Saturday, Aug 29, 2026

صفحه نخست » از داریوش و خاتمی تا افسانه اتحاد اپوزیسیون و دموکراسی، دارکوب

khatami.jpgخبرنامه گویا: به دلیل حجم بسیار زیاد این مقاله، نسخه حاضر با حفظ محورهای اصلی کوتاه و خلاصه شده است. متن کامل مقاله را می‌توانید از طریق: این لینک بخوانید

گلادیاتورهای ایرانی در زمین بازی جمهوری اسلامی

درست در روزهای نگارش این سطور، جدال تازه‌ای پیرامون مواضع علی کریمی نمونه دیگری از همین مسئله را پیش چشم گذاشت. البته علی کریمی حق دارد نظرش را تغییر دهد، از شخصیتی فاصله بگیرد یا حتی به او نقد داشته باشد. او برای ایستادن در برابر جمهوری اسلامی هزینه داده و این واقعیت است. اما سابقه مبارزه، هیچ‌کس را از مسئولیت نتیجه رفتار امروز معاف نمی‌کند.

زهرا عبدی در پاسخ به او نکته‌ای ساده اما اساسی را یادآوری کرد: «اختلاف‌مان نباید از دشمن مشترک بزرگ‌تر شود.» مسئله دقیقاً همین است. اگر ایران واقعاً «بالاتر از همه» است، «من» نیز باید بتواند در لحظه‌ای که به شکاف در «ما» یاری می‌رساند، خود را کنار بکشد.

سیاست، صندوق ذخیره امتیازات گذشته نیست که هرکس روزی هزینه‌ای داده بتواند از اعتبار آن هر اندازه که بخواهد در آینده خرج کند. هر کنش سیاسی را باید با همان پرسش سنجید:

این کاری که من امروز انجام می‌دهم، قدرت چه کسی را بیشتر می‌کند؟

سرآغاز

در میدان‌های روم باستان، گلادیاتورها جنگجویانی بودند که با مهارت و شجاعت می‌جنگیدند؛ اما نبردشان در زمینی انجام می‌شد که دیگری برایشان تعیین کرده بود. آنها تصور می‌کردند پیروزی در میدان پایان ماجراست؛ حال آنکه تا زمانی که امپراتور در جایگاه خود نشسته بود، پیروزی یک گلادیاتور فقط شکست گلادیاتور دیگر بود.

یکی از پیچیده‌ترین موقعیت‌ها در سیاست زمانی است که نیروهای درگیر، به‌جای تغییر زمین بازی، در همان زمینی بجنگند که قدرت مستقر برای آنان ساخته است. در چنین شرایطی حکومت نیاز ندارد همه مخالفان خود را شکست دهد. کافی است آنان آن‌قدر درگیر یکدیگر شوند که انرژی، زمان و سرمایه اجتماعی‌شان صرف نزاع‌هایی شود که حاصل نهایی آن چیزی جز فرسایش امید عمومی نیست.

امروز مهم‌ترین میدان نبرد در ایران، نه فقط خیابان و رسانه، که جایی عمیق‌تر است:

میدان امید.

هیچ حکومتی فقط با قدرت نظامی پایدار نمی‌ماند. حتی سخت‌ترین حکومت‌ها نیز هنگامی که جامعه به این باور برسد که تغییر ممکن است، دیر یا زود با بحران بقا روبه‌رو می‌شوند. به همین دلیل یکی از مهم‌ترین اهداف نظامی که با بحران اعتماد عمومی مواجه است، فقط کنترل مخالفان نیست؛ کنترل تصور مردم از امکان تغییر است.

جامعه‌ای که امید خود را از دست بدهد، حتی اگر ناراضی باشد، حرکت نخواهد کرد و خشم بدون امید عموماً به سکوت، بی‌تفاوتی و فرسودگی تبدیل می‌شود.

پرده اول: یک چهره نوستالژیک هنری ـ داریوش

اختلاف میان مخالفان جمهوری اسلامی پس از نزدیک به نیم قرن و با وجود این حجم از خسارات انسانی، اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی، آنجا که اصل عبور از این نظام موضوع بحث است، دیگر به‌آسانی توجیه‌پذیر نیست. افتخار به اصطلاح «سپهر رنگارنگ سیاسی»، مادام که این رنگارنگی دستمایه تفرقه و جایگزین هدف اصلی شده باشد، در نتیجه عملی خود چیزی جز کمک به بقای جمهوری اسلامی تولید نمی‌کند.

ایران امروز با مسئله‌ای روبه‌روست که من آن را «خیانت به امید مردم» می‌نامم. خیانت در اینجا لزوماً به معنای دریافت دستور از حکومت یا همکاری آگاهانه با دشمن مردم نیست. گاهی انسان با نیت خوب همان کاری را انجام می‌دهد که دشمن مردم برای انجامش باید هزینه کند: بی‌اعتبار کردن امکان تغییر، پراکندن نیروی اجتماعی و تبدیل امید به تردید.

