شریعتی؛ روشنفکر، مصلح، متوهم یا شیاد
در روزهای اخیر، اظهارات موسی غنینژاد در یکی از مصاحبههایش درباره دکتر علی شریعتی، سخنران و نظریهپرداز مذهبی دهه پنجاه، واکنشهای فراوانی برانگیخت. تندترین این واکنشها نوشته عبدالکربم سروش بود؛ نوشتهای که به گمان من، بیش از آنکه پاسخی مستدل به سخنان غنینژاد باشد، متنی آمیخته به هیجان، داوریهای شتابزده و ادبیاتی نامتناسب با یک گفتوگوی فکری بود. پس از آن نیز یادداشتها و اظهار نظرهای دیگری، در دفاع یا نقد هر یک از این دو دیدگاه، منتشر شد.
صرفنظر از اینکه بهکار بردن واژه «شیاد» برای توصیف دکتر شریعتی تا چه اندازه منصفانه یا دقیق است، و نیز فارغ از این واقعیت که در جمهوری اسلامی حمله به شریعتی نشانهای از جسارت و بیباکی گوینده به شمار نمیآید و حتی نمیتواند هزینهای برای او داشته باشد، دفاع عبدالکریم سروش از شریعتی نیز برای من جای تأمل دارد؛ بهویژه آنکه این دفاع با ادبیاتی صورت گرفته است که بیش از آنکه یادآور یک مناظره فکری باشد، رنگ و بوی جدلهای کوچه و بازار را دارد.
افزون بر این، دفاع سروش از کسی است که او خود زمانی فیلسوفان را «پفیوزان تاریخ» خوانده بود، دستکم از منظر نظری، پرسشبرانگیز است. البته روشن است که مقصود شریعتی از این تعبیر، فیلسوفانی بود که از نظر او نسبت به رنجها و مسائل اجتماعی بیاعتنا بودند؛ با این همه، بعید میدانم اگر خود شریعتی امروز در قید حیات بود، سروش را بیرون از همان دایرهای میدید که مورد انتقادش قرار داده بود.
اما پیش از آنکه به بررسی شریعتی، اندیشههای او و تأثیری که بر جامعه ایران، بهویژه بر جریان روشنفکری، برجای گذاشت بپردازم، لازم میدانم اندکی از پیشینه فکری خود در ارتباط با او سخن بگویم. تصور میکنم با آگاهی از این پیشینه، داوریهای بعدی من بهتر فهمیده خواهد شد.
در سالهای هفتم یا هشتم دبیرستان، از طریق نوارهای ضبطشده سخنرانیهای دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد با او و اندیشههایش آشنا شدم. حضور در محافل مذهبی هوادار شریعتی و معاشرت با دانشجویان علاقهمند به او، چنان شور و اشتیاقی در من و بسیاری از همنسلانم برانگیخته بود که نویسندگانی چون صمد بهرنگی، که پیش از آن جایگاه ویژهای در ذهن ما داشتند، بهتدریج در سایه نفوذ شریعتی قرار گرفتند.وانتشار آثار شریعتی در دهه پنجاه، موج گستردهای از جوانان و نوجوانان مذهبی، از جمله مرا، به سوی اندیشههای او کشاند. تأکید او بر عاشورا، الگوهای عاشورایی و تفسیر انقلابی از تشیع، همراه با نوعی تبلیغ مبارزه قهرآمیز علیه استبداد، سبب شده بود که میان بخش بزرگی از هواداران شریعتی و سازمان مجاهدین خلق نوعی همسویی فکری پدید آید. همین همپوشانی باعث شد که من نیز، همچون بسیاری از دانشجویان آن دوره، بیش از پیش به آثار و اندیشههای شریعتی و فضای فکری پیرامون او نزدیک شوم. دلبستگی من به شریعتی تا آن اندازه بود که مرگ او در سال ۱۳۵۶ را نه فقط فقدانی عاطفی، بلکه ضایعهای برای جنبش روشنفکری و تضعیف جبهه مقابله با ارتجاع مذهبی میدانستم. دستگاه شهیدسازی روشنفکران و دانشجویان به کار افتاد و همان گونه که قبل از آن صمد بهرنگی را کشته شده به دست دستگاه جکومتی و ساواک معرفی کرده بودند، بر دکتر شریعتی هم نام « معلم شهید » گذاردند. در مراسم بزرگداشت او که در منزل پدرش، محمدتقی شریعتی، در مشهد برگزار شد، شرکت کردم. پس از پایان مراسم دستگیر شدم و به همین دلیل حدود یک هفته را در بازداشت ساواک گذراندم.
