این یادداشت، پاسخی انتقادی به مقاله «راه سوم برای ایران» است و استدلال میکند که مخالفت با جنگ، بهتنهایی جایگزین ارائه یک راهبرد عملی برای گذار از جمهوری اسلامی نیست.
مشکل اصلی این نوشته آن نیست که با جنگ مخالف است؛ کمتر کسی جنگ را مطلوب میداند. مسئله آن است که نویسنده، میان آرزو و واقعیت سیاسی فاصلهای عمیق را نادیده میگیرد و به جای ارائه راهی عملی برای عبور از جمهوری اسلامی، در تار و پود نوشته تصویری از یأس، فروپاشی، خلأ قدرت و ناتوانی جامعه در سازمانیابی میسازد.
او از «راه سوم» سخن میگوید، اما توضیح نمیدهد این راه سوم چگونه قرار است در برابر حکومتی تحقق یابد که طی دههها نشان داده است نه به اعتراض مسالمتآمیز تن میدهد، نه به انتخابات آزاد، نه به گردش قدرت و نه حتی به ابتداییترین حقوق شهروندان. اگر قرار باشد هیچ فشار مؤثر، هیچ حمایت بینالمللی و هیچ تغییری در موازنه قدرت پذیرفته نباشد، این گذار ملی دقیقاً با چه ابزار و نیرویی محقق خواهد شد؟
پاسخی داده نمیشود. در عوض، مفاهیمی مانند «جنگ»، «فروپاشی»، «خلأ قدرت»، «بیثباتی» و «خطر تجزیه» چنان تکرار میشوند که خواننده، پیش از آنکه با راهی برای تغییر روبهرو شود، با مجموعهای از هراسها مواجه میشود. نتیجه عملی چنین روایتی روشن است: تغییر نه بهعنوان یک امکان سیاسی، بلکه بهعنوان مقدمهای برای فاجعه تصویر میشود.
بزرگترین پیشفرض اثباتنشده این مقاله، همین «خلأ قدرت» است. نویسنده آن را نه بهعنوان احتمالی که باید درباره آن استدلال شود، بلکه تقریباً بهعنوان واقعیتی قطعی مفروض میگیرد و سپس تمام نتایج خود را بر همان بنا میکند. حال آنکه این دقیقاً همان گزارهای است که باید نخست اثبات شود، نه آنکه بیدلیل مبنای نتیجهگیری قرار گیرد.
همین منطق در تحلیل او از نقش قدرتهای خارجی نیز تکرار میشود. نویسنده هشدار میدهد که ایران نباید به پروژهای برای مهندسی قدرت از بیرون تبدیل شود و هرگونه اتکای بیش از حد به قدرتهای خارجی، منافع ملی را قربانی محاسبات ژئوپلیتیکی آنان خواهد کرد. اصل این هشدار قابل انکار نیست؛ دولتها در روابط بینالملل بر اساس منافع خود عمل میکنند، نه از سر نوعدوستی. اما از این واقعیت، نمیتوان چنین نتیجه گرفت که هرگونه حمایت یا همکاری خارجی الزاماً به وابستگی یا از دست رفتن استقلال ملی خواهد انجامید.
تاریخ معاصر چنین حکم کلیای را تأیید نمیکند. کشورهایی چون آلمان، ژاپن و ایتالیا پس از جنگ جهانی دوم با حضور و حمایت گسترده قدرتهای خارجی بازسازی شدند، اما سرنوشت آنان نه وابستگی دائمی، بلکه تبدیل شدن به دولتهایی مستقل، دموکراتیک و برخوردار از منافع ملی مشخص بود. در مقابل، نمونههایی نیز وجود دارد که مداخلات خارجی به شکست انجامیده است. بنابراین، مسئله اصلی نه صرف وجود یا عدم وجود حمایت خارجی، بلکه کیفیت رهبری ملی، مشروعیت داخلی، توان نهادسازی و قدرت جامعه برای حفظ استقلال تصمیمگیری است.
تناقض اصلی اما آنجاست که نویسنده در ادامه مینویسد: «هیچ قدرت خارجی نمیتواند جایگزین اراده سیاسی مردم یک کشور شود.»
اگر این گزاره را بپذیریم، نخستین پرسش این است: این اراده سیاسی مردم ایران در کجای تحلیل نویسنده حضور دارد؟
آیا مردمی که سالها زندان، شکنجه، اعدام و مرگ را به جان خریدهاند تا پایان جمهوری اسلامی را مطالبه کنند، فاقد اراده سیاسیاند؟ آیا بخش قابل توجهی از مخالفان حکومت که در داخل و خارج کشور، در شعارها، گردهماییها و مواضع سیاسی خود از نقش شاهزاده رضا پهلوی در رهبری دوره گذار حمایت کردهاند، بخشی از همین ملت نیستند؟ درباره گستره این حمایت میتوان بحث کرد، آن را نقد کرد یا حتی با آن مخالف بود؛ اما نمیتوان آن را از صحنه تحلیل حذف کرد و سپس از «خلأ قدرت» و «نبود رهبری» سخن گفت، گویی جامعه ایران فاقد هرگونه ظرفیت سازماندهی یا مرجعیت سیاسی است.
اشکال اساسیتر اما در نحوه روایت خواست جامعه ایران است.
نویسنده بارها تأکید میکند که آینده ایران باید به دست مردم ایران تعیین شود و مشروعیت تنها از مردم سرچشمه میگیرد. اگر چنین است، نخستین وظیفه یک تحلیلگر سیاسی آن است که اراده موجود در جامعه را همانگونه که هست روایت کند، نه آنکه ابتدا تصویری مطلوب از جامعه بسازد و سپس همان تصویر را به نام «خواست مردم» عرضه کند.
در اینجا مقاله از تحلیل فاصله میگیرد و به جعل روایت نزدیک میشود؛ نه لزوماً جعل به معنای دروغپردازی آگاهانه، بلکه بازسازی خواست جامعه به شکلی که با پیشفرضهای نویسنده سازگار باشد. او به جای آنکه بپرسد مردم چه میخواهند، ابتدا تعیین میکند مردم چه باید بخواهند و سپس همان را به نام عقلانیت، مصلحت ملی و «راه سوم» عرضه میکند.
این همان نقطهای است که قیممآبی روشنفکرانه آشکار میشود.
در نگاه دموکراتیک، روشنفکر یا تحلیلگر از خود میپرسد مردم چه گفتهاند، چه انتخابی کردهاند و چه ظرفیتی در جامعه شکل گرفته است. در نگاه قیممآبانه، او ابتدا مصلحت مردم را به تشخیص خود تعیین میکند و سپس اراده واقعی آنان را یا نادیده میگیرد یا اصلاح میکند. مردم در این دستگاه فکری، فاعل سیاست نیستند؛ موضوع هدایتاند.
از همین رو، در سراسر مقاله، آنچه بیشتر دیده میشود اراده مردم نیست، بلکه نگرانی نویسنده از اراده مردم است. هرجا جامعه از تغییر سخن میگوید، مقاله از فروپاشی میگوید؛ هرجا از رهبری دوره گذار سخن به میان میآید، مقاله از خلأ قدرت سخن میگوید؛ هرجا نشانهای از انسجام دیده میشود، متن به جای تقویت آن، خطرهای آن را برجسته میکند.
تناقض بنیادین مقاله دقیقاً همینجاست: از یک سو اعلام میکند هیچ قدرت خارجی جایگزین اراده مردم نمیشود، اما از سوی دیگر، همان ارادهای را که در خیابان، در اعتراض، در سازمانیابی و در حمایت از یک مسیر سیاسی ظهور کرده است، در تحلیل خود به رسمیت نمیشناسد. مردم تا زمانی در این روایت منشأ مشروعیتاند که هنوز تصمیم مشخصی نگرفته باشند؛ اما به محض آنکه انتخاب خود را آشکار میکنند، روشنفکر دیگر خود را راوی اراده آنان نمیداند، بلکه اصلاحکننده آن میپندارد.
این نگاه از نظر ساختار ذهنی، با همان منطق اقتدارگرایانهای خویشاوند است که برای مردم حق انتخاب قائل است، اما نه تا آنجا که انتخابشان با تشخیص قیم سیاسی یا فکری تعارض پیدا کند. تفاوت در ابزار است: حاکم مستبد این قیممآبی را با قدرت اجرا میکند؛ روشنفکر قیممآب آن را با کلمات، هشدارها و بازتعریف خواست مردم بازتولید میکند.
در ظاهر، مقاله از «راه سوم» سخن میگوید، اما در عمل بیش از آنکه راهی برای عبور از جمهوری اسلامی نشان دهد، ناامیدی از امکان این عبور را بازتولید میکند. پیوسته از هزینههای تغییر سخن میگوید، اما هزینه استمرار وضع موجود را به همان اندازه برجسته نمیکند؛ از خطر گذار هشدار میدهد، اما برای پایان دادن به حکومتی که خود منشأ اصلی بحرانهاست، راهکاری عملی ارائه نمیدهد.
کارکرد چنین روایتی روشن است: جامعه را نه به سوی سازماندهی، اتحاد و تقویت ظرفیتهای موجود، بلکه به سوی تردید، انتظار و انفعال سوق میدهد. هرچه خطر فروپاشی و خلأ قدرت بزرگتر تصویر شود، اعتماد جامعه به توان خود برای سازماندهی و گذار نیز ضعیفتر خواهد شد.
اگر تمام مسیرهای مؤثر تغییر یا خطرناک معرفی شوند یا ناممکن، «راه سوم» عملاً به تعویق دائمی تصمیم تبدیل میشود. جامعه باید تغییر را بخواهد، اما نباید ابزار تحقق آن را به رسمیت بشناسد؛ باید از جمهوری اسلامی عبور کند، اما نه با فشار، نه با رهبری، نه با حمایت بینالمللی و نه با تغییر موازنه قدرت. چنین نسخهای راهبرد سیاسی نیست؛ آرزویی بیسازوکار است.
امروز مسئله ایران کمبود شعار نیست؛ کمبود راهبردی است که بتواند ظرفیتهای واقعی جامعه را به انسجام سیاسی تبدیل کند. مسئولیت روشنفکر نیز این نیست که به جای مردم تصمیم بگیرد یا خواست آنان را تصحیح کند. مسئولیت او آن است که واقعیت را ببیند، ظرفیتهای موجود را بشناسد، به پر کردن خلأهای واقعی سازماندهی کمک کند و در خدمت انسجام بیشتر قرار گیرد، نه آنکه با روایتهایی آکنده از هراس، ظرفیتهای موجود را نادیده بگیرد.
نقد اصلی این مقاله نیز از همینجا آغاز میشود: نویسنده به جای آنکه نشانههای موجود اتحاد، رهبری و اراده سیاسی جامعه را ببیند و برای تقویت آنها استدلال کند، تصویری میسازد که در آن جامعه ایران فاقد انسجام، فاقد رهبری و فاقد آمادگی برای گذار است. چنین روایتی، فارغ از نیت نویسنده، در عمل بیش از آنکه به آزادی ایران کمک کند، به بقای جمهوری اسلامی یاری میرساند؛ زیرا استبداد بیش از هر چیز از جامعهای سود میبرد که به امکان تغییر خود باور نداشته باشد.
راه سومی که مردم را ناتوان، جامعه را بیرهبر، گذار را فروپاشی و تغییر را مقدمه فاجعه تصویر کند، راه سوم نیست؛ این همان تعویق تصمیم است. تعویقی که با واژگان انساندوستانه و دموکراتیک آراسته شده، اما در عمل به جای تقویت امید، انسجام و اعتماد به اراده ملت، قیممآبی روشنفکرانه را بازتولید میکند؛ قیممآبیای که میپندارد بهتر از خود مردم میداند مردم چه باید بخواهند.
















