اظهارات اخیر مسعود پزشکیان، که منتقدان آمار رسمی کشتهشدگان اعتراضات را «خائن» و «وطنفروش» خواند، بیش از آنکه درباره اختلاف بر سر اعداد باشد، پرده از یک ذهنیت تاریخی در جمهوری اسلامی برداشت؛ ذهنیتی که بیش از چهار دهه است با یک الگوی ثابت عمل میکند:
کشتار، انکار وسپس امید به فراموشی
در تابستان ۱۳۶۷ هزاران زندانی سیاسی در زندانهای جمهوری اسلامی اعدام شدند. سالها طول کشید تا جامعه ایران از ابعاد آن فاجعه آگاه شود. جنگ ایران وعراق، فضای امنیتی، نبود رسانههای آزاد و فقدان شبکههای اجتماعی، این امکان را برای حکومت فراهم کرده بود که حقیقت را پشت دیوارهای زندان پنهان کند. جمهوری اسلامی نیز هیچگاه مسئولیت آن اعدامها را بهصورت شفاف نپذیرفت وهرگز آمار رسمی و مشخصی از شمار قربانیان منتشر نکرد.
در آن سالها، جز زنده یاد آیت ا.. منتظری که فریاد زد بسیاری از چهرههایی که امروز خود را اصلاحطلب مینامند و آن روزها بر خودشان نام خط امام گذاشته بودند در برابر آن فاجعه سکوت کردند. نه اعتراضی درخور شنیده شد و نه تلاشی جدی برای روشن شدن حقیقت صورت گرفت. امروز نیز وقتی رئیسجمهور، به جای پاسخگویی درباره جانهای از دسترفته، کسانی را که روایت دیگری از آمار قربانیان ارائه میکنند به «خیانت» و «وطنفروشی» متهم میکند، این پرسش دوباره زنده میشود که آیا چیزی جز همان منطق قدیمی ادامه یافته است؟
حکومت ظاهراً هنوز در دهه شصت زندگی میکند. هنوز تصور میکند اگر چند سال بگذرد، اگر روایت رسمی بارها تکرار شود و اگر منتقدان با برچسب «خائن» و «وطنفروش» از میدان بیرون رانده شوند، حافظه جمعی نیز پاک خواهد شد. این محاسبهشاید در سال ۱۳۶۷، با وجود سانسور گسترده و نبود ابزارهای ارتباطی امروز ، تا حدی امکانپذیر بود.
اما ایران امروز، ایران ۱۳۶۷ نیست.
امروز حقیقت را نمیتوان در پشت دیوار زندان یا در گزارشهای رسمی دفن کرد. میلیونها تلفن همراه، صدها رسانه و شبکههای اجتماعی، حافظهای ساختهاند که دیگر به آسانی پاک نمیشود. شاید بتوان بر سر تعداد قربانیان مناقشه کرد، اما نمیتوان اصل فاجعه را از حافظه یک ملت حذف کرد.
در این میان، تناقض دیگری نیز خودنمایی میکند. مسعود پزشکیان تقریباً در هر سخنرانی از نهجالبلاغه نقل قول میکند و خود را دلبسته عدالت علوی معرفی میکند. اما وقتی منتقدان را به جای پاسخ، با اتهام «خیانت» و «وطنفروشی» مینوازد، این پرسش به ذهن میرسد که او دقیقاً کدام نسخه از نهجالبلاغه را میخواند؟ ظاهراً نسخهای که در اختیار اوست، با نسخهای که در دست مردم است تفاوت ماهوی دارد. در نهجالبلاغهای که مردم میشناسند، حاکم به عدالت، مدارا، شنیدن صدای مخالف و پذیرش مسئولیت فراخوانده میشود؛ نه به برچسب زدن به منتقدان و جایگزین کردن اتهام به جای پاسخگویی.
اشتباه جمهوری اسلامی فقط در توسل به خشونت نیست؛ اشتباه بزرگتر، اعتماد همیشگی به فراموشی است. گویی حاکمان باور دارند که گذر زمان، حقیقت را نیز از میان خواهد برد. تجربه چهار دهه گذشته نشان میدهد که این محاسبه هر بار دشوارتر از گذشته شده است. حقیقت ممکن است به تأخیر بیفتد، اما حذف نمیشود؛ و حافظه یک ملت، برخلاف تصور صاحبان قدرت، با فرمان حکومتی یا گذر زمان از بین نمیرود.
اگر در سال ۱۳۶۷ حکومت توانست سالها ابعاد یک فاجعه را از چشم افکار عمومی پنهان نگه دارد، امروز با جامعهای روبهروست که ابزارهای ثبت، روایت و حفظ حافظه تاریخی را در اختیار دارد. این همان تفاوتی است که معادلات گذشته را بر هم زده است. شاید بتوان روایت رسمی را تکرار کرد، اما دیگر نمیتوان انتظار داشت که جامعه، مانند دهه شصت، سکوت کند یا همه چیز را به دست فراموشی بسپارد. امروز مسئله فقط اختلاف بر سر آمار نیست؛ مسئله، پایان یافتن دورانی است که حکومت میتوانست با کشتار، انکار وانتظار برای فراموشی، از زیر بار مسئولیت و پاسخگویی بگریزد.

















