یکی از تناقضهای مهم جامعه امروز ایران را میتوان در یک پرسش خلاصه کرد: اگر بخش بزرگی از مردم از شرایط موجود ناراضیاند و بسیاری از آنان با جمهوری اسلامی مخالفاند، چرا این مخالفت گسترده هنوز به یک کنش جمعی پایدار و تعیینکننده تبدیل نشده است؟
اعتراضهای سالهای گذشته، نافرمانیهای مدنی، اعتراضهای صنفی، اعتصابها، مقاومت زنان در برابر سیاستهای حکومتی و آنچه هر روز در شبکههای اجتماعی دیده میشود، همگی نشان میدهند که نارضایتی در جامعه ایران پدیدهای حاشیهای نیست. با این همه، شمار کسانی که حاضرند مخالفت خود را به نوعی از مشارکت عملی تبدیل کنند، الزاماً با گستردگی این نارضایتی برابر نیست. بنابراین مسئله اصلی دیگر اثبات وجود نارضایتی نیست. پرسش مهمتر این است:
چه چیزی میان "من مخالفم" و "من مشارکت میکنم" فاصله انداخته و چگونه این فاصله کاهش مییابد؟
جامعه فقط از موافقان و مخالفان تشکیل نشده است
برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید از یک تقسیمبندی ساده عبور کرد. جامعه ایران را نمیتوان فقط به "طرفداران جمهوری اسلامی" و "مخالفان جمهوری اسلامی" تقسیم کرد.
در یک سوی طیف، حاکمان و کسانی قرار دارند که قدرت، ثروت یا موقعیت آنان مستقیماً با بقای جمهوری اسلامی گره خورده است. در کنار آنان گروهی نیز به دلایل اعتقادی و ایدئولوژیک از نظام حمایت میکنند.
در سوی دیگر، مخالفانی هستند که آشکارا وارد میدان شدهاند و هزینه دادهاند؛ از فعالان مدنی و سیاسی و زندانیان گرفته تا معترضان، اعتصابکنندگان، دانشجویان، زنان، کارگران و دیگر گروههای معترض.
اما میان این دو سوی طیف، جمعیت بزرگی قرار دارد که نه حامی حکومت است و نه الزاماً حاضر به پرداخت هزینه سنگین مخالفت آشکار. کارمند دولت ممکن است مخالف حکومت باشد، اما نگران از دست دادن شغلش باشد. کارگر ممکن است ناراضی باشد، اما یک روز از دست دادن درآمد برای خانوادهاش اهمیت داشته باشد. پدر یا مادر ممکن است خواهان تغییر باشد، اما حاضر نباشد امنیت فرزند خود را به خطر بیندازد. صاحب یک کسبوکار ممکن است از وضع موجود به ستوه آمده باشد، اما نگران از دست دادن تنها منبع درآمد خانواده باشد. این افراد را نمیتوان با واژههایی مانند "ترسو" یا "بیتفاوت" توضیح داد. آنها در حال محاسبه هزینهاند. و درست در همین نقطه است که مسئله اصلی آغاز میشود.
هزینه ورود به میدان
شهروند ناراضی پیش از تبدیل مخالفت خود به عمل، چند پرسش اساسی دارد:
- اگر وارد شوم، چه چیزی را ممکن است از دست بدهم؟
- آیا دیگران نیز همراه خواهند شد؟
- آیا اقدام من اثری خواهد داشت؟
- اگر اعتراض شکست بخورد چه خواهد شد؟
- و اگر جمهوری اسلامی کنار برود، فردای آن چه خواهد شد؟
حکومتهای اقتدارگرا دقیقاً روی همین محاسبات سرمایهگذاری میکنند. هدف سرکوب فقط مجازات کسی نیست که اعتراض کرده است؛ هدف آن است که هزاران نفر دیگر با دیدن هزینهای که او پرداخته، تصمیم بگیرند وارد میدان نشوند. به همین دلیل سرکوب یک کارکرد مضاعف دارد: مخالف فعال را مجازات میکند و مخالف خاموش را میترساند. پس اگر بخواهیم بفهمیم چگونه مخالفت خاموش میتواند به کنش جمعی تبدیل شود، باید ببینیم چه عواملی این محاسبه را تغییر میدهند.
مخالف خاموش چگونه به کنشگر تبدیل میشود؟
نقطه آغاز، تغییر یک تصور اساسی است: "من تنها نیستم" فردی که تصور میکند مخالفت او یک احساس شخصی است و دیگران حاضر به مشارکت نیستند، دلیل چندانی برای پذیرش هزینه نمیبیند. اما هنگامی که متوجه میشود افراد بسیاری نگرانیها و خواستههای مشابهی دارند، محاسبه او تغییر میکند. این همان تفاوت میان نارضایتی فردی و آگاهی از وجود نارضایتی جمعی است. جامعه ممکن است میلیونها مخالف داشته باشد، اما اگر هر مخالف تصور کند دیگران سکوت خواهند کرد، نتیجه همان سکون ظاهری خواهد بود. بنابراین نخستین عامل در تبدیل مخالف خاموش به کنشگر، "شکستن احساس تنهایی" است.
