بحث درباره گذار از جمهوری اسلامی، بحثی جدیتر از آن است که بتوان آن را به دوگانه ساده رهبر فردی یا شورای جمعی تقلیل داد.
پرسش اصلی این است:
در لحظهای که قدرت جمهوری اسلامی متزلزل میشود، چه کسی مسئولیت میپذیرد، چه کسی تصمیم میگیرد، با چه اختیاری تصمیم میگیرد و چگونه کشور را به نخستین انتخابات آزاد میرساند؟
آقای حسین عرب در مجموعه نوشتههای اخیر خود، بهویژه درباره نقشه راه، همگرایی، کنگره ملی و مجموعه از خیزش تا گذار، این پرسشها را جدی مطرح کرده است.
محمد زمانی نیز در مقاله خود با استفاده از داستان قلعه حیوانات، مسئله تمرکز قدرت، حذف رقیب و ضرورت مشارکت سیاسی را پیش میکشد و در پایان دوباره به همان ایده کنگره ملی میرسد. او کنگره را بستری برای گفتوگو، تصمیمسازی، تقسیم مسئولیت و تبدیل ظرفیتهای پراکنده به یک توان جمعی معرفی میکند.
بخش بزرگی از مقدمات هر دو نویسنده قابل بحث و حتی قابل پذیرش است.
اما مشکل دقیقاً در نتیجهای است که از این مقدمات گرفته میشود.
چرا ضرورت پاسخگویی، تکثر و برنامه باید الزاماً به کنگره ملی ختم شود؟
این حلقه مفقودهای است که هنوز توضیح داده نشده است.
حسین عرب؛ از پذیرش رهبری تا بازگشت به میز
در نوشتههای آقای حسین عرب یک تغییر جهت قابل توجه دیده میشود.
او در خردادماه صریحاً شاهزاده رضا پهلوی را یکی از شناختهشدهترین و اثرگذارترین چهرههای مخالف جمهوری اسلامی معرفی میکند و مینویسد بخش مهمی از ایرانیان ایشان را رهبر یک جنبش سیاسی میدانند. حتی در همان مقاله پیشنهاد میکند شاهزاده رضا پهلوی فراخوان تشکیل کنگره ملی ایرانیان را اعلام کند.
یعنی در آن مقطع، خود آقای عرب عملاً میپذیرد که یک مرکز ثقل سیاسی وجود دارد.
اما چند ماه بعد استدلال تغییر میکند.
اکنون گفته میشود پیش از آنکه درباره اینکه چه کسی باید در رأس قرار گیرد بحث کنیم، ابتدا باید میز، قواعد، سازوکار تصمیمگیری و ساختار را ایجاد کنیم و سپس درباره رهبری تصمیم بگیریم.
اینجا یک پرسش جدی به وجود میآید:
اگر هنوز نباید درباره رهبر تصمیم گرفته شود، چرا همان رهبری که قرار است بعداً تعیین شود باید امروز کنگره را فراخوان کند؟
اگر شاهزاده رضا پهلوی آن اندازه اعتبار و وزن سیاسی دارد که میتواند همه جریانها را به یک کنگره ملی دعوت کند، پس بخشی از مسئله رهبری از پیش در واقعیت سیاسی حل شده است.
و اگر چنین جایگاهی ندارد، چرا باید دعوتکننده کنگره باشد؟
نمیتوان همزمان گفت رهبری هنوز باید محصول فرایند آینده باشد و در همان حال از یک شخصیت مشخص انتظار داشت فرایند را آغاز و نیروها را گرد هم آورد.
این تناقض کوچکی نیست.
اول میز یا اول کسانی که میز را میسازند؟
آقای عرب میگوید ابتدا باید قواعد میز مشخص شود.
این در ظاهر منطقی است.
اما چه کسی قواعد اولیه را مینویسد؟
در پیشنهاد خود ایشان، گروهی محدود از ایرانیان صاحبنام و مورد اعتماد باید طیفهای مختلف را دعوت کنند و پس از تشکیل کنگره کنار بروند. سپس خود کنگره درباره آییننامه و ساختار تصمیم بگیرد.
مشکل درست همینجاست.
پیش از آنکه کنگره درباره قواعد تصمیم بگیرد، یک تصمیم بسیار بزرگ گرفته شده است:
چه کسی عضو کنگره است و چه کسی نیست.
