Sunday, Aug 16, 2026

صفحه نخست » سیاست را با شمار کشته‌ها نمی‌سنجند، الهام ستاکی

sataki.jpgدر دفاع از عقلانیت سیاسی و علیه رمانتیزه‌کردن خون

یکی از خطرناک‌ترین سوءبرداشت‌ها در سیاست، به‌ویژه در جوامعی که با حکومت‌های سرکوبگر روبه‌رو هستند، این تصور است که مشروعیت یک جنبش سیاسی را می‌توان با تعداد مردمی سنجید که حاضرند به خیابان بیایند، مقابل گلوله بایستند، زندان را تحمل کنند یا جان خود را از دست بدهند. بر اساس این منطق خام، اگر خیابان‌ها خالی باشند، پس اپوزیسیون پایگاه اجتماعی ندارد؛ اگر مردم پس از یک سرکوب خونین دوباره به خیابان بازنگردند، پس رهبران سیاسی شکست خورده‌اند؛ و اگر هزاران قربانی هنوز برای سرنگونی یک حکومت کافی نبوده‌اند، شاید باید ده‌ها یا صدها هزار نفر دیگر قربانی شوند تا «اصالت» یک جنبش سیاسی به اثبات برسد. این فلسفه سیاسی نیست؛ این تبدیل سیاست به حسابداری مرگ است.

پیش از هر چیز باید میان خواست تغییر و آمادگی برای پرداخت بهایی نامحدود برای آن تفاوت قائل شد. یک انسان ممکن است از یک حکومت سرکوبگر بیزار باشد، اما حاضر نباشد بدون سازماندهی، حمایت، چشم‌اندازی قابل‌اعتماد از پیروزی یا حداقلی از امکان دفاع در برابر حکومتی تا دندان مسلح، به خیابان برود. این تناقض نیست؛ این عقلانیت انسانی است. همان‌گونه که سربازی که در زمان نامناسب از حمله خودداری می‌کند الزاماً ترسو نیست، شهروندی که حاضر نیست بی‌دفاع مقابل گلوله بایستد نیز الزاماً حامی استبداد نیست. میان نارضایتی سیاسی و اقدام جمعی، عوامل بسیاری قرار دارند: ترس، اعتماد، سازماندهی، رهبری، هماهنگی، امید به موفقیت و محاسبه خطر و هزینه. نادیده گرفتن همه این عوامل و تقلیل مسئله به یک پرسش ساده که «پس چرا مردم به خیابان نمی‌آیند؟» ساده‌سازی پدیده‌ای به‌شدت پیچیده است.

حکومت‌های اقتدارگرا دقیقاً به همین دلیل دستگاه عظیم سرکوب خود را بنا می‌کنند: برای ایجاد فاصله میان آنچه مردم می‌خواهند و آنچه قادرند آزادانه بیان کنند. زندان، اعدام، نیروهای امنیتی، قطع ارتباطات، خاموش‌کردن اینترنت و ایجاد ترس سیستماتیک برای چیست؟ اگر خالی بودن خیابان‌ها نشانه رضایت مردم بود، دیکتاتوری‌ها نیازی به چنین دستگاه عظیمی از اجبار و سرکوب نداشتند. سرکوب دقیقاً زمانی ضرورت پیدا می‌کند که قدرت استبدادی از آنچه جامعه در غیاب ترس می‌تواند انجام دهد، هراس دارد. سکوت در سایه تفنگ را نمی‌توان رضایت سیاسی نامید.

از همین‌جا مسئولیت واقعی یک اپوزیسیون روشن‌تر می‌شود. وظیفه اپوزیسیون «تولید خیابان» نیست؛ وظیفه‌اش تولید قدرت سیاسی است. خیابان یکی از ابزارهای سیاست است، نه خودِ سیاست. یک جنبش سیاسی جدی باید نارضایتی پراکنده را به قدرت سازمان‌یافته تبدیل کند؛ باید اعتماد بسازد، نیروها را هماهنگ کند، زمینه شکاف در ساختارهای سرکوب را فراهم آورد، هزینه سیاسی سرکوب را افزایش دهد، از حمایت بین‌المللی مسئولانه و در جهت منافع ملی استفاده کند و مهم‌تر از همه، برای فردای پس از نظم موجود چشم‌اندازی معتبر ارائه دهد. رهبری سیاسی زمانی معنا پیدا می‌کند که احتمال پیروزی را افزایش دهد و هم‌زمان هزینه انسانی آن را کاهش دهد.

اینجاست که مفهوم مسئولیت وارد فلسفه سیاست می‌شود. یک سیاستمدار مسئول نمی‌تواند انسان‌ها را ماده خام تاریخ بداند. جان یک شهروند وسیله‌ای برای اثبات محبوبیت یک رهبر یا مشروعیت یک جنبش نیست. هر انسانی که در یک مبارزه سیاسی کشته می‌شود، فقط عددی در دفتر انقلاب نیست؛ با مرگ او، جهانی از روابط، خاطرات، امکان‌ها و آینده‌ها از میان می‌رود. جنبشی که برای آزادی انسان مبارزه می‌کند، نمی‌تواند هم‌زمان نسبت به ارزش جان انسان بی‌تفاوت باشد. اگر مقصد آزادی است، انسان باید نه‌فقط در مقصد، بلکه در تمام مسیر رسیدن به آن ارزش داشته باشد.

این تمایز زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که به خونریزی ژانویه ۲۰۲۶ نگاه کنیم. شاهزاده رضا پهلوی به دلیل فراخواندن ایرانیان به حضور در خیابان‌ها در روزهای هشتم و نهم ژانویه مورد انتقاد قرار گرفته است و برخی منتقدان تلاش می‌کنند مسئولیت کشته‌شدگانی را که پس از آن برجای ماندند، متوجه او کنند. اما این استدلال، دو مسئله کاملاً متفاوت را با یکدیگر خلط می‌کند: فراخوان به یک کنش سیاسی و تصمیم یک حکومت اقتدارگرا برای پاسخ‌دادن به آن کنش با نیروی مرگبار. مسئولیت کشتن شهروندان بی‌دفاع، پیش و بیش از هر کس، بر عهده کسانی است که تصمیم گرفتند آنها را بکشند.

یک رهبر سیاسی می‌تواند مردم را به اعتراض فرا بخواند و شهروندان نیز می‌توانند مستقلاً تصمیم بگیرند که به آن فراخوان پاسخ دهند، اما هیچ‌کدام از این دو، حکومت را مجبور نمی‌کند که به سوی مردم خود آتش بگشاید. تصمیم به اعزام نیروهای مسلح، استفاده از سلاح مرگبار، شلیک به معترضان، قطع ارتباطات، بازداشت مردم و سرکوب اعتراض با ایجاد رعب و وحشت، تصمیم حکومت و فرماندهان دستگاه سرکوب آن است. گزارش‌ها و برآوردهایی درباره سرکوب ژانویه، شمار قربانیان را تا حدود سی هزار نفر یا بیشتر تخمین زده‌اند. فارغ از اینکه ثبت نهایی تاریخ چه عددی را تثبیت خواهد کرد، ابعاد هولناک خونریزی گزارش‌شده حقیقتی بسیار مهم‌تر را آشکار می‌کند: این خونریزی نشان داد جمهوری اسلامی برای حفظ قدرت خود تا چه اندازه آماده استفاده از خشونت علیه ایرانیان است.

انتقال مسئولیت اخلاقی این جان‌باختگان از نیروهای مسلحی که به مردم شلیک کردند به رهبر اپوزیسیونی که مردم را به مطالبه تغییر سیاسی فراخوانده بود، ما را در معرض پذیرش همان منطقی قرار می‌دهد که حکومت می‌خواهد بر جامعه تحمیل کند: ساکت بمانید، زیرا اگر سخن بگویید ممکن است حکومت شما را بکشد. اگر این استدلال را تا انتهای منطقی آن ادامه دهیم، در واقع برای هر دیکتاتوری حق وتو بر مقاومت سیاسی قائل شده‌ایم. هرچه حکومت بی‌رحم‌تر باشد، ظاهراً اپوزیسیون باید مشروعیت کمتری داشته باشد؛ زیرا هر رهبری که مردم را به مقاومت دعوت کند، می‌تواند مسئول خشونتی معرفی شود که خود حکومت مرتکب شده است. این نمی‌تواند معیار اخلاقی یک جامعه آزاد باشد.

شاهزاده رضا پهلوی، مانند هر رهبر سیاسی دیگری، باید بر اساس تصمیم‌ها، راهبرد، قضاوت سیاسی و نتایج عملکردش مورد ارزیابی قرار گیرد، اما نمی‌توان مسئولیت کشتاری را که حکومت علیه مردمی انجام داده است که به همان حکومت اعتراض داشتند، بر دوش او گذاشت. خونریزی ژانویه ثابت نکرد که ایرانیان در مطالبه تغییر اشتباه کرده‌اند و همچنین ثابت نکرد که دعوت به کنش سیاسی، معادل فرستادن مردم به سوی مرگ است. آنچه ژانویه نشان داد، بی‌رحمی ساختاری بود که مردم ایران در برابر آن ایستاده‌اند. خونی که در ایران ریخته شد باید در پرونده تاریخی و اخلاقی کسانی ثبت شود که تفنگ را به شهروند ترجیح دادند، سرکوب را جایگزین پاسخگویی سیاسی کردند و حفظ قدرت خود را بر جان مردم ایران مقدم دانستند.

