ایران امروز بیش از آنکه در میانه یک بحران سیاسی باشد، در متن یک اندوه تاریخی زندگی میکند. جمهوری اسلامی هنوز وزارتخانه دارد، زندان دارد، نیروی نظامی دارد، حکم صادر میکند و هر صبح میکوشد وانمود کند که فردایی نیز شبیه امروز خواهد داشت؛ اما حکومتها همیشه در روزی که ساختمانهایشان سقوط میکند فرو نمیریزند. گاهی بسیار پیشتر میمیرند: آن هنگام که دیگر کسی وعدههایشان را باور نمیکند، حتی وفادارانشان قادر به تصور آیندهای برایشان نیستند و مردمی که زمانی از قدرت میترسیدند، آرامآرام درمییابند که خود قدرت نیز از فردا میترسد. جمهوری اسلامی به چنین نقطهای نزدیک شده است؛ نقطهای که در آن مسئله دیگر اصلاح یک حکومت نیست، بلکه پایان یافتن ایمان به امکان اصلاح آن است.
بر ایران امروز تنها فقر سایه نینداخته است؛ نوعی اندوه جمعی بر کشور سنگینی میکند. فقر را میتوان با اعداد اندازه گرفت، اما تحقیر ناشی از آن را نه. میتوان قیمت نان، اجاره خانه، دارو و ارزش پول را محاسبه کرد، اما نمیتوان به آسانی اندازه گرفت که یک پدر هنگام بازگشت به خانه با دست خالی چه احساسی دارد، یا جوانی که دیگر برای پنج سال آینده خود تصویری ندارد چگونه صبح از خواب برمیخیزد. فاجعه واقعی زمانی آغاز میشود که بحران اقتصادی از جیب مردم عبور میکند و به روح آنان میرسد. آنگاه جامعه فقط فقیر نیست؛ خسته است. فقط ناراضی نیست؛ دلشکسته است و فقط از امروز شکایت ندارد؛ توان تصور فردا را از دست داده است.
اما تلخترین بخش داستان ایران را حتی نمیتوان در اقتصاد جستوجو کرد. در پشت این جامعه زخمی، خانههایی وجود دارند که زمان در آنها متوقف شده است. خانوادههای هزاران جانباخته اعتراضات و سرکوبهای سالهای گذشته با صندلیهایی خالی، اتاقهایی خاموش، عکسهایی روی دیوار و تلفنهایی که دیگر زنگ نخواهند خورد زندگی میکنند. آمار سیاسی یک ویژگی بیرحمانه دارد: انسانها را به عدد تبدیل میکند. اما برای مادری که فرزندش را از دست داده، آن فرزند هرگز «یک نفر از کشتهشدگان» نیست؛ تمام جهان اوست. برای پدر، خواهر، برادر یا همسرش نیز تاریخ در همان لحظه به دو نیم تقسیم شده است: روزهایی که او بود و روزهایی که دیگر نیست.
از همین روست که هر خبر تازه درباره قتل، تهدید، زندان یا اعدام، فقط یک رویداد تازه نیست؛ بازگشت تمام زخمهای پیشین است. هر حکم ده یا پانزده سال زندان، تنها چند خط روی کاغذ یک دادگاه نیست؛ حکمی است که یک خانواده نیز همراه زندانی تحمل خواهد کرد. هر حکم اعدام، پیش از آنکه جان انسانی را بگیرد، هفتهها و ماهها خانهای را در انتظار صدای تلفن، ملاقات آخر یا خبری هولناک نگه میدارد. حکومتهای سرکوبگر زندانی را پشت میله میگذارند، اما مجازات را میان تمام کسانی که او را دوست دارند تقسیم میکنند. به همین دلیل است که زندان سیاسی هیچگاه فقط یک زندانی ندارد و اعدام هیچگاه فقط یک قربانی.
خبرهای اخیر درباره تهدید اعضای خانواده رهبران آمریکا و اسرائیل نیز برای ایرانیان معنایی فراتر از کشمکشهای معمول ژئوپلیتیک دارد. وقتی بنیامین نتانیاهو میگوید جمهوری اسلامی در پی کشتن یکی از فرزندانش بوده است، یا هنگامی که تهدید علیه خانواده دونالد ترامپ مطرح میشود، مسئله فقط امنیت دو خانواده قدرتمند نیست. برای هزاران مادر و پدر ایرانی، چنین اخباری خاطره فرزندانی را زنده میکند که در رویارویی با همین نظام از دست رفتهاند. حکومتی که دشمنی سیاسی را تا حریم خانواده میکشاند، ناخواسته یکی از تاریکترین ویژگیهای خود را آشکار میکند: در منطق آن، مرزی روشن میان دشمن، منتقد، خانواده دشمن و حتی نسل بعدی وجود ندارد.
تراژدی بزرگتر این است که امید به اصلاح نیز در حال مردن است. مخالفت مخالفان با یک حکومت پدیده عجیبی نیست؛ هر نظام سیاسی مخالف دارد. علامت خطر زمانی ظاهر میشود که حتی کسانی که روزگاری به حکومت تعلق خاطر داشتند دیگر قادر نیستند با اطمینان از آینده آن سخن بگویند. زمانی که مدافعان یک نظام به جای وعده پیشرفت، تنها درباره ضرورت بقای آن حرف میزنند، چیزی اساسی تغییر کرده است. حکومت دیگر آینده نمیفروشد؛ فقط از سقوط میترساند. دیگر نمیگوید «ما شما را به کجا خواهیم برد»، بلکه میگوید «اگر ما نباشیم چه خواهد شد؟» این تغییر کوچک در زبان، نشانه یک شکست عظیم در تخیل سیاسی است.