برای فهم و داوری درباره هر پدیده، پیش از هر چیز باید آن را در بستر تاریخی، اجتماعی و فکری زمانه خود بررسی کرد. هیچ پدیدهای را نمیتوان جدا از محیطی که در آن شکل گرفته است، بهدرستی شناخت. شخصیتها را نیز باید در ظرف زمانهای که در آن زیستهاند شناخت، نه صرفاً با معیارهای امروز. شریعتی نیز از این قاعده مستثنا نیست. او فرزند دورانی بود که فضای سیاسی و فکری آن را انقلاب، رادیکالیسم و شعارهای برانگیزاننده شکل میداد. بخش بزرگی از روشنفکران ایران، بهویژه دانشجویان، به این نتیجه رسیده بودند که مبارزه مسالمتآمیز دیگر کارآمد نیست و تنها راه مقابله با حکومت، مبارزه قهرآمیز و مسلحانه است. پیدایش سازمانهایی چون چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق، بازتاب همین فضای فکری بود. شریعتی نیز، هرچند عمده حملات خود را متوجه روحانیت سنتی و آنچه او«تزویر» مینامید کرده بود، از این فضای انقلابی برکنار نماند. در بخشی از سخنانش، از «حرکت حسینی» به عنوان نماد مبارزه قهرآمیز و انقلابی یاد میکرد و در کنار آن، «رسالت زینبی» را نیز بهمثابه مبارزه فرهنگی و تبلیغی مطرح میساخت. به بیان دیگر، او هر دو شیوه مبارزه را در منظومه فکری خود جای داده بود.
انکار تأثیر عینی شریعتی بر نسل جوان و دانشجویان آن روزگار ممکن نیست. او توانست بخش مهمی از روشنفکری مذهبی را به میدان مبارزه سیاسی بکشاند و در میان آنان، روحیهای انقلابی و رادیکال ایجاد کند. این که این کار چه اندازه در جهت منافع عمومی مردم وجامعه بود، بحث دیگری است و آن را باید در چهارچوب تمام مبارزات آن دوران بررسی کرد. بیتردید یکی از مهمترین عوامل تأثیرگذاری شریعتی، قدرت کمنظیر او در سخنوری بود. شریعتی مفاهیم پیچیده و موضوعات جذاب را با زبانی ساده، پرشور و اقناعکننده عرضه میکرد و همین ویژگی، مخاطبان فراوانی را شیفته او ساخت. او در عمر کوتاه چهلوسه ساله خود، تنها طی حدود نه سال فعالیت در حسینیه ارشاد، بیش از یکصد سخنرانی ایراد کرد که بخش عمدهای از آنها بعدها به صورت کتاب منتشر شد و نسل جوان را تحت تأثیر قرار داد. شریعتی در بسیاری از حوزههایی که درباره آنها سخن میگفت، از دانش تخصصی و عمیق برخوردار نبود. دامنه اطلاعات او گسترده، اما عمق آن بسیار کم بود؛ به تعبیر عامیانه، «دریایی بود به عمق یک بند انگشت». البته این ضعف منحصر به او نبود. اگر منصف باشیم، باید بپذیریم که بخش بزرگی از رهبران سیاسی و روشنفکران آن دوره نیز، با وجود نقش مهمی که در هدایت جریانهای اجتماعی بر عهده داشتند، کم و بیش از چنین کاستی رنج میبردند.
با وجود این، حتی اگر شریعتی را در ظرف تاریخی زمانه خود داوری کنیم و از بسیاری از کاستیهای علمی او چشم بپوشیم، باز هم نمیتوانیم از تأثیرات، به باور من منفی، که بر روشنفکری مذهبی ایران گذاشت به سادگی عبور کنیم. مهمترین نقش او بازسازی چهره اسلام برای نسل جوان بود. او با تفکیک «اسلام علوی» از «اسلام صفوی» کوشید همه آنچه را روشنفکران و جوانان به واسطه آن از دین گریزان میشدند، به حساب اسلام صفوی بگذارد و در مقابل، تصویری آرمانی، انقلابی و پالوده از اسلام عرضه کند. این تصویر، بسیاری از جوانان آن روزگار را مجذوب خود ساخت و باعث شد تا جوانان و روشنفکران آن زمان یک دهه دیگر صبر کنند تا اسلام علوی را که او مبلغ آن بود در چهره و قامت خمینی ودستکاه حکومتی اش مشاهده نمایند. البته شریعتی در این مسیر تنها نبود. پیش از او و همزمان با او، چهرههایی مانند مهندس بازرگان و دیگر روشنفکران دینی نیز در پی ارائه قرائتی نو از اسلام بودند؛ اما هیچیک از آنان از نظر قدرت بیان، گستره مخاطبان و نفوذ اجتماعی، قابل مقایسه با شریعتی نبودند.
درباره ادعای موسی غنینژاد مبنی بر استناد شریعتی به شخصیتی به نام «پروفسور شاندل»، داوری مستقلی ندارم. اما آنچه از مطالعه آثار شریعتی دریافتهام این است که او معمولاً نخست به نتیجهای که آن را درست میپنداشت میرسید و سپس در پی یافتن شواهدی برای تأیید آن برمیآمد؛ شواهدی که به نظر من، اغلب از دقت و استحکام کافی برخوردار نبودند و شاید هم آن شواهد اصلا وجود خارجی نداشتند. برای نمونه، او در توضیح تفاوت میان پروتستانیسم و کاتولیسیسم، چنین نتیجه میگرفت که کشورهای پروتستان همگی پیشرفته و کشورهای کاتولیک همه عقبماندهاند. این برداشت، هرچند از برخی مباحث ماکس وبر درباره اخلاق پروتستانی الهام گرفته بود، اما به نظر من تعمیمی سادهانگارانه و فاقد پشتوانه تاریخی کافی بود و با واقعیت کشورهای اروپایی انطباق کامل نداشت. اما او آن را مطلق می دانست ومثال هایش را روی دو کشوری که اتفاقا پروتستان وپیشرفته و یا کانولیک و کمی عقب افتاده بودند، متمرکز می کرد و از بیان مثال های بیشمار دیگری که خلاف آن را نشان می داد خودداری می کرد. نمونه دیگر، تفاوت آشکار میان تصویری است که او از زینب ارائه میکند و تصویری که در کتاب «فاطمه، فاطمه است» از فاطمه میسازد. شریعتی ساعتها از شجاعت، حضور اجتماعی و نقش تاریخی زینب سخن میگوید، اما در همان حال، فاطمه را نیز تا مرتبه الگویی دستنیافتنی و آرمانی بالا میبرد؛ الگویی که بیش از آنکه بر واقعیت تاریخی استوار باشد، محصول نگاه آرمانگرایانه و اغراقآمیز اوست. این شیوه بزرگنمایی، همراه با استفاده از اطلاعاتی که همیشه از دقت تاریخی کافی برخوردار نبود، از ویژگیهای رایج آثار شریعتی به شمار میرفت.
او برای خیل بیشمار منبرنشینان و کتاب به دستان کم سوادش حکم جامعه شناس وتاربخ دان و اسلام شناس مدرن و باسوادی را داشت که با کلمات زیبا ولی عمدتا تو خالی خود، بخش بزرگی از این توده روشنفکری را مسحور خود کرده بود. اگر صادق باشیم نباید سهم خودمان را به عنوان کسانی که شیفته سخنرانی ها و اندیشه های سطحی و بی محتوایش شده بودیم، در پرورش و بزرگ کردن او فراموش کنیم. این از اصل خلل ناپذیر کنش و واکنش اجتماعی پدیده ها پیروی می کند که تا مستمعی نباشد، سخنرانی هم وجود نخواهد داشت.
با این همه، اگر بخواهم مهمترین نقد خود را بر شریعتی بیان کنم، آن را نه در کمدانشی او میبینم و نه در ضعفهای علمی و نظری آثارش. از نظر من، مسئله اصلی جای دیگری است. نقد اساسی من این است که شریعتی تصویری آرمانی و پالوده از اسلام ارائه داد؛ تصویری که بعدها، با همان ویژگیهایی که او از اسلام انقلابی ترسیم میکرد و با همان انتظاراتی که از آن داشت، در دست روحالله خمینی به ابزاری برای استقرار حکومتی دینی و سرکوب گسترده و وارد آمدن خسارتهای سنگین بر ایران و ایرانیان، بدل شد. البته صادقانه باید کفت که؛ شریعتی در این راه تنها نبود. کم نبودند کسانی که با تحلیلهای نادرست یا انتخابهای سیاسی خود، بخشی از روشنفکری ایران را به بیراهه کشاندند. البته نقش ویرانگر شریعتی به این لحاظ برجسته تر و زخمی که از جانب او بر پیکر جامعه روشنفکری وارد آمد عمیق تر است. او با اندیشه هایش که می خواست با ارتجاع مبارزه کند، ارتجاعی ترین اندیشه ها را در میان جوانان و روشنفکران استوار و پابرجا نمود. او فارغ از نیت و انگیزه اش، نقشی تعیینکننده در آراستن چهره اسلام در نگاه نسل جوان ایفا کرد. او کوشید جنبههایی از سنت دینی را که برای روشنفکران و جوانان ناخوشایند بود، به حاشیه براند و در مقابل، تصویری جذاب، انقلابی و آرمانی از اسلام عرضه کند. به باور من، همین بازسازی فکری سبب شد بسیاری از جوانان، اسلام را نه آنگونه که در تاریخ و واقعیت اجتماعی وجود داشت، بلکه آنگونه که شریعتی روایت میکرد، بشناسند. اگر بخواهم با اندکی اغراق سخن بگویم، شریعتی را میتوان از مهمترین زمینهسازان فکری پذیرش حکومت دینی در میان بخشی از نسل جوان آن روزگار دانست؛ هرچند این به معنای آن نیست که او را آگاهانه شریک فجایع بعدی یا مسئول مستقیم آنچه پس از انقلاب رخ داد، بدانیم. او زنده نیست تا دانسته شود که او در مقابل اسلام خمینی که همان اسلام علوی مورد نظر او بود چه موضعی می گرفت، همچنان از اسلام علوی دفاع می کرد و یا اسلام علوی را هم به دو بخش اسلام علوی ارتجاعی و اسلام علوی غیر ارتجاعی تقسیم می کرد و همچنان بر دفاع از آرمان های اسلام خواهانه اش پا فشاری می نمود.
نکته دیگری که در زندگی فکری و سیاسی شریعتی همواره پرسشبرانگیز بود و همچنان هست، انتشار سلسله مقالات او علیه مارکسیسم در روزنامه کیهان پس از آزادی از زندان در بهمن ۱۳۵۴ است. این مقالات که با عنوان «اسلام، ضد مارکسیسم» منتشر شدند، بنا بر برخی گزارشها در دوران زندان با عنوان «انسان، اسلام و مکتبهای مغربزمین» نوشته شده بودند و بعدها با نامی دیگر به چاپ رسیدند. درباره چگونگی نگارش و انتشار این نوشتهها، دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. گروهی آنها را بازتاب طبیعی دیدگاههای شریعتی میدانند؛ زیرا او سالها پیش از زندان نیز در آثار و سخنرانیهای خود، مارکسیسم را از منظر دینی نقد کرده بود. در مقابل، برخی با استناد به شرایط زندان و اسناد باقیمانده از ساواک، درباره میزان آزادی عمل او در نگارش و انتشار این مقالات پرسشهایی مطرح کردهاند. با این حال، حتی اگر فرض کنیم انتشار این مقالات هیچ ارتباطی با همکاری یا فشار ساواک نداشته است، باز هم انتشار آنها را از منظر تاریخی قابل تأمل میدانم. در مقطعی که روحانیت و نبروهای مذهبی، مارکسیسم را اصلیترین دشمن فکری خود میدانستند، شریعتی نیز با وجود همه اختلافاتی که با همان روحانیت داشت در نقد مارکسیسم مواضعی اتخاذ کرد که در عمل، در همین مسیر قرار میگرفت. این یعنی فاصله بسیار اندک تفکرات شریعتی با قشری ترین و ارتجاعی ترین عناصر روحانیت و جامعه اسلامی.
شریعتی را روشنفکر بدانیم یا مصلح، متوهم بدانیم یا حتی شیاد، نمی توانیم تاثیرگذاری او بر جامعه روشنفکر مذهبی و همچنین اثرات مخرب و ویران کننده ای که از خود برجای گذارد نادیده بگیریم. او نه « پولس رسول » بود که بنیان های مسیحیت را تغییر داد و نه « مارتین لوتر » که با جنبش اصلاح دینی (رفورماسیون)، خوانش و فرم جدیدی از مسیحیت را پایه گذاری نمود، پروتستانتبسم. او با تقسیم اسلام به اسلام صفوی و اسلام علوی، تخیلات و آرزومندی های خود و دیگر روشنفکران مسلمان را در قالب اسلام علوی ارائه نمود. چیزی که هیچ مطابقتی با سخنان و سنت پیغمبر و محتوای قرآن نداشت و اتفاقا اسلام صفوی تنها نسخه اصلی و قبل انطباق اسلام با اسلام صدر اسلام و سنت پیغمبر و قران بود، آنچه بعدها در دستان خمینی و خامنه ای و داعش و طالبان شکل گرفت و به جهانیان عرصه شد.
اگر بخواهم سخنم را در یک جمعبندی کوتاه خلاصه کنم، باید بگویم شریعتی، صرفنظر از نیت و انگیزه شخصیاش، بیش از آنکه جوانان را به شناخت نقادانه دین دعوت کند، آنان را به قرائتی آرمانی و رمانتیک که هیچ قرابتی با اسلام نداشت، سوق داد. این قرائت، پردهای بر کاستیها، زشتی ها، و ظرفیتهای ارتجاعی و اقتدارگرایانه دینی کشید و موجب شد نسل بزرگی از روشنفکران و دانشجویان، با خوشبینی به پروژه «اسلام انقلابی» گروش پیدا کنند، تا چند سال بعد که خمینی همین ایده را با زبانی سیاسی و عملی مطرح کرد، بخش مهمی از جامعه روشنفکری آمادگی ذهنی پذیرش آن را داشته باشد. این یعنی تداوم اندیشه های شریعتی در خمینی و یا به عبارت دیگر رسیدن اسلام علوی به اریکه قدرت. آیا اگر شریعتی زنده بود خود را به خمینی نزدیک تر می یافت و یا به روشنفکرانی که روزی پای منبرنشینان وکتاب خوانان قصه های شیرین ولی سراسر دروغ او بودند؟

