یکی از مؤثرترین پیام‌ها برای بقای یک حکومت فرسوده همین است:

هیچ راهی وجود ندارد. مخالفان توانایی ندارند. همه مانند هم‌اند. هیچ آلترناتیوی وجود ندارد.

این پیام‌ها ممکن است از زبان افراد مختلف و با انگیزه‌های کاملاً متفاوت بیان شوند، اما حاصل سیاسی مشابهی ایجاد کنند: تبدیل نارضایتی به ناامیدی.

سرمایه فرهنگی، صلاحیت سیاسی نیست

هنرمندان، نویسندگان و چهره‌های شناخته‌شده فقط صاحب یک نظر شخصی نیستند. سال‌ها اعتماد، خاطره و عاطفه عمومی برایشان سرمایه‌ای ساخته که سخنشان را از سخن یک شهروند عادی پرطنین‌تر می‌کند. اما میان حق سخن گفتن و مسئولیت سخن گفتن تفاوت وجود دارد.

سرمایه فرهنگی با صلاحیت سیاسی یکسان نیست. خواننده خوب بودن، نویسنده خوب بودن، قهرمان ورزش بودن یا هنرمند محبوب بودن لزوماً به معنای شناخت سازوکار قدرت نیست. سیاست نیز حوزه دانش است و شاید از معدود حوزه‌هایی باشد که در آن فاصله نیت و نتیجه می‌تواند سرنوشت میلیون‌ها انسان را تغییر دهد.

در این چارچوب، باید ترانه جدید داریوشِ نوعی را دید.

داریوش برای میلیون‌ها ایرانی بخشی از حافظه عاطفی چند نسل است و دقیقاً همین جایگاه ورود او به سیاست را مهم می‌کند. یک موضع‌گیری ممکن است از نگاه گوینده صرفاً بیان یک احساس انسانی یا اخلاقی باشد، اما در میدان واقعی سیاست نتیجه‌ای کاملاً متفاوت ایجاد کند.

در سیاست، پیامد همیشه بخشی از مسئولیت است؛ زیرا برخلاف بسیاری از انتخاب‌های شخصی، هزینه خطای سیاسی را فقط صاحب آن خطا نمی‌پردازد؛ دیگران نیز ناخواسته در نتیجه آن شریک می‌شوند.

یک ترانه به‌تنهایی سرنوشت کشوری را تغییر نمی‌دهد؛ همان‌طور که یک مقاله یا مصاحبه به‌تنهایی چنین نمی‌کند. اما هنگامی که صدها ترانه، مقاله، مصاحبه و موضع‌گیری کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و هرکدام اندکی در امکان تغییر تردید ایجاد می‌کنند، اندکی آلترناتیو را بی‌اعتبار می‌کنند و اندکی امید را می‌فرسایند، دیگر با چند صدای پراکنده روبه‌رو نیستیم؛ با انبوهی از پارازیت روبه‌رو هستیم که هرکدام به‌تنهایی ناچیزند، اما در کنار هم می‌توانند صدای اصلی مبارزه را در هیاهوی خود گم کنند.

اما بی‌رحمی اصلی ماجرا در نابرابری هزینه‌هاست. جوان ایرانی باید لابه‌لای چرخ‌های بی‌رحم تحلیل‌های غلط سیاسی، هزینه را با عمر و آینده‌اش بپردازد؛ اما جناب داریوش می‌تواند ترانه بعدی را بخواند، نویسنده مقاله بعدی را بنویسد، روشنفکر نظریه تازه‌ای عرضه کند و مفسر سیاسی چند سال بعد مقابل دوربین بنشیند و توضیح دهد که «شرایط آن روز چنین بود؛ ما بیش از این نمی‌فهمیدیم».

برای آنان یک تحلیل اشتباه؛ برای مردم ایران عمری تاوان و غرامت.

پرده دوم: چهره نوستالژیک اصلاحات ـ محمد خاتمی

بازگشت محمد خاتمی از جنس دیگری است. داریوش سرمایه عاطفی و فرهنگی خود را وارد سیاست می‌کند؛ خاتمی با سرمایه‌ای وارد میدان می‌شود که یک بار پیش‌تر از مردم گرفته و خرج کرده است:

امید سیاسی.

برای فهم اهمیت نقش امروز خاتمی، باید نزدیک به سی سال به عقب بازگشت. او زمانی به قدرت رسید که میلیون‌ها ایرانی به این تصور دل بستند که شاید جمهوری اسلامی اصلاح‌پذیر باشد. رأی آنان صرفاً رأی به یک شخص نبود؛ سرمایه‌گذاری عظیم اجتماعی بر یک فرض سیاسی بود: اینکه ساختار جمهوری اسلامی هنوز ظرفیتی برای اصلاح از درون دارد.

