عرفان قانعیفرد
یکی از بزرگترین فریبهای سیاسی رژیم خلافت جمهوری اسلامی در چند دهه گذشته، ساختن و تثبیت تصویری دروغین از یک نزاع بنیادین میان اصولگرایان و اصلاحطلبان حکومتی بوده است. چپ اسلامی ــ یا همان اصلاحطلبان حکومتی ــ و اصولگرایان، در نهایت دو روی یک سکهاند؛ دو جناحی که ممکن است بر سر سهم قدرت، شیوه اداره کشور و نحوه تعامل با جهان اختلاف داشته باشند، اما در یک اصل اساسی همواره به یکدیگر میرسند: حفظ خلافت اسلامی ولایت فقیه، استمرار دیکتاتوری ملای شیعی و تضمین بقای نظام موجود. در تمام این سالها، این دو جریان نقشهای مکمل پلیس خوب و پلیس بد را بازی کردهاند؛ یکی با زبان تهدید، سرکوب و انقلاب سخن گفته و دیگری با واژگانی چون اصلاحات، اعتدال، گفتوگو و جامعه مدنی. حاصل این تقسیم نقش، چیزی جز فریب افکار عمومی، مهار نارضایتی اجتماعی و خریدن زمان برای حکومتی نبوده است که هر دو جناح، با وجود همه اختلافات درونی، از بنیانهای آن دفاع کردهاند.
نباید غافل شد که بسیاری از چهرههایی که بعدها با عناوینی چون اصلاحطلب، معتدل یا رفرمیست به افکار عمومی معرفی شدند، خود از درون همان ساختار انقلابی، ایدئولوژیک و امنیتی جمهوری اسلامی برخاستهاند؛ ساختاری که شماری از آنان در شکلگیری، تثبیت یا گسترش آن نقش داشتهاند. برخی از این افراد در مقاطعی باورمند به تروریسم اسلامی یا فعال در گروههای اسلامگرای انقلابی بودهاند و هنوز نیز شبکه تودرتوی اصلاحطلبان در بخشهایی از ساختار سیاسی، امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی دارای نفوذ و پایگاه است. وابستگان سیاسی به جریانهای هاشمی رفسنجانی، منتظری، خاتمی و دیگر شاخههای چپ اسلامی را نمیتوان جدا از تاریخ پیدایش و تثبیت جمهوری اسلامی بررسی کرد.
مصطفی تاجزاده، برای نمونه، پیش از انقلاب عضو گروه اسلامگرای «فلق» بود؛ تشکلی با مشی مبارزه مسلحانه که بعدها در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ادغام شد. برخی دیگر از چهرههایی که بعدها در اردوگاه اصلاحطلبان قرار گرفتند نیز در مسیر شکلگیری و توسعه شبکه فراملیتی تروریسم جمهوری اسلامی در خارج از کشور نقش داشتهاند.
کارنامه جمهوری اسلامی در دوران ریاستجمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی و حسن روحانی نیز همین واقعیت را آشکار میکند. در تمام این دورهها، نهادهای تروریستی سپاه قدس و وزارت اطلاعات به فعالیتها و عملیات گسترده در خارج از مرزهای ایران ادامه دادند. تغییر رئیسجمهور، تغییر کابینه یا تغییر ادبیات سیاسی دولت هیچگاه به توقف ماشین امنیتی و تروریستی جمهوری اسلامی منجر نشد. درست در همان سالهایی که یک دولت از «گفتوگوی تمدنها» سخن میگفت و دولت دیگری خود را نماینده «اعتدال» معرفی میکرد، ساختار امنیتی جمهوری اسلامی و شبکه فراملیتی آن بیوقفه به فعالیت خود ادامه میداد. ویترین سیاسی تغییر میکرد، اما موتور اصلی نظام همان بود.
اصلاحطلبان نیز هرگز به یک گسست بنیادین و ساختاری از تروریسم اسلامی، دستگاه سرکوب و ماهیت امنیتی جمهوری اسلامی نرسیدند. در برابر سرکوب وحشیانه داخلی و نمایش خشونت سپاه پاسداران، نیروی انتظامی و دیگر نهادهای نظامی و امنیتی، اختلاف آنان با اصولگرایان هرگز به نفی اصل ساختار منتهی نشد. هرگاه پای مخالفان بنیادین جمهوری اسلامی به میان آمده است، اصولگرایان و اصلاحطلبان در نهایت به ذهنیت و راهبردی مشابه رسیدهاند: مخالفی که اصل نظام را نمیپذیرد باید مهار، حذف یا از صحنه سیاسی خارج شود. اختلاف واقعی آنان عمدتاً بر سر چگونگی حفظ نظام بوده است، نه بر سر حق ملت ایران برای عبور کامل از آن.
مافیای اصلاحطلبان در عرصه رسانه نیز از نفوذ گستردهای برخوردار است و بخش بزرگی از رسانههای فارسیزبان خارج از کشور، از جمله بیبیسی فارسی و صدای آمریکا در واشنگتن، در معرض نفوذ سیاسی و فکری این جریان قرار گرفتهاند. اصلاحطلبان همواره کوشیدهاند خود را نمایندگان صلح، گفتوگو، عقلانیت و تعامل معرفی کنند، اما سابقه و ماهیت سیاسی این جریان مافیایی، روایت دیگری دارد. شبکهای از چهرههای سیاسی، رسانهای و دانشگاهی نزدیک به این اردوگاه، سالها کوشیده است میان «جمهوری اسلامی» و «تندروهای جمهوری اسلامی» مرزی مصنوعی ترسیم کند؛ گویی مسئله ایران صرفاً چند فرمانده سپاه یا چند روحانی اصولگراست و با کنار رفتن آنان میتوان همان ساختار را با چهرهای تازه، زبانی نرمتر و ظاهری قابلقبولتر ادامه داد.
امروز نیز حسن روحانی، محمد خاتمی و دیگر چهرههای بهاصطلاح اصلاحطلب و رفرمیست بار دیگر به صحنه بازگشتهاند تا با رنگآمیزی تازه صحنه سیاسی، همان فریب قدیمی را در شرایطی جدید بازتولید کنند. هدف، آمادهسازی زمینه برای تولد نسخهای دیگر از جمهوری اسلامی در دوران پس از خامنهای است؛ ساختاری که میتوان آن را «جمهوری اسلامی سوم» نامید. پروژه آنان این است که در صورت پایان دوران خامنهای، هسته اصلی نظام با چهرههایی تازه، ادبیاتی نرمتر و بستهبندی سیاسی متفاوت حفظ شود. با این همه، آنان درست مانند اصولگرایان همچنان از سپاه پاسداران و ساختارهای اصلی قدرت و سرکوب جمهوری اسلامی دفاع میکنند. قرار است ظاهر تغییر کند، نه ماهیت.
چهرههای وابسته به این جریان در خارج از ایران نیز همچنان در پی سرگرم کردن افکار عمومی، منحرف کردن خشم جامعه و جلوگیری از شکلگیری یک اراده روشن برای عبور کامل از جمهوری اسلامیاند.
از عطالله مهاجرانی، که همچنان از کتاب خود در توجیه فتوای خمینی علیه سلمان رشدی دفاع میکند، تا عبدالکریم سروش و دیگر چهرههای این جریان، و از کانالهای تلویزیونی وابسته به باند رفسنجانی و سپاه در آمریکا، مانند کانالی بدنام در لسآنجلس، تا بخش فارسی صدای آمریکا، هرکدام در این ارکستر سازی میزنند. ظاهر پیامها ممکن است متفاوت و حتی متناقض باشد، اما نتیجه سیاسی در نهایت یکی است: نگه داشتن جامعه ایران در محدوده انتخاب میان جناحها، چهرهها و روایتهای برخاسته از همان نظام و جلوگیری از تبدیل خواست عبور از جمهوری اسلامی به یک اراده سیاسی منسجم.
اهمیت این مسئله امروز دوچندان شده است، زیرا هم اصولگرایان و هم اصلاحطلبان حکومتی میدانند که بخش بزرگی از جامعه ایران دیگر حاضر نیست بازی قدیمی آنان را بپذیرد. آنان نه با احترام به رأی مردم، نه با پذیرش اعتراضات جامعه و نه با زبان خوش حاضرند از قدرت و ثروتی که طی چند دهه انباشتهاند کنارهگیری کنند. برعکس، اگر بقای ساختار کنونی ناممکن شود، ممکن است بکوشند ایران را در برابر دوگانهای هولناک قرار دهند: یا تداوم جمهوری اسلامی، یا آشوب و فروپاشی. پیام ضمنی این سیاست روشن است: «یا ما، یا هرجومرج.» و حتی جنگ داخلی و تجزیه.
اما این دوگانه، درست مانند دوگانه اصلاحطلب و اصولگرا، خود بخشی از همان فریب سیاسی است. ایران محکوم نیست میان دیکتاتوری ملای شیعی و جنگ داخلی یکی را انتخاب کند. ملت ایران میتواند خواهان حکومتی سکولار، ملی و دموکراتیک باشد؛ حکومتی که مشروعیت خود را نه از ولایت فقیه، نه از سپاه پاسداران و نه از ایدئولوژی مذهبی، بلکه از رأی آزاد شهروندان ایران به دست آورد. عبور از جمهوری اسلامی لزوماً به معنای عبور از نظم نیست؛ میتواند آغاز بازسازی نظمی باشد که سرچشمه مشروعیت آن، ملت ایران است.
مشکل جمهوری اسلامی صرفاً خامنهای، یک رئیسجمهور یا یک جناح سیاسی نیست. ریشه بحران را باید در مکتب ویرانگر خمینیسم و ماهیت ایدئولوژیک و تروریسم شیعی این حکومت جستوجو کرد. چنین نظامی نمیتواند بدون نفی فلسفه وجودی خود به تغییر واقعی و بنیادین تن دهد؛ زیرا تغییر ماهیت رفتار آن، در نهایت به معنای نفی همان اصولی است که موجودیتش بر آنها بنا شده است. از همین رو، جابهجایی نامها، تغییر جناحها، بازگشت اصلاحطلبان یا ظهور چهرههای تازه نمیتواند پاسخ بحران ایران باشد.
آنچه امروز باید نسبت به آن هوشیار بود، تلاش برای فروش کالایی قدیمی در بستهبندی جدید است: جمهوری اسلامی بدون خامنهای، اما با همان شبکههای قدرت؛ جمهوری اسلامی با لبخند اصلاحطلبان، اما با سپاه پاسداران؛ جمهوری اسلامی با ادبیات اعتدال در خارج، اما با همان دستگاه سرکوب در داخل. این همان رؤیای «جمهوری اسلامی سوم» است؛ تلاشی برای نجات ساختار از طریق تغییر چهره آن. فروش کالای فریب.
اما ایران به جمهوری اسلامی سوم نیاز ندارد. ایران، پس از تجربه جمهوری اسلامی خمینی و جمهوری اسلامی خامنهای، نیازمند پایان این چرخه است. تغییر رژیم یعنی پایان دادن به ساختاری که بیش از چهار دهه قدرت سیاسی، ثروت ملی و سرنوشت جامعه ایران را در اختیار یک طبقه ایدئولوژیک، امنیتی و نظامی قرار داده است؛ نه آنکه همان ساختار با بازیگران تازه، شعارهای تازه و رنگهای تازه دوباره متولد شود. اگر قرار باشد فقط بازیگران صحنه تغییر کنند اما قواعد بازی، نهادهای قدرت و بنیان ایدئولوژیک نظام باقی بمانند، آنچه رخ داده تغییر رژیم نیست؛ بازسازی همان رژیم است.
اپوزیسیون خارج از کشور نیز از نفوذ این شبکه و فضای سیاسی مصون نمانده است. جز شهریار ایران، شاهزاده رضا پهلوی که آلترناتیو واقعی جمهوری اسلامی است، بخش بزرگی از اپوزیسیون خارج از کشور همچنان تحت تأثیر مافیای اصلاحطلبان قرار دارد و سردرگمی در رفتار، گفتار و مواضع سیاسی آنان آشکار است. تناقض حتی عمیقتر از این است: کمتر مقاله، کارزار یا حرکت سیاسی جدی علیه چهرههایی چون لاریجانی، اژهای، رادان، قالیباف، پزشکیان و دیگر شرکای جنایت سازماندهی میشود، اما همان نیروها انرژی قابلتوجهی را صرف تبلیغ علیه شاهزاده رضا پهلوی میکنند. شرکتکنندگان در بلوای ۵۷ خمینی نیز همچنان بخشی از همین جبههاند؛ کسانی که گویی پس از نزدیک به نیم قرن هنوز حاضر نیستند مسئولیت تاریخی فاجعهای را که در ویرانی ایران سهم داشتند بپذیرند.
واقعیت تلخ این است که این رژیم داوطلبانه از قدرت کنار نخواهد رفت و نباید رقابتهای درونی آن را با نشانههای گذار اشتباه گرفت. اختلاف میان جناحها عمدتاً نزاع بر سر سهم آنان از قدرت، ثروت و آینده نظام است، نه نشانهای از آمادگی برای واگذاری حاکمیت به ملت ایران. آنان کشور را به جنگ، بحران و فرسایش کشاندهاند، اما همچنان حاضر به پذیرش پایان نظام اقتدارگرای خلافت اسلامی ملای شیعی نیستند. در همان حال، چشمانداز آینده برای خود رژیم نیز تیرهتر شده و ایران در معرض خطر واقعی هرجومرج، جنگ داخلی و حمام خون قرار گرفته است؛ خطری که انکار آن به همان اندازه خطرناک است که استفاده تبلیغاتی جمهوری اسلامی از آن.
حتی برخی گروههای تروریست تجزیهطلب قومی نیز در مقاطعی همسو با نهادهای نظامی و اطلاعاتی رژیم حرکت میکنند، زیرا برای بخشی از این نیهیلیستها و کمونیستها، ظاهراً بقای جمهوری اسلامی برای صد سال دیگر نیز تحملپذیرتر از آن است که نام پهلوی بهعنوان آلترناتیو در مرکز سیاست ایران مطرح شود. بخشی از این رفتار بیمارگونه، دیگر با اختلاف سیاسی متعارف قابل توضیح نیست؛ آمیزهای است از عقده، احساس حقارت و کینهتوزی تاریخی که منافع ایران را قربانی دشمنی با پهلوی میکند. در چنین فضایی، خصومت با یک آلترناتیو ملی گاه چنان بر محاسبه سیاسی غلبه میکند که حتی ادامه حیات جمهوری اسلامی برای برخی قابلتحملتر از بازگشت نام پهلوی به مرکز معادلات سیاسی ایران به نظر میرسد.
گذار از جمهوری اسلامی، امام زمان جعلی و راه خمینی، در حضور این غدههای عفونی آسان نخواهد بود. راه دموکراسی و تغییر رژیم در ایران همچنان راهی سنگلاخ، پرپیچوخم و خطرناک است؛ بهویژه هنگامی که بخشهایی از اپوزیسیون، به جای تمرکز بر ساختار حاکم، گرفتار جنگهای فرسایشی درونیاند و بخشی از رسانههای جهانی نیز به دلیل ناآگاهی از تار و پود جمهوری اسلامی، شبکههای امنیتی آن و بازیگران واقعی صحنه سیاست ایران، همچنان به روایتهای سطحی و سادهانگارانه دل میبندند. تراژدی در اینجاست که در آستانه یکی از تعیینکنندهترین لحظات تاریخ معاصر ایران، بسیاری از بازیگران داخلی و خارجی هنوز خودفریبی را بر شناخت واقعیت ترجیح میدهند؛ حال آنکه زمان برای ایران در حال تمام شدن است و هر روز تأخیر در شناخت ماهیت این نظام و شبکههایی که بقای آن را تضمین میکنند، میتواند فاصله میان یک گذار سیاسی و فروغلتیدن کشور به هرجومرج، جنگ داخلی و حمام خون را کوتاهتر کند.

















