تأملی بر اندیشهٔ توماس مور و مسئولیت مشاور در برابر شاهزاده رضا پهلوی
چند روز پیش، هنگام مطالعه نوشتههایی از توماس مور، این پرسش ذهنم را به خود مشغول کرد که مشاور در کنار یک پادشاه یا شاهزاده چه نقشی دارد و مرز میان وفاداری به حاکم و وفاداری به حقیقت و منافع عمومی کجاست؟
توماس مور در کنار هنری هشتم، پادشاهی مقتدر و صاحب اختیارات گسترده، تجربهای تاریخی از رابطه میان قدرت و مشاورت را به نمایش گذاشت. اگرچه شرایط سیاسی آن دوران با قرن بیستویکم و نظامهای سلطنت مشروطه تفاوتی بنیادین دارد، اصل مسئله همچنان پابرجاست: مشاور نباید صرفاً صدای تأییدکننده قدرت باشد، بلکه باید بتواند در کنار وفاداری، استقلال رأی و شجاعتِ بیان حقیقت را نیز حفظ کند.
از این منظر، نقش مشاور در کنار شاهزاده تنها ارائه توصیه نیست، بلکه کمک به شکلگیری قضاوت سیاسی، شناخت پیامدهای تصمیمها و گاه یادآوری محدودیتهای قدرت است. ارزش یک مشاور را شاید بیش از هر چیز بتوان در توانایی او برای گفتن «نه» در زمانی سنجید که گفتن «بله» آسانتر است.
در تاریخ، صاحبان قدرت کم نبودهاند، اما آنچه کمتر دیدهایم، مردانی در کنار قدرت بودهاند که جرئت کنند حقیقت را بیپرده به صاحب قدرت بگویند.
بسیاری از حکومتها نه به دلیل فقدان مشاور، بلکه به دلیل فقدان مشاور صادق به خطا و فنا رفتهاند، کسانی که بهجای نشان دادن واقعیت، آن تصویری را پیش روی حاکم گذاشتهاند که او دوست داشته ببیند.
در این میان، نام توماس مور جای تأمل دارد.
مور در روزگاری زندگی میکرد که اقتدار پادشاه امری تقریباً مسلم و خدشهناپذیر بود. با این حال، او در برابر یک اصل اساسی ایستاد: انسان، حتی در برابر بالاترین مقام سیاسی، نباید وجدان خود را واگذار کند. احترام به پادشاه یک چیز است و تسلیم وجدان در برابر خواست پادشاه چیزی دیگر.
شاید اهمیت مور بیش از هر چیز در همین مرزبندی باشد، مرز میان وفاداری و چاپلوسی، اطاعت و مسئولیت، سکوت و صداقت.
مشاور حقیقی کسی نیست که همیشه با صاحب قدرت همنظر باشد. اگر قرار باشد مشاور تنها سخنان دلخواه حاکم را تکرار کند، دیگر مشاور نیست، بلکه پژواکی است در اتاق قدرت.
ارزش مشاور دقیقاً در جایی آشکار میشود که بتواند نظر دیگری داشته باشد و، هنگامی که مصلحت کشور و مردم اقتضا میکند، آن نظر را با شجاعت و احترام بیان کند.
از این منظر، این پرسش دربارهٔ رابطهٔ امروز با شاهزاده رضا پهلوی نیز قابل طرح است: اگر کسی خود را حامی، دوست یا مشاور او میداند، آیا وظیفهاش فقط دفاع از شخص اوست، یا مسئولیتی فراتر از این بر عهده دارد؟
به باور من، پاسخ روشن است.
حمایت از یک شخصیت سیاسی، هرگز نباید به معنای تعطیل کردن عقل و وجدان باشد. اگر هدف، آیندهٔ ایران است، معیار نخست باید ایران باشد، نه رضایت یک فرد، نه منافع یک گروه و نه حتی محبوبیت یک شخصیت سیاسی.
کسی که به شاهزاده رضا پهلوی مشورت میدهد، اگر واقعاً خیر او و خیر ایران را میخواهد، باید بتواند گاهی سخنی بگوید که شنیدنش آسان نیست. باید بتواند دربارهٔ تصمیمی که به نظرش نادرست است هشدار دهد، دربارهٔ خطری که دیگران نمیبینند سخن بگوید و حتی اگر لازم شد، با احترام مخالفت کند.
این مخالفت، بیاحترامی نیست.
اتفاقاً گاهی بزرگترین احترام به یک شخصیت سیاسی، صادق بودن با اوست.
ایران فردا، اگر قرار است آزاد و دموکراتیک باشد، نمیتواند بر فرهنگ تأیید بیچونوچرا بنا شود. جامعهای که میخواهد از استبداد عبور کند، باید پیش از هر چیز فرهنگ سیاسی خود را تغییر دهد. در چنین جامعهای، هیچکس نباید آنقدر بزرگ باشد که نتوان او را نقد کرد؛ حتی محبوبترین و مورد اعتمادترین چهرهٔ سیاسی.
این نکته دربارهٔ شاهزاده رضا پهلوی اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا هرچه انتظار و اعتماد عمومی نسبت به یک شخصیت بیشتر باشد، مسئولیت اطرافیان او نیز سنگینتر میشود. کسانی که در نزدیکترین حلقهٔ مشاوران و همراهان او قرار میگیرند، نباید تنها وظیفهٔ دفاع از او را برای خود تعریف کنند. آنان باید بتوانند نقش وجدان بیدار قدرت را نیز ایفا کنند.
اگر روزی او در جایگاهی قرار گیرد که تصمیمهایش بر سرنوشت میلیونها ایرانی اثر بگذارد، آن روز بیش از همیشه به انسانهایی نیاز خواهد داشت که بتوانند در کنار «بله»، کلمهٔ «نه» را نیز بر زبان آورند.
زیرا قدرتی که فقط صدای موافقان خود را بشنود، دیر یا زود از واقعیت فاصله میگیرد.
اما قدرتی که مخالف خود را تحمل میکند، نقد را میشنود و از شنیدن حقیقت نمیترسد، شانس بیشتری برای خطا نکردن دارد.
شاید پیام توماس مور برای امروز همین باشد: وفاداری به صاحب قدرت، نباید از وفاداری به حقیقت و وجدان پیشی بگیرد.
اگر کسی به شاهزاده رضا پهلوی وفادار است، چه بهتر که این وفاداری را با صداقت نشان دهد، نه با ستایش دائمی، بلکه با مشورتی که گاهی تلخ است اما خیرخواهانه. نه با گفتن آنچه خوشایند است، بلکه با گفتن آنچه ضروری است.
به شاهزاده احترام بگذار، اما وجدان خود را به او نسپار.
از او حمایت کن، اما حق نقد کردن او را برای خود محفوظ بدار.
به او مشورت بده، اما نخست از خود بپرس: آیا این سخن برای خوشایند اوست، یا برای خیر ایران؟
شاید همین پرسش ساده، مرز میان یک پیرو و یک مشاور واقعی باشد.
ایران آینده به مردانی نیاز ندارد که در برابر هر قدرتی سر فرود آورند، به انسانهایی نیاز دارد که بتوانند آزاد بیندیشند، مستقل بمانند و حقیقت را «حتی هنگامی که گفتنش دشوار است» بر زبان آورند.
و اگر روزی در کنار قدرت قرار گرفتیم، نباید فراموش کنیم که ارزش یک مشاور در تعداد دفعاتی که «بله» میگوید نیست، ارزش او در لحظهای است که لازم است «نه» بگوید و با این حال، همچنان از سر خیرخواهی در کنار صاحب قدرت بماند.

در آغوش وطن یا در آغوش پروپاگاندا؟ محمود زهرایی

هرمز کارتی که در حال سوختن است، حامد آئینه وند