آن پروژه شکست خورد. اما مسئله فقط شکست یک رئیس‌جمهور یا یک جناح سیاسی نبود. مسئله مهم‌تر این بود که:

امید مردم برای جناح مغلوبِ حاکمیت زمان خرید.

و در سیاست، زمان کالایی بسیار گران‌بهاست.

هشت سال ریاست‌جمهوری خاتمی را از این منظر نیز باید دید. میلیون‌ها انسان امیدوار ماندند؛ رأی دادند، نویسندگان در قتل‌های زنجیره‌ای کشته شدند، دانشجویانشان از بالای خوابگاه به پایین پرتاب شدند، بازداشت و شکنجه شدند، صبر کردند، عقب نشستند، دوباره رأی دادند و منتظر ماندند تا شاید وعده اصلاحات سرانجام از دیوار ساختاری عبور کند که اساساً برای جلوگیری از همان اصلاحات ساخته شده بود.

اکنون، پس از آن همه تجربه، محمد خاتمی دوباره سخن می‌گوید.

اینجاست که مسئله خاتمی شخص خاتمی نیست. مسئله کارکرد سیاسی خاتمی است.

درست در لحظه‌ای که جمهوری اسلامی بیش از هر زمان به شکستن تمرکز مخالفان بر «عبور» نیاز دارد، هر صدایی که دوباره میان مردم و نقطه عبور فاصله ایجاد کند، برای حکومت زمان می‌خرد؛ خواه صاحب آن صدا چنین قصدی داشته باشد، خواه نداشته باشد.

ممکن است خاتمی نیت خوب داشته باشد یا تصور کند میانجیگری، اعتدال یا جلوگیری از فروپاشی می‌تواند به کشور کمک کند. بحث من درباره ضمیر او نیست. در سیاست نتیجه مهم است.

اگر نتیجه بازگشت دوباره این گفتمان، انتقال حتی بخشی از امید جامعه از «امکان عبور» به «احتمال اصلاح» باشد، جمهوری اسلامی بدون شلیک یک گلوله چیزی به دست آورده که برای آن حاضر است هزینه‌ای بسیار عظیم بپردازد:

زمان.

حکومتی که آینده‌ای برای عرضه ندارد، الزاماً به آینده احتیاج ندارد؛ کافی است امروز تمام نشود.

یک ماه دیگر. یک سال دیگر. یک انتخابات دیگر. یک وعده دیگر. یک «فرصت بدهیمِ» دیگر. قدرت‌های فرسوده گاهی دقیقاً با همین «یک بار دیگر»ها عمر می‌کنند.

نسلی که در سال ۱۳۷۶ با امید به خاتمی رأی داد، حق داشت امیدوار باشد. هنوز تجربه‌ای پیش رویش نبود که خلاف آن امید را اثبات کرده باشد. اما امروز پس از تکرار همین مسیر، دیگر نمی‌توانیم خود را از تجربه پیشین معاف بدانیم. امروز دیگر سال ۱۳۷۶ نیست.

پرده سوم: افسانه اتحاد ـ شعار «اتحاد همه اپوزیسیون»

اتحاد، زمانی خوب است که حول یک هدف روشن و درکی مشترک از واقعیت شکل بگیرد. صرف کنار هم قرار گرفتن گروه‌ها و افراد، قدرت ایجاد نمی‌کند. قدرت سیاسی از وزن اجتماعی و اعتماد عمومی می‌آید. از توانایی نمایندگی خواست بخش بزرگی از جامعه می‌آید.

شگفت آنکه بسیاری از کسانی که هر روز از دموکراسی سخن می‌گویند، هنگامی که جامعه در خیابان و با پرداخت هزینه واقعی گرایش سیاسی خود را نشان می‌دهد، ناگهان به جامعه‌شناس محتاط تبدیل می‌شوند و می‌پرسند از کجا معلوم این مردم نماینده اکثریت باشند؟ اما همان احتیاط علمی هنگام سخن گفتن از وزن گروه‌ها و محافلی که گاه حتی توان برگزاری یک تجمع صد نفره را ندارند، ناپدید می‌شود.

دموکراسی فقط صندوق رأی نیست؛ پیش از صندوق رأی، پذیرش اصل ساده‌ای است: ممکن است مردم کسی را انتخاب کنند که من دوستش ندارم.

دوره مبارزه برای برانداختن یک نظام با دوره استقرار دولت ملی یکی نیست. هرکدام منطق خود را دارد. پس از استقرار دولت ملی، نهادهای قانونی باید امکان رقابت، نقد، پاسخ‌گویی و تغییر مسالمت‌آمیز قدرت را تضمین کنند؛ اما در دوره گذار باید نظم و سلسله‌مراتب حاکم باشد.

یک ارتش در میانه عملیات، هر ساعت درباره نقشه عملیات رأی‌گیری نمی‌کند. این به معنای آن نیست که سرباز فاقد عقل یا حق است؛ به این معناست که عمل جمعی بدون فرماندهی، انضباط و تقسیم مسئولیت ممکن نیست.