هیچکس نمیتواند با جدیت علمی روز فروپاشی جمهوری اسلامی را تعیین کند. تاریخ ساعت ندارد. حکومتهای فرسوده گاهی سالها پس از آنکه منطق وجودیشان پایان یافته دوام میآورند و رژیمهایی که از بیرون مستحکم به نظر میرسند گاه در زمانی کوتاه فرو میریزند. اما سقوط سیاسی معمولاً پیش از سقوط فیزیکی آغاز میشود. نخست اعتبار واژهها میمیرد، سپس وعدهها، بعد ترس، و سرانجام افسانه جاودانگی حکومت. دیوار ممکن است هنوز ایستاده باشد، اما هنگامی که مردم دیگر آن را ابدی نمیدانند، نخستین ترک واقعی پدید آمده است.
شاید جمهوری اسلامی امروز بیش از هر زمان دیگری گرفتار همین تناقض باشد. برای نشان دادن قدرت، بر شمار زندانها و شدت مجازاتها میافزاید؛ اما نیاز روزافزون به سرکوب خود میتواند نشانهای از کاهش توان اقناع باشد. حکومتی که مردم به آن باور دارند مجبور نیست هر روز آنان را از عواقب ناباوری بترساند. قدرتی که از مشروعیت مطمئن است، از یک شعار، یک زن معترض، یک نویسنده، یک روزنامهنگار یا یک خانواده دادخواه چنین هراسی ندارد. ترس هنگامی به ابزار دائمی حکومت تبدیل میشود که حکومت دیگر ابزار قانعکنندهای برای تولید امید ندارد.
و این شاید تلخترین میراث جمهوری اسلامی باشد: مسئله فقط آنچه از ایران گرفته شده نیست، بلکه آن چیزی است که از ذهن ایرانیان ربوده شده است--اعتماد به فردا. یک ملت میتواند پل و کارخانه و خیابان و حتی اقتصادی ویران را دوباره بسازد؛ اما بازسازی امید دشوارتر است. جامعهای که سالها آموخته است هر رؤیایی ممکن است به مهاجرت، زندان، قبرستان یا سکوت ختم شود، پس از پایان استبداد نیز برای آموختن دوباره امید به زمان نیاز خواهد داشت.
در چنین برهوتی است که نام شاهزاده رضا پهلوی برای بخشی قابل توجه از جامعه ایران معنایی فراتر از یک شخصیت سیاسی یافته است. برای حامیانش، او بیش از هر چیز یادآور این امکان است که جمهوری اسلامی پایان تاریخ ایران نیست؛ اینکه پیش از این حکومت، ایرانی وجود داشته و پس از آن نیز ایرانی وجود خواهد داشت. در کشوری آزاد، طبیعی است که مشروعیت هر رهبر و هر جریان سیاسی باید در صندوق رأی و در رقابت آزاد سنجیده شود. اما نمیتوان اهمیت نماد را در لحظات تاریخی نادیده گرفت. ملتهایی که در تونلهای طولانی استبداد حرکت میکنند، پیش از آنکه مقصد را ببینند، به نشانهای نیاز دارند که باور کنند تونل پایانی دارد. برای بسیاری از ایرانیان امروز، رضا پهلوی همان کورسوی دوردست است؛ در حالی که بخش بزرگی از افق سیاسی پیرامونشان همچنان چون برهوتی تاریک و تونلی آکنده از هراس دیده میشود.
با این همه، مسئله نهایی حتی یک شخص نیست. مسئله ایران است؛ سرزمینی بسیار قدیمیتر از جمهوری اسلامی و ملتی که عمر تاریخیاش بسیار طولانیتر از عمر مُلایانی است که روزگاری تصور کردند میتوانند هویت یک تمدن را در قالب ایدئولوژی خود زندانی کنند. حکومتها میآیند و میروند؛ نام زندانبانان زمانی لرزه بر اندام مردم میاندازد و چند نسل بعد شاید تنها در پاورقی کتابهای تاریخ باقی بماند. آنچه میماند، مردمی هستند که باید دوباره زندگی را از میان ویرانهها بیرون بکشند.
شاید به همین دلیل پرسش اصلی ایران دیگر این نیست که جمهوری اسلامی چگونه میتواند خود را اصلاح کند. آن پرسش، در ذهن بسیاری، متعلق به گذشته است. پرسش تازه بسیار بزرگتر، دشوارتر و برای حاکمان هراسانگیزتر است: صبح روز بعد از جمهوری اسلامی، ایران چگونه باید دوباره ساخته شود؟
تاریخ پایان حکومتها را همیشه با صدای گلوله اعلام نمیکند. گاهی پایان بسیار آرامتر آغاز میشود؛ در سکوت مادری کنار عکس فرزندش، در نگاه پدری که دیگر وعدهای را باور نمیکند، در جوانی که از ترس عبور کرده، و حتی در سکوت هواداری که دیگر چیزی برای دفاع از آن پیدا نمیکند. حکومت هنوز سخن میگوید، تهدید میکند و حکم صادر میکند، اما کلماتش دیگر قدرت سابق را ندارند. شاید آخرین مرحله عمر یک استبداد دقیقاً همین باشد: زمانی که هنوز میتواند مردم را مجازات کند، اما دیگر نمیتواند آنان را متقاعد کند که آینده متعلق به اوست.

کبوتر با کبوتر، باز با باز، امیر دها