عامل دوم، "اعتماد" است. انسانها معمولاً صرفاً به دلیل دعوت یک شخصیت سیاسی وارد کنش نمیشوند. رفتار دوستان، همکاران، خانواده، همصنفان و کسانی که به آنان اعتماد دارند نیز در تصمیم آنها اثر میگذارد. وقتی اعتماد اجتماعی ضعیف باشد، حتی جامعهای بسیار ناراضی ممکن است برای ایجاد کنش جمعی با مشکل روبهرو شود.
عامل سوم، "احساس اثرگذاری" است. یکی از خطرناکترین باورها برای هر جنبش اجتماعی این جمله است: "هیچ کاری فایده ندارد." اگر شهروند به این نتیجه برسد که اعتراض، اعتصاب یا هر شکل دیگری از مشارکت هیچ نتیجهای ندارد، حتی مخالفت شدید نیز الزاماً او را به عمل نمیرساند. برعکس، مشاهده اینکه مشارکت جمعی میتواند نتیجهای ملموس ایجاد کند، تصور بیاثری را تضعیف میکند. بنابراین مسیر میان مخالفت و کنش را میتوان چنین دید:
مخالفت خاموش ← احساس همراهی ← اعتماد ← امید به اثرگذاری ← مشارکت ← کنش جمعی
مشارکت فقط خیابان نیست
یکی از خطاهای مهم این است که کنش سیاسی را فقط با حضور خیابانی تعریف کنیم. ظرفیت پذیرش هزینه در میان مردم یکسان نیست. کسی ممکن است حاضر به بیان علنی نظر خود باشد اما آمادگی حضور در خیابان را نداشته باشد. دیگری ممکن است در یک اعتراض صنفی مشارکت کند. فرد دیگری ممکن است در یک اعتصاب شرکت کند. فعالشدن جامعه الزاماً به این معنا نیست که همه شهروندان در یک زمان، در یک مکان و به یک شیوه عمل کنند. میان سکوت کامل و پرهزینهترین شکل اعتراض، طیف گستردهای از مشارکت مدنی، صنفی و سیاسی وجود دارد. این نکته بهویژه برای مخالف خاموش اهمیت دارد. نباید از او انتظار داشت یکباره از سکوت به پرهزینهترین شکل کنش سیاسی منتقل شود. مشارکت میتواند تدریجی باشد.
تجربه موفقیت اهمیت دارد
اگر تجربه مکرر یک جامعه این باشد که هر اعتراض با سرکوب پایان مییابد و هیچ تغییری ایجاد نمیکند، طبیعی است که بخشی از مردم به این نتیجه برسند که مشارکت بیفایده است.
این احساس میتواند حتی از ترس نیز نیرومندتر باشد. فرد ممکن است بگوید: "من حاضر به پرداخت هزینه هستم، اما برای چه؟" به همین دلیل احساس اثرگذاری اهمیت بنیادی دارد. هرگاه شهروندان ببینند کنش جمعی میتواند تغییری واقعی، هرچند محدود، ایجاد کند، تصور آنان از رابطه میان "هزینه" و "نتیجه" تغییر میکند. تحول بزرگ اجتماعی الزاماً با یک حرکت بزرگ آغاز نمیشود. گاهی مجموعهای از تجربههای کوچکتر میتواند این باور را ایجاد کند که کنش جمعی بیاثر نیست.
مسئله "روز بعد"
اما حتی اگر ترس از سرکوب کاهش پیدا کند، یک ترس دیگر باقی میماند: اگر جمهوری اسلامی رفت، چه خواهد شد؟ این پرسش را نمیتوان نادیده گرفت یا با شعار پاسخ داد.
مردم حق دارند بدانند آیا پس از تغییر، کشور اداره خواهد شد؛ آیا امنیت برقرار خواهد ماند؛ آیا خدمات عمومی ادامه خواهد یافت؛ آیا خطر جنگ داخلی وجود دارد؛ آیا مخالفان حکومت جدید حق فعالیت خواهند داشت؛ و چگونه شکل نظام آینده تعیین خواهد شد. اینجاست که مسئله آلترناتیو اهمیت پیدا میکند. وجود آلترناتیو فقط برای روز پس از تغییر حکومت لازم نیست. یک آلترناتیو معتبر میتواند پیش از تغییر نیز یکی از موانع مشارکت مردم را کاهش دهد. امروز بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، شاهزاده رضا پهلوی را دارای ظرفیت ایفای چنین نقشی میدانند و بخش دیگری با او اختلاف یا نسبت به برخی مواضع او نگرانی دارد. این اختلاف واقعی است و با حذف یکی از دو طرف از بین نمیرود. اگر قرار است یک آلترناتیو بتواند اعتماد بخش بزرگی از جامعه را جلب کند، باید نهفقط هواداران خود، بلکه مخالفانش را نیز نسبت به حقوق و امنیت سیاسی آنان در فردای تغییر مطمئن سازد. آلترناتیو فراگیر آلترناتیوی نیست که همه مردم الزاماً آن را دوست داشته باشند؛ آلترناتیوی است که مردم با گرایشهای مختلف بتوانند مطمئن باشند در چارچوبی که ایجاد میکند، حق انتخاب و مخالفت خواهند داشت.
برچسبزنی، مخالف خاموش را فعال نمیکند
مشکل دیگری نیز در میان مخالفان جمهوری اسلامی وجود دارد. گاهی هرکس با یک جریان سیاسی مخالفت کند، بلافاصله به همکاری با حکومت متهم میشود. این رفتار نهتنها مخالفان را متحد نمیکند، بلکه دایره اعتماد را کوچکتر میکند. کسی که درباره شاهزاده رضا پهلوی پرسش دارد الزاماً طرفدار جمهوری اسلامی نیست؛ همانگونه که کسی که از شاهزاده رضا پهلوی حمایت میکند الزاماً مخالف دموکراسی نیست. اگر هدف شکلگیری یک حرکت گسترده برای گذار دموکراتیک است، باید بتوان میان اختلاف سیاسی و دشمنی سیاسی تفاوت قائل شد. جامعه آینده ایران نیز یکدست نخواهد بود. جمهوریخواه، مشروطهخواه، چپ، لیبرال، ملیگرا، مذهبی سکولار و دیگر گرایشها همچنان وجود خواهند داشت. قرار نیست پیش از تغییر حکومت همه این اختلافات حل شوند. آنچه میتواند زمینه همکاری ایجاد کند توافق بر قواعدی حداقلی است: حق انتخاب مردم، انتخابات آزاد، برابری شهروندان، آزادی احزاب و رسانهها، حقوق مخالفان و تعیین شکل نهایی نظام سیاسی به وسیله رأی مردم.
مخالف خاموش، دشمن تغییر نیست
شاید مهمترین اشتباه این باشد که از مخالف خاموش ناراحت شویم. کسی که هنوز وارد میدان نشده، الزاماً دشمن تغییر نیست. او ممکن است منتظر لحظهای باشد که احساس کند تنها نیست. ممکن است منتظر اطمینان بیشتری نسبت به آینده باشد. ممکن است بخواهد بداند هزینهای که میپردازد کاملاً بینتیجه نخواهد بود. یا ممکن است هنوز شکلی از مشارکت متناسب با شرایط زندگی خود پیدا نکرده باشد. بنابراین مسئله سرزنش او نیست. مسئله فهمیدن موانعی است که میان مخالفت او و مشارکت او قرار گرفتهاند. اگر مانع ترس است، باید فهمید چه چیزی احساس خطر را کاهش میدهد. اگر مانع تنهایی است، باید دید چه چیزی احساس همراهی اجتماعی ایجاد میکند. اگر مانع بیاعتمادی است، باید اعتماد بازسازی شود. اگر مانع ناامیدی است، امکان اثرگذاری جمعی باید باورپذیر شود. و اگر مانع ترس از آینده است، باید تصویری روشن، دموکراتیک و قابل اعتماد از دوران گذار وجود داشته باشد.
مسئله ایران کمبود نارضایتی نیست
شاید در نهایت بتوان مسئله را در یک جمله خلاصه کرد: "ایران بیش از آنکه با کمبود مخالف روبهرو باشد، با کمبود تبدیل مخالفت پراکنده به مشارکت جمعی روبهروست."
مردمی که هر روز با مشکلات اقتصادی، محدودیتهای اجتماعی، فساد، ناکارآمدی و سرکوب روبهرو هستند، برای ناراضی شدن به تبلیغات سیاسی نیاز ندارند. مسئله دشوارتر، کوتاه کردن فاصله میان دو جمله است: "من مخالفم. و: "من مشارکت میکنم."
این فاصله زمانی کوتاهتر میشود که شهروند احساس کند تنها نیست، مشارکت او معنا دارد، دیگران نیز همراهاند، کنش جمعی میتواند اثرگذار باشد و فردای تغییر قرار نیست جایگزینی یک استبداد با استبدادی دیگر باشد. در چنین شرایطی، مخالف خاموش میتواند به شهروند مشارکتکننده تبدیل شود و مشارکت شهروندان میتواند زمینه کنش جمعی را فراهم کند.
قدرت هر حکومت اقتدارگرا فقط در دستگاه سرکوب آن نیست؛ بخشی از قدرت آن در این تصور نهفته است که هر مخالف خود را تنها، ناتوان و بیاثر ببیند. شکستن همین تصور، یکی از مهمترین پیششرط های گذار از مخالفت خاموش به کنش جمعی است.

