لشکری که هر گردان آن نقشه جنگِ خود را داشته باشد، پیش از رسیدن به دشمن خودش را از پا درمی‌آورد.

امروز مسئله تعیین نرخ مالیات، سیاست آموزشی یا اختلاف میان سوسیال‌دموکرات و لیبرال و محافظه‌کار نیست. مسئله امروز بسیار محدودتر و مقدم بر همه آنهاست: پایان جمهوری اسلامی، حفظ تمامیت ایران، جلوگیری از خلأ قدرت و انتقال کشور به نظمی که در آن مردم دوباره بتوانند نفس بکشند و زندگی کنند.

«مردم سیاسی» در برابر «طبقه سیاسی»

بخش بزرگی از مردم عادی ایران صبح که از خواب بیدار می‌شوند آرزویشان این نیست که بالاخره بتوانند درباره جمهوری پارلمانی، سلطنت مشروطه، سوسیال‌دموکسی، فدرالیسم یا نسبت مجلس مؤسسان و دولت انتقالی مناظره کنند. آنها می‌خواهند زندگی کنند.

می‌خواهند پولشان ارزش داشته باشد، آب و برق داشته باشند، فرزندشان آینده داشته باشد، دخترشان درباره پوشش خودش تصمیم بگیرد، جوانشان برای یک زندگی معمولی مجبور به مهاجرت نباشد، هوای شهرشان قابل تنفس باشد، دریاچه و رودخانه‌شان خشک نشود، پاسپورتشان مایه تحقیر نباشد و برای انجام یک کار ساده اداری مجبور نشوند از کارمند تا رئیس اداره و مدیرکل و وزیر و رئیس‌جمهور دنبال کسی بدوند.

مردم ایران از کمبود سیاست رنج نمی‌برند؛ از وفور سیاست و کمبود زندگی رنج می‌برند.

پنج دهه است همه‌چیز آنها به سیاست گره خورده؛ قیمت گوشت و دلار، مدرسه فرزندشان، نوع لباسشان، موسیقی‌شان، اینترنتشان، سفرشان، عشقشان، کسب‌وکارشان و حتی هوایی که تنفس می‌کنند. طبیعی است که برای چنین مردمی «گذار» پیش از آنکه یک سمینار درباره نظریه دموکراسی باشد، آرزوی بازگشت به زندگی عادی است.

اگر رضا پهلوی در این مرحله دارای سرمایه اجتماعی و قدرت بسیج به‌مراتب بیشتری از سایر مدعیان اپوزیسیون است، پاسخ عقلانی به این واقعیت، ساختن برابری‌های مصنوعی میان نیروهای نابرابر نیست. می‌توان با او مخالف بود؛ اما نمی‌توان وزن اجتماعی را با اعلامیه و میزگرد تغییر داد. سیاست برخلاف جلسه هیئت‌مدیره، با تقسیم مساوی صندلی میان حاضران مشروعیت پیدا نمی‌کند.

کسانی که قواعد رقابت فردا را به‌جای الزامات عبور امروز می‌نشانند، با ظاهری دموکراتیک نیرویی را که قرار است وضع موجود را تغییر دهد به ده‌ها قطعه تقسیم می‌کنند و تنها بازیگری که از این کثرتِ بی‌فرمانده زیان نمی‌بیند، همان حکومتی است که قرار بود همه این نیروها برای پایان دادن به آن گرد هم آمده باشند.

انتخاب مقصد نهایی یک کشور آزاد یک مسئله است و فرماندهی عملیات عبور از یک نظام سرکوبگر مسئله‌ای دیگر؛ این دو نه فقط متفاوت‌اند، که اساساً از دو جنس‌اند.

اختلاف همیشه هست؛ اما آنچه در مرحله عملیات نمی‌تواند متعدد باشد، فرمان و جهت حرکت است. ملتی که هنوز در حال خروج از یک زندان است، ابتدا باید درِ زندان را باز کند، نه آنکه درباره رنگ دیوار خانه جدید تز بنویسد.

پرده چهارم: وقتی «دموکراسی» به ابزار تعویق آزادی تبدیل می‌شود

مشکل این نیست که گروه‌هایی با وزن‌های اجتماعی ناچیز اصرار دارند پیش از پایان جمهوری اسلامی برای خود سهمی مساوی در رهبری مبارزه مطالبه کنند. مشکل عمیق‌تر آن است که برای توجیه این مطالبه، واژه‌ای به کار می‌گیرند که مخالفت با آن تقریباً ناممکن است:

دموکراسی.

چه کسی می‌تواند بگوید با دموکراسی مخالف است؟

همین تقدس کلمه باعث شده هر چیزی را بتوان زیر آن پنهان کرد. رقابت بی‌موقع را دموکراسی می‌نامیم، تعدد فرماندهی را تکثر، ناتوانی در تصمیم‌گیری را مشارکت، بی‌انضباطی را استقلال رأی و سرپیچی از یک راهبرد مشترک را حق اختلاف.

نتیجه: مفاهیمی که باید ابزار آزادی باشند، عملاً به ابزار جلوگیری از رسیدن به آزادی تبدیل می‌شوند.

دموکراسی پیش از هر چیز روشی برای تعیین جهت عمومی حکومت است. مردم حق دارند بگویند چه نوع جامعه‌ای می‌خواهند، چه ارزش‌هایی باید محترم باشد، چه کسانی به نمایندگی از آنان حکومت کنند و در چه زمانی این نمایندگی پایان یابد.

اما از این حق، نتیجه عجیبی گرفته‌ایم: گویا مردم باید درباره وسیله تحقق هر تصمیم نیز مستقیماً تصمیم بگیرند. اینجاست که مرز میان دموکراسی و تخصص مخدوش می‌شود.

مردم می‌توانند تصمیم بگیرند شهری امن می‌خواهند؛ اما طراحی سازه پل را به رأی عمومی نمی‌گذارند. می‌توانند بخواهند نظام سلامت کارآمد باشد؛ اما درباره مقدار داروی بیهوشی بیمار رأی‌گیری نمی‌کنند. مسافر مقصد را انتخاب می‌کند؛ اما هنگام فرود هواپیما، خلبان برای زاویه فلپ‌ها از مسافران نظرخواهی نمی‌کند.

اگر مردم حکومتی آزاد، سکولار، ملی، حافظ تمامیت ارضی ایران و متعهد به حقوق فردی می‌خواهند، این جهت را آنان تعیین می‌کنند. اما اینکه چگونه یک کشور نود میلیونی در حساس‌ترین لحظه فروپاشی یک نظام تمامیت‌خواه از خلأ قدرت، تجزیه، هرج‌ومرج، فروپاشی خدمات عمومی و تصرف مراکز حساس جلوگیری کند، دیگر موضوع یک میزگرد تلویزیونی میان خواننده و بازیگر و شاعر و تاریخ‌دان و فوتبالیست و فیلسوف و جامعه‌شناس و... نیست.

این یک عملیات سیاسی پیچیده است. همان‌طور که اداره کشور پس از آن نیز عملیاتی تخصصی است.

دموکراسی برای مردم است؛ مردم برای دموکراسی نیستند

غایت سیاست، سیاست نیست. همان‌گونه که غایت پزشکی، بیمارستان بیشتر نیست؛ سلامت انسان است. بهترین نظام درمانی آن نیست که مردم بیشترین وقت خود را در بیمارستان بگذرانند، بلکه نظامی است که آنان را سالم نگه دارد تا بتوانند زندگی کنند. سیاست نیز همین است.

حکومت خوب حکومتی نیست که مردم از صبح تا شب درباره آن حرف بزنند. اتفاقاً یکی از مهم‌ترین نشانه‌های یک حکومت خوب آن است که مردم بتوانند بخش بزرگی از عمرشان را بدون فکر کردن به حکومت زندگی کنند.

گرایش عمومی یک جامعه به سیاست فضیلت نیست؛ علامت آن است که چیزی در مناسبات عادی زندگی درست کار نمی‌کند.

انسان سالم تمام روز درباره کبدش فکر نمی‌کند. وقتی کبد درد می‌گیرد، حضورش را احساس می‌کند.

حکومت بد نیز شبیه عضوی بیمار است؛ آن‌قدر خودش را به انسان تحمیل می‌کند که دیگر نتواند حضورش را فراموش کند. مردم ایران عاشق سیاست نشده‌اند؛ سیاست راه زندگی را بر آنان بسته است.

پرده پنجم: ماشین پارازیت چگونه کار می‌کند؟

اگر به‌جای نیت افراد، به برآیند سیاسی رفتارها نگاه کنیم، همه آنها می‌توانند در نقطه‌ای واحد به هم برسند:

تضعیف امکان تبدیل نارضایتی مردم به یک نیروی سیاسی متمرکز.

اینجاست که مفهوم «ماشین پارازیت» معنا پیدا می‌کند.

پارازیت لازم نیست پیام دیگری تولید کند. کافی است پیام موجود را آن‌قدر مخدوش کند که مخاطب دیگر نتواند آن را با اطمینان دریافت کند. در سیاست نیز همین اتفاق می‌تواند رخ دهد.

جمهوری اسلامی لازم نیست مردم را قانع کند که حکومت خوبی است. پس از نزدیک به نیم قرن، چنین مأموریتی حتی برای دستگاه تبلیغاتی خودش نیز دشوار شده است.

برای بقای یک حکومت فرسوده، گاهی مأموریت بسیار ساده‌تر است:

مردم را قانع کنید که جایگزینی وجود ندارد.

نه اینکه «من خوبم»، بلکه «آنها هم نمی‌توانند». حکومتی که دیگر قادر به تولید امید برای خودش نیست، می‌تواند برای بقای خود امیدِ رقیب را تخریب کند.

پیام نهایی ساده است:

این حکومت بد است؛ اما بعد از آن معلوم نیست چه خواهد شد.

و همین «معلوم نیست» گاهی برای بقای یک حکومت کافی است. ترس از آینده می‌تواند جایی را بگیرد که مشروعیت از دست رفته است.

ماشین پارازیت الزاماً یک اتاق فرمان ندارد

وقتی از ماشین پارازیت سخن می‌گویم، منظورم این نیست که همه کسانی که در این نوشته از آنان انتقاد شده، مأمور جمهوری اسلامی هستند یا از جایی دستور می‌گیرند.

اتفاقاً چنین تصوری تحلیل را ساده و سطحی می‌کند. قدرت سیاسی همیشه از طریق فرمان مستقیم عمل نمی‌کند. گاهی کافی است محیطی بسازد که در آن رفتارهای مستقل افراد، بدون هماهنگی با یکدیگر، در نهایت نتیجه‌ای مشترک تولید کنند.

یک نفر از سر نگرانی اخلاقی سخن می‌گوید. دیگری از سر دشمنی تاریخی. یکی از تمرکز قدرت می‌ترسد. یکی جمهوری‌خواه است. یکی از خاندان پهلوی خوشش نمی‌آید. یکی می‌خواهد سهم سیاسی بیشتری داشته باشد. یکی واقعاً تصور می‌کند اتحاد همه شرط پیروزی است و دیگری شاید فقط می‌خواهد دیده شود.

هیچ‌کدام لازم نیست تلفنی از تهران دریافت کرده باشند. سؤال سیاسی چیز دیگری است:

مجموع این رفتارها چه نتیجه‌ای تولید می‌کند؟

داریوش ممکن است از «آسیب‌شناسی جامعه» سخن بگوید، همچنان‌که توضیح داده هدفش سرزنش مردم نبوده، بلکه نقد مسئولیت‌گریزی، دشمن‌سازی و الگوهای رفتاری به‌جامانده از استبداد بوده است. این توضیح را باید شنید. اما شنیدن توضیح درباره نیت، ما را از بررسی نتیجه سیاسی بی‌نیاز نمی‌کند.

خاتمی ممکن است از اصلاح و جلوگیری از خشونت سخن بگوید. گروهی دیگر ممکن است از دموکراسی و تکثر دفاع کند. روشنفکری ممکن است از خطر تمرکز قدرت بترسد. هرکدام حتی ممکن است برای موضع خود استدلالی اخلاقی داشته باشند.

اما آنچه برای جمهوری اسلامی اهمیت دارد حاصل نهایی است:

آیا امید مردم به یک نیروی سیاسی برانداز تبدیل شد یا نه؟

اگر نشد، ماشین پارازیت خوب کار کرده است. تمام.

نبرد روایت در خارج از ایران

دولت‌ها پیش از هر چیز می‌پرسند فردای تغییر چه خواهد شد.

چه کسی نظم را حفظ می‌کند؟ چه کسی نیروهای مسلح را کنترل خواهد کرد؟ چه کسی از تمامیت ارضی کشور دفاع می‌کند؟ چه کسی مانع جنگ داخلی می‌شود؟ چه کسی طرف مذاکره است؟ چه کسی می‌تواند تعهد بدهد؟

و مهم‌تر از همه:

چه کسی واقعاً قادر است بخشی مؤثر از جامعه را با خود همراه کند؟

در چنین فضایی، وجود یک آلترناتیو شناخته‌شده فقط مسئله محبوبیت یک فرد نیست؛ یک دارایی راهبردی برای جنبش تغییر است. ممکن است کسی رضا پهلوی را دوست نداشته باشد، سلطنت‌طلب نباشد یا درباره عملکرد آینده او نگرانی جدی داشته باشد. هیچ‌کدام از اینها نامشروع نیست.

اما اگر او در مقطع کنونی بیش از دیگر مدعیان ظرفیت بسیج و شناخته‌شدگی دارد، تخریب این ظرفیت بدون ارائه بدیلی با وزن بیشتر، خلأ را پر نمی‌کند؛ فقط خلأ را بزرگ‌تر می‌کند.

اگر جمهوری اسلامی موفق شود مسئله ایران را در ذهن جهان از «حکومت در برابر مردم» به «حکومت در برابر خلأ» تبدیل کند، بخش مهمی از نبرد را بدون شلیک گلوله برده است.

پرده ششم: مسئله رضا پهلوی نیست؛ مسئله امکان آلترناتیو است

در تمام این نوشته نام رضا پهلوی بارها آمده است. ممکن است کسی نتیجه بگیرد که مسئله نویسنده دفاع از یک شخص است و تمام این بحث طولانی درباره داریوش، خاتمی، اتحاد، دموکراسی و ماشین پارازیت، سرانجام مقدمه‌ای برای دفاع از رضا پهلوی بوده است.

به گمان من درست عکس این است.

مسئله رضا پهلوی نیست؛ مسئله چیزی است که وجود رضا پهلوی در این لحظه تاریخی ممکن کرده است.

اگر فردا شخص دیگری بتواند اعتماد بخش بزرگی از جامعه را جلب کند، در داخل کشور نامش با هزینه واقعی فریاد زده شود، در خارج از ایران جمعیت قابل توجهی را بسیج کند، برای دوران گذار برنامه عرضه کند، در جهان شناخته شده باشد و بتواند برای دولت‌های خارجی تصویری قابل فهم از فردای جمهوری اسلامی ارائه دهد، همان منطق درباره او نیز صادق خواهد بود.

سیاست با شناسنامه اشخاص آغاز نمی‌شود؛ با واقعیت نیروها آغاز می‌شود. اما امروز این شخص رضا پهلوی است.

می‌توان با رضا پهلوی مخالف بود. می‌توان جمهوری‌خواه بود. می‌توان به خاندان پهلوی نقد تاریخی داشت. می‌توان نسبت به تصمیم‌های او ایراد داشت و حتی تصور کرد فردای استقرار دولت ملی، گزینه دیگری برای اداره کشور بهتر است.

اما هیچ‌یک از اینها پاسخ یک سؤال کاملاً متفاوت نیست:

در این لحظه چه کسی بیشترین امکان تبدیل نارضایتی پراکنده به نیروی سیاسی متمرکز برای عبور را دارد؟

این سؤال درباره حکومت فردای ایران نیست؛ درباره امروز است. و شاید یکی از بزرگ‌ترین خطاهای سیاسی مخالفان جمهوری اسلامی همین باشد که این دو پرسش را عمداً یا سهواً یکی کرده‌اند.

کشوری گرفتار یک نظام تمامیت‌خواه است و برای خروج از آن به نقطه تمرکز قدرت سیاسی نیاز دارد.

همین.

هیچ‌کس مالک اپوزیسیون نیست. رضا پهلوی هم نیست.

هرکس معتقد است برای رهبری دوران گذار فرد یا نیروی مناسب‌تری وجود دارد، نه فقط حق، که وظیفه دارد آن را معرفی کند. سیاست با ادعا پیش نمی‌رود.

جایگزین را نشان دهید.

نیروی اجتماعی‌اش کجاست؟ قدرت بسیجش کجاست؟ شناخت جهانی‌اش کجاست؟ برنامه‌اش برای روز فروپاشی کجاست؟ توان برقراری ارتباط با نیروهای داخل کشورش کجاست؟ اعتماد عمومی به او کجاست؟ توان گفت‌وگو با جهانش کجاست؟ و از همه مهم‌تر، آن مردمی که قرار است به نام آنان سخن بگوید کجایند؟

اگر چنین نیرویی وجود دارد، میدان باز است. اما اگر وجود ندارد، شکستن نیروی موجود به امید آنکه روزی گزینه کامل‌تری از راه برسد، سیاست نیست.

قمار با عمر یک ملت است.

به نظرم زمان آن رسیده که در سیاست ایران یک قاعده ساده دوباره محترم شود:

کسی که می‌خواهد امید موجود را ویران کند، باید مسئولیت ارائه امیدی بزرگ‌تر و واقعی‌تر را نیز بپذیرد. وگرنه کار او ساختن آینده نیست.

پرده هفتم: از زمین بازی بیرون بیایید

اکنون می‌توان دوباره به تصویر آغاز این نوشته بازگشت. گلادیاتورها در میدان ایستاده‌اند.

یکی شمشیرش را به سوی دیگری گرفته، یکی دیگری را به خیانت متهم می‌کند، یکی می‌خواهد ثابت کند از دیگری دموکرات‌تر است، یکی هنوز درباره مشروعیت فرمانده بحث می‌کند، دیگری می‌گوید تا همه با هم متحد نشوند نباید حرکت کرد و آن یکی مشغول توضیح خطرات حکومتی است که هنوز وجود ندارد.

در این میان، امپراتور هنوز همان بالا نشسته و موضوع مبارزه مخالفان را تحت نظر دارد.

اگر بتواند کاری کند که مخالفان به‌جای پرسیدن «چگونه جمهوری اسلامی را پایان دهیم؟» بیشتر وقت خود را صرف این کنند که «پس از جمهوری اسلامی کدام‌یک از ما بر دیگری برتری دارد؟»، بخش مهمی از کار انجام شده است.

بخش بزرگی از بحث سیاسی ایرانیان امروز حول این پرسش می‌چرخد: رضا پهلوی خوب است یا بد؟ اما واقعاً سؤال اصلی این است؟ یا اینکه:

آیا وجود یک آلترناتیو نسبتاً متمرکز، برای پایان جمهوری اسلامی مفید است یا مضر؟

اگر پاسخ مفید است، سؤال بعدی این خواهد بود که امروز چه نیرویی بیشترین ظرفیت ایفای این نقش را دارد. اگر پاسخ رضا پهلوی است، باید با واقعیت کار کرد؛ نه با آرزو. اگر فردا فرد دیگری باشد، با او.

حکومت رهبر دارد. فرماندهی نظامی دارد. دستگاه امنیتی، وزارتخانه، بودجه، رسانه، شبکه دیپلماتیک، زندان و اسلحه دارد.

در مقابل چنین ساختاری، ما نیرویی می‌خواهیم که هیچ‌کس در آن از دیگری مهم‌تر نباشد، هیچ فرماندهی تثبیت نشود، همه تصمیم‌ها محصول توافق جمعی باشد و تا آخرین فرد اپوزیسیون قانع نشده است، هیچ‌کس حق نداشته باشد محور حرکت شود. نام این وضعیت هرچه باشد، توازن قوا نیست. یک طرف دولت است؛ طرف دیگر جلسه‌ای بی‌پایان.

البته تمرکز سیاسی به معنای تعطیل نقد نیست. هیچ فردی، از جمله رضا پهلوی، نباید مصون از نقد باشد. اما میان نقد برای اصلاح یک امکان و تخریب خودِ امکان تفاوت وجود دارد.

اگر نقد، آلترناتیو را کارآمدتر می‌کند، خطایی را اصلاح می‌کند، اعتماد بیشتری می‌سازد یا نیرویی بزرگ‌تر و مؤثرتر از نیروی موجود ایجاد می‌کند، ادامه دهید.

اما اگر حاصل آن فقط این است که یک بار دیگر ثابت کنیم هیچ‌کس شایسته اعتماد نیست، هیچ نیرویی نماینده کسی نیست، هیچ رهبری مشروع نیست و هیچ راهی هنوز آماده نیست، شاید لازم باشد لحظه‌ای به‌جای حریف روبه‌رو، به بالای میدان نگاه کنیم.

مخالفان جمهوری اسلامی پیش از هر بحثی یک سؤال ساده از خود بپرسند:

این کاری که من اکنون انجام می‌دهم، قدرت چه کسی را بیشتر می‌کند؟

نه اینکه نیت من چیست. نه من خودم را چه می‌نامم. نه در بیوگرافی شبکه اجتماعی‌ام چه نوشته‌ام. نه چند سال زندان کشیده‌ام. نه در سال ۱۳۵۷ کجا ایستاده بودم. نه سلطنت‌طلبم یا جمهوری‌خواه.

فقط: حاصل سیاسی عمل من چیست؟

در روایت آغاز این نوشته، گلادیاتور محکوم بود با گلادیاتور دیگری بجنگد. اما یک کار وجود داشت که قواعد میدان برای آن نوشته نشده بود:

اینکه گلادیاتورها از جنگیدن با یکدیگر دست بکشند و به‌جای یکدیگر، به جایگاه امپراتور نگاه کنند.

سیاست ایران امروز به چنین لحظه‌ای نیاز دارد. نه اینکه همه یکدیگر را دوست داشته باشند. نه اینکه جمهوری‌خواه سلطنت‌طلب شود. نه اینکه چپ از چپ بودن دست بکشد یا راست از راست بودن. نه اینکه اختلاف تاریخی فراموش شود. حتی نه اینکه همه رضا پهلوی را دوست داشته باشند. هیچ‌کدام لازم نیست.

فقط کافی است بفهمیم اختلاف داشتن با یکدیگر الزاماً به معنای جنگیدن با یکدیگر نیست. می‌توان اختلاف را برای فردای آزادی نگه داشت و امروز در یک موضوع محدود هم‌جهت شد:

پایان جمهوری اسلامی. حفظ ایران. جلوگیری از خلأ قدرت.

و رساندن کشور به جایی که آن اختلاف‌ها بالاخره بتوانند به‌جای زندان، اعدام و سرکوب، در صندوق رأی حل شوند. آن روز جمهوری‌خواه می‌تواند علیه سلطنت تبلیغ کند. سلطنت‌طلب از پادشاهی دفاع کند. چپ برنامه اقتصادی خود را عرضه کند. راست برنامه خودش را. روشنفکر نقد کند. هنرمند بخواند. مردم انتخاب کنند. و بازنده نیز چند سال بعد دوباره تلاش کند.

آن روز، اختلاف نه پارازیت، که صدای آزادی خواهد بود.

اما امروز هنوز در میدان دیگری ایستاده‌ایم. و تا زمانی که امپراتور در جایگاه خود نشسته، مهم‌ترین سؤال این نیست که کدام گلادیاتور از دیگری پاک‌تر، دموکرات‌تر یا دوست‌داشتنی‌تر است.

این است:

آیا بالاخره خواهیم فهمید حریف اصلی در آن بالا نشسته، نه آن سوی دیگر میدان؟

شهریور ۱۴۰۵

دارکوب



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy