بر اساس گزارشهای منتشرشده، دولت بغداد به نیروهای عراقی وابسته به ایران در مرز عراق و سوریه هشدار داده است. این خبر از آن جهت اهمیت دارد که با احتمال تشدید درگیری میان ایران و آمریکا پای این گروهها نیز به جنگ باز میشود؛ گروههایی نظیر حشد الشعبی، کتائب حزبالله، عصائب اهلالحق، النجباء و سازمان بدر که میتوانند جبهه جدیدی را علیه آمریکا بگشایند. علاوه بر این، تعداد زیادی از نیروهای حشد الشعبی در دورههای مختلف وارد ایران شدهاند؛ مسألهای که در کنار حضور شبهنظامیان فاطمیون و زینبیون قابل توجه است.
بر اساس آمارهای رسمی دولت عراق، شمار نیروهای حشد الشعبی از مرز دویست هزار نفر گذشته است؛ نیروهایی که هزینههای مالی آنها توسط ایران تأمین میشود. این افراد عمدتاً در استانهای مختلف عراق و بهویژه مناطق مرزی مستقر هستند.
با این وجود بدنه این نیروها یکدست نیست. هسته اصلی و وفادار به تهران--نظیر کتائب حزبالله، عصائب اهلالحق، النجباء و سازمان بدر--بیش از ده هزار نفر نیروی عملیاتی در اختیار دارد که بازوی اصلی برای گشودن جبههای تازه علیه مواضع آمریکا در عراق و سوریه محسوب میشود.
ترکیب این نیروهای شبهنظامی با ساختار دفاعی سپاه، ارتش و بسیج میتواند آمریکا را وارد همان کابوس قدیمی کند: یک نبرد چریکی و فرسایشی، یادآور تجربه ویتنام، اما اینبار در منطقهای گرمسیر با جغرافیا و کوهستانهای سرسخت.
با این حال، ورود و توزیع سلاح در یک منطقه حساسِ قومی و استراتژیکی، خطر خارج شدن اوضاع از دست نیروهای خارجی را بهشدت افزایش میدهد؛ چنانکه تجارب گذشته در کردستان و توزیع غیرشفاف تسلیحات، نمونه روشنی از این ریسک بالا را به نمایش گذاشت؛ تسلیحاتی که معلوم نشد دقیقاً از چه طریقی و به دست چه کسانی افتاد.
توزیع سلاح به جای ایجاد یک ارتش منظم، به تکثیر گروههای مسلح با انگیزههای متفاوت منجر شده و میتواند به جنگهای داخلی طایفهای و سرکوب بیرحمانه و «ایجاد زمین سوخته» توسط حکومت مرکزی دامن بزند. پیادهسازی نیروی زمینی محتاج دهها هزار سرباز و پشتیبانی سنگین مالی و جانی است که پنتاگون و افکار عمومی آمریکا توان پرداخت هزینههای آن را در بلندمدت ندارند و در نتیجه منطقه جنوب به کانون آنارشی تبدیل میشود.
از سوی دیگر، حذفِ رأسِ قدرت دو حالت دارد: یا لایههای رادیکالتر و جوانتر نظامی کنترل را به دست میگیرند و دست به اقدامات انتحاری و ساخت سریع سلاح هستهای میزنند... و یا کشور دچار فروپاشی کنترل مرکزی میشود که حاصل آن نه یک دولت پاسخگو برای مذاکره، بلکه یک آنارشی بیقانون است.
این تصور که با ترور مقامات ارشد رژیم، ناگهان چهرههای دیپلماتیک و اصلاحطلب مانند خاتمی، روحانی، ظریف، پزشکیان و دارودسته میانهروی عراقچی روی کار بیایند وهمه چیز به یک آشتی ملی، دست کشیدن ایران از غنیسازی، بازگشایی آبراهها و بازگشت به میز مذاکره ختم شود، بیشتر به یک فیلم تخیلی هالیوودی شبیه است.
سناریویی خیالی که در آن ناوگانهای آمریکایی با بوق و کرنا خلیج فارس را ترک میکنند و بدون اینکه خونی از دماغ حتی یک سرباز بیاید، همه چیز با «آشتی آشتی، فردا میریم تو کشتی» به پایان میرسد.
تصورش هم ساده است؛ دوباره پزشکیان را میبینیم که متن توافق را به خبرنگاران نشان میدهد و امضایی خرچنگقورباغهای شبیه امضای ترامپ از طرف «رهبر نامرئی» به دوربین نشان میدهد تا همه چیز به خیر و خوشی تمام شود! ...این سناریو میتواند امثال جیدی ونس (معاون ترامپ) را گول بزند تا با آن اعلام پیروزی کند ودر میان پیشانی چروکخورده و اَخم و تَخمش، لبخند سفیهانهای هم بزند زیرا هنوز جوهرش خشک نشده موشکی از اعماق زمین بطرف یکی از کشتی ها پرتاب میشود و بازگشت به نقطه قبل.
در سناریوی عملیاتهای ضربتی مانند ربودن یا دستگیری ناگهانی چهرههای اصلی از مخفیگاه و بردن آنها به آمریکا برای محاکمه، فرضیاتی وجود دارد - مثلا شبانه در عملیاتی مشابه بازداشت رئیسجمهور ونزوئلا در کاخش، این بار چتربازان آمریکایی به عمق سیصد متری زمین شبیخون بزنند تا بتوانند مجتبی را بربایند. در آن صورت مردم آمریکا و جهان با چشم خود میبینند که نیروهای آمریکایی موفق به ربودن یک «مقوا» شدهاند و با حیرت به آن مینگرند که چگونه وی توانسته رهبری یک کشور نود میلیونی را به عهده بگیرد!
ولی کار به اینجا ختم نمیشود و هنوز سرِ بزرگ زیر لحاف است؛ زیرا در ایران هزاران مجتهد و آیتالله و حجتالاسلام وجود دارد که هر کدام بهطور غیابی پتانسیل رهبر شدن دارند ؛ رهبرانی که ربودنشان نیاز به چند صد هواپیمای غولپیکرآمریکایی دارد/ تازه فرزندان آنها نیز میتوانند جایگزین پدرانشان شوند، همانطور که مجتبی جانشین پدر شد. علاوه بر آن، در ایران آخوند هایی کسانی مثل جنتی دارد که عمرشان کمی بیشتر از عمر نوح هست - در مورد این افراد خوشبختانه نیازی به هواپیمای غولپیکر نیست؛ میتوانند آنها او را در همان حال که قوز کرده و تکان نمیخورد بغل کنند و با خود به آمریکا ببرند!
به هر حال، جنگ آمریکا با ایران خرج بسیار سنگینی روی دست آمریکا میگذارد، بهخصوص اگر فرسایشی شود و ظاهرا اگر ترامپ همچنان بی برنامه جلو برود هیچ چیزی هم عایدش نمیشود جز تسلسل حرفهای تکراری برای مردم.
تجربه تاریخی جنگهای منطقه نشان میدهد که مجموع هزینههای مستقیم و غیرمستقیم آمریکا در جنگهای پس از یازده سپتامبر در عراق، افغانستان و سوریه از مرز هشت تریلیون دلار گذشته است؛ حتی در جنگ دوم خلیج فارس در سال هزار و نهصد و نود و یک، تنها چند هفته درگیری برای آزادسازی کویت، با احتساب تورم امروز بیش از صد و شانزده میلیارد دلار خرج روی دست آمریکا گذاشت.
حال یک سوال کلیدی باقی میماند که مطمئناً اگر خبرنگاری آن را از خودِ ترامپ هم بپرسد از کوره در میرود؛ اینکه: آیا به جای اینهمه خط و نشان کشیدن، بوی باروت و بگیروببندو بخصوص هزینههای میلیاردی و چه بسا بهزودی تریلیونی، ، بهتر نبود با رضا پهلوی هماهنگ میکردید؟ آیا شانس پیروزی در این سناریو بیشتر نبود؟ بخصوص که وی بارها گفته بود قصد تغییر رژیم در ایران را ندارد.
البته برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید دید که اصلاً تعریف ترامپ و «جیدی ونس» از «پیروزی» در این معرکه چیست؛ آیا پیروزی برای آنها صرفاً یک امضای شیک زیر یک تکه کاغذپاره است تا ترامپ آن را جلوی دوربینها به رخ بکشد، یا افتادن در باتلاقی که حتی خودشان هم نمیدانند تهِ آن به کجا ختم میشود؟

هنگامی که انتخابنکردن، خود یک انتخاب است، دارکوب

از گربههای ایرانی چه خبر، ابوالفضل محققی