و این تصمیم شاید از خود آییننامه مهمتر باشد.
فرض کنیم حزب کومله و حزب دموکرات کردستان ایران هر دو درخواست حضور کنند.
هرکدام چند نماینده؟
اگر هر دو بگویند بخشی از جامعه کرد ایران را نمایندگی میکنند، وزن آنها چگونه مشخص خواهد شد؟
یک حزب، یک رأی؟
تعداد اعضا؟
سابقه سیاسی؟
تعداد هواداران؟
نفوذ در داخل کشور؟
و چه کسی اینها را اندازه میگیرد؟
همین پرسش درباره مشروطهخواهان، جمهوریخواهان، نیروهای چپ، گروههای قومی، فعالان مدنی، جریانهای ملی و شخصیتهای مستقل نیز وجود دارد.
پس برخلاف تصور اولیه، هنوز به مرحله قواعد نرسیدهایم.
قبل از قواعد، مسئله دیگری داریم:
چه کسی حق دارد کسانی را انتخاب کند که قرار است قواعد را بنویسند؟
اینجاست که نظریه وارد دور باطل میشود.
کنگرهای که قرار است مشروعیت بسازد، مشروعیت خودش را از کجا میآورد؟
آقای عرب میپرسد:
چه کسی به رهبر اختیار داده است؟
پرسش کاملاً درستی است.
اما همان پرسش باید بدون هیچ تخفیفی درباره کنگره مطرح شود:
چه کسی به اعضای کنگره اختیار داده است؟
اگر مردم ایران آنها را انتخاب نکردهاند، نماینده چه کسی هستند؟
اگر یک شخصیت سیاسی با دعوت چند فرد خوشنام وارد کنگره شده باشد، آیا همان دعوت به او مشروعیت ملی میدهد؟
مسلماً نه.
اگر یک حزب پنجاه سال سابقه داشته باشد، آیا سابقه سیاسی آن را به نماینده مردم تبدیل میکند؟
باز هم نه.
تنها نهادی که در نهایت میتواند وزن واقعی نیروهای سیاسی را تعیین کند، رأی آزاد مردم ایران است.
خود آقای عرب نیز بهدرستی مینویسد:
حق حضور برای همه و تعیین وزن توسط مردم.
دقیقاً.
اما اگر تعیین وزن با مردم است، کنگره قبل از انتخابات بر چه اساسی قدرت را میان نیروها تقسیم میکند؟
این پرسشی است که پاسخ روشنی ندارد.
محمد زمانی و همان مسئله در لباسی دیگر
محمد زمانی از نقطه دیگری وارد بحث میشود.
او از قلعه حیوانات و خطر بازتولید استبداد آغاز میکند.
هشدار اصلی او این است که انقلاب بدون نظارت بر قدرت ممکن است دوباره به تمرکز قدرت و حذف مخالفان منجر شود.
اصل این هشدار درست است.
اما یک خطای مهم در چنین قیاسی ممکن است رخ دهد.
مشکل قلعه حیوانات وجود رهبر نبود؛ مشکل نابودی سازوکار محدودکننده قدرت بود.
ناپلئون خطرناک نشد چون یک فرد بود.
خطرناک شد چون مخالف را حذف کرد، حقیقت را تحریف کرد، نظارت را از میان برد و قدرت را غیرقابل انتقال ساخت.
پس نتیجه منطقی قلعه حیوانات این نیست که یک رهبر فردی در دوران گذار خطرناک است.
نتیجه منطقی آن این است:
هیچ قدرتی نباید بدون محدودیت و پاسخگویی باقی بماند.
این قدرت میتواند قدرت یک فرد باشد.
میتواند قدرت یک شورا باشد.
و میتواند قدرت یک کنگره باشد.
هیچ تضمینی وجود ندارد که صد نفر به دلیل صد نفر بودن دموکراتیکتر از یک نفر باشند.
اگر آن صد نفر را مردم انتخاب نکرده باشند، اگر حدود قدرتشان نامشخص باشد و اگر نتوان آنها را برکنار کرد، مشکل همچنان پابرجاست.
مجلس مؤسسان؛ جایی که استدلال محمد زمانی علیه کنگره خودش عمل میکند
محمد زمانی در بخش دیگری از مقاله به مجلس مؤسسان میرسد.
او بهدرستی میگوید نمایندگان منتخب مردم باید درباره ساختار سیاسی آینده، قانون اساسی و شکل حکومت تصمیم بگیرند.
من با این بخش مسئلهای ندارم.
اتفاقاً همین بخش یکی از قویترین دلایل علیه تبدیل کنگره غیرمنتخب به یک مرکز قدرت سیاسی است.
اگر مجلس مؤسسان منتخب مردم قرار است درباره آینده کشور تصمیم بگیرد، پس کنگره پیش از آن نباید نقش یک مجلس نیمهرسمی را برای خود تعریف کند.
کنگره میتواند مشورت کند.
برنامه بنویسد.
متخصصان را کنار هم بگذارد.
گفتوگو ایجاد کند.
اما حق ندارد از دل جمعی که مردم انتخاب نکردهاند، برای ملت مشروعیت سیاسی تولید کند.
میان کنگره مشورتی و کنگره صاحب اختیار تفاوت بسیار بزرگی وجود دارد.
جمهوریخواهان خجالتی
اینجا به طیفی میرسیم که من آن را جمهوریخواهان خجالتی مینامم.
منظور همه جمهوریخواهان نیست.
جمهوریخواهی یک موضع سیاسی روشن و قابل احترام است.
کسی که میگوید من جمهوری میخواهم، برنامهاش را ارائه میکند و حاضر است روز انتخابات رأی خود را با رأی مشروطهخواهان مقایسه کند، موضعش روشن است.
بحث بر سر طیف دیگری است.
طیفی که از یک طرف میپذیرد شاهزاده رضا پهلوی وزن سیاسی مهمی دارد.
حتی گاهی از او تعریف میکند.
میگوید حضورش مهم است.
میگوید باید نقش داشته باشد.
اما هرجا بحث به پذیرش عملی رهبری او در دوران مبارزه و گذار میرسد، ناگهان دهها شرط جدید ظاهر میشود.
اول کنگره.
بعد آییننامه.
بعد شورا.
بعد تعیین سهم گروهها.
بعد ساختار تصمیمگیری.
بعد تعیین حدود رهبر.
بعد دوباره بررسی اینکه اصلاً رهبر لازم است یا نه.
این دیگر صرفاً احتیاط سیاسی نیست؛ نوعی تعلیق دائمی تصمیم است.
نه صریح میگویند شاهزاده رضا پهلوی را به عنوان رهبر دوران گذار نمیپذیریم، نه حاضرند پیامد وزن سیاسی موجود او را بپذیرند.
نتیجه این میشود که همیشه باید ساختاری تازه ساخته شود تا تصمیمی که جامعه شاید در میدان سیاسی تا حدی روشن کرده، دوباره از صفر بررسی شود.
این همان جمهوریخواهی خجالتی است.
جمهوریخواهیای که نمیخواهد با نام خودش وارد رقابت شود، بلکه میکوشد رقابت را پیش از آغاز انتخابات به مسئله ساختار و فرایند تبدیل کند.
اگر جمهوری مطلوب شماست، بگویید.
از آن دفاع کنید.
برنامه ارائه دهید.
در انتخابات آزاد با مشروطهخواهان رقابت کنید.
اما نمیتوان تا روز رأیگیری، هر واقعیت سیاسی موجود را معلق نگه داشت چون نتیجه آن شاید مطابق ترجیح سیاسی ما نباشد.
وزن سیاسی را کنگره ایجاد نمیکند
یکی از نکات جالب این بحث آن است که خود محمد زمانی قدرت واقعی را حاصل اعتماد عمومی، برنامه، سازماندهی و مشارکت اجتماعی میداند.
این تعریف مهم است.
اگر قدرت سیاسی از اعتماد و توان سازماندهی ایجاد میشود، پس کنگره نمیتواند آن را با تقسیم صندلی بسازد.
فرض کنیم یک جریان بتواند صدها هزار نفر را بسیج کند و یک جریان دیگر فقط چند صد عضو فعال داشته باشد.
اگر در کنگره هرکدام یک رأی داشته باشند، آیا این عدالت سیاسی است؟
اگر یکی ده رأی داشته باشد و دیگری یک رأی، چه کسی این نسبت را تعیین کرده است؟
دوباره به همان مشکل بازمیگردیم.
واقعیت سیاسی را نمیتوان با جدول سهمیهبندی ساخت.
کنگره باید واقعیت جامعه را بازتاب دهد.
اما تا زمانی که انتخابات آزاد وجود ندارد، ابزار دقیق اندازهگیری این واقعیت نیز وجود ندارد.
پس بهتر است درباره چیزی که واقعاً میتوان انجام داد واقعبین باشیم.
رهبری فردی با قدرت مطلق یکی نیست
آقای عرب پرسش مهمی مطرح میکند:
رابطه رهبر فردی با ساختار تصمیمگیری و حدود اختیار او چگونه تعریف میشود؟
پاسخ دشوار نیست.
رهبر دوران گذار میتواند مرکز نهایی هماهنگی و مسئولیت سیاسی باشد، بدون اینکه صاحب اختیار نامحدود باشد.
میتوان برای او ساختار مشورتی ایجاد کرد.
میتوان گروههای تخصصی اقتصادی، حقوقی، امنیتی، اجتماعی و اداری در کنار او قرار داد.
میتوان محدوده مأموریت را از پیش روشن کرد.
حفظ تمامیت ارضی.
جلوگیری از خلأ قدرت.
حفظ امنیت.
ادامه خدمات عمومی.
آمادهسازی انتخابات آزاد.
آزادی احزاب و رسانهها.
آمادهسازی مقدمات مجلس مؤسسان.
و در پایان:
انتقال قدرت به نهادهای منتخب مردم.
در این مدل رهبر صاحب آینده ایران نیست.
او مدیر یک دوران استثنایی و محدود است.
این همان تفاوتی است که بسیاری از منتقدان رهبری فردی نادیده میگیرند.
خود حسین عرب نیز میگوید رهبر لازم است
آقای عرب در مقاله اخیر خود صریحاً مینویسد هیچ جنبش بزرگی بدون چهرهها و نهادهایی که بتوانند اعتماد ایجاد کنند، تصمیم بگیرند و در لحظات حساس مسئولیت بپذیرند پیش نمیرود.
همچنین میپذیرد که وزن افراد و جریانها در اپوزیسیون یکسان نیست.
این دو جمله بسیار مهماند.
اگر وزن برابر نیست، چرا ساختاری پیشنهاد میشود که هنوز هیچ راه روشنی برای بازتاب وزن نابرابر نیروها ندارد؟
اگر رهبر لازم است، چرا آن رهبر باید تا پایان یک فرایند پیچیده تشکیلاتی در حالت تعلیق باقی بماند؟
اگر لحظه بحران نیازمند تصمیم سریع است، چرا باید مرکز تصمیمگیری را در ساختاری جستوجو کرد که خودش پیش از هر تصمیم نیازمند حل دهها اختلاف درباره ترکیب و اختیار است؟
اینها تناقضهای واقعیاند.
خیابان منتظر کنگره نمیماند
فرض کنیم شرایطی که خود آقای عرب توصیف میکند رخ دهد.
اعتراض گسترده شود.
اعتصابات آغاز شود.
در ساختار حکومت شکاف بیفتد.
بخشی از نیروهای نظامی از سرکوب کنار بکشند.
دستگاه قدرت کنترل بخشی از کشور را از دست بدهد.
آقای عرب بهدرستی میپرسد چه کسی باید با نیروهای جداشده مذاکره کند، چه کسی خواسته سیاسی را اعلام کند و چه نهادی مانع خلأ قدرت شود.
اما پاسخ نمیتواند نهادی باشد که هنوز معلوم نیست اعضایش چه کسانی هستند.
در آن لحظه نمیتوان تازه درباره سهم حزب کومله، حزب دموکرات کردستان ایران، مشروطهخواهان، جمهوریخواهان، نیروهای چپ و دهها جریان دیگر مذاکره کرد.
بحران منتظر آییننامه نمیماند.
لحظه انتقال قدرت، جلسه هماندیشی نیست.
مسئولیت باید مشخص باشد.
فرمان باید مشخص باشد.
مذاکرهکننده باید مشخص باشد.
پاسخگو باید مشخص باشد.
مشورت جمعی ضروری است، اما مسئولیت نهایی نمیتواند در هوا معلق بماند.
بزرگترین سوءتفاهم؛ تقسیم قدرت پیش از به دست آمدن آن
به نظر من مسئله اصلی بخشی از اپوزیسیون همینجاست.
سالهاست درباره نحوه تقسیم قدرتی بحث میشود که هنوز از جمهوری اسلامی گرفته نشده است.
چه کسی چند کرسی داشته باشد؟
چه گروهی در شورا باشد؟
چه کسی عضو کنگره باشد؟
رئیس چه کسی باشد؟
حق رأی چگونه تقسیم شود؟
در حالی که پرسش مقدمتر این است:
این قدرت ابتدا چگونه از جمهوری اسلامی به مردم منتقل خواهد شد؟
اگر نتوانیم آن مرحله را طی کنیم، همه بحثهای بعدی فقط تقسیم صندلیهای اتاقی است که هنوز ساخته نشده است.
کنگره میتواند مفید باشد، اما در جای خودش
من اصل کنگره را رد نمیکنم.
کنگرهای از متخصصان و جریانهای سیاسی میتواند بسیار مفید باشد.
برای برنامهریزی.
برای گفتوگو.
برای نقد.
برای تقسیم کار تخصصی.
برای ایجاد شبکه میان داخل و خارج.
اما این کنگره باید جایگاه خود را بشناسد.
کنگره مشورتی، بله. کنگرهای که خود را نماینده ملت بداند، نه.
هیچ جمع غیرمنتخبی حق ندارد خود را جای مردم ایران بنشاند.
مردم پس از آزادی رأی خواهند داد.
مجلس مؤسسان انتخاب خواهند کرد.
درباره شکل حکومت تصمیم خواهند گرفت.
و آن زمان مشخص خواهد شد جمهوریخواه، مشروطهخواه، چپ، راست یا هر جریان دیگری چه اندازه وزن اجتماعی دارد.
سخن پایانی
اختلاف من با حسین عرب و محمد زمانی بر سر اهمیت دموکراسی نیست.
بر سر ضرورت پاسخگویی نیز نیست.
بر سر حق حضور جمهوریخواهان، مشروطهخواهان یا دیگر جریانها نیز نیست.
اختلاف بر سر ترتیب مراحل است.
نمیتوان مشروعیتی را که فقط صندوق رأی ایجاد میکند، پیش از انتخابات با کنگره بازسازی کرد.
نمیتوان رهبر را تا زمان انتخابات معلق کرد و در همان حال انتظار داشت کسی دوران پیش از انتخابات را مدیریت کند.
نمیتوان گفت وزن همه را مردم تعیین خواهند کرد و همزمان پیش از رأی مردم میان نیروها سهم سیاسی تقسیم کرد.
و نمیتوان واقعیت وزن سیاسی موجود را صرفاً به این دلیل نادیده گرفت که نتیجه آن با ترجیح ایدئولوژیک برخی نیروها همخوان نیست.
رهبری دوران گذار با حکومت دائمی تفاوت دارد.
کنگره مشورتی با مجلس منتخب تفاوت دارد.
تکثر سیاسی با پراکندگی قدرت تفاوت دارد.
و مهمتر از همه:
دموکراسی یعنی محدود کردن قدرت، نه فلج کردن قدرت تصمیمگیری.
جمهوریخواهان میتوانند جمهوری بخواهند.
مشروطهخواهان میتوانند پادشاهی مشروطه بخواهند.
هیچکس لازم نیست هویت سیاسی خود را پنهان کند.
اما بهتر است هرکس موضع واقعی خود را روشن بگوید.
اگر مسئله شما مخالفت با رهبری شاهزاده رضا پهلوی است، آن را صریح مطرح کنید و از آن دفاع کنید.
اگر مسئله شما جمهوری است، جمهوری را به مردم پیشنهاد کنید.
اما ساختن لایهای بیپایان از کنگره، شورا، آییننامه و سازوکار، جای موضع سیاسی روشن را نمیگیرد.
مردم ایران در نهایت درباره نظام آینده تصمیم خواهند گرفت؛ اما دوران مبارزه نیز بدون مرکز مسئولیت، رهبری و تصمیمگیری نمیتواند تا روز انتخابات در حالت انتظار باقی بماند.
این همان نقطهای است که نظریه کنگره هنوز برای آن پاسخ قانعکنندهای ندارد.
امیر جاوید ـ فعال سیاسی از ترکیه

