تلاش برای سنجش مشروعیت شاهزاده رضا پهلوی بر اساس اینکه چند نفر به خیابان آمده‌اند، چند نفر کشته شده‌اند یا چند ایرانی دیگر باید جان خود را به خطر بیندازند، اساساً معنای رهبری سیاسی را وارونه می‌کند. مشروعیت شاهزاده رضا پهلوی وابسته به افزایش شمار قربانیان نیست؛ این مشروعیت بر دهه‌ها تجربه سیاسی، تداوم حضور، شناخته‌شدگی ملی و حضور مستمر او در مبارزه برای گذار سیاسی ایران استوار است. او دهه‌هاست که درگیر مسئله آینده ایران است و همواره بر این اصل تأکید کرده که هدف نهایی تغییر سیاسی باید بازگرداندن حق حاکمیت به مردم ایران باشد، نه قربانی‌کردن آنان در مسیر دستیابی به قدرت.

رهبری با ساختن ظرفیت سیاسی معنا پیدا می‌کند؛ با ایجاد اعتبار ملی و بین‌المللی، تقویت همبستگی میان نیروهای مخالف، آماده‌شدن برای دوران گذار و یافتن مسیری که بیشترین امکان پیروزی را با کمترین هزینه انسانی برای ایرانیان فراهم کند. کسانی که نبود تظاهرات دائمی و میلیونی در خیابان‌ها را دلیلی بر فقدان مشروعیت او می‌دانند، منطق سیاست مسئولانه را وارونه کرده‌اند. پرسش این نیست که یک رهبر چند نفر را می‌تواند متقاعد کند که برای او بمیرند؛ پرسش این است که آیا آن رهبر می‌تواند به یک جامعه کمک کند تا از دیکتاتوری به سوی آینده‌ای سیاسی، پایدار و قابل‌زیست حرکت کند.

اگر برای رسیدن به یک هدف سیاسی دو مسیر وجود داشته باشد و یکی ده هزار قربانی بخواهد و دیگری هزار قربانی، عقل سیاسی و اخلاقی مسیری را انتخاب می‌کند که جان انسان‌های بیشتری را حفظ کند. شجاعت جایگزین سازماندهی نیست. خون جایگزین استراتژی نیست. قربانی‌دادن به‌تنهایی قدرت سیاسی تولید نمی‌کند. هنر رهبری در این است که شجاعت یک جامعه را به قدرت تاریخی مؤثر تبدیل کند. بزرگ‌ترین مسئولیت یک اپوزیسیون بالغ این نیست که ثابت کند چند نفر حاضرند برای آن بمیرند؛ مسئولیت آن این است که نشان دهد چگونه می‌تواند شرایطی ایجاد کند که در آن مردم کمتر بمیرند و بیشتر به دست آورند.

در نهایت، پرسش درست این نیست که «چرا آدم‌های بیشتری کشته نمی‌شوند؟» پرسش درست این است: چگونه می‌توان قدرت سیاسی ساخت تا مردم دیگر مجبور نباشند فقط برای شنیده‌شدن صدایشان جان بدهند؟ این پرسش، سیاست را از احساس به عقلانیت، از نمایش به مسئولیت و از ستایش مرگ به دفاع از زندگی بازمی‌گرداند. خیابانی بی‌سلاح در برابر حکومتی مسلح، صندوق رأی نیست؛ می‌تواند به میدان تیر تبدیل شود. مردم نیز ابزار سنجش محبوبیت سیاستمداران نیستند؛ آنها صاحبان همان کشوری هستند که سیاست قرار است آزادش کند.

بنابراین، قدرت و اعتبار یک اپوزیسیون را نباید با تعداد پیکرهایی سنجید که پشت سر خود برجای می‌گذارد، بلکه باید با قدرت سیاسی‌ای سنجید که می‌سازد، امیدی که باورپذیر می‌کند، راهی که به سوی آینده کشور می‌گشاید و جان‌هایی که در مسیر تغییر حفظ می‌کند. هدف این نیست که از ایرانیان بخواهیم برای آزادی بمیرند. هدف این است که آن‌قدر قدرت سیاسی بسازیم که ایرانیان زنده بمانند و آزادی را با چشمان خود ببینند.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy