی حملات صرفاً هوایی در تغییر ساختار قدرت، آمریکا عملاً در یک بن‌بست استراتژیک و بدون افق روشنِ پیروزی گرفتار شده است. استراتژی آمریکا در صورت اوج‌گیری بحران، نه اشغال زمینی، بلکه اعمال محاصره شدید دریایی، فلج‌سازی شریان‌های اقتصادی، بمباران سنگرها و انهدام هدفمند زیرساخت‌ها خواهد بود؛ رویکردی که حتی در صورت تحقق نیز آمریکا را به نتیجه مطلوب خود نرسانده و مقامات را وادار به پذیرش توافق نخواهد کرد.

​قصهٔ این توافق و مذاکره هم شده شبیه سریال‌های ترکی سیصد قسمتی پر از صحنه های تعلیق ، چند نگاهِ عاقل‌اندرسفیه پشت میز مذاکره - حرف‌های تکراری.. و در نهایت بازگشت به نقطهٔ صفر؛ که شاید دوره‌اش با به‌ وجود آمدن شرایط جدید به سر آمده باشد و به پایان سریالِ "مذاکره " نزدیک شده باشیم.

​می‌دانیم که محاصره اقتصادی، تحریم اشخاص و ضربه به زیرساخت‌ها، توان کشور را تضعیف کرده و می‌کند، اما لزوماً به فروپاشی فوری منجر نمی‌شود، آنهم برای حکومتی که تجربهٔ جنگ ۸ سالهٔ خونین را در کارنامه خود دارد.

درست است که کار رژیم در آن زمان با وجود حمایت مردمی به نوشیدن «جام زهر» کشید، ولی این بار می‌تواند حتی بدون حمایت عمومی به خواسته‌های خود برسد؛ آن هم با برگ برنده‌ای که رو کرده است: شیرِِ فلکهٔ تنگه هرمز و باب‌المندب!! .. دو تنگه‌ای که کافی است پیچش کمی تنگ‌تر شوند تا نیمی از اقتصاد جهان--به‌ویژه فرانسوی‌های عزیز که روزی در نوفل‌لوشاتو زیر درخت سیب این آش را برای ما پختند و این روزها هم خودشان با شدیدترین بحران سوخت دست‌وپنجه نرم می‌کنند دچار تنگِ نفسِ شوند!

در چنین بازیِ پیچیده‌ای اگر ترامپ همچنان بدون آینده‌نگری و نقشه راه جلو بیاید، چه بسا این بار--چه خوشمان بیاید چه نیاید--خودش مجبور شود جام زهر را سر بکشد؛ و کیست که نداند آن نقشه راه چیست و یا در دست کیست؟ مگر آنکه ترامپ کماکان دوست داشته باشد لقمه را دو سرش بچرخاند!!



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy